۱۳۹۸ دی ۱۳, جمعه

خاطره ای از عیاری و جوانمردی


خاطره ای از نخستین مهاجرت

سالها! اگر دقیق تر بگویم سی  و سه سال آزگار از ثبت این خاطره در ذهنم میگذرد! هنگام نوشتن بار بار از خود پرسیدم که: بازگویی احساسات و چشمدید های آدم عادی مثل  من؛ چه دلچسپی و نیازی برای خواننده خواهد داشت؟ اما با این پاسخ که  با نوشتن خاطرات خودم؛همچنان درد نامه مشترک دوازده تن از همکارانم را نیز قلم میزنم خود را قناعت دادم.
 از سوی دیگر یکی از بارز ترین خصلت آدمی همینست که باید درد خود را با همدردی بگوید، اندوه و شادی خود را با دوستانش تقسیم کند. پس چرا خود را با نوشتن این خاطرات آرام نسازم. کسی خواند دلش نخواند دلش
آری! آغاز سال شصت و هفت  خورشیدی بود که تغییر و چرخش عجیبی در نگاه و دیدگاهم ایجاد شده بود. حس میکردم دیگر ورشکست شده ام. راهی که میروم به ترکستان منتهی میشود.  باید طرح نو براندازم حتا اگر با شگافتن سقف فلک همراه باشد. اصلن از سال شصت و یک خورشیدی به بعد وقتی از صنف دوازدهم فارغ شدم دیگر تمام آن  شش سال آزگار  برایم حکم فروریختن را داشت. انگار در ساختن کاخ های رویایی ام با ریگ ناکام شده بودم. هیچ چیز طبق برنامه و خواسته ام به پیش نمیرفت. تلاش هایم در هر عرصه حکم کوبیدن مشت در هوا را داشت. چنان افسرده و ناامید شده بودم که در پای قطعات از سروده هایم " تنها - نا امید" مینوشتم.. ناامیدی و تنهایی مرا به نقطه ای کشانده بود که دیگر برای نگه داشتن هیچ چیز؛  تلاشی نمیکردم. آنقدر به زنده گی بی میل شده بودم که دیگر به جای گرفتن  و قاپیدن یگان فرصت ها از لبه پرتگاه با بی خیالی میگفتم:نمیشه! امکان نداره ! و بعد با دلی حزین و پر حسرت میگفتم دلت! اگر بیایی ارزشت را میدانم  و قدرت را می شناسم ولی اگه تو هم می خواهی بروی؛  برو خدا یارت باشد! و زندگی فقط ... تکرار مکرر
با اینحال از شروع سال فقط میل عجیبِ رفتن و ترک دیار در من بیدار شده بود. از فضا و محیط کار دچار دلزدگی و افسردگی میکردم. پای  دلم به هیچ کاری نمیرفت.  متاسفانه آخرین تلاشم برای گرفتن بورس تحصیلی و حتا کورس های قصیرالمدت  در خارج کشور در همانسال نیز عقیم ماند. و فقط یک راه پیش پایم مانده بود رفتن و اینکه کجا؟ نمیفهمیدم. شاید ناکجا آباد! همین بود که در فصل سرمائ بیدادگر زمستان ؛ اواخر  ماه جدی مصادف بر جنوری از میهن رخت سفر بستم .
جالب بود قبل از همین سال هیچگاه مایل به ترک وطن و زندگی در خارج کشور نبودم. اما اکنون  خودم هم نمیفهمیدم که "دراندرون من خسته دل با خموشی چه می گذرد؟" تا ده ماه پیش در ارتباطاتم با آدم ها و فضاهای کاری میخواستم رابطۀ پایداری برقرار کنم. بیشتر میل به حفظ حالت و جنگیدن با تقدیر داشتم. اما حالا در مرحله ای قرار گرفته بودم که فقط دلم می خواست ناپیدا شوم. شگفتا و عجبا که در بدترین دقایق همین روز های افسرده  و شام  های مرگ زا  بگفته شاملو گاهی چندین هزار چشمه خورشید در دلم جوشیدن میگرفت و به زندگی امیدوارتر میشدم شاید به تعبیر حافظ باید برون میکشیدم از این ورطه رخت خویش را. شاید دوستان همراهم که تعدادی از آنها هنوز با اندک توان باقی مانده شان می کوشند مشعل جاودانه مبارزه برای آزادی را در میهن بلند نگهدارند  فکر دیگری در سر داشتند. اما من همان که نوشتم؛ شده بودم. فراری! فراری از خود، فراری از بدبختی. بهرصورت آخرش رفتم و امروز که سالها از آن رفتن  میگذرد! هزاران لیل و نهاری را در این
سی و سه سال دیدم و فراموش کردم اما هرگز نتوانستم اندوه  لحظه ئ که در چشمان دوکاندار پیربا خریدن پاکت سگرت سیون استار در پاسگاه نزدیک مرز دیدم و سپس پای از سرزمینم به بیرون نهادم را  فراموش کنم. انگار در چشمان او تمام درد ها را دیدم و ندای پاسداری  را شنیدم.

وداع در  بی زبانی

در پاراگراف بالا نوشتم رفتم! اما به چگونه گی و تفصیلش اکنون میپردازم؟؟؟ تلخبتانه من حتا برای گریختن راه گم شده بودم. هیچ پناهگاهی؛ هیچ مدد رسانی هیچ همدمی برای همراهی نداشتم. به حدی افسرده و نا امید شده بودم که خبر شدم خواهر شوهر خاله ام فوت شده و جنازه اش را به غزنه میبرند خواستم به بهانه همراهی جنازه از پاسگاه های جاسوسی خاد عبور کنم اما از طالع من جنازه قبل از رسیدن من منتقل شده بود و فقط با اینکار ناسنجیده فرارم را در بین اقارب و دوستان با گرفتن بکس سفری ام بکلی آفتابی کردم. دیگر بقدری مایوس و از زندگی دلگیر شده بودم که حتا از تعقیب آن رژیم پولیسی سفاک که بزندانم برند هم باکی نداشتم. دیگر از اینکه آیا میتوانم از آن زندان جهنمی زنده گی فرار کنم یا نه برایم مهم نبود. مهم این بود که تصمیم رهایی از این جهنم را به هر قیمتی گرفته بودم. هرچند در آخرین شبهای همین گیر و دار با خویشتن؛ شبی اتفاقی مهمی در زنده گییم افتاد که نزدیک بود در رفتنم خللی ایجاد کند. دو دله و پشیمان شده بودم. اما سپس در دلم گفتم  اگر زمان چنین آمده که برای مدتی عشق در تهکاوی خانه نهان گردد، بی شبهه رهروان عشق آنرا خواهند یافت. و بی هراس، کلام مقدس عشق را خواهند خواند بنابرین بیهراس مثل اینکه به تفریح میروم برعکس فراری های دیگر به خانه خانه دوستان برای وداع نیز رفتم و به آنهایی که توانستم با زبان  و با آنهایی که نمیتوانستم یا حدس میزدم رفتن و بودنم برایشان ارزشی ندارد با بی زبانی وداع کردم و رفتم.
حرکت بسوئ ناکجا آباد

آفتاب بر روی برفها زیباتر از همه جا میدرخشید! باد به آرامی میوزد؛ ما آرام و بیصدا، هر یک غرق در رویای خود که با دلهره جان عجین گردیده بود، از این تنگراه و کوچه باغ به آن تنگ راه در میان تاکها به سوی سرنوشتی  که نمیدانستیم چه خواهد بود،روان بودیم بعد یکساعت به قرارگاه مجاهدان رسیدیم. جائیکه پیشتر از ما دوستان و همکاران ما هادی شالیزی؛ عزیز صافی؛ نعمت؛ صابر کوهستانی و وحیدالله وردک رسیده بودند. از دیدن هم شادمان شدیم و اکنون گروپ ما به دوازده نفر میرسیدکه مشتمل بر من شکیب حمیدی- طاهر ناصری- حبیب الله احمدزی- معشوق میدانی با برادرش نوراالله و خواهر زاده اش بود منتظر حرکت سوی پاکستان ماندیم.داستان حرکت از شمالی و گلدره بسوی غازه و از انجا به پغمان و دوبندی و تنگی وردگ با پای پیاده در میان یک متر برف داستانیست که مثنوی و صد من کاغذ کار دارد صرف همینقدر یاد آور میشوم هنگامیکه روی کوه غازه ایستادم با مکثی سوی کابل نگریستم. کابل روشن بود. در همان یک نگه حس کردم خود ناصرخسرو به نگهبانی کابل در پهره  نشسته و بمن میگوید: تو برو به راهت ادامه ده شاید تقدیرت همینگونه رفته اما
من آنم که در پای خوکان نریزم.
 مر این قیمتی دُرّ دری را
 خلاصه اینکه  صبحگاه یک روز بی تاریخ زمستانی در آبی روشن کمرنگ آسمان پگاه؛ ذله و کوفته از دو شبانه روز پیاده روی به سواری یک موتر داتسن از کوه تری منگل به منطقه پاره چنار پاکستان در حالی پاهین شدیم که گنبد مینا در حال روشن شدن بود.  از آنجا بسواری یک فلائنگ کوچ سوی پشاور راه افتیدیم و شامگاه به کمپ پبو در پشاور رسیدیم. من در همان لحظه اول دانستم که برای شروع یک زندگی نو دور از ملک و فارغ از هیاهوهای ذهنی دیر شده است. اما دیگر حتا تحمل شنیدن صداهای ذهنم را نداشتم. چه رسد به هیاهو های تازه مصاحبه ها و امثالهم.

در پی رفاقت و عیاری تا پای جان رفتن
آنروز همه در مهمانخانه اتحاد اسلامی ماندیم. نزدیک نماز شام مجاهدی که نسیم نام داشت پیش من آمد و گفت: استاد سیاف ساعت نُه شب برایتان وقت داده است. پس از صرف نان شب؛ در حالیکه نسیم آرام شامگاهی به لطافت در میان درختان کوچه منتهی به منزل استاد سیاف که آنوقت رهبر اتحاد مجاهدین هفتگانه بود می پیچید وارد حویلی استاد و سپس خانه اش شدیم. استاد با لبخند وارد خانه شد با همه ما بغل کشی کرد و با یک یک احوالپرسی کرد و با دقت و حوصله با پرسش و پاسخ معلومات میگرفت. بعد پیشنهادات ما را پرسید من بنماینده گی از تمام گروپ خواهان دریافت کار و در عین زمان در صورت امکان ادامه تحصیلات عالی شدم. اما هادی پیلوت هواپیمای مسافری ان – ۲۶ و عزیز صافی پیلوت میگ – ۲۱ که متاهل بودند مضاف بر درخواست من خواهان منتقل شدن خانواده هایشان به پشاور و الحاق با آنان به کمک مجاهدین شدند. استاد بطور تلویحی هر دو خواهش مانرا ظاهرا قبول کرد و گفت: شما را در پوهنتون (دانشگاه) سده میفرستم. بعد چکی را نوشت بدست حاجی بابا ناصری مسئوول اتحاد اسلامی در کابل داد! که پس از وداع با استاد بلافاصله هر کدام ما مبلغ یک هزار کلدار پاکستانی از استاد دریافت کردیم و خوشحال سوی مهمانخانه بر گشتیم.
.فردا صبح بدفاتر مجاهدین رفتیم. کارت شناسایی گرفتیم و برای گرفتن کار به پرس
 و پال پرداختیم. سپس مجاهدی از کمیته نظامی آمده و ما را نزد دگروال گل زرک که مسئول نظامی اتحاد اسلامی بود برد! دگروال گل زرک آدم خورد جسامتی مثل شهنواز تنی بود. با ما با ادبیات نفرت صحبت میکرد. انگار با او پدر کشی داشتیم وی بر عکس استاد سیاف خیلی آمرانه گفت: فردا شما را با موتر به سده میفرستیم برای تحصیلات اسلامی! ما همه خاموش و به نحوی چرتی بودیم که هادی پیلوت سرش را بالا کرد و گفت : تا خانواده من به اینجا نیاید من هیچ جا نخواهم رفت!!! فضا بسیار ترسناک و خاموش شد! گل زرک با حرکت جلفی داد زد میفهمی سر پیچی از فرمان امیر مسلمان حکمش چیست؟ این امر استاد سیاف است ببرینیش!! دو تا انظباط بلافاصله آمدند سوی هادی! در اینجا عزیز صافی از جا بلند شد گفت هر جا او را میبرید مرا هم ببرید! گل زرک داد زد: ببرین هردویش را!!! در این اثنا وحیدالله کشاف پروازی نیز از جایش بلند شد و گفت زه هم دوی سره زم! و ما هم در حال آماده گی به پیوستن با هادی بنا بر هر دلیل از روی عیاری مسلکی و یا جوانمردی شدیم که کسی بنام نعیم خان وردک مدیر کشف که بعد ها فهمیدیم خویشای وحید میشه به انظباط صدا کرد ببریش حبس خانه ! انظباطان هادی و عزیز را بردند و او با چالاکی جلو چاق شدن مسئله و پیوستن همه ما به هادی بشکل احتجاج بویژه از وحید وردگ را گرفت. سپس با تضرع بسوی گل زرک دیده و گفت: جوان هستند نمیفهمند. من همین حالا اینها را میفرستم سده ! دوی قبولوی!!! موتری بسرعت پیدا شد و ما را در آن موتر انداختند! ما نمیدانستیم کجا میرویم ؟ حبس خانه ؟ کشتار گاه ؟ اما موتر بسوی شهر سده راه افتید و طرفهای دیگر ما را در میان دو کوه که چندین عمارت در آن بنا شده بود برد! ما فکر میکردیم با هادی و عزیز یکجائیم اما آنها آنجا نبودند!
بهر صورت ریس آن دانشگاه جگرن گلاب الدین خان تحصیل یافته هند از قریه آرزو ولایت غزنه بود. او هم ما را بشکل نیمه نفرت انگیز خوش آمدید گفت! هنگامیکه با او سر صحبت را باز کردم دانستم که ما نظر بند و قسما زندانی به اینجا آورده شده ایم و حتا اجازه رفتن و خریداری مایحتاج از شهر را هم نداریم.پس دروس شروع شد. دروس تقسیم اوقات روزانه ما عبارت بود از: قدوری- کنز – خلاصه کیدانی- علم حدیث- و اسلام نوین از نظر حسن البنا- و تفسیر کابلی .
بهر صورت مدتی در این دانشگاه درس خواندیم و سپس از آنجا مرخص شده به پشاور آمدیم. خبر شدیم که هادی و عزیز هم بلافاصله از آنجا مرخص و هر دو به لاهور رفته اند. هادی فعلن کپتان طیاره ایرباس در شرکت آریانا است و عزیز را ده سال پیش باری در بازار بیفروایک هالند دیدم! 
چه اندوهی در آن چهره که موهای سفید بر فراز آن نشسته بود، موج میزد. ایشان بمن گفتند: ده سال است در هالندم و هنوز قبول نشده ام! تیلفونش را یاد داشت کردم اما هرگز تیلفونش کار نداد و ندیدمش خبری هم ازش ندارم
آری این خاطره فراموش ناشدنی از چند جهت همیشه با منست. اول اینکه احساس رفاقت و همدلی فراتر از اندیشه، فراتر از تعلقات گروهی؛ سمتی و قومی است! آدم با قضاوت نا عادلانه در برابر رفیق و یارش آتش میگیرد. و آنگاه انگار زنجیری دو دوست را به سوی هم میکشاند. حتا در میان آتش احساس خوبی به هر دو دست میدهد. راست بگویم از همان حس که عزیز ؛ در همان لحظه با عیاری و از خود گذری خویش ؛ در من و در کل با تمام گروپ ایجاد کرد آنوقت نه؛ بلکه حالا می ترسم و گاهی هم به نسل خویشتن میبالم.
در کتاب سمک عیار خوانده بودم که جوانمرد کسی است که سخن جز راست نگوید اگرچه زیان و خطری در پیش باشدو راستی سخن نیز موقوف به­ گفتار صرف نیست بلکه باید به انجام برسد حتا مهمترآن است که آدم عیار نخست عمل میکند و سپس راستی خود را اعلام میدارد. و حقا که عزیز صافی پیلوت این جوانمردی را در پیش چشمان ما در حرف متبلور و در عمل ثابت کرد. او برای رفیق و دوستش هادی تا پای جان ایستاد. هرچند ما همه می ایستادیم و در حال ایستادن بودیم اما او سرمشق شد و در صف اول قرار گرفت. میگویند «مردی آن است که سخن راست گوید و سخنی گویند که بتوانند آن را به انجام رسانند .» این سخن و عمل این قول و قرار را ما در همین گروپ کوچک خود دیدیم و تجربه کردیم.
آری ! گاهی احساس تصمیم گیری در همان لحظه ها؛ اکنون باعث واهمه ام میگردد. چون حالا می دانم نتیجه آن عیاری؛ جوانمردی؛ رفاقت ؛ هم مسلکی؛ برادری و چیزهایی که به آنها فکر می کردیم وخود را ملزم به عمل می کردیم حسی خیلی پاک اما در عین حال نوعی دست به انتحار زدن بود.
ما با آن احساس یکدلی زندگی کرده و بزرگ شده بودیم و خوشبختانه همین احساس اتحاد و همدلی باعث نجات دوستان ما نیز شده بود. و این حسن مسئله است!
متاسفانه حالا با گذر هر روز فاصله ها بیشترو بیشتر و احساس ها کم شور ترمی گردند
اما هدفم از این نوشته بطور خاص اینست که : آئین عیاری؛ جوانمردی؛ هم مسلکی و رفاقت در نسل من و در همین گروپ اتفاقی چنان زیبا و مخلصانه فارغ از محدوده های قوم؛ زبان؛ منطقه؛ فقط در قالب همصنف؛ هم مسلک و رفیق عمل کرد که حتا در هیچ حماسه ای چنین زیبا به تصویر کشیده نشده است

شعر ذیل را در همان زندان دانشکده سرودم

زندان
قضا از جور این چرخ ستمگر
به زندان برد ما را جمله یکسر
من و با هفت یار و هفت یاور
روانه در سده با قلب مضطر
یکی "طاهر" همان یار قدیمم
که بوده همدم و هر جا ندیمم
"حبیب الله" رفیق مهربانم
که بوده جان او پیوند جانم
دگر"صابر""وحیدالله" و رحمت
چو "نعمت" داشتیم با خویش الفت
اتاقی بهر ما بوده مهیا
لحافی کهنه و شالی و بوریا
موظف بوده  بر ما  پاسبانان
همگی  ابله و بی علم و نادان
در آنسو خیمهء ئ بالا نمایان
همی کرد پهره بر ما بینوایان
ربودندی زما  حق را چه  آسان
پلو و قورمه و قیماق و هم نان
بدین ترتیب ده  روزی بسر شد
که سیاف را زکوه ما گذر شد
چو بگشودیم شکوه از جور ایام
مگر ما را چه کیفر است فرجام
بما گفتند کاینجا درس قران
می آموزید در انوار ایمان
احادیث و تفاسیر و سیاست
زاسلام پشتیبانی و حراست
مگر دانشکده  باشد بدینسان؟
که عسکر برسرت گردد نمایان
ولی زندان نه دانشگاست اینجا
مقفل بر دو دست و پاست اینجا
چو استاد عزیز این جمله بشنید
حمیدی را از این ورطه رهانید
اول حمل ۱۳۶۸ نوروز
سده پاکستان

۱۳۹۸ آذر ۲۸, پنجشنبه

دا (ویگن) ده خه


گاهی اوضاع و احوال  روز؛  آدم را مجبور به ورق زدن کتاب نانوشته خاطرات تلخ و شیرین زندگی اش میکند هرچند شاید تکرار،قصه های کهنه مهاجرت؛ در این زمان با صدایی بلندتر؛ به دوستانیکه برای درک آن روزها خیلی جوان اند؛ خوشایند نخواهد بود و مسلمآ همه  را تا  جاده ها و خیابانهای تنگ؛ بیرو بار و قدیمی  پشاور نخواهد برد! اما پیوند دیالکتیکی این قصه  با گرفتاری مشاور رئیس سناتوران کشور میتواند لااقل لبخندی را بر لبهایتان  بشگفاند. دیگر دلتان میخوانید یا نه؟
آری! القصه تازه پشاور آمده بودم . ترانسپورت شهری پشاور کاملن برعکس ترانسپورت ملی کابل؛ شماری از  لاری های کابین دار پر آئینه و زرق و برق که مثل زیارتها پر از بند و تعویذ  بودند و در عقب شان نوشته شده بود (طیاره) حد رفتار ۶۵ کیلومتر فی گهنته ؛ سوزکی ها و شماری هم مینی بس های دست راسته افغانستان  بودند. کرایه هم در هر مسیر مثلن از صدر بازار تا بورد و از صدر تا هشتنگری و یا نوی اده هفتاد و پنج پیسه ۰ (دری اتا آنیز) یعنی کمتر از یک روپیه بود. مضاف بر این؛ در میان این وسایط؛ شماری اندک از موتر های خیلی قراضه سفید رنگ جیپ مانند که فکر میکنم در زمان حضرت یوسف ( ع) تولید شده بودند؛ نیز در پشاورمسافر کشی و گشت و گذار میکردند.
 روزی در هشتنگری منتظر موتر بودم که ناگهان همین جیپ قراضه سفید پیش پایم ایستاد و پیهم مرا ترغیب به سوار شدن کرده  میگفت ( ادی له – ادی له)!! منهم بدلیل فاصله کم؛بی درنگ  سوار شدم. طوریکه با بستن دروازه  موتر نیم پاو گَل گل سفید از بغل دروازه موتر روی دامنم ریخت.  کلینر بدون کوچکترین توجه ازم کرایه خواست!  نوت دو کلداری برایش دادم ؛وی  در عوض برایم  نوت یک کلداری داد و براهش ادامه داد. اندکی درنگ کردم بعد گفتم حقم اس! یکبار بپرسم . ازش پرسیدم مابقی پولم را بده همه جا  نرخ همان سه قران اس نه یک روپیه! کلینر سویم با چهره حق بجانب دیده و دوبار تکرار کرد ( دا ویگن ده خه – دا ویگن ده ) من که تا آن لحظه چندان میلی به گرفتن نیم قران نداشتم مصمم تر شدم و خطاب به او گفتم: صحیح ده ویگن ده؛ بنز خو نده – ولی او دوباره مثل اینکه طفلی را بفهماند اینبار دست روی سرم کشیده و گفت دا ویگن ده خه – آخری شتاپ – دا ویگن ده خه ) ههههه منهم از خیر پول گذشتم ولی حیران شدم  به این معما که چرا کرایه ای خرابترین؛ فرسوده ترین و زشت ترین موتر از میان تمام موترهای رایج بیست و پنج در صد بلند تر است؟ زمان گذشت؛ اما تجربه بمن نشان داد  که: در زندگی استثناات عجیبی است که شما به آن هرگز پی نمیبرید! حالا لابد آن عسکر بیچاره که مشاور رئیس مجلس سنا را باز داشت کرده مثل  من که آنوقت جوان بودم ؛ خود را حق بجانب گرفته و  از حق دفاع میکند. جوانان هم در فیس بوک از حق خواهی او پشتیبانی میکنند. ولی این نکته پیش پا افتاده را نمیدانند که( دا د سنا رئیس مشاور ده خه !یعنی : دا ویگن ده !! ) هم نسلان من  که برگشت به آن روزها؛ برایشان بعد از اینهمه سال؛ که گرد فراموشی بر تک تک خاطرات شان نشسته، خیلی دشوار است. با تجربه های نوستالژیک، اما دردناک و کابوس وار می دانند که در وطن ما متاسفانه جاهای میرسی که میفهمی دا ویگن ده خه  - دا ویگن ده! پارسال موتری که در شیرپور انفجار کرد از میرویس یاسینی بود ولی ایشان ویگن 
تشریف داشتتند. کی چه توانست؟

۱۳۹۸ آذر ۲۰, چهارشنبه

خد ا یارت سال ۲۰۱۹ م

وداع پائیز و آمد زمستان

انگار پائیز٫ دیگر بار و بساطش را از شهر مان می چیند و زمستان با شور و هلهله
 جشن کریسمس؛ پا به پای سال نو مسیحی  در حالیکه چشم دل به جادوی رنگارنگ برگهای پائیزی بسته، آهسته آهسته  در حال فرا رسیدن است.
 آری دو هفته بعد شمارش میلاد مسیح رفته رفته به  ۲۰۲۰ سال میرسد 

امروز، در حالیکه روحم در رنگهای فریبنده پاییز و صدای حزن انگیز برگهای افسونگری که زمین را به زیبایی فرش کرده بودند و اکنون از اثر سیلی های باد سرد زمستانی رنگ شان به قهوه ای گرائیده ؛ جاری شده بود، بیاد گذر عمر بویژه سالی که گذشت افتادم. خوشبختانه سالی که گذشت با همه فراز و فرود هایش برای من یک سال حماسی بود. حماسی از آن جهت که در این سال مقدس توانستم خیلی فراتر از مرزهای خودم بروم. خوب یا بدش بماند برای بعد! اگر عمری بود خواهم نشست و به مسیری که مشخصآ امسال از سرگذرانده ام فکر خواهم کرد و یقینن به آن درست خواهم پرداخت! اما فعلن چیزی که برایم ارزشش را دارد همین فراتر از مرز ها رفتن بود که پیروزمندانه توانستم بروم. همرکاب با آرزو ها پریدم؛ بفرمانی ترک عادت کردم و خداوند را سپاسگذارم  امروز  که مصادف به آخرین هفته های سال ۲۰۱۹ میلادی است به عنوان حسن ختتام روی دریچه وبلاگ  با افتخار میتوانم بنویسم: ایهالناس امسال حماسه آفریدم
از نظر من خاطره ها وقتی حماسی گردند دیگر هرگز نمی میرند. درست مثل قلمه ي پیاز گُل زیر خاک. آن خاطراتی که تبدیل به حماسه میگردد در خاک ذهن چنان تازه می ماند که اگر هزاران بار سرمایئ به گرمائی و گرمایی به سرمایی مبدل گردد بتکرار همانگونه حماسوی و قشنگ جوانه میزند.
حماسه ها را خود ما می سازیم ولی از اینکه تاریخ دقیق اش را خودما نمیتوانیم انتخاب و تعین کنیم باید از سال و زمان غافلگیر کننده اش تجلیل و سپاسگذاری کرد عنوان مطلب را از همین جهت با سپاسگذاری از همین سال آغازیدم
از مقدمه که بگذرم باید عرض شود: از اینکه باز هم این فرصت دست داد تا در سالی که گذشت از طریق همین وبلاگ با عزیزان و همدلانم درارتباط  باشم  بسیار خرسندم و خدا را شکر گذارم. بیشترین تلاشم راخواهم کرد تا  در سال آینده نیز کمافی السابق افکار، اشعار و اندیشه هایم را ساده و سلیس از طریق همین وبلاگ با شما در میان بگذارم من معتقدم جادوی به هم آمیختن کلمات درقالب جملات روح زندگی را در جمع همدلان خواهد دمید .زیرا  هرآنچه ازدل برآید بر دل مینشیند و من یکی از دل نویسان عصر خود هستم! پس اینجا اگر چیزی مینویسم همیشه سعی میکنم دیگر نه ترکیب واژه هایم بلکه خود زندگی را با مهر در حلقه همدلان جاری کنم
و اما در مورد پالیسی نشراتی وبلاگ میخواهم سخن را با رباعی که سالی پیش از عبدالکریم سروش شنیدم بیآغازم:

در بيان و در معاني كي بود يكسان سخن
گرچه گوينده بود چون جاحظ و چون اصمعي
در كلام ايزد بيچون كه وحي مُنزل است
كي بود تبت يدا  مانند يا ارض ابلعي

همانطور که میدانید جاحظ ؛ اسم رئیس فرقه معتزله راوی حدیث پیامبر و آدم فوق العاده بد قهواره  ولی  خوش خط بود و اصمعی  هم محدث دیگری کاملن برعکس جاحظ
همچنان مبرهن است  که (تبت یدا)  از نظر دستور زبان عربی یک سوره ای کاملن ساده ولی برعکس آیه (یا ارض ابلعی) یکی از رساترين وبليغ ترين آيات قرآن کریم در سوره هود میباشد. لهذا با ذکر همین رباعی میخواهم بگویم که:  وقتی تفاوت ها (نوشتاری – گفتاری و سبک) در محدیثین و حتا آیات کلام الله مشهود باشد در میان آدمها و آنهم آدم کم سوادی مثل من بدون شک یک امر طبیعی میباشد و هست! بنابرین خواهش من از دوستان اینست که مثل گذشته عفو تقصیرات فرمایند و دنبال مشترکات باشند تا تفاوتها!
. در مورد سرایش شعر باید خاطر نشان سازم که:  جسم آدمی  شعر نمی گوید! شعر محصول روح است. محصول احساس تجربی که در ذهن شکل می گیرد. گاهی از بوی نان تا آواز لخک دروازه ای که چرخیدنش طنین آشنائ را به گوش دل میدهد شعر می آید. اشعارم را در این دو سال گرد آوری نکردم اما یقین دارم ذهنم از سالهای بیش اگر بیشتر حاصل نداده باشد کمتر نداده است. اما منشی همدلی دارم شاید هیچ مصرعی از قید قلمش نمانده باشد.
 بهر حال وبلاگ نویسی هر چند با آمدن فیس بوک از مود افتیده اما برای من نوشتن روی این وبلاگ و پای همدلان را تا اینجا "دروازه کنک" غزنه کشانیدن دیگر جز از افکارم شده است.هرچند بگفته محمود شبستری که تفکر آدمی را   با  مصرع  (مرا گفتي بگو چه بود تفکر؟) در قصیده ئ به پرسش گرفته و در اخیر خودش پاسخ را با این مصرع به اختتام رسانده             
زهی نادان که او خورشید تابان- به نور شمع جوید در بیابان
 من هم با نور شمع آفتاب میجویم !شاید از نادانی باشد ولی ما همینیم! تحمل ما 
کنید لطفن
 سال نو تان پیشاپیش مبارک



۱۳۹۸ آبان ۲۳, پنجشنبه

سر تراش خانه و غزل

сартарош-xoHa
سلمانی را در تاجیکستان سرتراش خانه میگویند. وقتی بار نخست لوحه سرتراش خانه را در دوشنبه دیدم نه تنها اینکه مثل دوست همکارم نخندیدم بلکه مرحوم کاکای غوثو،سلمان آشنائ کابل، سلمان دانشگاه هوایی، سلمان تهران (آرایشگری هوشنگ)عقب آپکاری ۱۱۵ و سلمانی های حمام دار پشاور در یک پلک بهم زدن از پیش چشمانم رژه رفتند. اما انگار صدای گرم احمدظاهر که از تایپ ریکاردر این سرتراش خانه عاشقانه فریاد میزد ( زنده گی تلختر از مرگ بود گر تو نباشی - بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم ) در همین گیر و دار رژه رفتنها مثل قاضی حکم توقفم را در این جا صادر کرد و بلافاصله بدون توجه و هماهنگی با همکارم در جا ایستادم.در حالیکه حسی عجیبی با نفوذ در ژرفای این آهنگ مثل پارازیت دنیای خیالم را توته و پارچه میکرد وارد سرتراش خانه شدم. سلمان تاجیک که چون پهلوان عمرمعدیکرب شکم برآمده داشت و پیراهن آبی رنگش برای آن چاقی اشکم چنان تنگی میکرد که دکمه سر نافش را پرانده بود. با خوشروئی مرحمت گفت و با نگاهی وراندازی بر قیافه مرتب ام فهمید که برای اصلاح موی پیش او نیامده ام. بنابراین با بی میلی پرسید: ناآشنا بنظر میرسید جایی را میپالید؟ با دستپاچگی گفتم: بلی از افغانستانم هوتل دوشنبه را میپالم. با مهربانی در حالیکه چروک‌های کم عمق پيشانی اش باز شده بود و چروک‌های ظریف تری از گونه ها یش به پایین جلوه گری میکرد گفت: از همین راه که میروی دو تا (آدم گذرک) را که گذر کنی میبینی اش!
چراغ ترافیکی را تاجیکان آٔدم گذرک میگویند
من این دو واژه را درست نمیدانم چرا که سر. تنها تراش نمیشه بلکه اصلاح و کوتاه هم میشود و چراغ ترافیک هم تنها آدم گذر نمیکند
غزل ناول شیرین
زر
افشان کاکلت برقی زد و چشمم صحاری شد
ز نور اشعۀ رویت دل من شیشه واری شد
قشنگی شهاب اندر لبت برقی زد و رخشید
 برخسارت شقایق لاله پاشید و اناری شد
شب درد و الم بود و  سکوتِ لحظه ها آندم
شمیم عنبر از موی طلایی تو جاری شد
به ذهنِم چون تجسّم کرد سرو قد موزونت
صفای کلبه ام از عشق و حرمان محو زاری شد
تمنایی! شکوهی! آتشی! عطری! گلابی چون
تماشایی ترین تصویر از پیشت فراری شد
گل خورشید گردانست حسن دلکشت ای گل
زحل با مشتری و زهره طوف بیقراری شد
نویسم می سرایم هر نفس رویای وصلت را
مگر این ناول شیرین اسیر  داغداری شد
تو فانوس خیال روشنم در شام تنهایی
شکیب از گونه هایت فصل رنگین  بهاری شد

--------

صحاری

  • جمع صحرائ
  • 1 - دشت دشت هموا





  • ۱۳۹۸ آبان ۱۷, جمعه

    سینمائ غزنی و فلم گاو و گاومیش


    میرا گاوں ، میرا دیش
    یا
    دهکده من! کشور من

    واژه غزنه مرا به کوچه های کودکیم می برد. سرزمینی که در آن نخستین قدم های کودکیم را بر خاک نهادم.
    مکتب رو و کتاب خوان شدم. استخوان ترکاندم  و جوان شدم، شوروشیدائی نو جوانی را با رفیقان و همصنفی های عزیزم تقسیم کرده گاهی با الهام از حافظ به عزم شگافتن سقف فلک، خیال پروری ها کردم و گاهی هم هوائ شعر و موسیقی و عشق کردم! و سرانجام از آنجا بدلیل جنگ کوچیدم و اکنون که هفت کوه سیاه دور 
    هستم.
     اما هنوز با گرفتن اسم مقدس غزنه  تب نوشتن  می گیرم، سوژه ها از پیشم 
    می پرند. دقتم برای ویرایش و نگارش از دست می رود. روز شمار خاطره های کودکی و نوجوانی، حرف های نهفته، جملاتم را تیت و پراگنده میکنند . حتا به این نمی اندیشم که نوشته و داستانم را کسی خواهد خواند یا نه ؟ به درد کسی خواهد خورد یا نه. فقط دلم می خواهد کلمات را پشت هم ردیف کنم و بعد یک عنوان که دلم میخواهد رویش بگذارم آخر برای خودم مهم است زیرا پیوستن به تاریخ سر زمینی که من بخشی از آنم میباشد.

     بهر صورت سالهای حکومت شاهی جمهوری داوود خان بود. صنف پنجم مکتب نمبر اول شهر نو غزنی بودم. غزنه در آرامش نفس میکشید.در دوصد  قدمی مکتب ما روبروی ژاندارمه  
    تعمیر دو طبقه ای زیبائ بود که آنرا سینمائ غزنه میگفتند. من روزانه هنگام رفتن بمکتب دوبار از پیش روی سینما میگذشتم و پست کارت های آنرا که در یک قفسه سیمی بسته بود با دقت مینگریستم. جالب این که در روز روشن در بالای تخته اعلانات فلم؛ یک گروپ صد ولت روشن بود. برایم خیلی تعجب آور بود که در تموز تابش آفتاب چرا در آن بی برقی آن گروپ آنجا روشن بود. این تنها نبود آدمی بیتلی به اسم عبدالله هم روی گادی مینشست و فلم تازه را در شهر اعلان و اشتهار میکرد. روزی در پیشروی مکتب عبدالله اعلام کرد: امروز در سینمای غزنی فلمی هنری هندی بنام میرا گاو و دیش به اشتراک درمندر نمایش داده میشود. نام فلم بزودی در شهر بنام گاو و گاومیش تشهیر شد بخاطریکه در میان پست کارت ها هم گاومیشی سپید و مستی در کنار وینودکهنه بچشم میخورد. تا جائیکه معلم معلومات طبیعی روزی در اثنای قهر گفت: اگر فلم گاو وگاومیش را ببینین هیچ صحنه اش از یاد تان نمیره! مگر درس را یاد نمیگیرید. بهر صورت سینمای غزنه بزودی بسته شد و بتاریخ پیوست!عده ای میگفتند زیارت ها باعث بستنش شدند. ولی آهنگ قصه عشق این فلم در شیریخ پزی شریف جان با لی پختن شیریخ در دیگ شیریخ پزی که هر جا هست گل و گلزار باشد و کبابی حاجی غفور با صعود دود  همیشه خاطره می انگیخت
    های شرموں کیس کیس کو بتوں ایس کیس میں سنوں سب کو اپنی پریم کهانیوں
     بعد ها این آهنگ را احمدظاهر عزیز در یک کست مجلسی نیز زمزمه کرده بود که از آن سبب این آهنگ دوست داشتنی تر شد. میخواهم این آهنگ را با برگردان پارسی  و شعر هندی آن ذیلا تقدیم تان کنم

    قصه ای عشق

    خجالت میکشم
    به کی باید بگویم
    چطور میتوانم به همه اعلام کنم
    قصه عشقم را
    این عشق ظالم سه علامت دارد
    نخستین نشانه اش دیوانگیست!
    اصلن جوانی  به هوای طوفانی میماند
    پیش روی جوانی(طوفان)خس و خاشاک چیزی نیست
    میشمرمم!! به کی و چطور باید بگویم
    پیرهن آبی؛ رو سری زرد ( این مصرع مرا یاد داستان زردپری سبز پری می اندازد نویسنده)
    دارائ ویژگی های ظریف و سر به هواست
    رفتارش مخمور- رنگ مرغوب و مناسب و چشمهای مقبول

    هندی 
                    های شرموں کیس کیس کو بتوں ایس کیس میں سنوں سب کو
    اپنی پریم کهانیوں اپنی پریم کهانیوں
    بالما کیں - ظالماں کیں هایں!! تین نشانیاں
    های شرموں
    پهلی نشانی میں هو جیسکیں دیوانیں - روت جیسی طوفانی ایسی اوسکیں جوانیا
    اوسکی آگی پهیکین لاگین سبکی جوانیا
    های شرمو
    کرته هیں نیلا رنگ پاگلیں کا پهیلا روپ اوسکا کاتیلا ایسا وه چابیلا
    چال شرابی رنگ گلابی آکهوں مستانیاں
    های شرمو
    آنگهوں کو میتی دیکهو سانسوں -کو کیسی وها پیپل کی نیچی میلی میں سب سی پیچی پلا هیں

    داستان فلم دهکده من کشور من علاوه بر گپهای فلمی اش یک پیام روشن نیز دارد و آن اینکه : هیروئ فلم میگوید : من ذهن شفافی دارم. می دانم از کجا منِ درونی ام شروع و چطور شکل گرفته است!!!.  دهکده ام بر (منِ) درونی ام آنقدر نقش دارد که همین دهکده نقش میهنم را بازی میکند اما اینکه چه مسیری را تا اکنون رفته ام؛ درست یا غلط؟ نمیدانم. اما حالا این «تعریف هویتی»میهنی  را از خودم دارم. که دهکده من یعنی وطن من !! به تعبیر دیگر  میهنپرستی از محلگرایی آغاز میشود! این برداشت من از فلم ست!
    یاد دهه پنجاه  خورشیدی  و سینمائ غزنه بخیر


    ۱۳۹۸ مهر ۱۲, جمعه

    دروازه غزنه در آگره هندوستان


    این دروازه در سال ۱۸۴۲ میلادی توسط لارد ایلینبرو انگلیسی بجای دروازه صندل که سلطان محمود غزنوی از هندوستان آورده بود از غزنه واپس به هندوستان برده شده است . این تصاویر را خواهر زاده عزیزم دیبا جان امروز از هندوستان برایم فرستاده است
    دوست بزرگوارم جناب استاد رحیل متن نوشته انگلیسی را به فارسی برگردان نموده اند که با تشکری از ایشان متن را اینجا میگذارم


    غزنین- دروازه (۱۰۳۰ میلادی)
    أصلا این دروازه از آرامگاه محمود غزنوی‌ست که توسط انگلیسها در سال ۱۸۴۲ به اینجا آورده شد. لارد الینبورو، گورنرجنرال وقت در یک ادعای تاریخی مدعی شد که این دروازه ساخته شده از چوب صندل و متعلق به معبد سومنات است که محمود آن را در سال ۱۰۲۵ به غزنی برده بود و انگلیس به انتقام توهین ۸۰۰ سال پیش آن را واپس به هند آورده است. 
    این ادعای دروغین را فقط به خاطری به خورد مردم دادند که حسن نیت مردم هند را خریده باشند. در حقیقت این دوازه از چوب عادی بی‌بوی غزنی ساخته شده است نه از چوب صندل که خوشبوست. شیوه تزیین این دروازه هیچ همگونی‌یی با چوب‌کاریهای قدیم گجراتی ندارد. همچنان روی این دروازه سطوری به زبان عربی حک شده است که در قسمت بالایی آن دیده می شود و حاوی نام محمود و القاب وی است. سر جان مارشال، لوح یادداشتی در اینجا گذاشته است که تمامی خصوصیات این دروازه را مشخص می سازد. 
    دروازه ۱۶.۵ پا بلندی، ۱۳.۵ پا عرض و نیم تن وزن دارد که از تخته های هندسی شش ضلعی و هشت ضلعی به گونه یی ساخته شده است که این تخته ها یکی به کمک دیگری بدون میخ و پرچی در چهارچوب دروازه جای داده شده است.

    فکرِ گذاشتن دوباره این دروازه در سومنات سرانجام به جایی نرسید و دروازه درینجا به فراموشی سپرده شد. از آن زمان به بعد، در این اتاق نگهداری می شود. به هیچ‌صورتی این دروازه به این قلعه و یا مغولها رابطه‌یی ندارد بلکه یا بحیث غنیمت جنگی سال ۱۸۴۲ انگلیس و یا یادآورنده دردناکی از دروغهای تاریخی کمپنی هند شرقی درینجا افتیده ا
    ست

    دو خاطره دو سروده و یک آهنگ


    فلمی که یاد آور دو خاطره شد

    امروز بطور اتفاقی، در تلویزیون هالند ، سکانسی از یک فلم هالیودی را دیدم که در قفس سینه ای یکنفر، کارد فرو رفته بود.دوستش برای جلوگیری از خونریزی میخواست کارد را از سینه مجروح بدر آرد که دفعتن امبولانس رسید . داکتر بشدت داد زد : مکن احمق! دست مزن که میمیرد.کارد به شش مجروح خورده ولی هنوز نفس میکشد. همینکه کارد را از سینه اش بدر آری، شش مجروح مثل پوقانه هوایی در ثانیه چُملک شده و جان میدهد.! من این سخن را از فلم اکشن هالیودی نقل میکنم! راست و دروغش را از منظر طبابت نمیدانم . امیدوارم دوستان عرصه طبابت درستی یا نادرستی این حرف را در کامنت بنویسند. ولی فلم چنان چیغ و داد و فریاد تو ام با بک گروند موزیک خشن و وحشتناک داشت که پس از راه افتیدن امبولانس خاموشش کردم.اما همین سکانس کوتاه فلم مرا بیاد دو خاطره ی در کابل انداخت از دو تا خس دزد که چوب سرتاق کلکین و دروازه خانه ای مخروبه را در بی بی مهرو از قفس سینه ای یک دیوار میکشیدند و من بالایشان مثل همین داکتر فلم هالیودی با تمام قوت جوانی داد زدم که نکنید خانه خرابها! بخاطر یک متر دستک چوب که صد افغانی قیمت ندارد اگر دیوار بالایتان چپه شود و بیمیرید؟ ولی آنها چنان در این دزدی ماهر شده بودند که نه تنها به داد و فغان من وقعی نگذاشتند بلکه برویم شاخ و شانه کشیدیند و در پیش چشمم دستک های سر طاق یک کلکین و دروازه را مثل همان کارد فرو رفته در سینه مریض از میان دیوار کشیدند و نر واری بردند. جالب اینکه دیوار بدون هیچ اتکایی همانگونه در جای خود ایستاده بود و انگار آب از آب تکان نخورده بود.


    آری! اصل قصه و شرح ماجرا از این قراراست که در سالهای جنگ برای مدتی در بخش انجنیری آریانا در میدان هوائی خواجه رواش کار میکردم! ( امیدوارم نام منحوس حامد کرزی را براستی از پیشانی پاک این میدان بر داشته باشند.) چاشت با عده یی از همکاران چون انجنیر لطیف اویانیک، انجنیر لعل محمد، انجنیر خالد و تنی چند در یک سماوار که در دوراهی میدان لب سرک تازه ساخته شده بود و چاینکی خوبی میداد آمدیم. آنروز ما چاینکی را خورده بودیم صرف انجنیر صاحب لعل محمد و حسن جان که مثل ما حریص غذا نبودند .به آرامی و دقت غذا می خوردند هنوز لقمه های آخر را بر میداشتند که دیوانگی گلبدین تور خورد و در دقایقی ترمینل میدان، حومه میدان، بویژه سرک عمومی، را زیر ضربات راکت گرفت و در خاک دود غرق کرد. ما از ترس جان بهر سو پراگنده شدیم. اینقدر متوجه شدم که همراه با من غلام حسن خان و یکی دیگر که نامش فراموشم شده بسوی محله ای فقیر نشین گلی که در جوار میدان تازه احداث شده بود و بسمت راست سرک میدان تا جنب میکروریان ۴ ادامه دارد دویدند. این منطقه تقریبن به اثر جنگها خالی از سکنه شده بود. مسیر گریز خیلی نا هموار و با پستی و بلندیهای کوچک و پوشیده از خاک کاگل سنگ و ریگ که بته های خشک خار از میان شان سر زده بود.همراه بود .چشمم در موقع فرار فاصله و جای قدمم روی زمين را تشخیص نمی داد لهذا چندین بار پایم کج شد و به زمین افتادم .بالاخره در میان کوچه ها تنگ و گلی همین منطقه، داخل راه تنگی که از کنار رد پای جوی فرعی آب که اکنون خشک و به شکل مارپیچی در قالب کوچه ادامه مییافت شدم. در واقع همین جوی مارپیچ تبدیل به کوچه شده بود و دو طرف دروازه های آهن چادری اکثرآ قفل بودند. اینجا که به عقب نگریستم دیگر همگی از پیشم گم شدند. نفسی تازه کردم و در همین مسیر به پیشرو ادامه دادم در بین دومین مارپیچی کوچه دیگر جوی یا کوچه به انتها رسید و منطقه زراعتی که چند تا درختان دیده میشد رسید اینجا برای تعین موقعیت دم گرفتم که یکباره انگار نور شدید نورافکنی از فاصله دور تمام منطقه را روشن کرد و همزمان صدای مهیب راکت دیگری در همین نزدیکی ها برخاست. . به سرعت خود را در یک کوچه دیگر انداختم و در ابتدای کوچه در یک ساختمان گلی با صفه سنگی که دروازه حویلی نداشت داخل شدم. هیچکسی در حویلی نبود .انگاراز چنگ رس حیوان درنده ای گریخته و نجات یافته باشم. احساس راحتی کردم. . به حویلی نظر انداختم بته های خار در روی حویلی سبز کرده بود تعداد کم نهال درختان و چند چیله تاک نهال گونه که نمیدانم چطور آنها را نبرده بودند در حویلی با سبزی و طراوت میخرامید! بلند صدا زدم کسی هست؟ سپس متوجه شدم که همان دو تا خس دزد که ذکرش را قبلن کردم در حال کشیدن سرتاق های کلکینها هستند. طوریکه در بالا نوشتم ممانعت من جایی را نگرفت. آنها دو نفر بودند وزورم به آنها نمیرسید. لهذا صبر کردم. و تماشا تا آنها غنیمت جنگی شان را گرفتند. جنگ هم آرام گرفت و من از دنبال آنها بسوی میکروریان پیاده حرکت کردم و ساعتی بعد در حالی بخانه رسیدم که تمام چرتم را صاحب آن خانه برده بود. حس میکردم مالک خانه شاید پارسال، مثل من همان سرتاق ها را بسیار به شوق علاقه و هزاران امید اما به قرض خریده بوده باشد.

    و یکسال بعد

    فصل بهار بود و آدینه روز !. گلبدین شکست فاحشی از دولت خورده بود و تمام مناطق تحت سلطه امارتش را از دست داده بود. .در دلم گفتم امروز بروم از خانه خود ما و خانه کاکایم در کارته نو دیدار کنم.. بعد از صرف چای از منزلم در میکروریان برآمدم. در غرفه معصوم خان سگرتی روشن کردم. اتفاقن ضیا جان ستانکزی که بمن مثل برادر کوچکم است نیز در همانجا بود. ضمن احوالپرسی پرسید کجا میروی در این صبح جمعه تعطیل؟ گفتم کارته نو! بلافاصله او نیز با من همراه شد . زیرا خانه آنها هم در شاه شهید بود. به اتفاق هم آمدیم نخست در شاه شهید خانه آنها را دیدیم . تخریب نشده بود اما اثار جنگ در آن مشهود بود. بعد بسوی خانه ما رفتیم. همینکه از موتر پیاده شده و بسمت منطقه ما قدم برداشتیم ناخود آگاه احساس امن میکردیم و نسبت به هرزمان دیگر با خاطر آرامتری راه میرفتیم. در بلندای جاده خاکی که راه اساسی منطقه ما است راه ناهموار و کند و کپر بود، اما در نخستین کوچه که بسمت راست در عقب دیپو میپیچد و به خانه ما می انجامد حتا فرورفتگی های نقش تایر موتر که در موقع گل و لای و فصل بارش از خود بجا مانده، هنوز بر روی کوچه باقی مانده بود که همین خود نشان از کمی، حتا نبود عبور و مرور موتر ها و نبود سکنه میداد. با آنهم وقتی در امتداد کوچه قدم زنان می آمدیم، خروسی چند خانه آنطرف تر آذان داد.بهر صورت در حالیکه باد بهاری زوزه می کشید و به دروازه آهن چادری خلوت ،رنگ و رو رفته و زنگزده حویلی می کوبید. بخانه رسیدیم . چند سال قبل خانه را درب به درب قفل و زنجیر کرده بودم. اما با یک تکان دروازه حویلی باز شد در درون ساختمان گلی خانه ها اصلن دروازه و کلکینی نبود و مهمتر از همه اینکه تمام سر تاق ها و تاقچه های خانه ما را هم کشیده بودند.با دیدن این صحنه سفینه ذهنم به خاطره یکسال پیش از خس دزدان بی بی مهرو پرواز کرد در حالیکه نگاهم را چند پرنده غریب و خسته در لابلای شاخه های کم برگ و ضعیف درختک سیب ما که ۸ سال پیش آنرا آنجا خودم نشانده بودم بمعطوف کرده بود. آنها در هرم باد ملایمی که میوزید تاب میخوردند و عطر طراوات و زندگی به اطراف و اکناف می افشاندند.ضیا جان با سوالی که آیا از دست دادن اینهمه ساحه وسیع گرفت خدا از گلبدین نیست؟ مرا از پرواز خیال و تماشای مرغکان میکشاند. چرتی زده میگویم بدون شک ولی از دست دادن این منطقه وسیع به گمان من محصول اختلاف نظر عمیق و کینه تاریخی است، که بین گلبدین و دوستم وجود داشته و دارد. خانه را با ضیا جان قدم زنان ترک میکنیم و بسوی خانه کاکایم در سرک سه میرویم. در پیش روی سینماٌئ اقبال معلم علاف همسایه در به دیوار ما دم رویم میاید. معلم از نظر چهره و اندام بسیار شبیه به مرحوم عتیق الله حیات بکاولی صنفی ام است.قد نسبتا بلند، بدن ورزیده سپورتی، چهره خندان که به چشمان روشن وپرسشگرمنتهی می شود. اما مهم ترین مشخصه این دو نفر دستان بسیار قوی آنهاست زمانیکه با خوشحالی دستت را می فشارد، احساس می کنی استخوان های دستت فشرده میشود، طوری که قادر به خارج کردن آن نیستی! فشاری که نوعی محبت و اطمینان خاطر در آدم ایجاد می کند.معلم از صحت و سلامتی همه مسکونین خوشخبری داد و وداع کرد. ماهم قدم زنان پشت حویلی کاکایم میرسیم. دو تا غزل هم در همان هوا تقدیم تان



    شهاب عشق


    غنوده سیم تن بر شانۀ گرم و سپید خواب
    میان پرنیان پیچیده  گویا پیکر مهتاب
    شهاب عشق دارد در بغل این بستر میمون
    چو خیزد شعله ها از شاخ گل, با شوق پیچ و تاب
    دلا نقش فرهمند خدا بودست حسنش چون
    عروس آسمان خفته ست اندر بستر دریاب
    مرا دل آب گردید و خرد شد محو و لرزیدم
    همی بینم پری مدهوش گشته از شراب ناب  
    نماید در نظر این بستر ابری و ماه همچون
    زده در پردۀ غمام آتش ماه عالمتاب
    شنیدستم فلک بر مهره ی سیار میلرزد
    مبادا نرگس آلوده خوابش برجهد از خواب

    من از قالین سرخ دل کنم فرش اطاقت را
    و بالشتت ز پر های خیالاتم شدی رهیاب
    حریر آسمان را با سر مژگان خود دوزم
    همی پوشم بروی بسترت روجائی از سحاب
    بدورش سیصد و هشتادو پنجم کهکشان چرخد
    مگر این کورسو را رخنه افتد در دل مهتاب
    *************************************


     بی همتا


    هنوز اندر نظر همچون شقایق ناز و زیبایی
    نمایی عاشقان را نشئه با افسون مینایی
    در این تصویر چون آئینۀ آب زلالی لیک
    مقدس زمزمی دریای سرخی  رود گنگایی
    به ژرفای دو چشمت مهربانی را همی خوانم
    که معجون سکوت و هم غرور و شهر تنهایی
    نگاهت صد دل یخ بسته را آب روان سازد
    خدا را لحظۀ گر رو برو مژگان بهم سایی
    برنگ جامه ببر و پلنگ پوشیده ای دامن
    مگر آهوی تاتاری؟ نمایی مجلس آرایی
    فتد شاه پلنگان را نظر بر عکس زیبایت
    بر آرد پوست از تن بخشدت با شور و شیدایی
    چنان تلفیق آب و باد و آتش از رخت پیداست
    که با این ویژگیها بر پلنگان مهر افزایی
    وگر الطاف خورشیدیست مشمول پلنگان کاش
    گهی خورشید چون آئینه بر ما داشت بینایی
    هنوز اندر گلستان خدا عطر تنت پیچد
    قشنگیی، پاکی و والا گهر زیبا و یکتایی
    پرستوی روان من پرد با ناشکیبی چون
    مگر با شهپر عنقا بسویم بال بگشایی