۱۳۹۷ مهر ۱۴, شنبه

آیا واقعن خواستن توانستن است؟



استعداد؛ آموزش؛  نبوغ ؛ چانس یا شجاعت؟کدام یک کلید موفقیت آدم اند


در هر نسل هستند آدمهای انگشت شماری که  در دوران زندگی شان با تسخیر قله های موفقیت ؛ به شهرت ملی و گاهی هم بین المللی می رسند و اسم شانرا در تاریخ تمدن بشری ماندگارمی سازند.  
از افلاطون؛سقراط ؛ انشتین؛ نیچه؛ مولانا ؛ حافظ  و دهها شخصیت موفق و مشهور جهانی که بگذریم تا احمد ظاهر عزیز و حتا همین مارک زاکربرگ  هم نسل و هم دوران خود ما که با  یک طراحی و  اختراع  شهره آفاق گردید؛ میتوان بطور نمونه نام برد. جالب اینکه در دنیائ ما رسم بر اینست که  
آدمهای موفق اغلبن به شکل اَبَرمرد چنان به تصویر کشیده میشوند که انگار اینها با توانایی های خارق العاده به دنیا آمده اند و متفاوت تر از بقیه هستند. در حالیکه واقعیت گاهی کاملن عکس این ادعا را ثابت میسازد! گاهی نبوغ؛ گاهی زمان ؛ گاهی چانس و گاهی هم پشتکار سبب موفقیت آدمها میگردد.

اما همینکه کسی به بلندای شخصیت و موفقیت رسید؛ نخستین پرسشی که ذهن آدمهای دور و بر را در گیر میکند؛ علت موفقیت همآن آدم است. و سپس در کل تمام سنجشها بر مدار این پرسشها میچرخد  که:  آیا استعداد ذاتی این آدم  سبب موفقیتش گردیده و یا آموزش پیگیر و پشتکار وی ؟ آیا نبوغ او را در این عرصه یاری رسانده و یا  ژن  و یا حتا موقف خانواده گی؟  آیا اقبال و شانس باعث این موفقیت و شهرت شده یا جرآت و شهامت شخصی؟  و دهها سوال دیگر ازین قبیل

 عده را اعتقاد بر این است که : خواستن توانستن است! و بنابرین در هر مسیری که انسان به تلاش گسترده دست بزند، میتواند به موفقیت برسد!  
  
این طرز تفکر  پیش ازینکه ریالیستیکی باشد فلمی و آنهم از نوع بالیودی هست! معمولن انتباه که آدم از فلم های بالیودی میگیرد اینست که: اگر تلاش کنی به مقصد میرسی.دنیای فلمی  در واقع به آدم یک پیام دارد که میگوید:  اگر فقیر به دنیا آمدی گناه تو نیست، اما اگر فقیر از دنیا بروی تقصیر خودت است! (یی کویی خدایی قانون نهی هین کی غریب همیشه غریب رهین)و.

 یک چنین طرز دید ، بعضی از آدمها را به این باور میرساند که: او میتواند بدون توجه به ، نژاد، جنسیت، نبوغ؛محیط خانوادگی و استعداد صرفا با خودباوری به آرزوهایش برسد.  بنظرم یک نمونه از این آدمها جناب سلیم شاهین است. شاید او با دیدن فلم های دهرمندری باور پیدا کرده که : مهم نیست آموزش و یا  استعدادی در عرصه سینما داشت.حتا شاید بخود تلقین کرده باشد که : تو میتوانی تهیه کننده دایرکتر و بازیگر فلم شوی! مهم نیست ٢٠٠ کلیو وزنت باشد. باز هم میتوانی در نقش  جنگجوی اژدها رول بازی کنی و بچه ای فلم شوی. دهرمندر خواست توانست تو هم  سعی و تلاش  کن میتوانی

اما وقتی از قصه های هالیوودی و خوشخیالان مروج دنیائ بالیودی اندکی  فاصله میگیریم  و نگاهی به زندگی عادی بشری میاندازیم، متوجه میشویم که داستان به همین سادگیها که میگویند هم نیست.

سهل نیست هر کسی هرچه  بخواهد ؛ بتواند. استعداد واقعن در بسیاری عرصه ها  لازم است. داشتن چانس و اقبال مهم است. ژن خانواده گی در بعضی موارد ضروریست! در بعضی عرصه ها  نبوغ گاهی حتمیست؛ عنصر زمان گاهی خیلی مهم و ارزشمند است؛ شهامت؛جرآت؛ قوت قلب؛ دل به دریا زدن و سایر گپها در بعضی موارد سرنوشت ساز است....از وطن خود مثال میارم. هر کسی احمدظاهر نمیشود. حتا پسرش! هر کسی احمدشاه مسعود نمیشود. حتا پدرش که دگروال آموزش دیده و مجرب نظامی بود! هر کسی نمیتواند از محیط و اطرافش که با تمام قدرت بر زندگی او سیطره دارد بسهولت رهایی پیدا کند و شهره آفاق شود. بنابرین نمیتوان گفت کودکی که در غزنه  به دنیا میآید همان قدر میتواند موفق شود و همان قدر فرصت دارد که فرزند یک خانواده مرفه در کابل؛ تهران؛  بغداد و واشنگتن.

امروزه اکثرآ آدمها را براساس دستاوردهایشان قضاوت میکند و فرض را بر این میگذارند که آنها حتما استعدادهای مادرزادی دارند که به چنین جایگاهی رسیده اند. در حالیکه اینگونه هم نیست . مثلا خالد حسینی نویسنده رُمان پرفروش،گدی پران باز اگر رمانش را در قرن بیستم
 مینوشت هرگز به چنین شهرتی نمیرسید! هرگز هم رمانش پر فروش ترین رمان قرن بیست  و داستان فلم هالیودی نمیشد.بدون شک عنصر زمان؛ چانس و اقبال در پهلوی استعداد و پشتکار  او را صاحب نام و نان ساخت.

از نظر من گاهی عنصر زمان و حادثه بحدی مهم است که شخصیت انسان را زیر و رو میکند.بار ها این سوال برایم پیدا میشود که اگر شمس تبریزی در زنده گی مولانا نمی آمد آیا مولانا همین مولانا میبود؟ بنظر من هیچگاه نه

گاهی واقعا تلاش و سختکوشی بر استعداد ارجحیت پیدا میکند و گاهی هم شانس بر همه اینها رجحان دارد !مثلن مطالعه خاطرات عبدالرشید  دوستم  این نکته را بازگو  میکند که: هر فرد موفقی یکشبه به موفقیت و اعتبار نمیرسد، بلکه سختکوشی ؛ شهامت و پشتکار او را به قله های شهرت و محبوبیت میرساند

باری از یک تلویزیون ایرانی شنیدم که موفقیت های ورزشی مرتبط با ژنتیک است. به عبارت دیگر ورزشکاران بزرگ با ژنهای خوب به دنیا میآیند و ایشان ژن را از خانواده به ارث میگیرند. نمیدانم این حرف تا چه حدی درست است! زیرا پسر پهلوان نظام و پهلوان تختی را نشنیده ام که مثل پدرشان مشهور باشد!  بهر صورت؛ من سالها پیش با غزلی این مقوله که (خواستن توانستن باشد) را رد کرده بودم غزل زیرین را که مطالعه و ملاحظه میفرمائید در مجموعه شعری خورشید نامه به نشر سپرده ام. اینک غزل خدمت تان! شما چه نظر دارید؟؟؟


خواستن توانستن نیست


هلال مهر آغوشت محبت ارغنون دارد

بسان ارغوانم دیدۀ دل  جوی خون دارد

گل احساس میکارد دو دستت کودکی را چون 

کنار بوستان عشق  لبخند و فسون دارد

نگاه وحشی و آهم ملائک را همی سوزد

ز حسرت آسمان بنیاد تاق آبگون دارد 

شده آذین و تابان مشتری و زهره و هم مه

به یک صف در بناگوش تو آهنگ سکون دارد 

بکشتی خیال انگیز زلف سرکشت حیران

چو دریای دلم جذر و مد و موج جنون دارد

ز نقش پای آهو چشم مجنون ره کشد هردم

دو دیده عکسهایت را بمردم اندرون دارد

بذهن هرگز نگیرم ماتم احساس مرگم را

که  شعر تازۀ من جلوۀ سیماب گون دارد

برای بوسه بارانت من ابر آسمان بوسم

هنوزم ایندل امیدی ز چرخ نیلگون دارد

توانستن نباشد خواستن ای نا شکیب عشق

 گهی این داغ دریای ز آتش موج خون دارد



ولله که چنین استImage result for ‫خواستن توانستن نیست‬‎


اگر به راستی،خواستن توانستن بود!وصال محال نمیبود.


خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد

.غزلی از ته دل با تو بخوانم که نشد

خواستم حادثه باشم، که بیفتم به دلت..

لذت عشق به خونت بِدَوانم که نشد

خواستم اشک مرا پاک کنی در بغلت..

تن در آغوش غریبت بِرَهانم که نشد

خواستم دست تو بر شانه‌ی من تکیه کند.

و تو را مال دل خویش بدانم که نشد

خواستن نیست توانستن و من از ته دل..

خواستم آتش عشقی بِنِشانم که نشد


۱۳۹۷ مهر ۱۲, پنجشنبه

مهمان ناخوانده تاکسی ران

از خاطرات جنگ

کابل –ثور ۱۳۷۱ خورشیدی

پس از چند سال تبعید در حالی به کابل باز گشتم که بهار پیش از من قدم هایش را در این شهر گذاشته بود. شهر چادر سبز زمرد گون اش را که با هزاران مروارید، فیروزه و لاجورد خامکدوزی شده بود بر سرداشت. تقویم با گذر هر روز بسرعت از طول شب ها کاسته بر روشنایی روزها می افزود.اوضاع شهر آرامش قبل از هرثانیه طوفانی شدن را داشت. مضاف بر سیمای طبعیت، سیمای اجتماعی شهر هم تغیر خورده بود.تقسیم بندی های تنظیمی، جابجایی ها، اعم از نظامیان و کابل نشینان، دیگر نه بر حسب لزوم دید و خوش برضا بلکه با مرز بندی های قومی و فکری گره خورده بود. در واقع کابل شهر بی نظم اما بنحوی آرام و تپنده در گیرو دار کوچ کشی ها و جابجایی ها نفس میکشید. کسانی مثل من بدون هیچ دستآورد مهمی از هجرت در به در، به کشور عودت میکردند و کسانی هم جلُ و پوستک اش را کنده به پشاور، مزار یا هم ولایات امن تر مهاجر میشدند. بهر صورت بین من و این شهر که زادگاه منست یک شباهتی وجود داشت و آن اینکه ما هر دو  ظاهر آرام و قلب پر آشوب داشتیم. به همین لحاظ درحالیکه تقریبن احساس یک صدف چسپیده به کشتی، را داشتم و وجودم را سرباری، بی خاصیت، مزاحم و فقط کنُد کننده ی حرکت کشتی زمان میپنداشتم تصمیم گرفته بودم فقط با همین یک تشابه در کمال قناعت در این شهر عمر هدر دهم. تنهاترین یار، دوست و همرازم در این شهر انجنیر تمیم جان بود که هرجا  تیلفونی در دسترسم قرار میگرفت به شماره او  که اگر اشتباه نکنم ۷۱۹۷۲ بود زنگ میزدم و ساعتها باهم درد دل میکردیم. لهذا آنشب هم که مهمان دوست و همکار عزیزم عبدالاحد قلندری پیلوت در خوشحال خان بودم. از تیلفون خانه ایشان با تمیم جان تماس گرفتم و بگفته پاکستانی ها پس از لگاندن یک گپ شپ تیلفونی، برای  فردا ساعت ده قبل از ظهر در پیش هوتل آرین در مرکز شهر با هم قرار گذاشتیم.تا چاشت میزبان تمیم جان در خانه ام باشم. آنزمان من تنها در کارته نو میزیستم هرچند آن منطقه آشوب زده و التهابی بود اما چاره چیست تمیم باید آدرسم را بلد میشد

مهمان پلو لذیذ دریور

پس از صرف چای صبح با احد جان قلندری و مرحوم حاجی رئیس برادرش وداع کردم . در سر کوچه شان نظری بر کوه های پغمان انداختم .آن روزها بهار با دمیدن شیپور تغیر، شهر را کاملن از خواب زمستانی بیدار و لحاف سفید برف را از کوه ها برچیده بود. نسیم بهاری با حرکت مواج از یخن نیمه باز پیراهنم به سراپای تنم می خزید و بسان کودکی که با دندان های شیری تازه بر آمده اش بر پوست دست آدم دندان می زند بر پوست تن خسته ام دندان میزد.گزشی لذت بخش نسیم سرد مخلوط شده باگرمای جمپر پلنگی زمستانی که در تن داشتم در سر تا سر بدنم می پیچید و از هوای پاک کابل پس از چندین سال مهاجرت لذت وصف ناپذیری میبردم. اما از تردد و عبور و مرور نظامیان تا دندان مسلح مغرور که راکت انداز ها را بر پشت شان بسان گندنه و نیش پیاز دسته کرده بودند این نکته هویدا بود که بزودی زخم خون چکان این شهر دوباره سر باز  خواهد کرد و چنگال های ظالمانه دشمنان در پیکر مجروح اما استوار این شهر، زخم های تازه ایجاد خواهد کرد و تلخبختانه چنین هم شد.

خلاصه سر ساعت موعد به محل قرار مان رسیدم و اندکی بعد تمیم جان نیز با آن لبخند همیشگی که عاطفه ناشناخته ای را بر هر رفیق همدل جاری میکند رسید. پس از احوالپرسی مختصر بصوب کارته نو تکسی گرفتیم.تکسی ران بدون چانه زدن قبول کرد. اما به یک شرطی که دو سواری در سر راه دارد اگر آنها آنجا بودند آنها را نیز میبردارد. قبول کردیم و چنین هم شد. تکسی از منطقه چمن حضوری بسوی شاه شهید در نهایت آرامی و سکوت پیچید.تمیم جان در صحبت را در مورد اوضاع منطقه با راننده باز کرد. انگار حس ششم اش پی برده بود که جنگی در شرف وقوع است. اما راننده با اطمینان خاطر پیهم به او دل پری از امنیت میداد ولی من خموشانه در  نظاره دو سوی سرک شاه شهید که مجنون بید ها با زیبایی خاص گیسو در باد افشان کرده بودند مشغول بودم. در حالیکه شاخه های نرم و افتاده مجنون بید به آرامی در باد تکان می خوردند احساس می کردم که اینها نه  در رقص بلکه در سماع صوفیانه در آمده اند. در همین اثنا ناگهان صدای مهیبی راکت به غرش آمد و سپس فیر های پراگنده شدت گرفت موتر از سرک سوم شاه شهید بسوی سیاه سنگ نرسیده بود که دیدیم شمارش معكوس براي یک رويارويي بزرگ آغاز شده است. تبادل آتش و رویارویی نظامی میان پیروان گلبدین و نیرو های دوستم در دو سوی سرک کارته نو با شدت بیشتر ادامه یافت جنبش دوستم از تپه مرنجان شلیک میکرد. افراد دولت در سرک مستقر بودند و حزب اسلامی از رحمان مینه دولت و دوستم را میکوبید! خلاصه در میان جنگ شدید گیر افتاده بودیم. اما واقعا صبوری و آرام بودن راننده تکسی حین راننده گی در باران مرمی و خمپاره خیلی جالب و شگفت انگیز بود. طوریکه با سرعت برق آسا همانگونه که خورشید در مبارزه با دیوارها بالاخره پیروز میشود و رشته های نورِ طلایی رنگش را از درزهای های کوچک دیوارها نفوذ میدهد او با مهارت تکسی اش را از لای دهها سنگر مسلح از فابریکه قیر تا سرک دوم کارته نو در اوج دلاوری پیروزمندانه راند و با جرئت بسوی رحمان مینه پیچیده  از پشت خانه ای خاله ام بسوی پروژه جدید رحمان مینه که خانه خودش بود رساند و در پیشروی حویلی اش پارک کرد. جنگ هنوز بشدت دوام داشت. واقعن جرئت و شهامت او هنوز در ذهن من نقطه اوج لذت گریز از مرگ را ارائه میدهد . ما از تکسی پیاده شدیم و تکسی ران با دل  پر خون بدور تنها امیدش که تکسی اش بود چرخید و دید که سلامت است. شکر خموشانه ای کشید و به تماشای سیل رنگارنگ مرمی ها  ‏به آسمان نگریست آهی کشیده و دروازه حویلی اش را باز کرده گفت بیائيد! ما چهار نفر مهمانان ناخوانده نخست داخل منزل و سپس وارد سالونش شدیم. .

. در سالون عکسی از حکمتیار آویخته شده بود من و تمیم با اشاره چشم موضوع را فهمیدیم و عهد کردیم که اینجا باید سنجیده سخن گوئیم. سپس پسران دریور یکی پی دیگر وارد خانه شدند و با ما مصافحه کردند. یکی متعلم، دیگری محصل، بعد برادرش آمد او هم افسر نظامی بود. جنگ بشدت ادامه داشت و همه گیچ بودیم. اما بالاخره سر سخن را با این نکته باز شد  که  چشم انداز آینده کار ،تخصص و زندگی طولانی مدت این افراد و سایر کابل نشینان در این جنگ لعنتی چه خواهد شد؟ حتا سرنوشت ما چهار نفر مهمان ناخواسته گیر مانده در جنگ پس از یک کنکاش مختصر در هاله از ابهام قرار گرفت. واقعن نمیدانستیم چه خواهد شد؟ در این اثنا دسترخوان چاشت هموار شد و پلو لذیذی برای ما پیشکش کرد که هیچ وقت یاد من و انجنیر تمیم نرفته. آری تکسی ران که آرزو داشت از گرفتن کرایه ما، روزی اش را تامین کند برعکس رزق ما در دسترخوان او حواله بود.تمیم بجای اینکه مهمان من باشد مهمان کسی که در مخیله اش هم نمیگنجید شد. اینست سودای قسمت! بهرحال دیگر با تکسی ران نان و نمک و آهسته آهسته رفیق شده بودیم که خوشبختانه از شدت جنگ کاسته شد، هرچند بگفته خدا بیامرز میرویس جلیل خبرنگار بی بی سی خال خال دزی هنوز بود ولی ما فرصت را غنیمت دانسته از خانه اش برآمدیم. از قضا تکسی یافتیم و انجنیر تمیم را بدون اینکه خانه و آدرسم را ببیند از نیمه راه روانه خیرخانه کردم. او رفت و من همینگونه در کوچه های رحمان مینه قدم زده بسوی سینمای اقبال آمدم. خواستم خانه کاکایم که هنوز در آنجا میزیستند بروم اما عقل،فلسفه می بافد و منطق می آورد که نه!برو و کتابهایت را بردار که فردا همین هم ممکن نخواهد بود. و براهم در سرک سوم ادامه میدهم .

زبانت را مکش میسوزه جانم

در پهلوی پسته خانه کسی روی کراچی پله جواری میفروشد. پنجاه افغانی را ازش پله میخرم و از جنگ میپرسم. میگه ظالما میزنن دگه بعد میخندد و ..! از نانوا مارکیت که باز است یک قرص نان میخرم او هم در برابر پرسشم از جنگ دو ساعت پیش خمی به ابرو نمیارد میگه جنگ میکنن دگه چکنیم؟ و میخندد ! حیرانم بر این مردم! شاید اینها میدانند که فریاد تظلم خواهی اینها هیچ گوش شنوا ندارد. شاید طنین صدا های خویش را مثل من در روزنه ای پر کرده اند که جز خود شان کسی دیگری نمیشنود. همینگونه به پیش میروم در منطقه سر تپه کارته نو از خانه ای که شاید عروسی یا شیرینی خوری یا هم محفل عادی است صدای یک بچه گک با طبله و ساز می آید ( الا ای همزبانم همزبانم! زبانت را مکش میسوزه جانم)اینجا دیگر هم خنده ام میگیرد و هم عصبانی میشوم. حسی در درونم رخنه کرده بود که همین حالا هم دقیقن نمیتوانم توصیفش کنم. چند سال بعد که فلم تایتانیک را دیدم شباهتی اندکی را میان این صحنه و آن صحنه ای از فلم تایتانیک که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمه ی جدی میشود و محکوم به غرق شدن است، ولی گروه ی از نوازنده ها در گوشه کشتی مشغول موسیقی کلاسیک اند یافتم. جالبتر اینکه آنان در کار خود دقت میکنند تا کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! درحالیکه در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود. شاید در کابل هم وقتی آن پسرک با کیفیت میخواند "زبانت را مکش میسوزه جانم" اینگونه مظلومیت مردم کابل را به رخ غاصبان ظالم و دژخیمان ستمگر میکشید. خدا داند

در حالیکه طبق معمول بار هستی روی شانه هایم سنگینی می کند و دیگر رمق قدم زدن را ندارم بکوچه خود میرسم. دلاوریه و مرحوم عمراخان همسایه ها پس از پرسش صمیمانه دعوتم به خانه هایشان میکنند نمی پذیرم. درب آهنی حویلی را میگشایم  و هنگامیکه دروازه دهلیز را میگشایم در آئینه مکدر الماری دهلیز جوانک تنهایی را میبینم که منتظر خوردن سیلی های ظالمانه تقدیر است. منتظر از دست دادن ها، سرشار از نداشتن ها و روزهای عمرش یکی یکی چهار دست و پا از کنارش خزیده  میروند


  

۱۳۹۷ شهریور ۲۲, پنجشنبه

دیوار کج- قانون اساسی


آدم ها از بدو پیدایش، ، شروع به ساختن دیوار های گوناگون به دور شان کردند، این دیوار ها گاهی برای جلوگیری از تهدید امنیتی، گاهی برای اثبات موجودیت و هویت و گاهی هم برای رسیدن به آرامش و آسایش به عنوان نیاز مبرم بشری شناخته و ساخته میشود. بعضی از این دیوار ها حصار کشی های خشتی و سنگی است و بعضی ها هم حصار کشی نوشتاری که روی آن اسم قانون اساسی، مقررات نافذه، لوایح و فرامین را میگذارند.
در واقع همین دیوار های نوشتاری و مسجل بعدآ تبدیل به هویت می گردد، دلیل بقا سازنده گان می شود، اصل و اساس همه چیز یک کتله بشری را تشکیل میدهد و آهسته آهسته تبدیل به معیاری می شود برای سنجیدن همه چیز
یکی از این دیوار آهنین که خشت اول آنرا در کشور ما عمدآ کج گذاشته اند دیوار قانون اساسی افغانستان است. که با وجود اعتراضات گسترده بزور و تقلب مثل یک موجود ناقص الخلقه یک و نیم دهه پیش بالا رفت و رشد نمود، زیرا همیشه کسانی هستند و خواهند بود که به هر قیمتی دیواری را به ذوق خود شان بالا می برند و سپس به همان دیوار آویزان می شوند تا از آن سود جویند
حالا بعد یکنیم دهه جوانی پیدا شده بنام ذکریا اصولی که یک تنه در مقابل این سد آهنین ایستاده شده و میگوید :
نخستین خشت این دیوار کژ است: و تا ثریا مثل برج پیتزا ایتالیا کج رفته است.من تلاش های این جوان پر انرژی و با شهامت را میستایم و برایش موفقیت از خداوند متعال خواهانم.
مطمئنم معنی داستان زندگی مبارزه با انواع و اقسام دیوارهاست و مهم تر از آن، مراقب نهاده نشدن نخسین خشت های کژ در دیوار های بعدی از سوی نسل های بعدی! زیرا
خشت اول گر نهد معمار کج- تا ثریا می رود دیوار کج

درود بر روان پاک نینواز شهید چه یک آهنگ زیبا در مورد قانون شکنی

۱۳۹۷ شهریور ۱۶, جمعه

مکرالفاشیزم و الله خیر الماکرین

متاسفانه آنانکه دیروز توان تغیر و آوردن صلح آبرومندانه در دست های خود شان بود و هنوز هم تا اندازه ای هست؛ زبونانه از یکسو در به در بدنبال موجودات دوران حجری زیر نام پروسه صلح روسی -امریکایی میگردند و از سوی دیگر زیر سایه ای طالبان نیکتایی پوش برای پروسه انتخابات امریکایی آماده گی میگیرند! آنها برای اینکار شان چنین دلیل می آورند و میگویند که : ما این سیستم را بنا کردیم و با همین سیستم میتوانیم از راه مذاکره با درندگان به صلح رسید!!! و از راه مشروع  ؟؟؟ همین سیستم دوباره صاحب اقتدار شد!! به به زهی خیال باطل . بیخبر از این که هیچ کس در دنیا قدرت را به قصد واگذاری دوباره آن به دست نمی گیرد قدرت وسیله نیست ، هدف نهایی است.
در ثانی هیچ دیکتاور مکار که با مکر و حیله بنای دیکتاتوری اش را ریخته باشد آنقدر خام نمی اندیشد که بگذارد فردا همان فریب خوردگان دوباره حاکم بر آن کاخ دیکتاتوری اش گردند، و اینبار هوشیارانه و با تجربه حکومت کنند.
ای ساده اندیشان ! فاشیزم با سلاح مکر  قدرت تان را تصاحب کرد و خواست شما را  به زنجیر کشد اما دیدند شما هنوز میتوانید درد سر ساز باشید. ؛ حالا زیر نام (والصلح خیر) خدعه و مکر دیگر می کنند تا دیکتاتوری خود را تعمیمم و ابدی سازند! از صلح آبرومند خبری نیست! البته اینبار جواز مکر را از دین با توسل به آیه ولله خیر الماکرین . و از دنیا بوسیله ابلهی خودت گرفته اند!
آری ! در قرآن شریف در دو مورد الله را خیرالماکرین معرفی کرده است . یکی زمانی که علیه عیسی مسیح توطئه میشود و الله او را از بلایی که برایش پیش بینی کرده بودند نجات میدهد ، و دومین بار زمانیست که کافران مکر می کردند علیه حضرت محمد ص که به شکلی از دست او خلاص شوند . در هر دو مورد اندیشه الهی بر مکر بد خواهان پیروز میشود . این دو داستان را طلبای سیاسی خوب میدانند و امریکایی صلیبی نیز
لهذا بی غم باشید خارجیها بویژه امریکایی ها به منظور حراست از جهاد و مقاومت شما  طرف شما را هرگز نخواهند گرفت
هدف به اسارت کشیدن ، فقط اسارت است .
هدف قدرت ، قدرت است .
این صلح ها بگفته استاد خلیلی 
از پس خمپاره ها آواز صلح - و از غریو توپ جستن نام صلح
جنگ تو صلح  و صلح تو جنگ است 

رین

سخنان بزرگان

 تلخترین لحظه ها را کسی برایتان میسازد که روزی انتظار داشتید قشنگترین لحظه ها را با او داشته باشید .
Image result for ‫چه آسان میشود از یادها‬‎
.عشق همیشگی است ! ما  ناپایدار هستیم 
-لئوبوسکالیا

گاهی بی رنگی از هر رنگی زیباترومفیدتر است 
- شاتو بریان

ادم کامل ادمی را گویند که هم عقل داشته باشه هم احساس  
- ویل
مانند اسمان بخشنده و مانند زمین افتاده باش .رمز زندگی همین است 
-  مولیر

بدون باخت هرگز موفق نمیشوی 
- مثل روسی

در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است وبینوایی حقیقی خودخواهی 
- وینه

تولد  ومرگ اجتناب ناپذیرند فاصله این دو را زندگی کن - سانتابان

۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه

بیمار عشق


سریال شباهت اندکی به زندگی من و شباهت صد در صدی با خیالات و آرزو های من داشت. دختر و پسری دوست خانواده گی هستند پسر (شی غاک) دلداده دختر(جیل ین یا ژیلین) است اما دختر فقط علاقمند پسر است نه دلداده ! عشق پسر به دختر به حدیست همینکه از دختر میشنود فوتبال را دوست دارد علرغم بی علاقه گی میرود به تیم فوتبال میپیوندت و سرانجام با عشق ژیلین فوتبالیست خوبی میشود. حتا مربی و سر تیم میگردد. روزی که به حیث مربی فوتبال در یک باشگاه ورزشی در مونشن المان با یک عاید سرشار مقرر میشود بخانه معشوقه اش میاید و میخواهد ضمن خدا حافظی مکنونات قلبی اش را به معشوقه اش بگوید اما در خانه آنها مهمانان فامیلی شان که یکی از لارد های خانوادگی انگلیس است آمده و معشوقه اش چنان با خواهرخوانده ها مصروف است که فقط با یک جمله ( موفق باشی ) بسنده میکند و او را جدی نمیگیرد. شیغاک به وظیفه جدیدش میرود اما پیش از رفتن نامه ای به ژیلین مینویسد و در آن نامه احساسش را نسبت به او مینویسد نامه را به خانم یک دوستش که اسمش نانسی میدهد تا به ژیلین بدهد اما نانسی وقتی بخانه ژیلین میرود محفل نامزدی او با لارد سریستون است و وی فقط در گوش جیلین میگوید من فکر میکردم با شی غاک عروسی میکنی زیرا او ترا دوست داشت ولی از دادن نامه به او صرفنظر میکند. درست برعکس نانسی
 . شیغاک در مونشن مشهور میشود و ده ها دختر آلمانی عاشقش میشود و برایش پیشنهاد ازدواج میدهد اما او فقط با یاد ژیلین در میدان ها میدود و آنچنان عاشقانه میدود که همگان شیفته او میگردد. ژیلین با پسر همان لارد ازدواج میکند و به برمنگهم عروس میشود و شیغاک با شنیدن این مسئله میشکند دیگر حوصله دویدن در میدانها فتبال را ندارد فقط مربی بزرگ جهانی فتبال میشود و با بی میلی تمام زندگی را به پیش میبرد! داستان خیلی طویل است و فکر کنم بیش از ۴۴ قسمت است شخصیتهای عجیبی در این عشق پیوند و نقش آفرینی میکند که از حوصله نوشتن در وبلاگ خارج است 
 .بهر حال میروم دنبال شباهت های نسبی تا قصه ما پیوند نسبی پیدا گند. بهر صورت در این میان ژیلین به سختی بیمار میگردد هر دو گرده اش از کار می افتد هرقدر انتظار میکشند کسی پیدا نمیشود گرده اش را به او اهدا کند این خبر به شیغاک میرسد و ی به عجله میرود انگلیس آنگاه بین بلجیم و انگلیس ویزه ضرور است وی به صد خون جگر ویزه میگیرد و گرده اش را به ژیلین بطور پنهانی اهدا میکند! وقتی ژلیین اطلاع میابد گرده شیغاک در بدنش است بیاد دوران کودکی و نوجوانیش می افتد و بلافاصله برای دیدن شیغاک به بروکسل می آید در نخستین نگاه عشق را از دیده گان ملتمس شیغاک حس میکند طوری که وی احساس بالمثل شیغاک را پیدا میکند و با دو دست بر وی حمله میکند و این جملات را میگوید: خدا کند ترجمه من مطابق اصل از روی انگلیسی باشد
چرا اینکار را کردی شیغاک ؟ تو یک فتبالیست هستی تو با اینکار دیگر فوتبال نمیتوانی ! آخر من بتو چه داده ام که تو زندگی ات را بمن تسلیم دادی! سپس با دو دست بر روی سینه اش میکوبد و با تاثر میگوید مگر تا حالا گنگ بودی؟؟؟ اشک در چشم شیغاک حلقه میزند و میگوید! این که چیزی نیست زیرا من دو تا گرده دارم یکی اش را بتو دادم و با یکی آن زندگی نارمل دارم ولی قلب یک دانه داشتم ایکاش روزی که آن یک قلب را دو دسته برایت تقدیم کردم اندکی بمن توجه میکردی و با یک ( گود لک) مرا از خود نمی راندی ! good luck
وی با تاثر ادامه میدهد: من به فوتبال بر اساس علاقه تو رفتم بخاطر جلب توجه تو فتبالیست شدم با عشق تو با تمام قوت در میدانها دویدم آرزویم بود زیبائیت را آنگاه که در میدان میدوم و تو برایم کف میزنی نقاشی کنم فکر نکن من نقاشم و از این راه میتوانم امرار معاش کنم فقط تو خوش باش که خوشی تو آرزوی منست! تو خوشبخت باش حتا با نام خانوادگی لارد!

پروا ندارد من فقط خوشبختی ات آرزویم بود و هست و پاسخ نامه ای که نگرفتم..بعد بر خود مسلط میشود و با زهر خند میگوید. عشق تو بمن آموخت که زندگی چیزی نیست جز یک آرزوی برباد . در ضمن یاد گرفتم زنده بمانم دنبال اسباب دنیا بدوم.اسبابی که دنیا به همه رهروانش خواسته وناخواسته داده ومیستاند. بی غم باش بی تو زنده میمانم اگر بدانم تو خوشبخت هستی ! من از تو هیچ چیزی تمنا ندارم مگر پاسخ همان نامه نخستم که ندادی! و گریه بلند جلین و ادامه سریال که از حوصله خارج است اما ......

بیمارم و غیر از جگری پاره ندارم
جز آنکه بمیرم زغمت چاره ندارم

گر ناله کنم باعث آزار تو گردم
...ور صبرو نمایم دل از سنگ ندارم
گر دور روم از غم دیدار بمیرم
نزدیک و روم طاقت نظاره ندارم

بیمارم و غیر از جگری پاره ندارم




جز آنکه بمیرم زغمت چاره ندارم

۱۳۹۷ مرداد ۱۱, پنجشنبه

دیدار از آرامگاه پیشوای عاشقان تاریخ



قونیه - ۳۰ جولای ۲۰۱۸

در تعطیلات تابستانی امسال در شهرک منوگت از مربوطات ولایت انتالیا ترکیه رفتم. و با استفاده از همین فرصت در صبح زود فردایش یکجا با بشیر جان بختیار؛ شهزاد جان ؛ بهار جان و دخترم کرانه جان آهنگ سفر به قونیه پایتخت معنوی و فرهنگی ترکیه را کردیم.

قونیه شهری است مذهبی که در مرکز کشور ترکیه و در شمال  آنتالیا و جنوب آنقره واقع شده است. در قرن ۱۳ میلادی، پایتخت علاءالدین کیقباد پادشاه سلجوقیان روم بود. و در همین زمان  پدر مولانا ( سلطان العلماء بهاء الدین ولد ) از بلخ به این شهر می آید و یکی از مراکز بزرگ تدریس علوم دینی را در اینجا تاسیس میکند. مولانا نیز بعد از فوت پدر، مدتی به وعظ و تدریس علوم دینی ادامه میدهد. اما دیدار شمس تبریزی مولانا را شوریده حال نموده و در وصل و هجران او دیوان شمس را میسراید. او در این دیوان با شوریده گی گاهی حتا از خطوط قرمز میگذرد و میگوید:
 ای منجم اگرت شق قمر باور شد 
 بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

 پس از ناپدید شدن شمس تبریزی، بنا به درخواست حسام الدین چلبی، مولانا مثنوی معنوی را به نظم درآورد. مولانا که از ۱۴ سالگی به همراه پدر در قونیه سکنی گزیده بود در ۱۷ دسامبر ۱۲۷۳ میلادی مصادف با ۲۷  جمادی الاول سال ۶۷۲  هجری قمری در سن 59 سالگی در قونیه وفات یافت. مقبره ی مولانا همه ساله زیارتگاه عاشقان طریقت می باشد خاطرات دیدار هر چند کوتاه از این شهر  که قلندر مست و عاشق؛  حضرت خداوندگار بلخ  زمانی بر روی آن زیسته و سالهاست که در دل آن با چشم بیدار خفته است را ذیلا یادداشت و تقدیم دوستان عزیزم میکنم امیدوارم مورد علاقه تان قرار گیرد.
آری مولانا شخصیتی اندیشمند و چند بعدی است که  تمام عمر شریفش را در جستجوئ راهی برای یافتن و معنی کردن انسان و تفسیر مفهوم انسانیت سپری کرده است. ایشان سعی کرده اند تا با ترویج اندیشه والائ انسانی اش ، انسانِ امیدوار، عاشق ، شاد و پویا را از نو بسازد. مولانا، انسان آینده نگر و آزاده بود .وی آزاده گی را درنوگرایی ؛ پویایی و  در تلاش برای تغییر می دید. او تغیر را از خود شروع کرد و توانست نخست خود را دگرگون کند تا بدینوسیله زمینه ای برای دگرگونی دیگران  فراهم شود. طوریکه خودش در گام نخست بیزار از " فسانه های دنیا " گشت و  مستانه و شادمانه سرود : " ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت -  هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ..." و سرانجام با همین مستانگی عقل را آتش زد و بر خرابه آن دل را آباد کرد. تا اینکه پیشگویی شیخ عطار را محقق کرد و آتشی را بر پختگان عالم زد


رویائ دیدار از قونیه

محصل بودم که با مطالعه کتاب گرانسنگ ( از بلخ تا قونیه) مولوی این عارف شوریده و اندیشمند بزرگ  هموطنم را شناختم. از همآن آوان سفر از بلخ که برایم ممکن بود تا شهر رویایی قونیه که تقریبن دیدارش نا ممکن مینمود؛ مبدل به آرزوئ بزرگی در دلم شده بود. انگار دیدار از قونیه با اینهمه دغدغه های زنده گی برایم به سراب میماند تا حقیقت. هرچند در بیست سال اخیر بار ها ترکیه آمدم. اما اصلن فکرش را هم نمیکردم روزي در  پياده روي های این شهر بیاد دوست و همصنفی عزیزم اسحاق خان غفوری که نخستین باب آشنایی ام را با اندیشه مولانا بزرک  در دوران دانشجویی استادانه گشود؛ قدم زنم و در كوچه پس كوچه هاي این شهر شریف با همان سرابهای نوجوانی غوطه ور گشته و بار ها گم و پیدا  شوم. هر چند توقفم در این شهر خيلي كوتاه بود و فرصت جا افتادن و وفق پيدا كردن با محيط که اصلن ممکن نبود. حتا نتوانستم  با درویشانی که دور خود  می چرخیدند و سماع می کردند، برای لحظه ای هم کلام  شوم و ازیشان بپرسم که : گرچه این نکته کاملن روشن و هویداست که روح سرکش و ناآرام مولانای بزرگ هیچگاه با خلوت گزینی و عزلت میانه یی  خوبی نداشته، اما آیا این انسان عاشق ،با آن  ذهن پویا و بیقرار خویش، تنها  همین رسم درویشی را در قونیه از خود بیادگار مانده است؟ (راستش از زمانیکه در تلویزیون کابل؛ هنرمند عزیز ناشناس آهنگ (چون نی به نوا آمد ) را میخواند و درویشانی در آن ویدیو کلیپ میچرخیدند؛ همانزمان این سوال در  ذهنم خطور میکرد آیا براستی مولوی پایه گذار اصول دراویشی در جهانست که فقط دور خود می چرخند؟) مضاف برین خیلی آرزو داشتم بدانم آیا تمثیل  و تفسیر رقص و سماع همینست که در قونیه مروج شده است؟ آیا همین جمع سماع گران از اصل و نسب این اندیشمند بزرگ چیزی میدانند؟  آیا از افکار و اندیشه هایش ؛ از دیوان غزلیات و مثنوی هایش ؛ از فیه مافیه اش که بزبان فخیم پارسی است در این شهر کسی چیزی میداند؟ و دهها سوال دیگر 
اما شوربختانه که پرسش هایم بدلیل ضیقی وقت  و دلیل دیگری که بعدا به آن خواهم پرداخت، بی پاسخ ماند. زیرا از یکسو بالاجبار  بسان  یک راهرو، بدون توجه به اطرافم ، بسرعت از پیش هر جسم ساکن و جنبندهء  رد  شدم تا زودتر بدیدار معشوق برسم. وقتی به داخل مزار رسیدم سلامی دادم و زیر لب گفتم : یا حضرت خداوندگار بلخ ! از شهری هستم که به حکیمش گفته بودی ( ترک جوشی کرده ام من نیم خام - از حکیم غزنوی بشنو تمام).  آرزوئ درد دل و خلوتی با تو دارم. اما  دیدم بیرو وبار داخل مزار فرصت درد دل با پادشاه عارفان و شوریده گان را از من سلب کرده فقط  دو بار با صدائ بلند  از محضرش خواستم : ای عارف شوریده مرا دریاب!! و بعد خاموش ماندم . سپس در حالیکه نظرم بسوی آرامگاه خیره مانده بود دوباره زیر لب گفتم : یا حضرت مولانا! سالهاست که عزم سفر بسویت را داشتم. اما مشغله روزگار نمیگذاشت. سه سال قبل سفرم را از غزنه به بلخ به امید همین روز آغاز کردم و میبینی که اکنون در حضورت هستم. آرزومندم مرا دریابی !! و. 
بنابرین در قونیه بدون آنكه متوجه کدام تابلوی قديمي يا مجسمه خورد و بزرگ شوم و یا  کدام منار و آسمان خراشی توجهم را جلب کند پس از عرض درود به عارف شوریده وطنم بلافاصله آهنگ پدرود به انتالیا  را خواندم . متاسفانه بجز از مرا دریاب! نشد از مفهوم انتظار؛  از شمس و خدایش ؛ از شمس من و خدای من چیزی از محضرش بخواهم و بخوانم. 
شوربختانه نتوانستم اسم هیچ محله و کوچه را دراین شهر که پایتخت کشور اهل دل و عاشقان تاریخ است به ياد بسپارم حتا چهره ئ هیچ آدمی را در  راهرو سفر یک روزه ام به خاطر ندارم.
از سوی دیگر شگفتا که با نخستین دیدار از درب آرامگاه و در نخستین سلام به امپراتور سرزمین دلهای عاشق، حسی عجیبی برایم دست داد! حسی همدلی و همدردی! حسی شاگردی و آموختن، حسی فهمیدن مفهوم عشق و انتظار! آری! من انگار نه تنها که حس کردم بلکه دیدم که هنوز چشم بیدار این شوریده عاشق  بر در است تا " شمس و خدایش" از راه برسند.!!! و این همان فلسفه انتظار کشیدن تا لایتناهی را برایم معنی و تفسیر کرد.در ضمن این همان دلیل دومی بود که سبب شد از خیر پاسخ به پرسشهایم بگذرم.

تصویری از شهر توریستی قونیه

  طوریکه قبلن نوشتم نقطه بارزی را در این شهر بخاطر ندارم. فقط آنچه در این شهر توجهم را جلب کرد این بود که این شهر یک شهر پر از مهمان یا بهتر بگویم شهر میزبان است: در هرگوشهء این شهر هوتل ها و مسافرخانه های بزرگی وجود دارد، سرویس ها شب و روز در حرکت اند تا صد ها هزار مسافر را از چهار گوشه جهان بدیدار مولانا بکشاند. همینکه سرویس یا موتری توقف می کرد دسته یی از مسافران پیاده  و دسته یی هم دوباره سوار موتر و یا سرویس خود می شدند.  موبایل ها و ندرتا کمره های عکاسی فلش زده عکس های یادگاری میگرفتند. راهنمای ما گفت: سال گذشته نزدیک به چهارده میلیون نفراز قونیه دیدن کرده است.  جالب است انسانی که  عمرش را در بی نانی و  بی نامی  زیست، چه " نام و نانی " برای قونیه و مردمش  دست و پا کرده است! تصورش را بکنید ۱۴ میلیون توریست در یکسال. در حالیکه سه سال پیش در سفری که به  زادگاه این شوریده به معیت برادر و برادر زاده هایم در بلخ باستان داشتم حتا این تصور برایم ایجاد نشد که آیا زادگاه مولانا هم توریست دارد یا نه ؟    
 بهر حال نکته جالبی که در مزار حضرت مولانا توجهم را بخود معطوف کرد این بود که بازدیدکنندگان  کنجکاوانه بی آنکه اصل و اندیشه صاحب آرامگاه را به درستی بدانند، از اندیشه هایش ، از مثنوی اش که قران پارسی لقب دارد چیزی بگویند یا بخوانند، به حجره های کوچکی که گنجایش چند نفر را بیشتر ندارد، هجوم می بردند و فلش های عکاسی دمی نمی آسایند تا آدمها و اشیای دور و بر را تصویری سازند . 
Image may contain: 2 people, people standing and outdoor
قونیه و مولانا
   قونیه؛ از لحاظ مساحت بزرگترین ولایت ترکیه بوده و شهریست با جمعیت  بیش از یک میلیون نفر میزبان و مسلمان طوریکه روزی پنج بار صدای اذان از گوشه و کنار و از مساجد متعدد، زیبا و قدیمی آن شنیده می شود.
موتر حامل ما در قسمت مرکزی شهر قونیه موسوم به  تپه ی علاءالدین  که در بالای آن پارک زیبایی بنا شده است و چشم انداز خوبی دارد. توقف کرد. جاده ای که در روبروی تپه واقع شده به مقبره ی مولانا ختم می شود را با پای پیاده رفتم. شهری که  پیر طریقت ، قلندری مست عاشق ؛ هموطنِ همزبان من در آن آرمیده؛ بحق شهریست که  در جبین مردمانش سرود همدلی و عشق را میخوانی. براستی اگر چنین نمیبود بدون تردید مورد پسند این آزاده ائ عاشق قرار نمیگرفت. در دو طرف همین خیابان مراکز متعدد برای خرید وجود دارد. پیاده روها وسیع و پاک بودند. در کوچه ی پشت مقبره مولانا می توان انواع سوغاتی های تزئینی از قبیل قاب عکس، مجسمه های کوچک، کریستل های چرخان با تصاویری از مولانا، مقبره یا دراویش چرخان را تهیه کرد. قیمت آن ها از 6 تا 20 لیره متغیر است.اما ما در آنجا فقط آیس کریمی همانند شیریخ وطنی  در آنجا خوردیم 
 زمانی که وارد این فضای روحانی شدم، گام به گام درصف عاشقان مولانا، با نوای نی و بوی عود، آهسته آهسته حرکت کردم بیاد زیارتگردی های شهر خودم غزنه افتادم  و با همان خیال  از پیشروی  مزار یاران و مریدان مولانا ادای احترام نموده   به مقبره ی مولانا، پسرش بهاء الدین و پدرش سلطان العلماء رسیدم. بعد افراد دیگری از خاندان و یاران وی را پشت سر می گذاشته پس از بازدید از موزیم، در نهایت  این فضای معنوی را پشت سر گذاشتم
چیزی تازه ای را که در اینجا متوجه شدم این بود که  روی هر سنگ قبر کلاه و دستاری که در گذشته مورد استفاده قرار می گرفته به رسم یادبود و احترام قرار داده بودند. قبرهایی هم بود که فاقد این کلاه مخصوص بود احساس کردم متعلق به زنان باشد. اما مهمتر از اینها در این شهر جاذبه دیگری هم هست. من حس کردم گرچه خودم نیافتم! بشما دوستان اهل دل توصیه میکنم بویژه به مولوی دوستان: بشتابید و یکبار به محضر سلطان سلاطین عشق روید! شاید شما بیابید آنچه را من حس کردم ! با مسئولیت میگویم پیشیمان نمیشوید.
و اما جلال الدین محمد بلخی رومی

ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای
اندیشه بزرگ این مرد فاضل را میتوانی در آئینه همین دوبیت بنگری؛ حدس زنی و قیاس کنی 
مولوی شخصیتی فرزانه ء بود که آبشخور اندیشه اش را محدود به هیچ  دین و آیین نکرد. اندیشه هایش  تمامی مکاتب  شناخته شده جهان حتا پیش  از اسلام را در بر می گیرد
مولوی برای  آموزش مثنوی اش ما را دعوت به نیستان میکند. او حتا برعکس پیشوایان آغاز سخنش را نه با بسم الله؛ حمد و نعت  بلکه راسآ با (نی) می آغازد 
بشنو از نی چون حکایت می کند - از جدایی ها شکایت می کند
بزعم مولوی ( نی ) چوب میان تهی است که از خود هیچ ندارد؛ به عباره دیگر (نیست) است، اما اگر معشوق در آن دمیده باشد (هست) میشود. کدام معشوق؟‌ همان معشوقی که در(نیستان) منزل و مأوی دارد. آن جا که دیار نیستی و بی رنگیست. مولانا بر عدم عاشق است و مست نیستی است. 
بر عدم باشم نه بر موجود مست-  زان که معشوق عدم وافی‌تر است
(مثنوی، ۵/۳۱۵)
دولت عشق در نیستی خیمه زده است . هر که دولت را در هستی بجوید ابلهی بیش نیست
همین فلسفه (هست) و ( نیست) که من از آن تعبیر خیلی ظریف و زیبائ خود را دارم را علامه اقبال نیز خیلی فیلسوفانه بیان داشته و میگوید : ( در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت- از عشق هویدا شد این نکته که هستم من) ا
مثنوی خوانی آدم را بدین باور میرساند که فوران  اندیشه های ناب انسانی  از دل قدیس مولوی گاهی مبدل به کوه آتش فشان عشق  و گاهی   مبدل به اقیانوس  مواج آزاده گی میشده و این بیختن آب و آتش خونش را به  جوش می آورده!  و لابد او هم  بالای این آتشفشان و  اقیانوس یکجا از  " شعر رنگی بر آن می زده" و همین رنگ زدن شده امروز شهکار بشریت! شده قران پارسی؛  شده فرهنگ تفسیر انسان و انسانیت، شده قوانین نافذه آزاده گی پویایی و حرکت .  
هرچند بکلی مشهود و هویداست که یک چنین کوه آتش فشان و اقیانوس مواج با مد و جذر های اندیشه ی مولوی را واژه ها  نمیتوانستند به تنهایی تاب آوردند. بکسی که تجربه دیدن بیختن  آب و آتش را دارد معلومست که بیختن این دو انسان را متحول میکند و اینجا در گام نخست یک مسئله را برملا میسازد که : زبان اندیشه ای مولوی فراتر از واژه ها بود،بنابرهمین اصل است که اشعارش در هیچ قالب و الگویی نمی گنجد، مولانا در شعر از اسطوره ها ، قصه ها ، احادیث و  روایات دینی تنها بحیث ابزاری برای  بیان  اندیشه کار می گیرد، اندیشه یی که در بطن و  متن خود دغدغه انسان را دارد.

زبان مادری مولانا جلال‌الدین محمد بلخی زبان پارسی بود اما در دوران تحصیل و دانش اندوزی در دمشق به زبان عربی هم تسلط پیدا کرد.  قونیه در آن زمان جمعیت فارسی زبان زیادی داشت و شاگردان و اطرافیان مولانا هم به همین زبان سخن می‌گفتند. اما به خاطر وجود ترک زبانان و بومیان یونانی زبان در این شهر، مولانا با این دو زبان هم آشنایی پیدا کرد و در شعرهایش به ویژه در غزل‌های دیوان شمس واژه‌هایی از این دو زبان به کار برده است. 
درباره‌ی آشنایی خود با زبان ترکی مولانا به روشنی چنین گفته است: 
تو ماه تُرک ای و من اگر ترک نیستم 
 دانم من این قدر که به ترکی ست آب «سو»

در ضمن قافیه های غزل ذیرین کاملن  به زبان یونانی است

غزل شماره‌ی ۱۲۰۷

نیم شب از عشق تا دانی چه می‌گوید خروس
خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس
پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه‌ام 
 روزگار نازنین را می‌دهد بر آنموس
در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش 
 نام او را طیر خوانی نام خود را اثربوس
آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا 
او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس
من غلام آن خروس ام که او چنین پندی دهد 
خاک پای او بِه آید از سر واسیلیوس
 گَردِ کفشِ خاکِ پای مصطفی را سرمه ساز 
 تا نباشی روز حشر از جمله‌ی کالویروس
رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار 
 گر عرب باشی و اگر ترک و اگر سراکنوس 
بهر حال غروب میشود و صدای پای شب جمع ما را از هراسی غریبی لبریز می کند و بناچار  در حالیکه از عجله ترم وای را نیز اشتباها در سمت مخالف سوار شده بودیم أهنگ برگشت زدیم

و سخن آخر... اینکه
 تلخبختانه دیدار از  " قونیه " برایم با  وصف  شادی در هاله ای از کاشها؛ غمها؛ حسرتها و افسردگیها پنهان و غوطه ور بود: شاد بودم از اینکه رویا هایم محقق شد و از نزدیک به دیدار خانه و کاشانه یکی از بزرگ ترین اندیشمندان تاریخ نایل شدم و اندوهگین بودم از اینکه چرا هر گوشه ای از  زندگیم تلخبختانه با کاش ها گره خورده است؟ حتا همین سفر قشنگ و رویایی  زمانی محقق شد که در میان همه این سفر دل انگیز پیوسته حرف سال پار پدرم پیش چشمم و در گوشم طنین انداز بود.  پارسال به پدر مرحومم در همین تعطیلات تابستانی گفتم: بیا سفری بسوی شمالی ترین منطقه ای اروپا کنیم که انگار زمین آنجا به آخر میرسه. با شوخی گفت: بچیم اگر سفر رفتیم بخیر بدیدار مولانا میرویم. ایکاش امسال درین سفر با من میبود تا در جا هايي بیر و بار این شهر که نظیر کوته سنگی  و هياهوی بازار فروشگاه  بود ؛ کبابی میخوردیم و دمی راست میکردیم. حسرتا بر من همیشه شکسته و پر حسرت!!! روحش شاد    
 هفت اختر بی‌آب را کین خاکیان را می‌خورند 
 هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم






۱۳۹۷ تیر ۱۱, دوشنبه

شورچای بدخشان و یک پرسش نمکی


 آیا اگر نمک نبود زنده گی بود؟

دیشب دوست و برادر بزرگوارم جناب شمس کیبی  از سر لطف سر زده بدیدارم
 آمدند  بقول حافظ : منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز                      
 تا نا وقتهای شب با هم صحبت کردیم  از هر دری گفتیم  و خندیدیم از دوستان سابق و مشترکمان، از وطن مان، از تحولات سیاسی منطقوی و فرامنطقوی از فرهنگ و زبان مان و بالاخره دامنه صحبت ها و حرفها آمد سر شورچای بدخشان و ارزش نمک در زنده گی آدمها! طوریکه واژه ای (نمک)   شد موضوع  و  اجندای  بحث  مان! جناب کیبی بسیار استادانه واژه های نمک ،  با نمک ،  بی نمک ،  پاس آب و نمک  را داشتن ،  نمکی  و امثالهم را مورد کنکاش و بررسی قرار داده و معلوماتی مفصلی از شورچای بدخشان و طریقه ساختن آن ارائه کردند در حسن نمک فرمودند: گرفتن نمک برای بدن خیلی ضروریست! نمک ضربان غیر عادی قلب را ثابت نگهداشته ؛ فشار خون را تنظیم، تعادل مقدار قند خون را حفظ ، انرژی لازم برای بدن را فراهم  و برای ساختن استخوانها مهم است.
 ایشان در حالیکه  ارتباط واژه های شاعرانه و رومانتیک نمکی و با نمک را سوال گونه مطرح کردند سرانجام گپ را به این پرسش کشانیدند که:  آیا اگر نمک نبود زنده گی بود؟ من به جناب شان گفتم با توجه به اینکه آب بحر شور است و سه بر چهار حصه ای کره زمین را آب گرفته این خود معلوم است که اگر نمک نبود از حیات و زنده گی خبری نبود! چون آب شیرین اگر باایستد گندیده و فاسد میشود و هزاران حشره و مکروب در آنجا پیدا شده حیات را تهدید میکند. بنابرین حکمت آب شور در ابحار یا به عباره دیگر حکمت وجود نمک در ابحار بدین پیمانه فقط بخاطر ادامه حیات بشر است. در ضمن به ایشان گفتم محک مردانگی و جوهر نیکی و بدی و حتا مردانگی آدمها را در فرهنگ پارینه ما و حتا هندوستان بر محک نمک گذاشته اند طوریکه نمک حلال و نمک حرام علاوه بر اینکه نام دو فلم هندی است در حقیقت دو نوع انسان است و نماینگر از دو ذهنیت خوبی و بدی میباشد. ایشان در حالیکه بگفته هایم یکایک مهر تائید زدند  از من دوستانه خواهش کردند تا این موضوع را از طریق فیس بوک و وبلاگ دوباره مورد بحث قرار دهم، تا دوستان با نوشتن نظرات و دیدگاه های شان این بحث را تکمیل کنند. نوشته حاضر بنابر دستور دوستانه ایشان است. 

و اما دستور استفاده از نمک از منظر دینی

در حدیثی روایت شده که  خداوند  به‌ حضرت موسی (ع ) وحی کرده که "ای موسی ابتدا کن به ملح و ختم کن به ملح طعام خود را، به‌درستی که دوا است 70 مرض را که کمترین و ضعیفترین آنها جنون و جذام و برص و درد گلو و دندان و شکم است.
و در حدیث دیگری روایت است که  حضرت رسول الله ص را  گژدمی گزید و آن حضرت، لعنت فرمودند عقرب را و فرمودند که "نگذاشتی تو هیچ مؤمنی را که اذیت نرسانیدی و نه هیچ کافری را" پس نمک طلبیدند و بر آن موضع مالیدند درد ساکن شد
و اما نمک و رومانس
در اشعار عاشقانه آدم با نمک ؛ خنده ای با نمک ؛ لبخند ملیح آشوب زیبایی هاست مثلن ظاهر هویدا در آهنگی میخوانه ( سرو نازی بخدا! ماه رخی!  با نمکی) یا هم احمدظاهر در آهنگی تو برایم مقدسی وقتی تشبیه شاعر تا خط آخر اوج میگیرد و میگوید ( مثل باران به چمن، مثل بوی یاسمن- مثل مهتاب بهار-مثل کوهای جنوب - رنگ مقبول غروب  بعد میگه  مثل لبخند ملیح- ای سراپا همه خوب ) و
زیرا نمک را در عربی ملح میگویند و ملیح به شیرینترین و جذاب ترین لبخند و چهره گفته میشود.
فرهنگ فارسی معین  با نمک را جذاب ، گیرا، ملیح برخوردار از ویژگی های جالب و خوشایند که دیگران را به خنده وامی دارد معنی میکند 

و نکته اخیر اینکه شاعران ثابت کرده اند که نمک یعنی زنده گی چنانچه 
هرچه بگندد نمکش میزنند
وای بروزی که بگندد نمک  
Image may contain: one or more people and people sitting
بدین مناسبت یک آهنگ ملیح و نمکی از فرهاد دریا تقدیم تان




مهرباني سخت مي‌خواند به چشمانت صنم                                    
تا زگي‌ها دارد اين گل در گريبانت صنم                                            
بر من نا ديده و ناكــــــرده كار عاشقي                                   
از تو هر چيزي دل انگيز است قربانت صنم                                           
با خيالت از غزل سر شار مضمو ن مي‌شوم                                    
رنگ رنگي‌هاست در هرساز و سامانت صنم                                           
اندك اندك خاطر از دوريت فارغ مي‌شود                                       
اندك اندك مي‌گذارم سر به دامانت صنم                                            
دامن از اميد بي پايان و دستم كوته است                                               
اين سر و اين هم تو اين دل، چيست فرمانت صنم