شدم محرم ماه حین وصل و عشق و ودید
۱۳۹۶ اسفند ۱۳, یکشنبه
تقویم شکست
شدم محرم ماه حین وصل و عشق و ودید
۱۳۹۶ اسفند ۳, پنجشنبه
زخمی تر از همیشه با تشبیه دنیا
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شكسته از كوله بار غربت
در جستجوی مرهم راهي شدم زيارت
رفتم برای گريه رفتم برای فرياد
مرهم مراد من بود كعبه تو رو به من داد
ای از خدا رسيده ای كه تمام عشقی
در جسم خالی من روح كلام عشقی
ای كه همه شفایی در عين بی ريایی
پيش تو مثل كاهم تو مثل كهربایی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند
اين چينی شكسته از تو گرفته پيوند
ای تكيه گاه گريه ای هم صدای فرياد
ای اسم تازهء من كعبه تو رو به من داد
من زورقی شكسته م اما هنوز طلایی
طوفان حريف من نيست وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شفایی از هر چه بد رهایی
ای شكل تازه ي عشق تو هديه ي خدايي
با تو نفس كشيدن يعنی غزل شنيدن
رفتن به اوج قصه بي بال و پر پريدن
ای تكيه گاه گريه ای هم صدای فرياد
۱۳۹۶ بهمن ۲۰, جمعه
قصه کونتی و دو غزل بمناسبت جشن گل آلو
۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه
حافظه خونی
جاستین ترودو در کنار پری بلگرید، یکی از رهبران بومیان کانادا
و از اینکه امشب باد هم عربده میکشد آهنگ هندی ساون کا ماهینا را برایتان برگردان و ذیلا تقدیم تان
ساون کا ماهینه په ونی کری شور
هممم په ونی کری شور
هری بابا شور نهی سور سور سور
پاونی کری سور و هان
جی یارا جهوم ایسی جی هره جیسی بن ما ناچی مور
راما گجب دایی یهی پور وایا
نهیا سم ها لو کیت کویی هون کهیوایا
هوی پوروایا کی آگهی چلی نا کویا جور
جی یارا جهوم ایسی جی هره جیسی بن ما ناچی مور
موج وا کری کیا جانی هم کو ایسا را
جانا کها هی پهچهی ندیا کی دهور
۱۳۹۶ دی ۱۵, جمعه
دیوار نم کش و غزل خورشیدی
شلیک هدفمندانۀ واژه ها آن روزها نه تنها جملات کوچک بلکه واژه ها بار معنایی سنگینی به من وارد می کردند. گاهی حتا شنیدن اشعار بزرگان عرصۀ ادب پارسی از حنجرۀ یک آواز خوان ناشناخته هم چون تیغ آخته در زهر با زجر طوری بر روح و روانم می نشست که دنیا در نظرم تاریک میشد. تلخبختانه با دقت در شنیدن پارچه شعر یا متن موسیقی با حسی ناشناختۀ تلقین میشدم که انگار شاعر همین سروده یا نویسندۀ فلان متن حتا در سده های پیشین،عمدآ برای زخم زدن بمن با حساب کتاب واژه هایش را چینش و سرایش کرده و این هنرمند هم آگاهانه آن شعر را برای سوهان کردن روح من انتخاب و با کنایه و طعنه می سراید. هرچندمیفهمیدم که حساس شدنم در برابر واژه ها، حس اذیت از آزار کلامی با کنایۀ و در نتیجه دیوار نم کش شدن ناشی از شکستن حباب زرین خیالم بود، ورنه مطمئن بودم که در لهیب آتش اوهام سوختن از اینکه شاید مورد خطاب و کنایۀ فلان شاعر یا آواز خوانم، هدف شلیک فلان واژه ها منم، نوعی جنون فکری و خود آزاری است. ولی چه میتوان کرد در آن عالم افسرده گی و یاس؟ حتا توضیحش سخت است! همین حالا هم به کی جز خود میتوان گفت که آنروزها من با چه حسرت و بغضی در گلو نفس میکشیدم.آری! آن روزها تهی از آرزو، پر از بفض ولی ساکت و آرام به تنهایی روزگار بسر میبردم! احساس میکردم قدرت فرا رفتن از مرز های مشکلات را از دست داده ام. انگار از اثر ناتوانی های روزگار حسرت خور،عزلت گزین و تنهایی را پذیرفته بودم. بنابرین خواه مخواه از زندگی شاکی بودم. ولی حواله دار این شکایات هم کسی جز خودم نبود.گرچه سخن گفتن با خود که روزگاری نه چندان دور، روح و جسمم را با مشوره و فرمان غلط به این حال و روز حرمانی انداخت کار درستی نبود .اما حسی پیوسته بمن میگفت تجربۀ یافتن حقیقت، فقط از طریق بخود سرزدن، با خود آشنا شدن، با تعین هدف دوباره به ساحت زندگی برگشتن و این بار درست برنامه ریزی کردن ممکنست! در واقع همین حس مجبورم میکرد اینبار دانسته کلام سرد دلم را به سان برفها، در یخدان زمهریر حسرت برای ابد مدفون و جنونم را مربع سازم.تا روزی با غرور شکسته و احساس خاکستر شده؛ ققنوس وار دوباره برخیزم. در همین افکار غرقم که صدائ چند ضربه ملایم انگشت به دروازه اپارتمان افکارم را متلاشی میکند. در را باز کردم، دوستم عزیز جان پوپل با یک جوان ناشناس بعد از سلام و تعارفات معمول اشاره به جوان پهلو کرده، میگه پسر خاله ام محصل رشتۀ موزیک است. ما چاشت در یک طوی رفتنی هستیم. لهذا چای هم نمیخوریم. فقط آوردمش که عاجل همی هارمونیه ات را ببیند و سُر کند. به هردو خوش آمدید گفته با تشکری بداخل رهنمایی میکنم. تا از ترموز چای میریزم جوان هارمونیه را باز میکند و مصروف میشود. چند جایش را باز و بسته کرده خطاب بمن میگوید: انجنیر صاحب دیگه زیاد پکه نکنی! با اشاره سر میگویم بچشم! او هم جرعه ای از پیاله اش سر میکشد و پس از کسب اجازه به نواختن هارمونیه شروع کرده و میخوانه : هرچه بحال دل ما کردی بما پروا نداره زندگی همینست گاه تلخ تلخست گاهی هم شیرینستغمهای دنیا گاهی دور و دور است گاه در مقابل گاهی در کمین استنغمه را زیبا تر مینوازد و به همان زیبایی فریاد میکشد. من در دنیائ خود غرق میشوم. گاهی از اینکه کوله بار رویاهای رنگین کمانی ام را در نیمه راه به زمین گذاشتم و بار آرزویی بر دوشم نیست با احساس سبک بالی اوج میگیرم و گاهی از اثر شلیک مصرع ئ "زندگی چنین است گاه تلخ تلخ است" زخم کوچکی میبردارم اما تحمل میکنم وی به ادامه میخواندبا دست خالی به کی دل ببندم؟باید بحال دل خود بخندم دنیا همینست زندگی چنین است گاه تلخ تلخ است گاهی هم شیرینست و اینجا انگار دیگر ضربۀ شلیک مسلسل واژه ها را در قلبم حس میکنم.قلبم در چنبره دلتنگی بسختی می تپد. نفس در سینه حبس می شود.دستهایم از همراهی با پوپل در چک چک میماند و ادامه را که می خواند: تا با تو رفتم به کجا رسیدم در اخر خط به چی ها رسیدم؟ دیدم که عاشق غیر غم نداره غمهای عاشق بیش و کم نداره نیم بسملم میکند. با ختم آهنگ هر دو مرخص میشوند. اما من از اثر همان شلیک های که در بالا نوشتم برای لحظۀ روی دوشک بخمل شکاری روسی بستری می شوم. چشمهایم را بسته نفس عمیقی میکشم. انگار عقلم را از خودم دور میکنم تا به احساس، فرصت تجربه دهم. لحظۀ بعدحس میکنم نسیمی ملسی از من میگذرد، به خود میآیم. پس از تمایز کالبدِ تهیام از محیط پیرامون، میفهمم که دیگر هیچ نوروزی نمیتواند مرا از نحسی سيزده به در کند. عقل عقیم رابطه ها، دل جولانگۀ شکست دیوارخاطره ها و نور افروزی چراغ امید به وزش ناملایمتی ها بی رمق است. در پیشاپیش همه نخل یاس قد بر می افرازد! بیرون هوا خنک است و نتیجه اینکه آنروز مثل دیوانه ها پای پیاده کل شهر کابل ناامن را گز و پل میکنم ! دلو ۱۳۷۱ میکروریان
غزل خورشیدیلب بر لبم اگر بنهی ، جان نمی دهم
تک بوسه ات به چشمه ی حَیوان نمی دهم
ای قبله و استاره من؛ تک الهه ام
اسم ترا به تخت سلیمان نمی دهم
نام ترا به هر نفسم میبرم فرو
این پیرهن به قیمت کیهان نمی دهم
گر میشدم ارسطو نویشتم به ارغنون
عشق ترا به شاهی یونان نمی دهم
باشم به جای بوعلی گویم به الشفا
مهرترا به هیکل رضوان نمیدهم
آرام ساحلی و من امواج بیقرار
آغوش میگشایم و فرمان نمیدهم
خورشیدیی ات بُوَد به خدا تاج افتخار
دیدار تو به محضر یزدان نمیدهم
۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه
انتظار - میگذره و غزل پری
انتظار و گذر از برزخ و دوزخ
روز عید با دوستی که از سه سال بدینسو جهت تکمیل پروسۀ مهاجرت به امریکا، در ترکیه بسر میبرد و شوربختانه هنوز درخواست پناهنده گی اش پذیرفته نشده، عیدی گویا صحبت تیلفونی داشتم. همینکه از حال و احوالش پرسیدم. با آه سردی بی محابا گفت: میگذره ! اما حدس میزنم برزخ رنج آورتر از دوزخ باشد!. شنیدن این جملۀ عجیب از زبان ایشان مرا یاد داستان پادشاه که به سربازپهره دار، در شب سرد زمستان، وعده فرستادن لباس گرم کرده بود،انداخت! در این داستان انتباهی وقتی پادشاه به ارگ برمیگردد وعده اش فراموشش میشود ولی فردا جنازه سرباز با کاغذی که روی آن نوشته بود: ای پادشاه من هرشب با همین لباس نازک، سرمای بیرون را تحمل می کردم اما وعده فرستادن لباس گرم تو بویژه انتظار طاقت فرسایش مرا از پای درآورد!
همانگونه که نویسنده این داستان کوشیده به واژه"انتظار" که در لابه لای روزمرگی های ما به چشم میخورد از چند جهت بدقت بپردازد.منهم به دوستم گفتم میدانم انتظار واقعن طاقت فرساست! تا جائیکه میتوان گفت شاید بزرگترین رنج زندگی هر انسان انتظار باشد. و این هم ممکن چه بلکه مطمئنم انسان های در دنیا وجود دارند که حتا در انتظار تحقق آرزوهایشان میمیرند،. چرا که بعضی ها هرگز انتظارات و زندگی نزیسته شان را با داشته ها و توانایی هایشان مقایسه نکرده و اینگونه بلاخره از حسرت میمیرند اما دوستم گفت تو هرگز حال مرا درک نمیتوانی!.
با همین خیالات برزخ انتظار و گذر از دوزخ حرمان از خانه برآمدم. در طول راه به زندانی که در سلول زندان منتظر روز محکمه است، به فرزند که منتظر تحقق وعده پدر است و هزاران مثال دیگر که یکی اش مسئله پناهنده ها میتواند باشد، گرد واژه انتظار چرخیدم تا به نخستین چراغ ترافیکی رسیدم. شاید کمتر از یک دقیقه پشت چراغ سرخ ترافیکی که دقیقه شمار نداشت منتظر ایستادم اما همین یک دقیقه نامعلوم حوصله ام را سر برد ولی در چراغ دوم ترافیکی که دقیقه شمار داشت، انتظار ماندن در پشت چراغ با یکی یکی کم شدن اعداد از سی تا رسیدن به شمارۀ یک و سپس سبز شدن خوشایند تر بود. یاد لفت هایی که با موسیقی ملایم انتظار حرکت به سمت مقصد را آسان تر می کند و لفت های که معلوم نیست الله توکلی چه وقت میرسد افتادم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که میشه گاهی تلخی انتظار را زدود و انتظارات خیلی شیرینی را در دنیا تولید کرد.
به مرکز شهر رسیدم و راسا به دوکان ترک شهر ما رفتم. آشنائی دیگری را دیدم که سالهاست در هالند زندگی میکند ولی تا هنوز درخواست پناهنده گی اش قبول نشده است. در میان عید مبارکی پرسیدم روزه و عید بخیر تیر میشه ؟ در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود گفت: «میگذره».این میگذره با آن میگذره دوست قبلی خیلی از هم فرق داشت!در این میگذره انگار پنجه های تیز دست قوی بغض بر گلویش فرو میرفتند و خون آلود میشدند.چنین منظرۀ را اگر نمیدیدی حس میکردی..
در باب "گذشتن" حرفهای زیادی است. عدۀ با این گپ که «چون خوب و بد روزگار در گذر است بنابرین غمی نیست» خود را تسلی میدهند. اما من حتا با همین آهنگ ( خوب و زشت و بد روزگار درگذر است) احمدظاهر موافق نیستم چرا که آری «میگذرد» ولی چطور و چگونه؟آیا سیاووش وار با گذر از آتش دوزخ را هم میشه گذر زندگی شمرد؟. برعکس آهنگ ( بگذرد بگذرد عمر من بگذرد! واقعن مرا با خود میگذراند. بنابرین گرچه گذشتن یک اصل پذیرفته شده است اما من، از اساس با آن مخالفم. از نظر من هیچ چیز نمیگذرد بلکه میماند و سر بسر انباشته میشود. اصلن تمام چیزهای که تلقین "گذشت" شان را باور کرده ایم در ذات آنها گذشتن، نیست!. یاد استاد باسق بخیر ! بار اول آهنگ فرهاد دریا با یک هندی را در یک کست آورده بود که میخواند ( دنیا گذران کار دنیا گذران خوش پیر شوید ای یار جوان ) بمن گفت چطورس؟ گفتم باسق صاحب اصلن از نظر من دنیا محل گذر نیست بلکه محل ماندن و انباشتن است. من با شنیدن همین آهنگ حس کردم تمام لحظه ها، حرفها، سختی ها، وقایع، نفسها.همه چیز در درونم زنده اند. هیچ چیز نخواهد گذشت. هیچ چیز!!!. آری درد همینجاست که ما از ابتدا اشتباه فهمیدیم. مشکل بنیادین همین نفس خود گذشتن است! بگفته مرحوم استاد حاجی گل خان ( تیر میشه تیر میشه تیرمیشه).
پری دریا
۱۳۹۶ آذر ۱۰, جمعه
روز معلم و یاد بود از چند معلم فرهیخته خودم
طوریکه از کهتران مکتبی همصنفی خودم احمدالله میرزا زاده نوجوان
پانزده ساله را هم بجرم مکتبی شهید کردند. از اینرو مطمئنم همه خواننده گان بر این حرف من مهر تائید خواهند زد که بی ثباتی و جنگ بیشترین قربانیان را از این قشر شریف گرفت.










