۱۴۰۴ بهمن ۲۴, جمعه

قصه یک کشتزار سوخته

 مظلوم ترین زن دنیا!

 اسفا! در گذر سریع روزگار برخی اتفاقات و چشمدید ها روح انسان را طوری غمگین و جریحه دار میسازد که انگار زمان نیز با یادآوری همان رویداد هر بار متوقف میشود. این خاطرۀ تلخ یکی از همان نادر ترین اتفاقات روزگارم است که حتا می‌ترسم حین نوشتن،  واژه ها و جملات در پیچاپیچ جاده های مغزم راه  گُمک شوند، بغضِ گلویم را از این که هست فزونی بخشند و سرانجام واژه هایی که از زهرخند شان پل امیدی برای این نوشتار میسازم، یکبار از پیشم چنان بکسلند که مانع نوشتنم گردند! زیرا دیریست چیزی ننوشته ام و دفعتا تصمیم به نوشتن داستان سرنوشت یک زن مظلوم بمناسبت روز جهانی زن گرفتم!



 واقعا" گاهی آدم‌ها، در سکوتشان فریاد و در لبخندشان بغضِ پنهان است."یادم نمی آید که این جمله را در کجا و در چه زمانی خوانده بودم؛ اما دقیق یادم است همین جمله را در سکوت و لبخند مرحوم گل دین خان و خانمش هر دو دیده ام. 

با آن مرحومی که تازه آشنا شده بودم بطور اتفاقی روزی در ده افغانان سر خوردم. با تبسم مختص به خودش سلام و احوالپرسی مختصر کرد. هنگام دست دادن احساس کردم دستانش می‌لرزد، موهایش از زیر کلاهش جر و بر بیرون زده بود؛ چیزی میان تلاش برای زندگی و پذیرش مرگ را در چشمان خسته‌ و لبخند محو اش دیدم و در پهنای سکوت باهم وداع کردیم. ایشان همراه باخانوادۀ کوچکش در منزل برادرم انجنیر تمیم جان در خیرخانه بطور مستاجر زندگی میکرد! وی اصلا از شهر جلال آباد و در شهرداری کابل ماموریت داشت.با تاسف یکماه بعد از همین دیدار کوتاه وی به اثر مریضی در جوانی جان بحق میسپارد و خانوادۀ بی پناهش را که شامل یک زن بی پناه و سه دختر چهار ساله، دوساله و سه ماهه بودند تنها میگذارد. 

چندی بعد بیخبر از این جریانات در یک جمعه آرام عزم دیدار انجنیر تمیم کردم. وقتی بخانه شان رسیدم متوجه شدم که همه بنحوی متاثر معلوم میشوند. معلوم بود لبخند های سطحی شان با اندوۀ عمیق نهفته در چشم هایشان نمیخواند! وقتی با اصرار علت را جویا شدم! نخست از شنیدن خبر مرگ گل دین خان در دوماه قبل تکان خوردم و سپس از اینکه یکساعت قبل از آمدن من، خواهر گل دین خان از جلال آباد بکابل  آمده و دو دختر کوچک مرحومی را  با بی‌رحمی، در انتهای قساوت از نزد مادرشان گرفته، با خود به جلال آباد برده شدیدا متاثر شدم! این وقایع وحشتناک دل هر آدمی را که شاهد تماشای تمام این صحنۀ های خشونت بار و ظالمانه  بوده باشند میلرزاند! چنانچه ما همه هنوز از این حادثۀ دلخراش با تاثر یاد میکنیم. 

بگفتۀ انجنیر تمیم چیغ و داد، گریه و ناله های  معصومانه کودکان که دامن مادرشان را محکم گرفته بودند و  مادر که در اوج بی پناهی با گریه و زاری ناله کنان داد از بیداد گر زمان میطلبد جایی را نمیگیرد زیرا عمۀ  بیدادگر که همچون ضحّاک زمانه، به بهانۀ سرپرستی برادرزاده ها، نقاب «رحمان و رحیم» به رُخ زده، بسان گرگ گرسنۀ هرچه عاجل لقمۀ چرب شکارش را  صاحب میشود و ناموس برادرش را با یک طفل شیرخوار به امان خدا میگذارد! او در هنگام ترک خانه بدیگران اینگونه وانمود میکند که  این موهبت مضحک و این ماموریت شرعی را در این جمعه‌ ی دلگیر فرشته‌های مقدس و غمخوار خداوند از سر احکام شرعی اجبارا بر دوش نحیفش نهاده اند ورنه او دشمن برادر زاده هایش نیست! شاید گل دین خان هرگز باورش نمیشد که : سوزن به تنهایی کاری از دستش بر نمی آید، پس اگر اینگونه دوخته میشود،  شاید خودش تارش را نیفه کرده است! 

 آنشب ظلمانی من در خانۀ تمیم جان شان ماندم در صالون شان که از سه جهت مشرف به حویلی است خوابیدم. شب سکوت همه جا را فرا گرفته بود و من  در آن سکوت جان‌فرسا، از قساوت و وحشت بشر این موجود دوپا ذره ذره آب ‌میشدم. انگار اجنه در کالبدم نفوذ کرده بود. گاهی هم فکر میکردم چرا عمر آشنایی من با گل دین بسان پاغنده برفی که در مُشت آب میشود کوتاه بود؟ چند بار آن زن مظلوم را از پشت کلکین دیدم که بیقرار  چشمانش به آسمان خیره مانده بودند. باری در روشنایی مهتاب دیدم لبخندِ محو روی لبانش نشسته و معلوم بود او  در میان جهنم و جنون، آخرین چیزی که میدید زندگی بود! هرچند همه چیز در او فرو ریخته بود ولی هنوز نفس می کشید، گرچه آن نفس ها نه امیدش می دادند و نه آرامش. زیرا او از نظر روانی خسته بود. خستگی ای که نه تنها خواب‌آلودگی به همراه نداشت بلکه مانع خوابش می شد. شاید ذهنش دنبال لحظۀ استراحت بود ولی از اینکه دیگر نه توان جنگیدن داشت و نه دلِ تسلیم شدن دلش از امید کاملا تهی شده بود. شاید از این می ترسید که فردا را هم مثل امروز و هر روز را مثل دیروز تکرار کند!از اینرو تمام شب در بین حویلی قدم زد.

تصور کنید حال زنی را که با مرگ شوهر در بی پناهی، با استرس و اضطراب بسر میبرد دفعتا  در برابر درد جدایی از کودکانش نیز قرار میگیرد چگونه خواهد بود؟ طبعا دردهای گذشته در برابر این درد فقط یک شوخی می نماید. 

اما فردا او را عادی و آرام در حالی دیدم که تقدیرش را با پیشانی باز پذیرفته بود! انگار پیشامدهایی که باعث آشوب، تلاطم و سردرگمی‌‌ اش می‌شدند یک‌باره در دلش ته‌نشین شده و آرام گرفته بود. شاید با از دست دادن کودکانش دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت و از اینرو دیگر شدت و حدت اتفاق‌ها به‌اندازه‌ی قبل برایش  تکان دهنده‌ نبود. انگار یاد گرفته بود که در دلخوشی‌های به مراتب کوچک‌تر از جمله همین نشانی سه ماهه زندگی مشترکش دنبال مفهوم آرامش بگردد. چراکه او آخرین شکوفه ی گیلاسی بود که تهِ آن باغِ خشکیده و تاریک، به دور از دستِ بی رحمِ باد، برایش باقی مانده بود و بس.یا چه میدانم شاید آنقدر اشک باریده بود که درد واژه ها در سیلاب دلش پاک شسته  شده بودند و آرامشش برگشته بود. 

ظاهرا او در آن زمان هیچکسی را نداشت ولی بگفته تمیم جان چند ماه بعد در میان قعر سیاهیِ این پیشامد ها، او به سپیدیِ یک اتفاقِ نجات‌بخش بوسیله برادرش میرسد! برادر خضر گونه از راه میرسد و مرهم زخمهای خواهر  میشود! وی را با خود به ایران میبرد! آنجا دوباره ازدواج میکند ولی  پس از چندی شوهر دومی اش نیز وفات کرده است. اما دخترک  ها دور از آغوش مادر و خانواده  و مهر پدر  جوان شدند و عروسی کرده اند.

تمیم جان با ارسال نامۀ به زوایای تاریک و پنهان این حادثه به تراژدی اصلی این داستان اشاره کرده مینویسد: زمانیکه گلدین در کابل  مریض شد ما  چندین بار  او را جهت تشخیص  و معالجه به شفاخانه جمهوریت بردیم. بالاخره در همانجا بستر شد که روزی دفعتاً  کسی پیدا شد و گفت : من برا درش هستم و میخواهم گلدین را  با خود به جلال آباد جهت تداوی  ببرم. ما او را نمی شناختیم زیرا قبلا هیچگاهی با  گلدین  او را ندیده بودیم! یادم نمی آید گاهی  گلدین  گفته باشد که برادر هم دارد،  اما همین برادر نو پیدا موفق میشود او  را به  خاطر تداوی با خود به جلال آباد و یا لغمان ببرد. سفری که بعد دو یا سه ماه  به سفر  بی بازگشت می انجامد و تلخ بختانه سر انجام  خبر مرگ گلدین به خانمش می‌رسد.  که گلدین به اثر مریضی چندی پیش وفات کرده و در همانجا به خاک سپرده شده است. این در حالی بود که خانم و اولادهایش حتی جنازه او  را هم ندیدند و دیدار به قیامت شدند. من حدس میزنم در عقب این پنهان کاری و تکفین و تدفین مرموز بحث میراث  و  محروم نمودن حق گلدین از حقوق موُرثی  پدری اش نهفته باشد زیرا نگذاشتند وزثه مرحومی نه تنها قبر پدر بلکه حتی آدرس  قریه پدری شانرا نیز بدانند . تا  در آینده دعوای ارث نکنند .

موضوع  دیگری  را که آگاهی یافتم  ، همین اکنون خانم گلدین  از شوهر دومی صاحب چهار دختر  دیگر است که همه شوهر کرده اند و خودش  بایکی از دخترانش در تهیه مسکن  زندگی می‌کند ‌.

 آری! زخم‌ها بالاخره خوب می‌شوند ولی جا‌های شان مثل نقشه‌ی سالدانه و چیچک همیشه باقی می‌ماند که یادت  میدهد از کجاها نباید رد شوی! 

قابل یادآوریست که مقایسه این زن مظلوم با زنِ ظالِم چون حوری که تیرخلاص را به قاری بچه غلجی شلیک میکند اصلا و ابدا ممکن نیست.

۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

آذان تولد و نماز میت

 زندگی فاصلۀ یک آذان تا نماز

از سر انگشت روز‌های آخر پاییز طراوت می‌چکید. روز قبل باران مختصری باریده بود. هوا نرم و خنک شده بود.صدای یگان فیر و انفجار از دور می‌آمد، حس میکردم گوش‌هایم می‌سوزند، اما هنوز نمی‌دانم آن سوزش از اثر سرما بود یا جنگ!، بارش باران، ویرانه ها و دود‌ هوا را شسته بود، شهر زیر آوار خاطرات جنگ دفن شده بود؛ با اینحال انگار کسی در سکوت ویرانه‌ها قدم زنان تا ایستگاه مرا همراهی میکرد. در آن روزها واژه‌های  سرگردان، پریشان، باران زده، شکسته، گم‌شده، بی ثبات و متزلزل در من متجلی و معنی میشد. بهر حال دقایقی منتظر بس ماندم سرما آهسته آهسته زیر لباسهایم می‌خزید و تا مغز استخوانهایم رخنه میکرد. چنان بی حوصله شده بودم که انگار هزارسال بود منتظر بس شهری هستم. چاره‌ای هم نبود، چگونه می‌توانستم چارۀ این ناچاری کنم؟ جز اینکه یکبار دیگر خشمگینانه نگاهی به اطرافم بیاندازم و خوشبختانه که در اوج بی حوصلگی مینی بس هم از راه رسید. با سوار شدن در بس نه تنها دیگر شکایتی نداشتم بلکه احساس زنده بودن می‌کردم. درون بس همه چیز امن و امان بود. آرامش چهره سایر مسافران به من نیز سرایت کرد. ولی از کلکین و دروازه نیمه باز مینی بس که نگران بر آن تکیه داده بود با استشمام هر جرعه ی از هوای شهر  بوی باروت، بوی خون، بوی توطئه و فتنه، بوی معصومیت و مظلومیت، بوی آرزو های پرپر شده، بوی خُدعه و فریب خوردگی، بوی حق خواهی و  بوی نامردی و پایمردی را حس میکردم.به شهر که نزدیک میشدم متوجه شدم صداهای حوالی هر ایستگاه، بمراتب کمتر از سکوتی بود که همۀ شهر را در بر گرفته

بود. هرچند حس میکردم در عمق تنهاییم غوغاست و من در قعر همآن تنهایی گمم. سرانجام با پیاده شدن از بس در فروشگاه با صوفی میراجان سرخوردم. بهم سلام کردیم اندک گرفته معلوم میشد وقتی از او پرسان برادرانش رحیم جان و علی جان را کردم گفت رحیم جان مرد! ! با شنیدن این جمله نگاه ما درهم گره خورد، و شاید برای چند دقیقه هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد،حس کردم  برای چند ثانیه دنیا خاموش و زمان متوقف شد! انجنیر رحیم جان دوست بسیار صمیمی و همکار و هم اتاقی ام در فابریکه طیارات بگرام بود. تازه پدر شده بود و فقط یک هفته قبل دیدمش! سپس با کلالت زبان پرسیدم: کشته شد؟ گفت نه! اپندکس شد و در شفاخانه جان داد! وای خدایا!نمیدانم با صوفی خداحافظی کردم یانه خو  فکر می‌کنم در حالیکه از اندوه درونی اشک در حلقۀ چشمانم می‌جوشیدند ولی نمی ریختند همینگونه بی مقصد بسوی مسجد پل خشتی روان شدم که این بار با صدای خانم همسایه ما در کارتۀ نو متوقف شدم. وقتی از او احوال خانوادۀ شانرا پرسیدم او نیز بی درنگ گفت: عمراخان مردُ!  جگرخونی ام دو چند شد و  با دادن تسلیت در حالیکه حسی دلتنگی عجیبی داشتم با او وداع  و بسوی جادۀ نادر پشتون پیچیدم. نرسیده به سینمای آریانا هوتلی بود بنام بامیان!آنجا رفته پشت میزی نشستم! در حالیکه غرق سختی های روزگار، روزگاری که هیچ گاه به رضایتم نبود  بودم متوجه شدم مرد روحانی که در میز کناری من نشسته به دو نفر دیگر نصیحت گویا میگوید: میدانید هنگام تولد چرا در گوش هرکدام ما اذان میدهند؟ این برای نمازی است که هنگام مرگ بر مرده ما خوانده میشود! لهذا زندگی به فاصله یک اذان است تا هنگام نماز و بس! 

یاد شعر مولانا می افتم:

 طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما  

 هر کجا افسانه‌ی غم‌گستریست هر کجا آوازه‌ی مستنکریست

..

1371 پائیز- کابل


۱۴۰۴ دی ۱۶, سه‌شنبه

گُشنه چشم و انتقاد سازنده

 انتقاد سازنده

در بزمِ دوستانۀ طرب با عده یی از یاران همدل اشتراک کرده بودم. یکی از اساتید عرصۀ موسیقی که هم ضرب مینواختند و هم آواز میخواندند نیز در بزم ما تشریف داشتند .

دوستی پشت هارمونیه نشست و با آهنگ زیبایی محفل را آغاز کرد. بعد ختم آهنگ استاد به ایشان گفتند: کرچ ات را غلط میگیری! لی ات خراب اس! بنظرم پشت موسیقی نگرد!! میزبان با عجله استدلال کرد که ایشان داکتر اند، فقط در محافل دوستانه بشکل آماتور میخوانند! و اماتور دیگری لنگ لنگان، لرزان و ترسان آهنگی خواند. به ایشان نیز فرمودند: برای آواز خوانی خیلی تمرین کار داری! نخوان! اماتوران زیادی در محفل بودند ولی  همه از  ترس پا پس کشیدند و از من خواهش کردند که بخوانم. منهم با ترس پشت هارمونیه نشسته گفتم: استاد! من دانش‌آموختهٔ مهندسی هوایی ام. اما مونسم با طبیعت، شعر، هنر و موسیقی! نه به دنبال دیدنم، نه هم دیده شدن. میخوانم بر اساس خواهش دوستان و کشیدن فریاد دلم! از انتقاد خوشم نمی آید. و به کسی اجازه نمیدهم بمن بگوید نخوان! استاد متوجه جدیتم شده با خنده گفت: من خواستم دوستانه انتقاد سازنده داشته باشم اگر میفهمیدم که انتقاد سازنده شما را ناراحت میکند هرگز نمیگفتم. جدی تر گفتم: از نظر من هر چیزی حتا حرفی که تخریب ایجاد کند، هرگز نمی‌تواند سازنده باشد! انتقاد، فقط یک زخم است که با لبخند و تمسخر زده می‌شود!.

اصلا«انتقاد سازنده» از نظر علمی یک دروغ تخیلی است. چراکه انسان نه با انتقاد، بلکه با الهام رشد می‌کنند. انتقاد شما نه تنها سازنده نبود بلکه عملا یک تحقیر شمرده میشود. بخاطر داشته باشید که انسان با درک شدن و تشویق تغییر می‌کند، نه با سرزنش!و  سپس سکوتی که در فضا پیچیده بود را با اشارۀ میزبان با این آهنگ شکستم : کشتی نشستگانیم! ای باد شرطه برخیز! باشد که باز و بینیم دیدار آشنا را! آهنگ تمام شد استاد از روی تعارف شاید هم از ترس برپا شدن جنجال با کف زدنها تشویقم کرد و هیچ انتقادی نکرد. بهرحال این شب خاطره انگیز مرا متوجه این نکته کرد که هرگز نمی ‌شود قدمی برداشت بدون آنکه دل کسی نرنجد! چنانچه وقتی چراغ را خاموش میکنی باید دلت به حال پروانه ‌های که از گرد چراغ متفرق میشوند بسوزد و همینطور وقتی چراغ را روشن میکنی  باید دلت به حال خفاشان که از سبب نور چراغ متفرق میشوند بسوزد، یعنی هر قدمی در زندگی مانند همین زدن سویچ چراغ  یا نقطه ی سقوط ات است یا نقطۀ صعودت در اجتماع!امیدوارم استاد مارا ببخشد ولله چندان بد خو نمیگفت.شاید او از نسلی بود که دیگر سکوت نمی کند و خاموش نمیماند و ما از نسلی هستیم که یاد گرفته ایم حتا در شبکه های اجتماعی با رمز و ابهام سخن بگوییم چون حقیقت گویی در زمان ما جرم محسوب می شد . !.

 


چشم سیر یا  اشِکم سیر

از دوستی سراغ یکی از آشنایان سابق را گرفتم!گفت: بعد سالها در فیسبوک یافتمش با علاقه و شور شعف بسیار برایش درخواست دوستی فرستادم! بلافاصله باهم دوست شدیم! اما بعد نیم ساعت چت و گپ بالاخره فهمیدم حتا در دنیای مجازی، تحمل چنین گوسالۀ زبان نفهم را در این سن و سال ندارم! بنابرین تا خواستم از جمع دوستانم حذفش کنم دیدم او با وقاحت و پیش دستی از حذف گذشته، بلاکم کرده بود. مخلص کلام همدیگر را بلاک و دیدار به قیامت شدیم.

در حالیکه خنده ام را نتوانستم کنترول کنم گفتم:خبر داشتم این آدم ذهنش در قُلۀ توهم توقف کرده و دچار خود بزرگ بینی عجیبی شده است. قبلا از زبان بسیاری ها شنیده بودم سالهاست بر بلندای منحنی حماقت، نشسته کشمیر را تماشا دارد  و از همانجا گوساله وار بر خردمندی و خردمند گستاخانه میتازد. اما تو خو زمانی استادش بودی!

انگار یادش رفته؟!  

دوستم گفت: جالب اینجاست که اکنون او  با گرفتن درجۀ علمی آنلاینی خود را چنان دانای کُل و استاد زمان میپندارد که بار ها مرا بیسواد خطاب کرد و توصیه به مطالعه نمود. سپس از همان قُله  «حماقت خودشیفته»سعی کرد پولش و عقلش را نیز بُرخم بکشد و با شاخش زخمی ام کند.

متاثرانه گفتم: مطمئن باش آدمِ حقیقتا با سواد، هیچوقت حس بی سواد بودن را برای هیچکسی حتا بیسودان القا نمیکند، پولداران اصیل نه تنها پولش را  رخ  نمی زند، بلکه در صحبت با این آدمها کمتر حس میکنی فقیری! همچنان کسیکه واقعا باهوش باشد سعی نمیکند هوشش را به رخت بکشد. لهذا این آدم هیچ است و پوچ! فقط یک چشم گشُنه گدا متکبر! کاش برایش برسم نصیحت میگفتی سعی کن در زندگی به جای جیب و شکم، چشمت سیر و پر باشد!.دوستم گفت: وقتی فهمیدم وجودش پر از عُقده و کین و عناد است برایش صرف همینقدر گفتم: متوجه باش! اگر درونت را از نورعلم پر کنی، هرنوع تاریکی جهل نمی‌تواند خاموشت کند اما اگر تاریکی، بویژه کتابهای تبر چاپی جعل را در درونت همینسان که میبینم نگه داری، باور کن حتا خورشید آسمان  هم نمی‌تواند روشنت کند!ولی فکر نکنم شنیده باشد!خلاصه یافتن این گوسالۀ چشم سفیدِ بگفته تو چشم گشنه برایم تجربۀ خوبی نبود باور کن دیگر از فضای مجازی بدم آمده دلم است ببندم اش!

گفتم بیادر، این گپها را نزن زیرا در عصر ایلان ماسک، هوش مصنوعی و انترنتِ بی‌مرز، زندگی بدون حضور آنلاین تقریباً ناممکن شده است. حتا اگر دل ما بخواهد مثل سابق آرام و بی‌صدا زندگی کنیم! اصلا و ابدا نمی‌شود از جهان امروزی لحظۀ پا پس کشید. بلی! در یک گپ با شما موافقم که متاسفانه ما هنوز یاد نگرفته‌ایم چگونه در این فضا «حضور» بهم رسانیم و معاشرت کنیم. هنوز فرق بین «اشتراک‌گذاری» و «افشاگری» را درست نمی‌دانیم. هنوز نمی‌فهمیم همه‌چیز را نباید گفت، و دید. اما بنظرم راهش فصل کردن نیست بلکه آموختن  و ادامه دادن است . گپ اصلی اینکه مطمئنا زندگی دیر یا زود به آدمها نظیر همین گوساله هم میفهماند که نگاه شان به مسائل بزرگ معاشرتی خیلی کودکانه بوده است. 

اما اگر همگان این نکته را بدانندکه چه ساده ما آدمها گریه کنان بدنیا می آییم و چه ساده با گریستن دوستان و نزدیکان از دنیا میرویم، در میان این دو سادگی هر کدام معنایی به نام زندگی را میسازیم.!هرگز کاری نخواهیم کرد تا کسی در روز رفتن ما اشک نریزد.! کاش همگان از جمله همین گوساله بداند زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از  آنند که بناحق بشکنند. زیرا آنچه از روزگار به دست می آید با خنده و خوشی ماندنی نیست و آنچه از دست میرود با گریه و غم جبران  نمیشود. فردا حتا اگر ما نباشیم خورشید طلوع خواهد کرد. لهذا بهترست کاری کنیم تا برای رفتن ما لااقل اولاد های ما از چشم تر شان خجل نشوند.


۱۴۰۴ دی ۱۱, پنجشنبه

سال نو تان مبارک

 عمر گران میگذرد خواهی نخواهی

سالی که گذشت را بهترست سالِ خواب زمستانی بنامم. در این سال با آنکه در هر نفس چرخه‌ی تکرار سرعت بیشتر می‌گرفت و چیزی تازۀ برای نمایش نداشت! زندگی درست مثل هوای داخل استیشن های میترو نه رنگ و بویی داشت و نه هم کیفیتی برای ادامه! مطمئنم متوجه شدت جریان هوائ که هنگام باز شدن دروازۀ میترو ها دم کرده به رویتان میخورد شده اید! هوائ که هیچ وقت تازه نیست. 

همینگونه در دنیای سیاه‌ و سفید عمر، که قرار است بطور طبیعی طی یکسال اتفاقات متفاوتی رخ دهد، گذر مشابه و سریع همۀ لیل و النهار ها  فقط ما را یکسال دیگر  پیرتر کرد و به خاطره ها پیوست و رفت. 

من که گاهی هنوز در رویای دوران متعلمی بسر میبرم، با سقوط در گرداب همین افکار گاهگاه بیخی گذر زمان فراموشم میشود! ولی این زنگولۀ منحوس زمان است که در چرخش سریع و جرس‌ انگیز سالیانه اش همیشه بیدارم میکند و اخطار گونه میگوید: تغییر کردم! شتاب کن وقت تنگ است! باید آرام آرام جُل و پوستک ‌ات را جمع کنی و با آنچه  که در ذهن و خاطر‌ تا امروز انبار کرده‌ای یکجا برو! اینکه کجا؟ نمیدانم!و اینگونه چرخ روزگار با شتاب می‌چرخد. اسفا چه کم بودند روزهای مراد  و چه بسیارند روزهای نامرادی. با اینحال ناگزیر باید زیست. 

حاشا! طی گذر همین سال که عقربۀ ساعت بی وقفه میدوید نه به قول حافظ مژدۀ از مسیحا نفسی، نه سفر تفریحی چندانی و نه هم رسیدن به کدام موفقیت و قلۀ را در پی داشت. محل کار بوی خمودگی می داد، با وصف تنفر ‌از تکرار، تکرار را زیستم. و همین تکرار مکرر رفته رفته بالتی اجتماعی بودنم را طوری به زیر صفر رسانید که دیگر حس و حال هیچ کسی را ندارم. حتا دیگر برایم اهمیتی ندارد که همراه کسی در ارتباط باشم یا نباشم. تنهایی را بیشتر ترجیح میدهم، !انگار دیگر تقاضایی برای همدلی و ضرورت چارج بطری اجتماعی ام هم محسوس نیست 

شگفتا! آدم با مرور زمان به همه‌چیز حتا به بی‌علاقگی عادت می‌کند. همین عادتها انسان را به حرکت یا برعکس به انزوا وا می‌دارند. مثلا با اینکه می‌دانی در بیرون هوایی تازۀ نیست از روی عادت پله کلکینی را باز می‌کنی. یا هم از روی عادت به چیزی مثل نوشتن، کتاب یا تلویزیون سرگرم می‌شوی. هرچند بگفته کافکا، نوشتن، بالاترین درجه ی تنهایی و هبوط به پرتگاه سرد خویشتن است. پرتگاهی که ترا طوری به گوشۀ انزوا میکشاند تا کمتر در مجالس و محافل حضور پیدا کنی! و اینجاست که اندک اندک متوجه  میشوی به عوض اینکه کم بودنت احساس شود، رفته رفته نبودنت عادت میشود..

 اگر حرف دلم را روانه ی زبان و قلمم کنم‌ تقریبا از اواخر اگست همین سال مثل درختِ محکوم در سایه که ابدا امید نوازش پنجۀ آفتاب را ندارد، مثل کوهی که اصلا امیدی ندارد تا برف های بالای سرش را آفتابِ آب کند و لحظۀ گرم شود!مثل میلیونر که پول هایش دفعتا ناچل شده باشد بنحوی احساس افسردگی میکنم. گاهی هم هنگامیکه روشنایی را تاریکی می بلعد مثل یک گل افتاب پرست در سایه، به همه آنهایی که نور به آنها تابیده حسودی میکنم.‌

خلاصه در این اواخر سال حال قوطی فلزی نوشیدنیِ رید بول را دارم که پهلوان روزگار تا آخرین قطره جانش را سر میکشد سپس در میان پنجه های قوی اش قات و با قلاچ دستش به جوی حقیری  که سرانجام نه به دریا بلکه به گنداب می‌رسد پرتابش میکند. سال نو شما مبارک!   

 عمری دگر بباید بعد از وفات ما را-  کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری