۱۳۹۷ آبان ۱۳, یکشنبه

خاطرات بس های برقی

 جوان حافظ

این روزها وقتی خاطرات گذشته، بمثابه فلم سینمائی پیش چشمانم ظاهر میشوند. بعضی از نقش آفرینان با حضور برجسته شان،سبب میشوند تا با دقت بیشتر روی نقش آنها مکث و تمرکز کنم. برعکس شماری هم با سرعت از مقابل دیده گانم گذشته و محو می

گردند.

آری!همانسان که هر کدام ما از درون هر کوچه پس کوچه های، کابل هزاران خاطره نهفته داریم.شاید همنسلان من از بس های برقی شهر نیز مانند من خاطراتی داشته باشند. خاطراتی که سایه های روشن زندگی را در خود نهان دارند و کافی است تلنگری بر آن ها بزنی تا در صفحه ذهن حضور یابند و آرامشت دهند

نخستین کسی که با یاد بس های برقی در خاطرم حضور پیدا میکند لاتری فروش نابینائ بنام "جوان حافظ" است. در طول این سالها هرزمان به روشندلی گندم چهره میانه قد، با روی گرد بر می خورم بی اختیار بیاد او می افتم، که به آرامی با چهره اندک گرفته و جدی، که ترس یا غم مبهم را در خود حمل میکرد  از زینه های بس برقی سیلو- ده افغانان و یا هم سیلو -سینمای پامیر با احتیاط بالا میشد و بمجرد جابجا شدن با صدای بلند میگفت: "تکت های لاتری جمعیت افغانی سره میاشت به قیمت ده افغانی دارائی– جایزه ممتاز یکصدهزار افغانی یک جایزه، پنجاه هزار افغانی دو جایزه، سی هزار افغانی پنج جایزه و دهها جایزه ده هزار، پنج هزار، یکهزار تا صد افغانیگی دارد. شما با خریدن یک یا چند قطعه تکت هم بخت خود را می آزمائید و هم به هموطنان مصیبت دیده تان مثل "جوان حافظ" کمک میکنید. خداوند وقتی به جوان حافظ دنیا را تاریک کرد و دید در عالم نابینایی کار دیگری از دستش بر نمی آید بنابرین جمعیت افغانی سرمیاشته سر راهش قرار داد تا ازی طریق کسب رزق و روزی کنه" آری او از هر دو چشم نابینا بود اما عزت نفسش اجازه نمیداد گدایی کند. در آنزمان بر خلاف حالا شمار گدایان خیلی اندک بودند


آنچه آنزمان نمیفهمیدم و امروز میفهمم اینست که انگار این جوان نابینا مسیر کویر تاریک و بی انتهای را که زندگی پیش پایش گذاشته بود را بدست آسمان و قضا و تقدیر نه سپرده بود تا آنها در  یک موقع خوب موقعیت ستاره  اقبالش را  نشانش بدهند. معتقدم او مرد هدفمند بود. او در تاریکی قدم میزد تا طبیعت خودش مسیر درست را برایش بنمایاند.!.او را پس از سقوط حکومت نجیب الله و در زمان مجاهدین هم دیدم . انگارخیلی وقت بود خودش را جا گذاشته بود! زیرا دیگر لاتری نمیفروخت و اشیای دیگری در پله های  زیر زمینی میفروخت. انگاراو بیخی خودش نبود ریشش به جو گندمی مایل شده بود. معلوم میشد حیران بود چگونه خودش را میانِ یاس و ناامیدی های چیره شده بر شهر جا و عادت دهد؟ بعد ها دیگر ندیدمش.بهر حال آنزمانها اکثرآ روشندلان و معیبوبین کار میکردند. از جمله روشندلی دیگری که در درب زیر زمینی لاتری میفروخت میتوانم یاد آوری کنم. همصنفی عزیزم عیسی جان هر زمان پیش گوشش میرفت و ازش خواهش میکرد با صدای بلند لاتری صدا زند و وی چنین میکرد. عده ای زیادی میخندیدند.


کوچکتر که بودم وقتی میدیدم کسی در مسیر رفت و آمد معمولن کابل-غزنی،  درون موتر خوابش برده خیلی متعجب میشدم. حس درونی ام بدون تحلیل و تفکر و با تجربه کوچک و اندکی که داشت،  آن آدمها را متهم به تنبلی و خواب آلودگی یا خووکی می نمود. بعد ها در بس های برقی گاهگاه شاهد بودم که حتا یگان نفر بصورت سرپایی و ایستاده چشمانش را بسته و خور و پف میکرد!  چون موتر های برقی کلچ نداشت و با هر حرکت تکان شدیدی میخورد با آنهم آنها هنوز چشمان شان بسته بودند متعجب تر میشدم. حال که چندین سال از آن روز و روزگار میگذرد و اکنون خود در معرض خستگی های جسمی و استفاده از  استراحت های غیر معمول در هر موقعیت قرار گرفته ام و گاهي نشسته و ایستاده خوابم میبرد بس های برقی زیاد یادم می آید.یادش بخیر شاید هم 

"تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم"

زیرا خاطرات با انعکاس آذرخش ابرهای گلو در آیینه ای مکدر زمان ظاهر میشوند و سپس مترگرفتن از پیری.شمارش بیرحم فاصله ها، محاسبه ی بیهوده ی کاش ها، اندازه گیری دقیق ثانیه های ملال آور، شمردن رنجهای بیشمار و شکستهای  تلخ را بطور طبیعی در پی دارد

بگذریم! مطمئنم مگس کشُ فروش پشت ستوماتولوژی خو یاد همگان باشد

 پس از کوچ 

گر چه کوچیدی ز دنیایم تو
سالها میگذرد
هیچکس گاهی نپرسید ز من
زجر بی ضجه  کشیدن تاکی؟
زخم دل دارم  و هرگز نکنم ناله  چرا؟
تا کی از  ماه مدد جویم من ؟
و بدنبال کیم سر گردان؟
من چرا منتظرم؟
 کس نه دانست و نه خواهد داند
موج می خندم و پر بغض بود  آوایم
هر چه فریاد زنم
نفسی هست ولی همنفسی نیست مرا
دگران می خندند
نتوان گفت به این خلق خدا
آوخ ! آوخ که در این دهر کسی گم کردم
نوری از روزنۀ عرش خدا بود و برفت
یا خدا بود که از روز ازل نا پیدا...
حس من می گوید
هست اینجا و  نرفته است ای وا
مگر او نیست درون نفسم
مگر او نیست رگ شاهرگم

بایلین – هلند
1998

۱۳۹۷ آبان ۱۲, شنبه

خاطراتی از کشور پهناور هندوستان


حوت ۱۳۷۱ مطابق مارچ ۱۹۹۳ 

نمیدانم چرا همینکه هواپیمائ حاملم از کابل بسوی دهلی پرواز کرد، در طول پرواز گاهی بیاد گردهمائی هایی اعتراضی مجاهدین در پشاور، که شعار مرگ بر گاندی گاو پرست نقل میدان و مود همان روز ها بود می افتیدم و گاهی هم  سفینه ذهنم بی اختیار به سوی مکتب ابتدائی غزنی پرواز میکرد. انگار از هندوستان دو تصویر متفاوت در آئینه ذهنم حک شده بود. از کلکینچه هواپیما وقتی بزمین نگاه میکردم معلم اسدالله خان کوهستانی معلم تاریخ در پیش  روی صنف ششم در نظرم مجسم میشد! ایشان یادش بخیر قصه ای فتح سومنات را با چنان آب و تاب میگفتند که آدم از داستان آن فتح بزرگ و آوردن دروازه صندل لذت ها میبرد. با همین افکار رسیدم به فرودگاه دهلی، و پس از خارج شدن از میدان در میان نخستین فشار عصبی سوار موتر کاستر آریانا میشوم.موتر از مسیر نخست آرام  و سپس اندکی بهم ریخته با جاده ای که تابلوهای بزرگ تبلیغاتی رنگ ورو رفته با پایه های فلزی گاه خم شده شان نشان از فرسایش آن ها می داد بر دو سوی جاده صف کشیده بودند پس از پنجاه دقیقه سفر به هوتل آشوکا رسید.  پس از جابجایی و یک شب رفع خستگی فردا صبح زود به معیت دوست و همکارم عتیق جان آپریشن منیجر پرواز های آریانا عازم شهر کهنه دهلی شدم. در مسیر دهلی کهنه  با گذر از دهلی جدید  و دیدار از هر محله   نظرم نسبت به هندوستان عوض میشد. این شهر پر جنب و جوش، با ترافیک سنگین؛ متمدن و تاریخی نقاط برجسته، نظیر دروازه هند، قطب منار، معبد ایسکون و دهها جاذبه توریستی دیگر برای بازدیدکنندگان دارد. که در فرصت مناسب به همه آنها خواهم پرداخت


هوتل آشوکا   

فردا صبح زود پس از صرف صبحانه قرار وعده در بیرون هوتل منتظر عتیق جان ایستادم. اینجا  طبیعت لبریز از هدایای بهارانست، سایره ها و گلسرها بالای سرم در پروازند. دهلی برایم حسی بیگانه گی نمیدهد و مثل صاحب خانه ای که در حویلی خانه خود قدم میزند راحتم . دنبال عتیق جان که اندکی دیر کرده با کنجکاوی سر به لابی هوتل میزنم. در مقابل دیوار پذیرایی تابلوی دختر زیبای سرخ پوش نقاشی شده توجهم را جلب میکند. دختری که طره های گیسویش از زیر چادر سرخ آتشینش معلق است و بر پیاله ای از سبوی نهاده کنارش آب یا شراب میریزد.آه خدایا من  دیروز اصلن این تابلو را ندیده بودم.

اینسو تر شمعدانی های نهاده شده در پشت شیشه خانه های الماری های ظریف بارنگ های مخملی خود آرام در حالی زیر پرتو چراغ ها می درخشند که  قطعه ای شاد از یک ترانه قدیمی هندی با سه تار آرام آرام در تن آٔدم میخزد. خلاصه همه چیز در این هوتل شگفت انگیز و رویایی بنظر میرسید تا آنجا که حس عذابی بر وجودم چیره میشود عذابی آشنا. یکباره حس پوچی همه وجودم را فرا میگیرد و خالی  از انگیزه میشوم، که عتیق جان فرامیرسد و پس از سلام راهی شهر کهنه میشویم. موتر حامل ما به لال قلعه رسید و سرانجام پس از عبور از چهاندنی چوک و بیلی مهاران از موتر پیاده شدیم و در منزل اول یک سرای بزرگ که نامش فراموشم شده چشمم به سیدنعیم آغا افتاد. با یافتن او دیگر انگار همه نشانی هایم را یافتم. با عتیق جان خداحافظی کردم و پس از لحظه ای درد دل و نوشیدن یک پیاله چای با سید نعیم آغا دوست گرانمایه ام شاعر دلها جناب فقیر احمد عزیزی غزنوی را نیز یافتم و سپس شماری از دوستان سابق از جمله انجنیر عزیزجان عزیزی، را یکی پی دیگر یافتم که با هرکدام یک روز جداگانه را برای سیر و سیاحت در دهلی جدید و کهنه اختصاص دادم و به گردشگری پرداختم

با سید نعیم آغا
تا اینجا هرچه نوشتم خاطراتی بود از نخستین روز سفرم در دهلی ! اگر این خاطرات را سلسله وار و روزمره بنویسم اصل مطلب فراموش خواهد شد. زیرا بعد ها دهها بار به دهلی؛ امرتسر و بمبئ سفر کردم.و ازهر بار ؛ در هرکجای این کشور پهناور خاطرات فراوانی دارم. لهذا میخواهم اینجا در کل یافته هایم را از کشور هندوستان از همان روز اول تا هر جا که حافظه ام یاری داد بطور پراگنده بدوستان بنویسم و قصه های تلخ و شیرین خاطرات روزگار را بعدآ اگر زنده بودم خواهم نوشت

آری! هندوستان ملتی با بیش از یک میلیارد نفوس و  هزاران قبیله ؛ دین ؛ آیین و زبان متفاوت و مختلف دارائی بزرگترین دموکراسی دنیاست!
از برکت همین دموکراسی یک میلیارد و چند صد میلیون آدم  در صلح، صفا، صمیمیت و آرامش زندگی می کنند.
شنیدم هند جز زمین زراعتی چیز دیگری خدادادی مثل معدن و نفت ندارد ولی مردم قانع این پهنه صلح دوست سر شان بکار خود شان گرم است و برعکس کشور همسایه پاکستان که روی بانکنوتش نوشته (حصول رزق حلال عبادت هی) اما در عمل چنین نیست در هندوستان همه بدنبال لقمه نان حلال اند.
 نکته ای دیگر اینکه بر عکس فلم ها و داستان های بالیودی پرسیدم آمار جرم و جنایت در این کشور خیلی کم است و شنیدم که هندیها شادترین مردم دنیا هستند به باور آنها 

آن که خنده را وقیح مینامد و زشت می انگارد، اصلن لذت را نمیشناسد.  آگاهانه و یا ناآگاهانه سرسپرده فرهنگ مرگ شده است"

لازم بیاد آوریست که من در هندوستان هیچگاه مقیم نشدم. فقط دوبار برای دوهفته سیاحت و بار ها برای اجرای وظیفه رسمی برای یک شب و دو شب و گاهی حتا یک هفته ماندم. اما در طی همین مدت اقامتم هندی ها را مردمانی فرهیخته، مهربان، صلح طلب، علم دوست ، عالم پرور و به تمام معنا "انسانهای" شریف یافتم.

 در جوار زیارت نظام الدین اولیا هوتلی بود از زرتشتیان هند؛که همیشه آنجا نان میخوردم. آنها از مالک گرفته تا پیشخدمت ها دوستانم شده بودند و فارسی را بسیار زیبا صحبت میکردند روزی مالک هوتل بمن گفت: بیش از 90 درصد هندیها  بخاطر دیدگاه انسانی و ترحمی که نسبت به حیوانات دارند ترجیح داده اند گیاه خوار باشند! ، وی علاوه کرد شماری از هندی ها حتا اگر بخواهند سیبی را از درختی بچینیند اول مطمین می شوند که آن سیب رسیده و پخته باشد تا موقع چیدن آن سیب ، تنه درخت درد کمتری احساس کند
نکته دیگری که مرا حیرت زده کرد این بود که هندی ها به دور خودشان در منازلشان دیوار بلند،حصار، قلعه ، سیم خاردار و حتا پنجره چوبی نکشیده اند بلکه چهار طرف و مرز منازل خود را با گل و گیاه و درختان سبز مشخص کرده بودند. در لاج پتنگهر خانه دوستم آقای هاشمی مهمان شدم .ایشان گفتند: ببین! من مسلمانم، همسایه طرف راستم یک خانواده آفتاب پرست اس؛ همسایه سمت چپ ام یک خانواده یهودی و همسایه پشت سر هم هندو و بت پرست . همه با احترام به عقیده یکدیگر احترام میگذاریم. در کوچه دوست عزیزم عزیزی غزنوی در گاندی نگر بمن یکطرف یک بت کده را نشان داد؛ در آنطرفتر یک معبد موش پرستان و دورتر هم کلیسا بود!
دیدار از دانشگاه دهلی

همکارم انجنیر فتاح، دوستی داشت که در دانشگاه دهلی درس میخواند. اسمش متاسفانه فراموشم شده، وی ما را با خود به دانشگاه دهلی برد و با اساتید متعدد هندی و ایرانی که در آنجا پایان نامه هایشان را مینوشتند آشنا ساخت یکی ازاستادان هندی برایم در مورد شیوه ورود به دانشگاه و دروس شان چنین گفتند:
با وجود  نفوس میلیاردی در هند چیزی به نام "امتحان کانکور" وجود ندارد! هرکس به هر رشته ای که علاقه داشته باشد می تواند تحصیل کند، منتها همه می دانند که اگر از نظر ذهنی و هوشی ضعیف باشند و توانایی ادامه تحصیل در آن رشته را نداشته باشند ، مجبور به انصراف از ادامه تحصیل در آن رشته می شوند بنابراین در انتخاب رشته توانایی ها و پتانسیل خود را در نظر می گیرند.
ایشان علاوه کردند که : با وجود اینکه در هند بیش از 1000 زبان زنده وجود دارد؛ اما زبان رسمی در ادارات،مکاتب و دانشگاهها زبان انگلیسی است، زیرا همگان این حقیقت را پذیرفته اند، که زبان انگلیسی زبان علم، اقتصاد، سیاست؛ ترقی و آبادانی  است.
یکی دیگر از واقعیاتی که در هندوستان مرا شگفت زده کرد، این بود که یکی از استادان ایرانی فرمودند: در مکاتب و دانشگاه های هند سعی میکنند بجای انتقال مفاهیمی چون جنگ، حمله، ترور، فتح، ریا، تزویر بر انتقال مفاهیمی زیبا و فرحبخش و روح نواز همچون عشق، صلح، صفا، صمیمیت، یکرنگی، شادی، تعامل، آزادی، پیشرفت و ترقی، دوستی و آرامش تاکید شود.

دهلی و دیدنی هایش
مزار حضرت بیدل


 در دهلی این شهر ۲۲ میلیون نفری، از مسجد و مندر شروع تا پارک و سینما؛ همه‌جا بیر و بار و شور و غلغله‌ برپاست. اصلن اگر بگویم دهلی جای خوبی برای استراحت، نفس کشیدن و آرامش نیست نا بجا نگفته ام. اما در نزدیکی مرکز همین شهرپر جمعیت ، در کنار یک جاده  بزرگ به اسم متورا، که محکمه هند و ورزشگاه ملی این کشور، نیز در امتداد آن قرار دارد باغ کوچکی که روزانه شاید تعداد مراجعین آن به سختی به ۱۰ نفر برسد قرار دارد.با ورود به این باغ، در میان انبوهی از درختان و در کنار چندین قبر متروکه و قدیمی، آرامگاه سبز رنگ و گنبد دار بیدل قرار دارد. که بر دیوار آرامگاه چنین نوشته شده است : این آرامگاه توسط دوستداران افغانی بیدل بنا شده است..

من با جناب انجنیر صاحب عزیز جان عزیزی به اینجا رفتم
این باغچه کوچک که به گورستانی نسبتاً متروکه تبدیل شده به «باغ بیدل» مشهور است.
جالبست بیدل با آن‌همه عظمت، شهرت و ظرافت کلامی که دارد غریبانه در دهلی، اما آرام و بی‌ هیچ‌ جار و جنجال‌های زائرین هندی در جاده ای متورا آرامیده‌ است
در بیرون گنبد سبز رنگ مقبره بیدل، تابلوی پنج‌زبانه‌ای را می‌توان دید که با این تک‌بیت آغاز می‌شود.
این گلستان غنچه‌ها بسیار دارد بو کنید
در همین‌جا بیدل ما هم دلی گم کرده ‌است
حال زار و ابتر این آرامگاه اوقاتم را خیلی تلخ کرد. به کسی که او هم برای زیارت آمده بود گفتم: اگر شود برای تمام بیدل شناسان و بیدل دوستان این موضوع را برسانیم تا پولی گرد آوری کنیم و این عمارت را درست مرمت کنیم. آن دوست که نامش فراموشم شده گفت بیادر عده ای هستند در دهلی که بیدل را جر کرده اند و به هیچ کس اجازه مرمت و باز سازی نمیدهند. سال پار دوستانی از امریکا با خلوص نیت آمده بودند تا این آرامگاه را مطابق به شآن حضرت ابوالمعانی بسازند اما جر کننده گان اجازه ندادند. آنوقتها جوان بودم و پرخاشگری عادتم بود از انجنیر صاحب عزیزی خواستم مرا پیش جرکننده گان بیدل ببرد اما ایشان قبول نکردند


با عزیزی غزنوی

سه دریای مقدس

دوست بزرگوارم جناب فقیر احمد عزیزی در کنار دریائ جمنا یا یمنا برایم گفتند : که سه دریائ بزرگ بنامهای گنگا ؛ جمنا (یمنا) و سراسوتی در منطقه گوداوری با هم رقص رقصان بغل کشی مینمایند به باور هندوان اینها سه تا خواهرند. مضاف بر اینها دریائ چهارم هم دریای سند است که این چهار دریا در هند مقدس و هم خیلی مشهور است! بعد ها در مورد سه دیگرش تحقیق کردم و یافته هایم را ذیلن اینجا مینگارم

گنگا:.میگویند بخاطریکه  الهه گانگا این رود را نگهبانی می‌کند یکی از مقدسترین دریا های هند بشمار میرود
بر طبق افسانه‌ها گنگا از پاهای ویشنو خدای نگهدارنده زندگی در زمین جاری شده و پس از گذشتن از گیسوان شیوا خدای فنا و نابودی  به زمین می‌رسد. هندوان معتقدند که غسل در گنگا، گناهان کبیره را می‌شوید و اصولاً غسل در رودهای مقدس به هنگام کسوف و خسوف واجب است. آنها همچنین خاکستر و استخوانهای نیم سوختهٔ مردگان خود را با مراسمی خاص در آب گنگ می‌ریزند.
رود سند: دومین رود مقدس هندوان است و نام هندوستان نیز از همین رودخانه گرفته شده است. نام قدیم سند، سندو، بوده است و ایرانیان باستان آن را، هندو، نام نهادند و در اثر گذر زمان هندو به نامی برای این سرزمین تبدیل شد و هندوستان یعنی “سرزمین رودها”. شاید جالب باشد بدانید که نام لاتین هند، یعنی ایندیا
نیز از همین رود سند برداشته شده است. یونانیان باستان در زبان خود هند را سند  میگفتند.India
رود جمنا
 از پنج آب (پنجاب) به سمت جنوب جاری می‌شود و با گذر از دهلی ؛ شکوه تاج محل در آگره را در آبهای خود منعکس می‌کند. جمنا با افسانه‌های مربوط به کریشنه وابسته است. این رود برایم واقعن شگفت انگیز بود. من در آئینه  این رود عکس حرمانهایم را دیدم
راجع به سفر ها و دیدنیهای امرتسر بویژه گلدن تیمپل و بمبی در آینده خواهم نوشت.

رفتی و نقش پای تو دیدم گریستم
نام ترا ز هر که شنیدم گریستم
 جمنا و گنگا مقدس منی 


با انجنیر صاحب عزیز جان عزیزی

   جاذبه‌های توریستی  که همیشه تحیر بازدیدکننده‌گان را برمی‌انگیزند.
۱مرداب‌های کِرالا
-۲- قصر دریاچه
۳معبد ویروپاکشا
۴پالولِم
۵- پارک ملی کانها
۶- هرماندیر صاحب
-۷- جایسالمِر
-۸- غارهای آژانتا.
۹- واراناسی
تاج محل

۱۳۹۷ مهر ۱۴, شنبه

آیا واقعن خواستن توانستن است؟



استعداد؛ آموزش؛  نبوغ ؛ چانس یا شجاعت؟کدام یک کلید موفقیت آدم اند


در هر نسل هستند آدمهای انگشت شماری که  در دوران زندگی شان با تسخیر قله های موفقیت ؛ به شهرت ملی و گاهی هم بین المللی می رسند و اسم شانرا در تاریخ تمدن بشری ماندگارمی سازند.  
از افلاطون؛سقراط ؛ انشتین؛ نیچه؛ مولانا ؛ حافظ  و دهها شخصیت موفق و مشهور جهانی که بگذریم تا احمد ظاهر عزیز و حتا همین مارک زاکربرگ  هم نسل و هم دوران خود ما که با  یک طراحی و  اختراع  شهره آفاق گردید؛ میتوان بطور نمونه نام برد. جالب اینکه در دنیائ ما رسم بر اینست که  
آدمهای موفق اغلبن به شکل اَبَرمرد چنان به تصویر کشیده میشوند که انگار اینها با توانایی های خارق العاده به دنیا آمده اند و متفاوت تر از بقیه هستند. در حالیکه واقعیت گاهی کاملن عکس این ادعا را ثابت میسازد! گاهی نبوغ؛ گاهی زمان ؛ گاهی چانس و گاهی هم پشتکار سبب موفقیت آدمها میگردد.

اما همینکه کسی به بلندای شخصیت و موفقیت رسید؛ نخستین پرسشی که ذهن آدمهای دور و بر را در گیر میکند؛ علت موفقیت همآن آدم است. و سپس در کل تمام سنجشها بر مدار این پرسشها میچرخد  که:  آیا استعداد ذاتی این آدم  سبب موفقیتش گردیده و یا آموزش پیگیر و پشتکار وی ؟ آیا نبوغ او را در این عرصه یاری رسانده و یا  ژن  و یا حتا موقف خانواده گی؟  آیا اقبال و شانس باعث این موفقیت و شهرت شده یا جرآت و شهامت شخصی؟  و دهها سوال دیگر ازین قبیل

 عده را اعتقاد بر این است که : خواستن توانستن است! و بنابرین در هر مسیری که انسان به تلاش گسترده دست بزند، میتواند به موفقیت برسد!  
  
این طرز تفکر  پیش ازینکه ریالیستیکی باشد فلمی و آنهم از نوع بالیودی هست! معمولن انتباه که آدم از فلم های بالیودی میگیرد اینست که: اگر تلاش کنی به مقصد میرسی.دنیای فلمی  در واقع به آدم یک پیام دارد که میگوید:  اگر فقیر به دنیا آمدی گناه تو نیست، اما اگر فقیر از دنیا بروی تقصیر خودت است! (یی کویی خدایی قانون نهی هین کی غریب همیشه غریب رهین)و.

 یک چنین طرز دید ، بعضی از آدمها را به این باور میرساند که: او میتواند بدون توجه به ، نژاد، جنسیت، نبوغ؛محیط خانوادگی و استعداد صرفا با خودباوری به آرزوهایش برسد.  بنظرم یک نمونه از این آدمها جناب سلیم شاهین است. شاید او با دیدن فلم های دهرمندری باور پیدا کرده که : مهم نیست آموزش و یا  استعدادی در عرصه سینما داشت.حتا شاید بخود تلقین کرده باشد که : تو میتوانی تهیه کننده دایرکتر و بازیگر فلم شوی! مهم نیست ٢٠٠ کلیو وزنت باشد. باز هم میتوانی در نقش  جنگجوی اژدها رول بازی کنی و بچه ای فلم شوی. دهرمندر خواست توانست تو هم  سعی و تلاش  کن میتوانی

اما وقتی از قصه های هالیوودی و خوشخیالان مروج دنیائ بالیودی اندکی  فاصله میگیریم  و نگاهی به زندگی عادی بشری میاندازیم، متوجه میشویم که داستان به همین سادگیها که میگویند هم نیست.

سهل نیست هر کسی هرچه  بخواهد ؛ بتواند. استعداد واقعن در بسیاری عرصه ها  لازم است. داشتن چانس و اقبال مهم است. ژن خانواده گی در بعضی موارد ضروریست! در بعضی عرصه ها  نبوغ گاهی حتمیست؛ عنصر زمان گاهی خیلی مهم و ارزشمند است؛ شهامت؛جرآت؛ قوت قلب؛ دل به دریا زدن و سایر گپها در بعضی موارد سرنوشت ساز است....از وطن خود مثال میارم. هر کسی احمدظاهر نمیشود. حتا پسرش! هر کسی احمدشاه مسعود نمیشود. حتا پدرش که دگروال آموزش دیده و مجرب نظامی بود! هر کسی نمیتواند از محیط و اطرافش که با تمام قدرت بر زندگی او سیطره دارد بسهولت رهایی پیدا کند و شهره آفاق شود. بنابرین نمیتوان گفت کودکی که در غزنه  به دنیا میآید همان قدر میتواند موفق شود و همان قدر فرصت دارد که فرزند یک خانواده مرفه در کابل؛ تهران؛  بغداد و واشنگتن.

امروزه اکثرآ آدمها را براساس دستاوردهایشان قضاوت میکند و فرض را بر این میگذارند که آنها حتما استعدادهای مادرزادی دارند که به چنین جایگاهی رسیده اند. در حالیکه اینگونه هم نیست . مثلا خالد حسینی نویسنده رُمان پرفروش،گدی پران باز اگر رمانش را در قرن بیستم
 مینوشت هرگز به چنین شهرتی نمیرسید! هرگز هم رمانش پر فروش ترین رمان قرن بیست  و داستان فلم هالیودی نمیشد.بدون شک عنصر زمان؛ چانس و اقبال در پهلوی استعداد و پشتکار  او را صاحب نام و نان ساخت.

از نظر من گاهی عنصر زمان و حادثه بحدی مهم است که شخصیت انسان را زیر و رو میکند.بار ها این سوال برایم پیدا میشود که اگر شمس تبریزی در زنده گی مولانا نمی آمد آیا مولانا همین مولانا میبود؟ بنظر من هیچگاه نه

گاهی واقعا تلاش و سختکوشی بر استعداد ارجحیت پیدا میکند و گاهی هم شانس بر همه اینها رجحان دارد !مثلن مطالعه خاطرات عبدالرشید  دوستم  این نکته را بازگو  میکند که: هر فرد موفقی یکشبه به موفقیت و اعتبار نمیرسد، بلکه سختکوشی ؛ شهامت و پشتکار او را به قله های شهرت و محبوبیت میرساند

باری از یک تلویزیون ایرانی شنیدم که موفقیت های ورزشی مرتبط با ژنتیک است. به عبارت دیگر ورزشکاران بزرگ با ژنهای خوب به دنیا میآیند و ایشان ژن را از خانواده به ارث میگیرند. نمیدانم این حرف تا چه حدی درست است! زیرا پسر پهلوان نظام و پهلوان تختی را نشنیده ام که مثل پدرشان مشهور باشد!  بهر صورت؛ من سالها پیش با غزلی این مقوله که (خواستن توانستن باشد) را رد کرده بودم غزل زیرین را که مطالعه و ملاحظه میفرمائید در مجموعه شعری خورشید نامه به نشر سپرده ام. اینک غزل خدمت تان! شما چه نظر دارید؟؟؟


خواستن توانستن نیست


هلال مهر آغوشت محبت ارغنون دارد

بسان ارغوانم دیدۀ دل  جوی خون دارد

گل احساس میکارد دو دستت کودکی را چون 

کنار بوستان عشق  لبخند و فسون دارد

نگاه وحشی و آهم ملائک را همی سوزد

ز حسرت آسمان بنیاد تاق آبگون دارد 

شده آذین و تابان مشتری و زهره و هم مه

به یک صف در بناگوش تو آهنگ سکون دارد 

بکشتی خیال انگیز زلف سرکشت حیران

چو دریای دلم جذر و مد و موج جنون دارد

ز نقش پای آهو چشم مجنون ره کشد هردم

دو دیده عکسهایت را بمردم اندرون دارد

بذهن هرگز نگیرم ماتم احساس مرگم را

که  شعر تازۀ من جلوۀ سیماب گون دارد

برای بوسه بارانت من ابر آسمان بوسم

هنوزم ایندل امیدی ز چرخ نیلگون دارد

توانستن نباشد خواستن ای نا شکیب عشق

 گهی این داغ دریای ز آتش موج خون دارد



ولله که چنین استImage result for ‫خواستن توانستن نیست‬‎


اگر به راستی،خواستن توانستن بود!وصال محال نمیبود.


خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد

.غزلی از ته دل با تو بخوانم که نشد

خواستم حادثه باشم، که بیفتم به دلت..

لذت عشق به خونت بِدَوانم که نشد

خواستم اشک مرا پاک کنی در بغلت..

تن در آغوش غریبت بِرَهانم که نشد

خواستم دست تو بر شانه‌ی من تکیه کند.

و تو را مال دل خویش بدانم که نشد

خواستن نیست توانستن و من از ته دل..

خواستم آتش عشقی بِنِشانم که نشد


۱۳۹۷ مهر ۱۲, پنجشنبه

مهمان ناخوانده تاکسی ران

از خاطرات جنگ

کابل –ثور ۱۳۷۱ خورشیدی

پس از چند سال تبعید در حالی به کابل باز گشتم که بهار پیش از من قدم هایش را در این شهر گذاشته بود. شهر چادر سبز زمرد گون اش را که با هزاران مروارید، فیروزه و لاجورد خامکدوزی شده بود بر سرداشت. تقویم با گذر هر روز بسرعت از طول شب ها کاسته بر روشنایی روزها می افزود.اوضاع شهر آرامش قبل از هرثانیه طوفانی شدن را داشت. مضاف بر سیمای طبعیت، سیمای اجتماعی شهر هم تغیر خورده بود.تقسیم بندی های تنظیمی، جابجایی ها، اعم از نظامیان و کابل نشینان، دیگر نه بر حسب لزوم دید و خوش برضا بلکه با مرز بندی های قومی و فکری گره خورده بود. در واقع کابل شهر بی نظم اما بنحوی آرام و تپنده در گیرو دار کوچ کشی ها و جابجایی ها نفس میکشید. کسانی مثل من بدون هیچ دستآورد مهمی از هجرت در به در، به کشور عودت میکردند و کسانی هم جلُ و پوستک اش را کنده به پشاور، مزار یا هم ولایات امن تر مهاجر میشدند. بهر صورت بین من و این شهر که زادگاه منست یک شباهتی وجود داشت و آن اینکه ما هر دو  ظاهر آرام و قلب پر آشوب داشتیم. به همین لحاظ درحالیکه تقریبن احساس یک صدف چسپیده به کشتی، را داشتم و وجودم را سرباری، بی خاصیت، مزاحم و فقط کنُد کننده ی حرکت کشتی زمان میپنداشتم تصمیم گرفته بودم فقط با همین یک تشابه در کمال قناعت در این شهر عمر هدر دهم. تنهاترین یار، دوست و همرازم در این شهر انجنیر تمیم جان بود که هرجا  تیلفونی در دسترسم قرار میگرفت به شماره او  که اگر اشتباه نکنم ۷۱۹۷۲ بود زنگ میزدم و ساعتها باهم درد دل میکردیم. لهذا آنشب هم که مهمان دوست و همکار عزیزم عبدالاحد قلندری پیلوت در خوشحال خان بودم. از تیلفون خانه ایشان با تمیم جان تماس گرفتم و بگفته پاکستانی ها پس از لگاندن یک گپ شپ تیلفونی، برای  فردا ساعت ده قبل از ظهر در پیش هوتل آرین در مرکز شهر با هم قرار گذاشتیم.تا چاشت میزبان تمیم جان در خانه ام باشم. آنزمان من تنها در کارته نو میزیستم هرچند آن منطقه آشوب زده و التهابی بود اما چاره چیست تمیم باید آدرسم را بلد میشد

مهمان پلو لذیذ دریور

پس از صرف چای صبح با احد جان قلندری و مرحوم حاجی رئیس برادرش وداع کردم . در سر کوچه شان نظری بر کوه های پغمان انداختم .آن روزها بهار با دمیدن شیپور تغیر، شهر را کاملن از خواب زمستانی بیدار و لحاف سفید برف را از کوه ها برچیده بود. نسیم بهاری با حرکت مواج از یخن نیمه باز پیراهنم به سراپای تنم می خزید و بسان کودکی که با دندان های شیری تازه بر آمده اش بر پوست دست آدم دندان می زند بر پوست تن خسته ام دندان میزد.گزشی لذت بخش نسیم سرد مخلوط شده باگرمای جمپر پلنگی زمستانی که در تن داشتم در سر تا سر بدنم می پیچید و از هوای پاک کابل پس از چندین سال مهاجرت لذت وصف ناپذیری میبردم. اما از تردد و عبور و مرور نظامیان تا دندان مسلح مغرور که راکت انداز ها را بر پشت شان بسان گندنه و نیش پیاز دسته کرده بودند این نکته هویدا بود که بزودی زخم خون چکان این شهر دوباره سر باز  خواهد کرد و چنگال های ظالمانه دشمنان در پیکر مجروح اما استوار این شهر، زخم های تازه ایجاد خواهد کرد و تلخبختانه چنین هم شد.

خلاصه سر ساعت موعد به محل قرار مان رسیدم و اندکی بعد تمیم جان نیز با آن لبخند همیشگی که عاطفه ناشناخته ای را بر هر رفیق همدل جاری میکند رسید. پس از احوالپرسی مختصر بصوب کارته نو تکسی گرفتیم.تکسی ران بدون چانه زدن قبول کرد. اما به یک شرطی که دو سواری در سر راه دارد اگر آنها آنجا بودند آنها را نیز میبردارد. قبول کردیم و چنین هم شد. تکسی از منطقه چمن حضوری بسوی شاه شهید در نهایت آرامی و سکوت پیچید.تمیم جان در صحبت را در مورد اوضاع منطقه با راننده باز کرد. انگار حس ششم اش پی برده بود که جنگی در شرف وقوع است. اما راننده با اطمینان خاطر پیهم به او دل پری از امنیت میداد ولی من خموشانه در  نظاره دو سوی سرک شاه شهید که مجنون بید ها با زیبایی خاص گیسو در باد افشان کرده بودند مشغول بودم. در حالیکه شاخه های نرم و افتاده مجنون بید به آرامی در باد تکان می خوردند احساس می کردم که اینها نه  در رقص بلکه در سماع صوفیانه در آمده اند. در همین اثنا ناگهان صدای مهیبی راکت به غرش آمد و سپس فیر های پراگنده شدت گرفت موتر از سرک سوم شاه شهید بسوی سیاه سنگ نرسیده بود که دیدیم شمارش معكوس براي یک رويارويي بزرگ آغاز شده است. تبادل آتش و رویارویی نظامی میان پیروان گلبدین و نیرو های دوستم در دو سوی سرک کارته نو با شدت بیشتر ادامه یافت جنبش دوستم از تپه مرنجان شلیک میکرد. افراد دولت در سرک مستقر بودند و حزب اسلامی از رحمان مینه دولت و دوستم را میکوبید! خلاصه در میان جنگ شدید گیر افتاده بودیم. اما واقعا صبوری و آرام بودن راننده تکسی حین راننده گی در باران مرمی و خمپاره خیلی جالب و شگفت انگیز بود. طوریکه با سرعت برق آسا همانگونه که خورشید در مبارزه با دیوارها بالاخره پیروز میشود و رشته های نورِ طلایی رنگش را از درزهای های کوچک دیوارها نفوذ میدهد او با مهارت تکسی اش را از لای دهها سنگر مسلح از فابریکه قیر تا سرک دوم کارته نو در اوج دلاوری پیروزمندانه راند و با جرئت بسوی رحمان مینه پیچیده  از پشت خانه ای خاله ام بسوی پروژه جدید رحمان مینه که خانه خودش بود رساند و در پیشروی حویلی اش پارک کرد. جنگ هنوز بشدت دوام داشت. واقعن جرئت و شهامت او هنوز در ذهن من نقطه اوج لذت گریز از مرگ را ارائه میدهد . ما از تکسی پیاده شدیم و تکسی ران با دل  پر خون بدور تنها امیدش که تکسی اش بود چرخید و دید که سلامت است. شکر خموشانه ای کشید و به تماشای سیل رنگارنگ مرمی ها  ‏به آسمان نگریست آهی کشیده و دروازه حویلی اش را باز کرده گفت بیائيد! ما چهار نفر مهمانان ناخوانده نخست داخل منزل و سپس وارد سالونش شدیم. .

. در سالون عکسی از حکمتیار آویخته شده بود من و تمیم با اشاره چشم موضوع را فهمیدیم و عهد کردیم که اینجا باید سنجیده سخن گوئیم. سپس پسران دریور یکی پی دیگر وارد خانه شدند و با ما مصافحه کردند. یکی متعلم، دیگری محصل، بعد برادرش آمد او هم افسر نظامی بود. جنگ بشدت ادامه داشت و همه گیچ بودیم. اما بالاخره سر سخن را با این نکته باز شد  که  چشم انداز آینده کار ،تخصص و زندگی طولانی مدت این افراد و سایر کابل نشینان در این جنگ لعنتی چه خواهد شد؟ حتا سرنوشت ما چهار نفر مهمان ناخواسته گیر مانده در جنگ پس از یک کنکاش مختصر در هاله از ابهام قرار گرفت. واقعن نمیدانستیم چه خواهد شد؟ در این اثنا دسترخوان چاشت هموار شد و پلو لذیذی برای ما پیشکش کرد که هیچ وقت یاد من و انجنیر تمیم نرفته. آری تکسی ران که آرزو داشت از گرفتن کرایه ما، روزی اش را تامین کند برعکس رزق ما در دسترخوان او حواله بود.تمیم بجای اینکه مهمان من باشد مهمان کسی که در مخیله اش هم نمیگنجید شد. اینست سودای قسمت! بهرحال دیگر با تکسی ران نان و نمک و آهسته آهسته رفیق شده بودیم که خوشبختانه از شدت جنگ کاسته شد، هرچند بگفته خدا بیامرز میرویس جلیل خبرنگار بی بی سی خال خال دزی هنوز بود ولی ما فرصت را غنیمت دانسته از خانه اش برآمدیم. از قضا تکسی یافتیم و انجنیر تمیم را بدون اینکه خانه و آدرسم را ببیند از نیمه راه روانه خیرخانه کردم. او رفت و من همینگونه در کوچه های رحمان مینه قدم زده بسوی سینمای اقبال آمدم. خواستم خانه کاکایم که هنوز در آنجا میزیستند بروم اما عقل،فلسفه می بافد و منطق می آورد که نه!برو و کتابهایت را بردار که فردا همین هم ممکن نخواهد بود. و براهم در سرک سوم ادامه میدهم .

زبانت را مکش میسوزه جانم

در پهلوی پسته خانه کسی روی کراچی پله جواری میفروشد. پنجاه افغانی را ازش پله میخرم و از جنگ میپرسم. میگه ظالما میزنن دگه بعد میخندد و ..! از نانوا مارکیت که باز است یک قرص نان میخرم او هم در برابر پرسشم از جنگ دو ساعت پیش خمی به ابرو نمیارد میگه جنگ میکنن دگه چکنیم؟ و میخندد ! حیرانم بر این مردم! شاید اینها میدانند که فریاد تظلم خواهی اینها هیچ گوش شنوا ندارد. شاید طنین صدا های خویش را مثل من در روزنه ای پر کرده اند که جز خود شان کسی دیگری نمیشنود. همینگونه به پیش میروم در منطقه سر تپه کارته نو از خانه ای که شاید عروسی یا شیرینی خوری یا هم محفل عادی است صدای یک بچه گک با طبله و ساز می آید ( الا ای همزبانم همزبانم! زبانت را مکش میسوزه جانم)اینجا دیگر هم خنده ام میگیرد و هم عصبانی میشوم. حسی در درونم رخنه کرده بود که همین حالا هم دقیقن نمیتوانم توصیفش کنم. چند سال بعد که فلم تایتانیک را دیدم شباهتی اندکی را میان این صحنه و آن صحنه ای از فلم تایتانیک که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمه ی جدی میشود و محکوم به غرق شدن است، ولی گروه ی از نوازنده ها در گوشه کشتی مشغول موسیقی کلاسیک اند یافتم. جالبتر اینکه آنان در کار خود دقت میکنند تا کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! درحالیکه در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود. شاید در کابل هم وقتی آن پسرک با کیفیت میخواند "زبانت را مکش میسوزه جانم" اینگونه مظلومیت مردم کابل را به رخ غاصبان ظالم و دژخیمان ستمگر میکشید. خدا داند

در حالیکه طبق معمول بار هستی روی شانه هایم سنگینی می کند و دیگر رمق قدم زدن را ندارم بکوچه خود میرسم. دلاوریه و مرحوم عمراخان همسایه ها پس از پرسش صمیمانه دعوتم به خانه هایشان میکنند نمی پذیرم. درب آهنی حویلی را میگشایم  و هنگامیکه دروازه دهلیز را میگشایم در آئینه مکدر الماری دهلیز جوانک تنهایی را میبینم که منتظر خوردن سیلی های ظالمانه تقدیر است. منتظر از دست دادن ها، سرشار از نداشتن ها و روزهای عمرش یکی یکی چهار دست و پا از کنارش خزیده  میروند