۱۳۹۸ مهر ۶, شنبه

انتخابات و داستان فیل مولانا


شنبه است و تعطیل آخرهفته؛ در آنسوی دنیا در  میهنم انتخابات است. از برکت جادو بکس  برنامه را بطور زنده تماشا میکنم خبرنگاران از سایت های انتخاباتی خبر و گذارش تهیه میکنند و پیداست که دیدگاه مشابه اصلا وجود ندارد و همه گان مثل من همه چیز را  متفاوت میبینند.
هویداست که در هر سخن و هر درک بالاخره حقیقتی نهفته است. اما تمام حقیقت را کسی تا هنوز تشخیص نداده و این شبیه همان داستان تمثیلی فیل در اتاق تاریک میباشد که حضرت مولانا بیان کرده است.
طوریکه از لحن و نحو بیان  گذارشگران؛  مصاحبه شده گان و ناظران پیداست : اینبار هم نمایش انتخاباتی را دولت همانطور که خود مصلحت میدید برگزار کرده و نتیجه ای را هم که خود میخواهد بزودی اعلام خواهد  کرد . اما برای آنانی که به سیاست حاکم  و تاثیر گذاری خارجی ها مطلع اند این حرف ها بخشی از ماجرا و حقیقت میتواند باشد بقول مولانا ،فیل در اتاق تاریک خوابیده یکی از راه حس لامسه فقط خرطوم فیل را تشخیص میدهد؛ یکی پای فیل؛ یکی هم  دم و دیگری گردنش را. همه راست میگویند مگر بخشی از واقعیت را نه تمام و کمالش را!
 از اینکه پیش عده ای کمیسیون مستقل انتخابات؛ دولتی ؛ متقلب و  منفور بوده و بر عکس از نظر عده ای هم مستقل و محبوب میباشد با شگفتی میتوان گفت که حتا در اینجا داستان فیل در تاریکی هم نمیتواند بیان گوی کنه این مسئله  باشد. زیرا که در داستان فیل تفاوت بین خرطوم و ران فیل از آسمان تا زمین است. اما کمیسیون خو همان کمیسیون است که طول و عرضش به همگان معلومدارست
بهر صورت از انتخابات افغانستان فقط همین تفاوت ها را میخواهم به عنوان سوژه بردارم و میگذارم انتخابات  را تا اعلام  نتایجش! عرض شود که یکی از نعمت های بزرگ مهاجرت و زندگی در دیار دیگران، دیدن همین تفاوت ها و رسیدن به این درک است که: اصولا وجود  تفاوت درک و معنی در میان همه آدمیان در همه جای دنیا یک امر طبیعی میباشد .چندین سال پیش وقتی بار اول مجسمه امیر تیمور را با پای لنگش در ازبکستان دیدم فهمیدم که همه آدمیان مانند من و خانواده من؛ قبیله؛ همزبان و هموطن من فکر نمی کنند. تمام مردم دنیا مثل ما به قضایا نمی بینند. احساس  و یقین دیگران از ما کاملن متفاوت است. پس نباید هیچگاه این تفاوت دید را دست کم گرفت. این خود امری است مهم و بغایت بغرنج. بسیاری از گرفتاری های بشر امروز و دیروز و فردا از همین جا نشآت گرفته است.
اما برای از میان بردن تفاوت ها چه باید کرد؟ بنظرم برای پل زدن میان این همه تفاوت؛ میان آدمها در سطح کشور و حتا جهان  بیآن داستان خود و شنیدن داستان دیگران ضروری است.! حس میکنم بیان داستان خود و شنیدن داستان واقعی دیگران آدم ها را به یکدیگر نزدیک می کند و فاصله ها را کم میسازد. حاکمان دنیا همیشه از ذکر داستان دیگران هراسانند و با هزاران حیله راه را بر آن می بندند و دیوارها را بلندتر می کنند و صداها را خاموش تر! خلاصه هیچ دو نفری یک امر خارجی را همگون نمی بینند، ما اگر داستان سلطان محمود را به هندیان بخوانیم و آنها اگر داستان بابر یا هرداستانی را که  دلشان خواست بما بخوانند باید داستانهای مانرا بدقت بشنویم. اجبار های زمان و مکان را در داستانهای خویش تشخیص دهیم. و اینگونه میشود بر تفاوتها پل زد. باید داستان چنگیز را از مغل ها و اسکندر را از زبان مقدونیایی ها شنید نه از کتابهای مکتب خود
در نهایت باید داستان خواند و شنید، و باید یقین کرد که دیگران یقینی غیر ما دارند و کار به یقین عینی من و ما ختم نمی شود.
پیل اندر خانه تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد

۱۳۹۸ شهریور ۲۷, چهارشنبه

خاطرۀ از یک هنرمند با رسالت

دو کفتر از سر تنگی جداشد

هنرمندِ بی نام و نشانِی، در محفل شیرینی خوری دوستم ضیا جان، آهنگ "دوکفتر" فرهاد دریا را، چنان زیبا و پرسوز اجرا میکرد، که با فریاد عاشقانه هر مصرع این آهنگ، انگار ارتباط مغزم با بقیه بدن قطع و حالم متحول میشد. انگار با میلودی این آهنگ کاملن به هم میریختم. شاید بار اول بود که شعر قهارعاصی یک چنین در پود و تنم می تنید.شعری که در قالب آهنگ بزیبایی خاصی کمپوز شده ولی این میلودی فراق، بجای شگفتن غنچه شادی و امید، آه حسرت بر لب می نشاند، از ناپایداری آرزو، از اندوه تنهائی، ازفانی بودن امید ها و از سوختن در آتش عشق و هجران حکایتها و شکایتها دارد و در نهایت سوژه این شعر قفس قفل شده سینه را طوری به فریاد وا میدارد که حس میکردم دیگر عقل قادر به مهار کردن فریاد های دل نیست. حس میکردم این غزل وقتی از دل دردمند عاصی بسان شعله زبانه کشیده، در حنجرۀ همین هنرمند پیچیده و اکنون از صدایش بشکل یک لهیب سبز و تماشایی طوری میخیزد و می رقصد که از سوز اش میتوانی خلیل شد تا از لهیب هر چه شعله نمرودیان است بگذری.از ساز اش میتوان سیاووش شد تا از انبوه هر چه هیمه برافروخته سودابه های ناپاک، است بگذری.

حقا که هنرمندان کابلی، این خنیاگران خو گرفته با دو کوه بلند و آسمان آبی، هزاران راز و رمز عشق را در آوای ملکوتی تار، نی، پرده و ضرب نهفته اند. بقول حافظ حتا «خامان ره نرفته، ذوق عشق» این آموزگارانِ محبت را عزیز داشته  اند. اما در دوران جنگ اگر یادی از اینها نمی‌شود؛ شاید باز هم  بزعم حافظ «گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش» 

آری چنان مسحور این شعر و آهنگ شده بودم که پیلوت احمد گل تره خیلی، وقتی در همان بیر و بار اتاق خود را در کنارم جا کرد، زبانم قادر نبود حتا واژه ها یک احوالپرسی مختصر را در جمله ئ خوبی بچیند. با اینکه میفهمیدم زبانم میچرخد،حتا تتله هم نشده ام، ولی هرچه تلاش میکردم افکارم برای جملات، متعارف احوالپرسی به هم وصل شوند، نمی شد.! گرچه جملات و کلمات، این آشنایان قدیمی، در مغزم خام و نارس‌ نبودند که بسختی از شاخه جدا شوند، بلکه پخته و قابل استفاده بودند فقط مشکل اینکه من با .این آهنگ منتر شده بودم را نمیشد به احمدگل منتقل کرد. جالبتر اینکه همین اکنون که این خاطره را مینویسم سیمای محمدگل از ذهنم پاک نمی شود، شاید هیچ نوع هم خوانی بین چهره بشاش او و این آهنگ وجود نداشت. شاید هم برعکس نوعی هم خوانی در شخصیت او و این خاطره رنگ ورو رفته میبینم 

بگذریم! پائیز بود. جنگها اندکی فرو کش کرده بود. در کابل تنها میزیستم. دعوت شدن به محفل مختصر شیرینی خوری دوست هم مسلک و هم نظر، آنهم در کارته پروان که منطقه نسبتآ امنی بود تفریح خوبی بشمار میرفت و برای آب و هوا عوض کردن یک موهبت الهی شمرده میشد. هرچند،هنگام ورود به اینجا وقتی متوجه شدم برگ‌ها، زیر نور کمرنگ خورشید، در وزش مستمرّ بادهای آرام، سبکبار و خوشبخت فارغ از هیچ خاطره‌ ای با پیچ و تاب عاشقانه به خواب پائیزی میروند،حسودانه دلم شور زد. یکبار خواستم به تنهایی ام برگردم.زیرا گاهی تجدید یاد از شیرینترین خاطره های که میدانی دیگر تکرار نمیشوند زجر دهنده میشوند. بویژه وقتی حس کردم وزش همین باد آرام که برای شاخه های درختان بسان مادرِ گهواره جنبانی میکرد برعکس روی تن خسته و شکست خورده من، زورآورتر و مغلوب‌ناشدنی، بطور مستمرّ، شلاق میزند!. انگار آن باد عاصی، در حالیکه قدیفه ای خاطرات همینگونه محافل را، روی قامتش پیچیده بود با هر شلاق تنبیهی، بمن میفهانید که قدم‌های از رمق‌افتاده ام را جاذبه‌ی هیچ جاده ئ، بجز همان جاده های تنگ و تاریک، حرمان چاره‌ گر نخواهد بود!! .

بهرحال همچنانکه در برابر باد به دشواری مقاومت میکردم با خود فکر کردم که متاسفانه نورافکن امیدم، در این محفل، بطور کل خاموش و ققنوس دل، بی هیچ خاطره ای سر در درون لانه کرده است. شاید هم با خاطره آخرین بوسه رویائی برلب تبدار لاله ای در کنج گلبرک هر لحظه اشکریز شود. ولی انگار ضرب و شتم همین شلاق ها توانست مرا اینقدر سر عقل بیآورد تا بدانم که چقدر چیز های بظاهر بی ارزش، در عین حال ارزشمند هستند. غرق همین افکار پریش به محفل رسیدم و پس از روبوسی و تبریکی دادن، به شاه که از رسیدن به آرزویش خیلی خوشحال بنظر میرسید، اندکی حالم تغیر و بخود آمدم.اما دوباره متوجه شدم که دیو دلتنگی در هیچ جا هرگز امانم نمیدهد. بویژه وقتیکه بساط طرب باز شود و هنرمند هم از دو کفتر جدا شده بخواند، انگار دود دلتنگی از درز دروازه ها و پنجره‌ ها عبور و از چهار سو به محاصره ام میکشاند. حصاری که هر چه بر خاکستر خموشی بدمم، لهیبی سُرخی از آن قد نخواهد کشید.! بهر صورت آهنگ با کف زدنهای اندک به پایان میرسد و هنرمند اینبار میخواند:

کابل جان در گرفت دودش برآمد. آغا بیا بریم کابل جان!!.

اما این آهنگ بدلیل اینکه در آنجا همگی حکومتی ها بودیم چندان بدلها چنگ نمیزند. احمدگل هم به شوخی در گوشم گفت: ای پدر نعلت را من آورده ام (اشاره به هنرمند) تکانی خورد و گفت باش ای ره قرار کنم که قوماندانم سرم را میبره. احمدگل بسیار بچه عیار صفت و دلیری بود. قد متوسط و چشمان سیاه نافذی داشت. زمانی کمی باهم در غند هیلیکوپتر همکار بودیم.و خیلی پاس دوستی را داشت. بعد ها خبر شدم در زمان کرزی وقتی مشاور امریکایی غند تحقیرش کرده بود با تفنگچه اش، مغز امریکایی مغرور را در درون شعبه پاشان کرد بود و خودش نیز در همانجا به شهادت رسید.روحش شاد باد. اما من برایش با تضمین گفتم، برو پاسخ قوماندانت بدست من، بگذار بخواند. جواب حکومت هم در دست من ولی او عیارانه خندید و گفت نخا بودی اوقه کاکه او بیدر؟؟ و به اینصورت گذاشت هنرمند سوز دلش را سر ما بیچاره ها که در دود کابل پشت و رو میشدیم خوب خالی کند.

واقعن هنرمندان ترسیم کنندگان زیبائی حیات و تعادل بخشندگان به روح آسیب دیده جامعه خود هستند! زمانی که آزادی و آزادی خواهان در مبارزه با حکومت های، سرکوب گر جان می بازند! ناامیدی و تاریکی فضای جامعه را در خود می فشارد. آنزمان تنها این صدای هنرمند است که به هزار زبان ،به هزار تصویر و هزار نوا و میلودی موسیقی با مردم سخن میگوید. یادم هست باری مسئول کلوپ متعلمان لیسه حبیبیه به ما شاگردان میگفت: هنرمند از مردم است و حزب هم از مردم، بنابرین هر هنرمندی از نقاش گرفته تا شاعر و آواز خوان باید صرف هنرش را برای حزب بکار اندازد، مثلیکه استاد مسحور جمال، معلم همین مکتب ما را ببینید اکنون دیگر سرود های عاشقانه را کنار گذاشته و به سرود های میهنی رو آورده میفهمید سرود ( توحزب ما تو حزب قهرمان ما -) چقدر در دلهای همه چنگ زده است؟اما من حتا همانزمان در ۱۶ سالگی به این نکته پیش پا افتیده پی برده بودم که اگر از هنرمند طلب کنی تا سیاسی و یک وجهی به هنرش بنگرد، آنوقت هنر در سایه اندیشه حاکم قرار خواهد گرفت. مسلمآ شاعر،تبدیل به مداح می شود.پارچه موسیقی یک طرفش نوحه و سوی دیگرش شعار شده و در نهایت تبدیل به مارش خواهد شد، حتا تابلوی نقاش اگر مونالیزا هم باشد پشت سرش باید بده بیر، یا در دستش داس و چکش خلاصه اینکه باید رنگ سیاسی بخود بگیرد! و این درست نیست. بهر حال محفل کوتاه بود و شامگاه در حالیکه شعله خشم ناشی از حسرت در نگاهم بطور غیر قابل تحمل میسوخت رهسپار خانه شدم. 




۱۳۹۸ مرداد ۲۴, پنجشنبه

وداع با خاطرات

ساخت و تخریب


دمدمه های ظهر امروز، بسواری بایسکیل،ناخود آگاه، به سمت عقبی شهرک ما براه افتادم. در حالیکه بدون کدام هدف مشخصی همینگونه رکاب زده، پیش میرفتم! هنگامه گذر کاروان پر شکوه بهار، که خرامان و دامن کشان به سوی منزلگاه تابستان، روان بود توجهم را جلب کرد.
آری! هنوز  در برخی از بلندیها و چمنزار های دو سوی سرک، لاله ها و شقایق ها خمیازه کشان در کنار نرگس های وحشی، با عشوه، سفره نگارین گشوده بودند. هوائ روز آخر فصل بهار( سی و یک جوزا) را، همآنگونه که منوچهری ترسیم می کند، "چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا" چنان زیبا و دلپسند یافتم ،که نخستین بار فهمیدم هوا گاهی واقعن "خوردنی" میباشد.  و دانستم "هوا خوری" یعنی چه؟. اما هنگامیکه عشق بازی شگوفه ها را با چنبر زرین خورشید تماشا کردم. فهمیدم زندگی یعنی همین
بدینترتیب در حالیکه دستهای نوازشگر آفتاب، با دلپذیری، بر کام تمامی جان داران روی زمین، شهد عشق میریخت و مهر میستاند، متوجه شدم که در حال سرازیر شدن از پشته سر سبز ، به سمت خانه ای که پارسال از آن کوچیدم هستم و در یک چشم به هم زدنی، بزیر بلاک رهایشی که نزدیک به هفت و نیم سال را در آن زنده گی کرده بودم رسیدم. خانه ای که تداعی گر دهها خاطره تلخ و شیرین است، اکنون آماده تخریب شده.تمام کلکینها، دروازه ها و وسایل تشنابها را کشیده اند و فقط اسکلیت بلاک باقی است و بس.
 تا سه سال پیش در همین گِرد و نواح پنج بلاک بزرگ ده منزله مثل بروج خودنمایی داشت. صدها خانواده در همین بلاکها میزیستند. اکنون چهار بلاک بکلی تخریب شده و جای دو تای آن عمارات نو ساخته شده و جای دو تای دیگر آن عماراتی در حال ساخت اند. فقط بلاک پنجم یا بلاک سابق من هر لحظه انتظار انهدام اش را میکشد.
 با یک چرت کوتاه سفینه ذهنم در فاصله بین گذشته و حال که حتا آینده را نیز در بر میگرفت در پرواز شد، با خود اندیشیدم که چسان امروز دیگر در این محل نه از آدمهای آشنا خبریست، نه از سگ ها و پشک های که شب و روز در اطراف این بالکن ها، طرف آدم بچشم همسایه میدیدند.، نه آثاری از آنهمه موتر در پارکینگ هاست، نه آواز کودکانی که در گوشه و کنار بلاک جست و خیز میزدند.امروز بجز دو جرثقیل و چند نفر کارگر، آثاری از آنهمه هیاهو و زندگی در این محله نیست.! انگار همه را خواب میدیدم.
 به آن عماراتی شیک دو منزله که تازه ساخته اند مینگرم. واقعن عماراتی نهایت زیبا لکس و عصری اما از دید من خالی از نقص نیست، شاید این نقص همانند نقص های کوچک بر چهره زیبارویان، که بر زیبائی آن ماهرو بیشتر میافزاید باشد. شاید هم درست تشخیص داده باشم.
و اما در ذهنم این پرسشها ایجاد میشود که این میلِ همیشگی بشر بطور همزمان به ویرانی و باز سازی از کجا سرچشمه گرفته؟ آیا ساختن، بیش از آنکه بنا کردن چیز تازه ای باشد، ترکِ آن چیزهایی نیست که در دسترس داریم؟؟. آیا خراب کردنِ داشته ها، که امروز در واقع وجوه بنیادین نگرش فرهنگ تمدنی بشر شده، در عین حال ربط مستقیمی به فرهنگ جاه طلبی ندارد؟؟ از سالهاست که بگفته فردوسی آدمیزاد، "گهی پشت به زین و گهی زین به پشت" همزمان با پیش روی، عقبگرد دارند. آیا همین چرخه تسلسل، تایید نظر شوپنهاور در مورد اینکە جهان نمود ارادەای است کە هرگز بە هدف نمی رسد نیست؟. آیا تا ابد در اینسو باید بسازند و همزمان در آنسو ویران کنند؟؟
لحظه ای درنگ میکنم. بایسکیلم که ایستاده است بی موازنه میشود و حین حرکت، در حالیکه چندان قادر به جواب دادن پرسش های خودم نیستم!به آهستگی رکاب زده با این پاسخها خود را قانع میسازم!
 آری ! شاید فرهنگ "تخریب" و" تعمیر" در واقع ، انسانی ترین قصه ی جهان ما، با الهام از پدیده عشق باشد. این را خوب میدانیم که: هر "ساختن" شکلی از "ویرانی" هم هست. لهذا این  باعث نخواهد شد که تخریب نکنیم و دوباره نسازیم. همانگونه که هر روز آدمهای عاشقی ناکام میشوند و آدمهای دیگری عاشق. همانگونه که هر روز آدمهایی میمیرند و آدمهای دیگری بدنیا می آیند. ما داستان آن تجربه هایی را مینویسیم که توانسته ایم از خود جدایشان کنیم. ما تصویرِ آن چیزی را میکشیم که با فاصله از ما ایستاده است. ما رابطه و عشقی را از نو میسازیم که در لایه های زیرینش، خاطرات هزاران کاش از دست رفته آرمیده است. خاطراتی که تبدیل به خاکستر شده و باران آنرا به آرامی در خاک ته نشین نموده تا با زندگی های دیگر در هم آمیزد..ما در اتاقی ساکت و خالی پیش چشم یک روان شناس، قصه ای زندگی خود را مثل پیاز لایه لایه پوست و اشک ریخته بیان میکنیم، زیرا باور داریم که زیر این پوست های بظاهر خوب ولی سوخته و رگّهای کبود، لایه ای هست که باید خرابش کرد. به باور ما تنها همین دوکتور روانشناس قابلیت  تشخیص تخریب و ساخت را دارد نه ما. اوست که برای ادامه زندگی بهتر مشوره میدهد تا  کدام لایه را باید تخریب و کدام لایه  را باید بهتر تعمیر کنیم.آری! مراجعه به  روانکاو تنها ترین تصوری که میتواند  برای ما همیشه رهایی بخش  و تسلی دهنده  باشد.



وداع

مگو  هرگز(خداحافظ) که میسوزد دماغ من
نهال حسرت و حرمان منه هرگز به باغ من
بخاک افگند این واژه بنای آرزو هایم
فرو میریزم اندر خویشتن شد تازه داغ  من
دل من از تپیدن باز ماند احساس من شد سنگ
همین آهنگ فرقت کشته سو سوی چراغ من
لبم را پیش از لبخند بر بستی بدین واژه
 گلوگیرم شده بغض و روَد دودِ فراغ من
من آنقدر مرده ام کس مرگ من باور نخواهد کرد
برفته رنگ طاووس از پر و هم بال زاغ من
رها دستم نمودی لیک کردی روح من زنجیر
نباشی تکیه گاهم دیگر و نآیی سراغ من
 شوم زیر و زبر خاکستر بگداخته  هردم
چو می بینم ترا در  جاده و وادی و راغ من
فرامُش میشوم لهِ میشوم پیش غرور تو
 شکسته از وداع چشم مست تو ایاغ من
وداع تلخ تو بغض گلوی ابرها بشکست
شکیب رنگ تمثیلم زدود از کف صبّاغ من



۱۳۹۸ مرداد ۱۱, جمعه

وداع ابدی و قصیده عاشقانه

 وداع ابدی در نگاه مملو  از سپاس 
دَم دَم غروب یکی از روز های تعطیلی بود. کنار پنجره به تماشای پاییز نشسته بودم. برگهای زرد و شاخه های خالی و برهنه شدۀ درختان در پنجۀ فروغ کم رمق غروب کمرنگ تر اما زیبا بچشم می خوردند. از اینکه غروب نمایشی از دگردیسی و فرگشتی از نور به تاریکیست بنابرین همه چیز را طبیعتا باخود کم رنگ و مرا بنحوی دلتنگ ساخته بود.
در دلم گفتم تاکی مثل افسرده ها پشت پنجره نشستهُ، مسابقه عقربه های ساعت را تماشا کنم بیا در این هوای خزانی به طبیعت خزانی بازگشته، رنگینی را هدیۀ گلبرگ های مهجور پنداشته به خِش خِش برگهای پاییزی گوش دهم. چرا که پاییز در حقیقت همان بهاریست که عاشق شده است.  
 ایام جوانی بود. یک کله و صد خیال داشتم. خیالات بی مدارا بر سرم سرمیزدند و میرفتند و جایشان را برای خیال دیگر خالی میکردند.اصلا فایدۀ تخیل در همین نکته نهفته است که هرچند در رویا و تخیل مالکیت  و واقعیت معنا ندارد ولی با اینحال لذت هر دو را دارد. بالاخره با دلتنکی از جا بلند شده قصد خوردن هوای عاشقانه پاییزی کردم. 

همینکه از در حویلی  به بیرون پا گذاشتم. نخست چپ و راستم را با تردید نگاه کردم. جادۀ طرف راست سوی شهر میرفت و راه سمت چپ به جنگل از طریق جادۀ  کم عرض و خلوت به دهکدۀ ده بالا منتهی میشد. سرانجام دل سوی جنگل رفت و قدمزنان تا دل جنگل انبوه، کنار جویچۀ که آب از آن به سختی میگذشت پیش رفتم.
متوجه شدم که ریزش و تجمع برگهای جدا شدۀ پاییزی از درختان همراه با خس و خاشاک در جوی، سرعت آب را بیشتر کُند ساخته و پرنده ها در همآن حوالی حین گشت زنی بچشمم میخوردند.
 بعضی از آنها دانه های را در منقار گرفته بودند تا برای چوچه های منتظر شان ببرند.
در آنسوی جوی چشمم به پیر مردی افتاد که خش خش کنان  برگ و شاخه های ریخته در زمین را در چادر پهن شده اش جمع میکند تا شاید تنورش را با آن گرم کرده نانی بزند و چاینک‌ چائ دم کند.
  هوا دیگر رو به تاریکی میرفت و سکوت در جنگل چیره میشد. شاید سکوت فریاد همان شاخچه های خشک بود که می خواستند لحظۀ را در رویا روزگاران سپری شدۀ بهاری هم آغوشی کنند.
  اما حضور و گشت زنی تفنگداران دهکده، که معمولا در جنگ با پوسته های دولتی  عادت کرده بودند، سکوت، بودن و ماندن را در آن فضای خشونت تهدید میکرد. لهذا تصمیم برگشت بخانه داشتم که ناگهان متوجه شدم از دور دوشیزۀ ی با قدمهای چابک و نگران  از راه بز رو در روبروی مسیر که من نشسته بودم بسوی من می آید. تعجب کردم، دوشیزۀ یکه و تنها در این فضائ غروب سرد پاییزی و  غبار غمگین خشونت، در جامعۀ بستۀ مذهبی که حتا زیبایی در آن گناه بوده و تفریح و شادی عنصر گم شده در حیات کودکان بویژه دوشیزه گان میباشد،روان بسمت دهکده از این راه پر خطر جنگل!!چرا؟؟. 
 بر چرت فرو رفته بودم که در دقایقی وی با اضطراب، نگرانی و نوعی امید واهی به مقابلم رسید. در حالیکه استرس از چشمان معصومش موج می‌زد چشمان خود را پایین انداخته با سلام از من پرسید: تا ده بالا چقدر راه مانده؟ بعد علیک السلام در پاسخش گفتم: هم فاصله زیادی مانده و هم راه خطرناک است! من در عجبم چرا و چطور از این راه تنها آمدی؟ باید از راه سرویس ها میرفتی!. با دستپاچگی گفت: فکر کردم از این راه زود تر میرسم.
 با خود اندیشیدم از اینکه بیشتر از نیم راه را آمده، نمیشه توصیۀ به بر گشت کرد با این حال چگونه میشود به او کمک کرد؟ زیرا اگر خودم او را همراهی کنم نخست کسانی که مرا میشناسند وقتی ببینند با خانم بیگانۀ در مسیر خلوت راه افتاده ام، صد گونه گپ و سخن در پی خواهد داشت. زیرا جایی که ذهن ها کبود از افکار سیاه تحجری باشد و عقاید زنگ زدۀ بر دل و دماغ آدمها حکومت کند علاوه از اتهام و سو ظن احتمال صدها خطر هم وجود دارد، از طرف دیگر چگونه این دوشیزه را در این راه پر از مخاطره تنها گذاشت!!!
 بعد از یک چرت کوتاه گفتم: من شما را همرایی میکنم اما به یک شرط که هر چه میگویم باید قبول کنی! دخترک در حال ترس و بی باوری چارۀ جز این نداشت که بگوید، بلی! با آنهم پرسید چه شرطی؟  گفتم: این شال مرا به دور خود تاب بده مو های سرت را پنهان کن! در راه با هر که سر خوردیم اصلاً حرف نمیزنی نه سلامی و نه کلامی!! 
با معصومیت  گفت: درست است! گفتم: تمام نشده! پرسید: دیگه چه؟ گفتم در راه من از تو کرده چند قدم جلو میروم خود را به من نزدیک نسازی و فاصله را با من حفظ کن! قبول کرد و هر دو راه افتادیم.

 بعد از پیمودن مسافتی یک کیلومتر دیدم از دور چند نفر  از مقابل ما می آیند. در دل گفتم خدا بخیر بگذراند! وقتی نزدیک شدند از حسن اتفاق آشنایان برآمدند! پس از سلام و تمنای خیر برای ما راه خود را برای گذر ما چپ کردند. ما براه خود ادامه داده و قسمت بیشتر راه را طی کرده بودیم. تقریبا به ده بالا چیزی نمانده بود که دیدم باز هم چند نفرتفنگدار نزدیک میشوند ترسم بیشتر شد. اما شکر خدا که اینها نیز از اثر تاریکی نفهمیدند در عقبم پیر زنی است یا دختر ناآشنا! براه خود رفتند و سرانجام نزدیک ده بالا رسیدیم، چراغهای کم رنگ ده چشمک زنان پیام خوش آمدید می گفتند.نفس  تازه کردم‌ و از دخترک پرسیدم اینهم ده بالا حالا خانه کی میروی؟ تازه خون در رخسارش دمیدن گرفت و گفت: خانه مامایم مدیر ظفر شاه! سپس با چشمان که این بار در چشمانم با حس سپاسگزاری میدید گفت: ممنونم از لطف، عیاری و زحماتت! مامایم آدم سر شناس است، مطمئنا  قدردان رحمت ها و زحمت های شما خواهد بود اگر روزی  کاری داشتی  برایت انجام خواهد داد.
تا دم‌ دروازه همرایی اش کردم با نگاه که ‌عالم از ناگفته هارا با خود حمل میکرد خدا حافظی کرد.با نوعی هیجان در راه برگشت به خانه روی پدیدۀ قسمت و تقدیر، قضا و قدر و دلتنگی های ناشی از این حسُن اتفاق افکارم مشغول شده بود.انگار راز های نهفته دنیای شگفتی آور عشق، گره های دیگری به بی برنامگی و مبهوتی ام می افزود. شبیه قمار باز بودم که میخواهد ثابت کند تنها از روی صداقت به رقیبش باخته است. زیرا خود را بنحوی قانع ساخته که این میز هرگز فرصت بردن را به او  نخواهد داد.او پیک های نخوردۀ اش را هم پای صداقتش به رقیب میماند و سرانجام با یک‌عالم خیال و افسانه برگشتم .
فردای آن روز آوازۀ پخش شد که دیشب در ده بالا خانه مدیر ظفر شاه راکت خورده هیچ کسی زنده نمانده است!  
با هیجان و تاثر به ده بالا رفتم . شور مشور همراه با شیون در ده حکمفرما بود.از نزدیک دیدم‌ همین منزل که دیشب با چراغهای روشنش در جلوه گاه منورُ، بطور رمز آلودی بمن پیام خوش آمدید می داد امروز به خرابۀ  تبدیل شده است. از چند نفر همسایه با کنجکاوی پرسیدم آیا کسی زنده هم مانده؟ تلخبختانه همه در پاسخم گفتند هیچ کسی !!! حتی مهمان شان خواهر زاده مدیر ظفر شاه بیچاره هم‌ کشته شده است. در عالم مات از شگفتی راز نخستین آشنایی که وداع ابدی در پی داشت نفهمیدم چگونه تا خانه برگشتم. فردای آن روز به خاک سپاری شان رفتم و برایشان دعا خواندم.
 آری! با قتل هر بی‌گناه وجدان جامعه آسیب می‌بیند. اما من با یاد آوری این صحنه حزین هر بار با اینکه هزار بار بر پدیدۀ جنگ  و جنگ افروزان  لعنت میفرستم با حسی عجیبی پر از کاش ها میشوم این کاش ها قلبم را به درد می آورند. دردی که انگار با او آغاز گردیده ام و شبیه و مانند ندارد! همانگونه که کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود، منهم با همین درد تجسم عینی پیدا میکنم. ولی با تاسف که من زخم ناشی از این نخستین درد دوران بیباک جوانی را فقط با پلاستری از حرمان پوشانیدم تا کسی آن را نبیند و بس
 کاش از همان لحظۀ نخست این زخم را اصلا نمیپوشاندم! کاش هرگز انکارش نمیکردم و نمیترسیدم! من حین پدرود میخواستم از آغاز آشنایی ام به پدیدۀ عشق ذریعۀ آن چشمان نیازمند و پر از راز  پرده بردارم اما انگار در همان نخستین درود که آهنگ پدرود داشت حس کرده بودم این بار از بخت بد چیزی را از دست میدهم که قرار نبود به دست بیاورم.! آهنگ مرحوم احمد ظاهر ( آخرین شام آشنایی ما که نخستین 
شب جدایی بود) مرا همیشه بیاد این خاطرۀ حزین می اندازد.
روح شان شاد باشد خاموش باد جنگ
اینهم داستان واقعی یکی از عزیزان حلقه هنری ما است که اجازه ندادند اسم شان را بنویسم 
   

 قصیده عاشقانه

بود مَرداد و یکی مژده ز افلاك رسيد
هاتف از مقدِم  حوری به جهان داد  نوید
گل خورشید فروزنده به کیهان سر زد
دخت مَه همچو هلالِ سِر گردون تايبد
بیست و پنج گله ای از شیر ژیان در قدمش
چهل و نو بار بزانو شد و یکبار غرید
گرمی نور خدا موج  ز خالش میزد
نفس گرم مسیح در نفس او بدمید
یوسف و قیس بخوابم شد و در گوشم گفت
مخزن نور طلوع کرده بشهرت شده عيد
شاخ گل تحفه بلقیس بیاورد هدهد
کرد فرش قدم بانوی دخت خورشيد
 چشم آن شاخه ء گل چون برخش وا شد و بعد
جای شبنم عرق شرم ز رخساره چكيد
قرص مَه چهارده شد در گذر سیر زمان
كارش از پيله ي پوشيده به پرواز كشيد
یاد آن روز که با غمزه دبستان میرفت
شهر استاره ز زیبایی به چالش بکشید
وانگهی خنده کنان سوی گلستان آمد
گل و مل مست شد و پيرهن ناز دريد
گشت چون لاله قبا؛ آتش و گل مسحورش
هاله آمد برخ ماه و به حسرت پیچید
یادم آید که چو آن لاله قبا می خندید
عرش ایزد بسرم قلب و دلم میلرزید
روزمن شب زده شد؛ شام سیه بی فردا
 باد نومیدی به گِردم پیچ پیچان بوزید
نه مرا دست تمنا بود و نی پای وصال
نه لبی بود مرا تا لب لعلش بمكيد
کاش چون خار نگهبان گلم بودم تا
دست گلچين زدمی تیز به پاهاش خليد
مرهم هرغم دیرینه ای من بودی کاش
ومن ات بوده بفرش قدمت سايه ي بيد
خواهم این روز به تکرار رسد صد ها بار
در همه عمرِ گهر  بارِ تو با شوق امید
مقدم سالگره ات با شمع جان  هر ساله
نیک میدارم و بیت و غزل آرم به پدید
سالها هست که همین آش و همینم کاسه است
چشم تو  توشیح و ابیات مرا حیف ندید
لیک حس ایست که پیوسته بمن میگوید
بعد مرگم نتوانی ز غزلهام برید
یک دو صد سال پس این شعر مرا از تی- وی
زیر برنامه اشعار کهن خواهی شنید
در دلت گویی اگربود حمیدی به حیات
تشبیه موی مرا کرد بدین برف سپید
چین در صورت زیبایم اگر میدید او
به شکیبایی صد بوسه چروک اش می چید




۱۳۹۸ تیر ۱۳, پنجشنبه

تاجیک تباران پاکستان


از یکسال بدینسو جریان های بنام های ( سواتی تاجیک یوتهه؛ پاکستانی تاجیک موفمنت و ..) در کشور پاکستان شکل و اعلام موجودیت کرده اند. حرفهای ضد و نقیض زیادی در این مورد در مطبوعات بویژه شبکه اجتماعی فیس بوک نشر شده است. محقق تاریخ تاجیکان پاکستان حسن عارف آخندزاده به این عقیده است که تاجیکهای سوات وارثان کشور گیبار سلطنت قدیمه تاجیکها استند که، در سال یک هزار و یکصد و نود
در حدود شمال پاکستان امروز و شرق افغانستان با نام «مملکت گبرها» یا مملکت «گیبار» تاسیس یافته بود. این سلطنت که به احتمال قوی آئین زردشتی داشتند در جریان یورش تیموریان به هند ظهیر الدین بابر فعال و مطرح بوده است. بهر صورت برخی ها از این جریان ها استقبال کرده اند. اما دوست دیگری؛ تشکل و ظهور این جریانها را مشکوک و جز توطئه آی ایس آی خوانده و اصلا وجود ملیت تاجیک را در قلمرو پاکستان نا ممکن خوانده است. از اینرو خواستم تجربیات و دیدگاه خودم را که از دوران مهاجرت در آنجا شکل گرفته با دوستان شریک کنم امید وارم از تجربیات و اندوخته های دوستان بیشتر بی آموزم.
زمستان سال شصت و هفت خورشیدی
بود. برای خرید پیرهن تنبان در مرکز شهر پشاور؛ محلی که نامش یادم رفته بخیالم( مینا بازار یا کپرا ... بازار) بود؛ را جاده به جاده میگشتم که توجهم را دوکانی با سر لوحه ئ (غزنوی کپڑا سیلز) جلب کرد. با خوشحالی داخل اتاق شدم و بزبان پارسی شروع به صحبت کردم اما پارچه فروش فارسی نمیدانست. برایش گفتم که: من از دیار غزنه ام و این لوحه باعث شد اینجا بیایم. بزاز جوان گفت: مادر کلان و پدر کلانم فارسی میدانند ولی ما نمیدانیم. پدرکلانم به نماز رفته حالا می آید.میتوانی همرایش صحبت کنی. بالاخره پدرکلانش آمد. او از سلاله علی هجویری غزنوی ملقب به داتا گنج بخش متولد غزنه بود. بگفته این کاکا دوستان شان هنوز در لاهور بسر میبرند و تنها پدرهمین آدم به پشاور بدلایل اینکه اینجا در گذشته شهر تاجیک نشین بوده کوچیده است. او پارسی را خیلی زیبا و سچه مثل کتاب صحبت میکرد. چنانچه با لبخندی گفت: در زمان انگلیس؛ در پشاور و لاهور؛ فارسی؛ زبان مروجی بود و در تمام دروازه های شهر فارسی زبانان برای داگ ( پست) و خط های راهداری موظف بودند.
مضاف بر این حرفها کاکای وطندار غزنیچی ام افزود: شهر قدیمی پشاور دارائ پانزده دروازه بوده که صبحها بعد از نماز صبح باز  و شبها بعد غروب آنها را می بستند. از این حرف کاکا شگفت زده شدم چون غزنه دارائ سه دروازه بوده و کابل هم چهار! پانزده دروازه پشاور قدیم یعنی اینکه این شهر پنج برابر شهر ما بزرگ بوده؛ این پانزده دروازه بنامهای:
دروازه کابلی--
–دروازه آسه مایی
 – دروازه سر آسیه (آسیاب)
 دروازه رامداس
دروازه یکه توت
– دروازه سرد چاه
– دروازه سرکی
– دروازه کوهاتی
– دروازه دبگری
 دروازه گنج
– دروازه لاهوری
– دروازه هشتنگری ( هشت نگری)
– دروازه رام پوره
– دروازه کچهری
– دروازه  باجوری
 از دیدگاه من آدم میتواند فقط از نام این دروازه ها نفوذ فرهنگی فارسی زبانان را حدس بزند و از تعدد دروازه ها میشه بزرگی شهر را تخمین کرد.
اینکه  پشاور از قدیم مرکز بازرگانی  و شاهراه اتصال شبه قاره هند با چین و آسیای میانه بوده سخنیست انکار ناپذیر .اینکه این شهر از همان آغاز از کانونهای مهم بازرگانی  و ادبی در جاده ابریشم و همچنین شاهراه بزرگی بر گذر فرهنگ شبه قاره هند به آسیای میانه بوده لزومی به اثبات ندارد.
مضاف بر اینها این شهرپایتخت تابستانی پادشاهان کوشانی کابل و مقر زمستانی آنها شهر پشاور بوده است خود دلایل دیگریست که در این حوزه تمدنی حتمن پارسی گویان بومی زنده گی میکرده
طوریکه آخند زاده  میگوید: همینطور در نامگذاری مکانهای جغرافیایی پاکستان نامهای تاجیکی از قبیل چهارصده، چهار آسیاب، خیلی زیاد به چشم میخورند.
حتا در شصت و چهار کیلومتری اسلام آباد، پایتخت پاکستان شهری بنام «تاج اک» جایگیر شده است.

خانه فرهنگی ایران در پشاور

در مسیر صدر بازار بسوی گوره قبرستان خانه فرهنگی جمهوری اسلامی ایران بود. روزی از پیش روی آنجا میگذشتم با کنجکاوی پیش درب مرکز رفتم دیدم ورود برای همه گان آزاد است. به کتابخانه و صالون اش سری زدم و در موقع برامدن مجله ای را هم رایگان  از مسول مرکز گرفتم که در آن برای نخستین بار فهمیدم پیشاور، شهر ادیبان و شاعران فارسی گو چون سید ضیا جعفری ، ادیب پیشاوری ، کریم دادبنگش ، معاذالله خان ، اشرف خان هجران ، کامگارخان و ....بوده و از هر کدام اینها نمونه های کلام شان در آن نشریه نشر شده بود که متاسفانه هیچ کدامش فعلا بیادم نیست و در گوگل هم هرچه هرکدام اینها را با نام پالیدم چیزی دستگیرم نشد.
بازار قصه خوانی

 با نام  بازار قصه خوانی از کودکی آشنا بودم. لهذا با اشتیاق روزی بدآنجا شتافتم. دهها چاپخانه  و چند کتابفروشی که اکثرآ کتابها فارسی مثل بیدل و حافظ و بوستان و گلستان و کتابهای دینی بود در آنجا دیدم. در این میان چشمم به دیوان اشعار ملا ارزانی افتاد! صفحه اولش را که در معرفی او نوشته شده بود خواندم  که وی به چهار زبان پشتو ، فارسی ، هندی و عربی شعر سروده است و اما دیوان مکمل فارسی دارد. اشعارش قوی و بسیار زیبا بود و از گوگل فقط همین یک بیت آنرا یافتم:
دلا بشنو ز  آدم   تا به  این دم
بدین  سان آمده  این  جمله عالم
بنابرین با دلایلی که در فوق ارائه کردم فکر میکنم در این شهر حتمن کتله قومی تاجیک وجود دارد اما پاسخ سوال دوستم که چرا اینها در اینهمه سال خاموش بودند و حالا سر بلند کرده اند را دقیق نمیدانم شاید بدلیل اینکه آنزمان شبکه های اجتماعی و اطلاع رسانی ضعیف بودند. خودم فقط میتوانم به عنوان حسن ختام خاطره ای را در همین مورد تعریف کنم که: مادرم با برادرانم از کابل به اسلام آباد آمده بودند و من آنها را با بس مسافربری به پشاور می آوردم یکی از راکبین همسفر ما در میان بس بسیار صمیمانه با ما شروع به صحبت کرد و میگفت من پارسی زبانم ولی فارسی بسیار اندک بلدم یک جمله اش که شاید یاد برادرم هم باشد پیهم برای اثبات حرفهایش میگفت ( این قلم تراش است) و ما از اصرار بیحدش بر این جمله تا دیر ها بین هم میخندیدیم


با بشیر جان در پشاور

۱۳۹۸ خرداد ۱۳, دوشنبه

فالگیری و اعجاز


 نجومی ایس- ایس کاظمی

یک سلامی نشنوی ای مرد دین ** که نگیرد آخرت آن آستین
بی طمع نشنیده ام از خاص و عام ** من سلامی ای برادر والسلام
مولوی
با صدای زنگ دروازه؛در صبح زود اجبارآ از جا بلند و پشت در رفتم. زنی پیچه سفیدی که مبلغ و دعوتگر مسیحیت  بود با لبخند آرام سلامم کرد و پس از  تبریکی دادن جشن پینکس؛ بلافاصله چند تا مجله  و کتاب پیشکشم نمود! سویش دیدم و گفتم من مسلمانم! امروز روز پنجم عید رمضان منست. پس عید پنطیکس تو و عید رمضان من هر دو مبارک باد!خواستم با پدرود دروازه را ببندم؛ اما زنکه با نگاهی ملتمس سویم دید و پرسید: راجع به مسیحیت و عید پینکس چه میدانی؟ با بی میلی گفتم اینقدر میدانم پینکس به معنی پنجاهمین روزـ است و مسیحیان معتقدند که نزول روح القدس بر حواریون در این روز صورت گرفته است؛  اما در مورد حضرت عیسی مسیح؛  ما مسلمانان معتقدیم او پیامبر آسمانی است لهذا برایش ایمان و احترام دارم.
زنکه گفت: پس چرا  نمیخواهی به مسیح نزدیک شوی تا او را حس کنی و به اعماق محبت رسی؟ آهی کشیدم و گفتم مسیح در آسمان است چگونه میتوانم از زوترمیر به آسمان رفته به  او نزدیک شوم؟ زنکه با صراحت ناشی از ایمان گفت مسیح شفا است! مسیح  محبت و اتصال است و دستی که سویش دراز شود را بدون شک میگیرد! حیران ماندم با این زنکه پیچه سفید  چه بگویم؟ انگار در جنجالش ماندم. بالاخره  با خنده در پاسخش گفتم: من مطمئنم درد های مرا در  این پنجاه سالگی دوا و شفایی نیست. زخمهای من ناسور گشته؛ حیرانم زندگی ایکه سراسر پُر از حسرت و کاش!؛ مهاجرت و تلخی؛اشتباه و شکست است؛ به کجایش اول مسیح برسد؟. مسیح که نمیتانه زمان را برای من به عقب برگرداند. برو خاله بمان ما را! ولی خاله مثل فال بین ها رها کن قضیه نبود. گفت مسیح خود محبت است و هردم  با محبت معجزه میتانه؛ مقصد تو او را دریابی!و من این مژده را برایت میدهم. پرسیدم این مژده را از کجا بمن میدهی مگر فال میبینی؟ گفت: بلی! من در سیمای تو در لبخند تو محبتی را میبینم که خاصه و ویژه ای مسیح  است لهذا فال سیمای تو میگوید که اگر خودت بخواهی او بتو میرسد و علاج همه دردهایت میشود.  میخواستم ازش خداحافظی کنم ولی همینکه اسم معجزه و فال را گرفت با وجودیکه امروز باد شدیدی میوزید نظرم تغیر خورد و برای چند لحظه گفتگو با او از خانه برآمدم.درب خانه را پشت سرم بستم و در پشت دروازه ایستاده برایش گفتم: یک چند تا معجزه ای مسیح را غیر از مرده زنده کردن که خیلی شنیده ام بگو. زنکه با خوشحالی گفت در دین مسیحیت شفا یافتن از طریق ایمان یک اقدام معجزه آسا است . مسیح یکنفر کور را بینا کرده  و جن را از بدن بیرون میتوانست.بعد چرتی زد و گفت مسیح آب را به شراب تبدیل کرد.و با  5 قرص نان و دو ماهی پنج هزار نفر را سیر کرد. در حالیکه در یک نگاه فکرم سوی آب شراب کردن رفت؛  برایش گفتم من از شهری هستم که بسیاری از بیماران لاعلاج برای شفا یابی از تمام کشور ما در آن شهر می آیند ولی همین اکنون دوستی دارم از همان شهر که بشدت بیمار است کلیه هایش از کار افتیده و منتظر پیوند گرده است.هیچ کاری هم از دستم برایش پوره نیست! از تو میخواهم اگر دعا؛ فال و رمل و هر چه یاد داری برایش انجام دهی! خاله با قاطعیت گفت: پس بهتر است او را در فرانسه به شهر «لورد» برای  زیارت ببری! مطمئن باش مسیح او را شفا میدهد. او چنان مطمئن سخن میراند که تعجب کردم. در حالیکه با خداحافظی مجلاتش را گرفتم و بلافاصله بدون ورق زدن در میان کاغذ ها باطله انداختم. افکارم بعد سالها دوباره سوی باور ها به فال بینی ؛ کف شناسی؛ غیب گویی و جادو گری رفت. یادم آمد کودک خورد سالی بودم در غزنی با پسر عمه ام مرحوم حاجی محمدظاهر در یک قلعه زندگی میکردیم. دختر عمه ام که خواهر حاجی صاحب میشد زن فقیر و همیشه در خود فرو رفته بود؛ از نظر علم طبابت نوعی (اوتیزم) داشت. با اینحال از سر صبح تا الله اکبر شام مردم بویژه زنها گروه گروه پیش آن زن مرحوم می آمدند و ازش فال خود را می پرسیدند و به غیب گویی میشنیدند. از همینرو قلعه ما میزبان روزانه دهها تن فال گیر و غیب شنوبود. آنها  از آن زن بیچاره که  خود در عالم سکر و صحو گاهی حرفهای بی ربط و گاهی هم با ربطی میزد تمنا داشتند؛ او با فال کشف کند مثلا گوشواره فلانی را کی دزدیده؟ خانه فلان آدم چه وقت اولاد میشه و یا حج رفتن در قسمت بهمان آدم است یا نه؟ و یا هم افکار مثل امروز من؛ آیا فلان آدم مریض شفا یاب میشه یانه؟ هر کس یک (بند) از او میگرفتند؛ باری هم شاهد بودم که زنی به زن دیگر توصیه میکرد اگر بند عمه گلابو کار نکرد پیش سید دمیرزا برود و یا آغا عباس! من فکر کردم دو آدم اخیرالذکر دیگر مکاشفه اسرار دارند
 بعد ها بهتر دانستم که در جامعه ما نقش اعتقاد به کار های خارق العاده نسبت به کار های که به اثر سعی و تلاش بدست میاید بسیار زیاد است.نه تنها  روستاییان  بلکه آدمهای با فرهنگ شهری نیز در باور روزمره؛ درگیر رفتار و باورهای غیرمعقول و خرافی هستند.
 نوجوان بودم که در کابل کوچیدیدم و بر خلاف انتظار آنجا نیز در فرهنگ شهری پایتخت نشینان اعتقاداتی مانند شمع روشن کردن، رمالی و کف شناسی، نذر ، بند پخته گرفتن؛ پیر بلند رفتن  وغیره  را مشاهده کردم . تمام اینکار ها برای انتظار شفا ، آرزوی نجات  از بدبختی ، آرزوی رفاه فرزندان و یا آرزوی ازدواج با شخصی خاصی صورت میگیرد، گاهی هم کسی امیدوار است خانه و باغ  بخرد،ولی  این را میداند که تمام این آرزوها از عهده او خارج است و بنابراین او بسوی غیب دست دراز میکند و نیروی فراطبیعی را به مدد می طلبد و امیدوار است تا معجزه ای روی دهد.
بهر صورت روزگار مرا مجبور به مهاجرتها کرد! نخست به پاکستان رفتم!و همینکه از سرحد افغانستان از کوتل تری منگل پائین شدم تا پشاور و از پشاور تا اسلام آباد هر دیواری که در مسیر راه بود روی آن نوشته بودند ( نجومی – ایس ایس کاظمی)با عکس دو پنجه دست! اینکه میگویند اعلانات و ریکلام ها روی انسان تاثیر بسزائی دارد. واقعن بالاخره روزی فرا رسید که خودم هم با  اخلاص و عقیده  همرای حبیب جان احمد زی که احتمالن این نوشته را میخواند برای کف شناسی به نماینده گی ایس ایس کاظمی در زیر شمع سینما  برویم. زیرا گاهی بطور طبیعی آدم در عالم ناچاری دربرابر هجوم انبوه حسرت ها و عقده ها و امیال درونی  با ذهنیت خام، معتقد به فال  و گرایش به معجزه پیدا میکند. و در نهایت آنجا بود که فهمیدم این تنها من و حبیب نیستیم بلکه هزاران انسان در جستجوی خوشبختی  بدنبال فال و خارق العادگی هستند
از فال بینی خاطرهای بسیار جالبی جمعی دیگری در اسلام آباد دارم. اگرچه  تعريف كردنش حجت آوردن است بر بلاهت من، اما برای  تفريح جمع خواننده گان مینویسم. در يك روز پاييزی پشاور؛ دوستم حاجی محمد داوود جان غفور غزنوی کاری داشتند در اسلام آباد! ایشان از من خواستند  او را در این سفر همراهی  کنم. به  اتفاق هم رفتیم اسلام آباد ! آنروز کار ایشان تمام نشد. بنابرین شب را خانه پسرکاکایم  در ای -تین - فور ماندیم. سر چای صبح  مادر واسع جان که خداوند آن مرحومی  را ببخشاید با سراسیمه گی آمد و خطاب به گل آغای گفت: بخیزین که در بیرون خضر حضرت نبی آمده !! وی در پاسخ به تعجب و سوالات پی در پی ما دوباره گفت: حضرت انچی آمده. !!  بروین ! همه  با هزاران نیاز به استقبال مهمان ناخوانده شتافتیم .آدم چتاق با عمامه لشم ؛ ریش بزی ؛ چشم های سرمه ای ؛ که اردو صحبت میکرد کچکولی به شانه آویخته بود پس از سلام علیکی با جرئت با ما بالا آمد چند حرف های راجع به پیر پیران؛شاهباز قلندر و گنج بخش عالم گفته؛ اسمش را بما حاجی بدل شاه معرفی کرد. سپس خطاب به ما که دور او حلقه زده بودیم کرده گفت: بکشین پول هایتان را! حاجی داوود و قدرت الله با اخلاص ۴۰۰ کلدار؛ من ۳۵۰ کلدار و دیگران هرکس بنوبه خود محتویات جیب ها را خالی کرد! حاجی بدل شاه دستور داد:  بکسی بیارید ! بزودی بکسی آماده شد . وی دو سه چف و کف کرده یک پنجی را داخل بکس کرد و بکس را بست و سپس در حالیکه ابروانش را بالا میکشید گفت فردا این پول شش لک روپیه میشه هر کدام تان یک یک لک بردارید و دید که حسابش  یک لک کمبود داره طرف احسان دیده گفت تو حق نداری هنوز خورد سال استی.متباقی پول ها را در قدیفه انداخت و گفت این پول را بمن میبخشید؟ همه ما به یکدیگر دیده چیزی نگفتیم. حاجی بدل شاه پول را از پیش چشمانم ما ربود و رفت 
سپس به ایران رفتم آنجا در چندین محل در قلب تهران پایتخت فال پرنده حافظ را دیدم . طوریکه با دادن یک ده تومانی پرنده پاکتی را که در آن شعری از حافظ بود برمیداشت و به  فال گیر میداد.  در واقع فرهنگ فال  مخزنی از باورهای رازآمیز است که ترس و اضطراب و محرومیت انسان را به کوچکترین واژه ای در یک مصرع از شعر حافظ امیدوار میسازد. ذهن آدم فالگیر دیگر عقلانی فکر نمی کند و هرآنچه نشانه از پیروزی و شکست دارد را می بلعد و در خود جذب میکند.
  بدین ترتیب امروز در دهه دوم قرن بیست  و یک در این انقلاب تکنالوژی ؛یکبار دیگر بچشم سر دیدم که هنوز بشر اعجاز فال را همچون واقعیت و قانون انکار ناپذیر در تاریخ باورها خویش حک کرده اند. 
و باور به معجزه و فال به بافت عاطفی و اعتقادی آدمها حتا آدم هالندی تبدیل شده است. 
خودم  فقط با یک جمله آن زن مسیحی در حالت تردید از او خواهان شفای دوستم شدم.

بنابرین هویداست که در طول تاریخ بشر، گرایش به خرافات و باور به موهومات در میان جوامع گوناگون، بعنوان جریان مطلق فکری و انسان شناختی شناخته  شده است و تلخبتانه  این امر با گذشت زمان و علیرغم پدیدار شدن عصر مُدرنیسم، از بین نرفته بلکه تنها ظواهر آنها تغییر یافته ولی ستونها و ریشه های اصلی این عقاید باطله همچنان باقی مانده است.