۱۳۹۶ بهمن ۲۰, جمعه

قصه کونتی و دو غزل بمناسبت جشن گل آلو


کونتی پر مویContai
تصور میرفت "کونتی پر موی" در واقع اسم همان "غول چراغ جادویی علاالدین" در فولکولور اختصاصی مردم غزنه باشد که در شبهای برفی بزرگسالان، کودکان شوخ را از آمدن آنها میترسانیدند.
غزنویان که این نوشته را میخوانند بدون شک قصه ای بردن دایۀ شهر، توسط "کونتی" را برای زایمان همسرکونتی شنیده باشند. در این قصه مهارت زن دایه، در جا زدن نوزاد پسر بجای دختر؛ قابل دقت است که پس از رو شدن دروغ دایه، کونتی در هر برف پشت دروازه اش می آمده و صدا میزده ( ای دایه بدسایه - از موم .....)
لهذا تاریخچه و وجهه تسمیه ظهور غول پر مو و قوی را بنام "کونتی"آنهم در موسوم سرما و برف تا همین اکنون درست نمیدانم. امروز داکتر صاحب عنایت جان این معلومات را از گوگل برایم فرستاده که با خواندن آن تا حدی میشود روی آمدن واژۀ کونتی به غزنه مکث کرد:
در ویکی پیدیا میخوانیم
کونتی نام یک شهر ساحلی در بنگال غربی، کشور هندوستان است. همچنان در ناحیه پوربا مدن پوری، نام یک شهرداری پرجمعیت کونتای میباشد
گوگل مینویسد:احتمالن "کونتی" درعبارات انگلیسی کهن به معنای "صخره های ریگی" یا دیوارهای شنی که مشتق شده از اصطلاحات محلی است میباشد. اما بنظرم این گپ در مورد کونتی پرموی غزنی صدق نمیکند چونکه اولآ در کلیفورنیا محله یی بنام اورنج کونتی است. من آنجا نه صخره ریگی دیدم نه کدام کونتی نارنجی را! اگر حاجی ماما قادرم آنرا از من پت کرده باشد که نترسم ولله و اعلم هرچند تلفظ آن کونتی با این کون تی فرق دارد .
دوما مرحوم غبار در جنگهای "سومنات و مرته" و چند جنگ دیگر غوریان با هندوان، از لشکر شجاع و بی باک هندو که در برابر مسلمانان با خشونت میجنگیده یاد کرده، که میشه باتوجه به نام همین شهر و مردمان همین شهر حدس های قرین به واقعیت زد. از نظر من احتمالن آن جنگجویان همین کونتی های بنگالی بوده که رشادت و نیرنگهای شان در میدان جنگ سینه به سینه از زبان سربازان سلطان محمود در قصه ها و فولکلور مردم غزنه راه یافته و گنجانیده شده باشد . با اینحال وقتی در ویکی پیدیا سطح سواد این مردم را بالاتر از هشتاد در صد خواندم بر تعجبم افزوده شد که چرا این مردم اعم از زن و مرد با این میزان تشنگی به سواد، در گذشته آنگونه پر مو و غول بوده باشند؟. در دلم گفتم احتمالن از منظر سیاست رسم همینست که دشمن را همینطور غول و( به بو) در انظار عمومی مطرح میکنند. تا عبرت مردم از بردن نامش کنده شود. هر دو نظریه از باور من خیلی دور از امکان نیست. اما باز هم ولله و اعلم! شما چه فکر میکنید؟

یادم نرود که این خاطره را نیز بنویسم روزی صبح در ماسکو بارش برف غافلگیرم کرد. تا رسیدم به منطقه سوستاپول از سردی منجمد شده بودم! گلویم درد میکرد . شدید هم درد میکرد. یکی از وطنداران که متاسفانه نامش یادم رفته در همانجا دوکان داشت احوالم را پرسید گفتم همینکه در این برف از دست کونتی ( مقصدم پولیس روسیه ) بود ، خطا خوردم و تا همینجا بی جریمه رسیدم. خیلی جای حوشحالی است او دفعتن اسم کونتی یادش آمد و بسیار خندید. خانمش روسی بود به او هم قصه کرد و گفت از قرنها چنین قصه های در زادگاهش بود

اشعار بمناسبت نخستین جشن گل آلو

 یک کهکشان شکوفه ز آلو عصاره ها
 امواجی از لطافت و شوق نظاره ها
 وقتی شگوفه رقص کند در فضای باغ
خشکد قلم ز تشبیه و هم استعاره ها
آلو شکوه جادوی رنگین کمان عشق
آلو گل معطر صد یاد واره ها
آعجاز آفتاب و بهاران به غزنه است
 این گل دگر به غزنه شده جشنواره ها
 بر نیلگون پرند کشیده نگار مهر
 انگار شهر غزنه پر است از ستاره ها
 موسیقی بهار نوازد به باغ و راغ
 کز آلوی بخارا شنو از مناره ها
 در صحنه فضا که بسان نشاط نور
 با این شگوفه گشته قبول استخاره ها
 من بودم و خیال خوش میهن و بهار
 آن میهنی که عطف به او شد اشاره ها
 شکیب حمیدی

 ۱۰ اپریل - ۲۰۱۸

جشن گل آلو

بباغی از شگوفه در شدم وز خود رها گشتم
سراپا غرق در آیینه ی ایزدنما گشتم
طلوع آفتاب در انعکاس باغ نارنجی ست
گلِ آلو بدیدم محو وصف کبریا گشتم
سپس هفت آسمان را سیر کردم با غزل امّا ...
به (حمدی) از بهار غزنه، سرگرم دعا گشتم
نگین بخشی سلیمان و عصا و هم ید بیضا
به هر سه معجزه در باغ آلو آشنا گشتم
بنازم چرخه تقدیر کز غزنه بخارا ساخت
خوشا در قلعه ای نو پشت پرگار قضا گشتم
به تشبیه ار نویسم از فروغ مَه به آلو باغ
پی مه تا سحر مستانه در طشت طلا گشتم
۱۶ اپریل ۲۰۱۸
شکیب حمیدی
هالند


۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه

حافظه خونی

در یک                       
شبی نمناک  با  دلی غمناک

در جریان ماموریت کوتاهی که در مونتریال کانادا داشتم، سعادت آشنائی را با مردی از بومی های کوبیک کانادایی پیدا کردم. در نخستین باب آشنائی از او خواهش کردم، تا یکی از سنت ها یا رسم و رسومی ویژه که  تا هنوز بین شان مرسوم و مروج است را برایم باز گو کند. ایشان پس از چرُتی در پاسخم گفتند: یکی اینکه شاید هیچ قومی در دنیا مانند ما، شیفته ی خورشید و تماشای نخستین شعله های آفتاب در بامداد نباشد.
دو دیگر اینکه ما باور داریم حافظه ی ما در مغز ما نیست، بلکه در خون ما است.  از همین سبب ما برای تجلیل از خاطرات خود، چه خوب و چه بد ، زمان و تاریخ وقوع، آن رویداد را یادداشت نمیکنیم.در حالیکه با تعجب و ناباوری بسویش میدیدم شوخی گونه گفتم: در مورد ویژگی اول تان خو بصراحت میگویم که بمن نمیرسید. ولی از بهر بهتر فامندوک شدنم در مورد ویژگی دوم، لطفن با مثالی چگونگی این موضوع را برایم روشنتر کن. ایشان فرمودند: چند سال پیش پدرم دفعتن بشدت بیمار و حالت روحی اش یکباره خراب شده بود. پیشش رفتم و گفتم باید به داکتر مراجعه کنیم. پدرم در جوابم گفت: نه  لازم نیست ! علت بیماری ام را با کنکاش در روحم تشخیص کردم، یادم آمد: احتمالن پریروز باید نخستین سالگرد آشنائی من با مادرت بوده باشد. مطمئنم از اینکه این روز بزرگ را گرامیداشت نکردم، حالتم چنین خراب شده. حالا میروم دسته گلی سر قبرش میبرم و صحتیاب میشوم.
پدرم چنین کرده بود و شام که خانه برگشتم، بکلی بهبود یافته بود. شگفت زده پرسیدم بالاخره سالگرد نخستین آشنایی شان همانروز بوده ؟ در پاسخم گفت: برایت گفتم که تاریخ مهم نیست. نزد ما سالگرد زمانی است که چیزی در خونت به غلیان آید  و پیهم بجوشد!. بدانی و حس کنی قلبت بی تاب ، بی قرار و بی نظم می تپد!. آنگاهست که در میان آنهمه بی تابی ها و تپش های نا منظم قلبی، حافظه خونی ات فعال میگردد و حسی به تو می گوید الیوم چه تاریخ ویژه ای است.. لهذا پدرم بعد این تجربه ،به همین نتیجه رسیده بود که همان درد از حافظه ی خونی اش، به سراپای تنش تکثیر شده است.
 اگر راست بپرسید آنزمان  چیزی از گفتگو با این رفیق  سرخه ای کافر نفهمیدم . فقط حدس زدم که شاید اینها گاهشماری مثل سال قمری ما، داشته باشند. چون  تاریخ های  قمری  ده تا دوازده روز در هر سال شمسی تغیر میخورد  .
بهر صورت ما پس از وداع مختصر از هم جدا شدیم. همینکه از عمارت ترمینل بس ها خارج شدم. برف میبارید و آنهم چه برف سنگینی!! همه جا سفید پوش شده بود. سرما تا مغز استخوانهایم نفوذ میکرد . پنجه های پاهایم تیر میکشیدند و دستانم  در ایستادن به عبور از نخستین چراغ ترافیکی بشدت سرخ شده بودند. برای آنکه کمی گرمشان کنم  آنها را پیش دهانم میگرفتم و پیهم کوف میکردم اما هیچ فایده ای نداشت. درحالیکه  گامهایم را با احتیاط ولی تند تر بسوی دفتر که حدود سه صدمتر، با عبور از  چهار چراغ ترافیک، از ترمینال فاصله داشت، برمیداشتم به حرفهای این مرد ژرفتر می اندیشیدم. اما همزمان با داخل شدن در دروازه دخولی دفتر، و فعال شدن انترنت ، زنگ تیلفون  در موبایلم  به صدا در آمد. صحبت با  اولاد ها و طویل شدن صحبتها از جنجال های روزگار، این قصه را بلکل تحت شعاع خود قرار داد، طوریکه امروز دو سال پس از این خاطره وقتی برادرم از طویل بودن روز های رمضان و آمدن عید میگفت، دفعتن این خاطره بخاطر عید یادم آمد و در جریان صحبت ضمن تعریف این خاطره برایش بشوخی گفتم: کاش میشد مثل سرخپوستان کانادایی پشت تاریخ نمیگشتیم و هروقت که دل ما با بیقراری می تپید و خون ما میجوشید عید میکردیم.
اما این خاطره با تازه شدنش، توانست خاطراتی چندی را پیش چشمانم متجسم کند. طوریکه امروز تا طلوع مهتاب هزاران فکر و خیال با رژه رفتن در مغزم  بر رگ و روحم پیهم تیغ میکشیدند و در گرسنگی مرا به مراقبه و مکاشفه میبردند.واقعن  زندگی سرشار از مکاشفه هاست.مکاشفه می تواند در سکوت وتنهائی تا بطن درد مطلق اندیشه آدم نفوذ کند. دردی که درد است، اما میدانی زندگی ات را میتواند شفا بخشد، میخواهی با خود داشته باشی اش، ولی ازش بناچار فاصله میگیری.
روزم در همین مکاشفه به پایان رسید.  تاریک شد و با دیدن ماه در آسمان صاف هالند حس کردم انگار واقعن چیزی در خونم جوشید. حافظه خونی ام به یادم داد درخشش ماە را در آسمان صاف کابل، در یک شب بشدت سرد زمستانی ، که  در یک سکوت سفید از پشت شیشه تکسی بە آسمان تهی از ابر و لبریز از نور ماە می نگریستم. برف بعضی جا ها را توته توته پوشانیدە بود و من در خموشی با ماه سخن میزدم.آری ! آن شبی نمناک را، با دلی غمناک  تا صبح نخوابیدم، چه بسا که شبهای بعد هم روز اندر روز و شب اندر شب فقط تخم نومیدی کاشتم و از خرمن صبرم، چنگی هم نتوانستم بر دارم.  .
 و اکنون گیلاسی لبا لب از چای سیاه بر دست، دوباره بە ماە خیرە شده ام. حسی عجیبی دارم، انگار اکسیر نامیرایی مینوشم.  حسی عجین شده با زیبائی همراه با بارقه هائی از امید ، که زندگی  می آرد و مرگ را می راند! آئینه ماه ظاهرآ خاطراتم را منعکس میکند.گرچه قادر به انعکاس آن شور و شادی نیست که در درونم جاری است
شور امیدی که قدرت توان بخشی آنرا دارد تا ،به تک تک اجزای زندگی خیره شوم، با غمش در آویزم ، و از لحظات شادی بخشش نیرو گیرم. اما این ماه واقعن حافظه ای خونی ام را امشب فعال ساخته

جاستین ترودو در کنار پری بلگرید، یکی از رهبران بومیان کانادا

و از اینکه امشب باد هم عربده میکشد آهنگ هندی ساون کا ماهینا را برایتان برگردان و ذیلا تقدیم تان 

ماه  باران های موسمی 

فصل باران های موسمی است! بادها عربده میکشد

قلبها در سینه ها مثل رقص طاووسی در جنگل  میتپند.
خداوندا !!! چه باد وحشی و خشن از سوی غرب می وزد


قایق را نگه دارید!!  پارو ها را از دست داده ایم
کسی را یارای ایستادن در مقابل این باد مغربی نیست
دلها میتپند در سینه  ها و میرقصد بسان طاووس در جنگل

کی میفهمد ژست های معنی دار امواج را؟ چه میگویند بما

جریان آب از رودخانه ها میپرسد
کجا روان هستید
آیا همین مسیر آرزوی تان هست؟
 اجازه دهید ما را هم در مسیر تان 
دل میرقصد مثل رقص طاووس در جنگل
عاشقان بی عاطفه و بی احساس تا دور دست ها رفتند

و با خود یک پیام از دنیای عشق  آوردند
تاریکی فوق العاده شگرف و ترسناک ابر ها  نشان از بارنده گیست



ساون کا ماهینه په ونی کری سور
ساون کا ماهینه په ونی کری شور
هممم په ونی کری شور
هری بابا شور نهی سور سور سور
پاونی کری سور و هان
جی یارا جهوم ایسی جی هره  جیسی بن ما ناچی مور

راما گجب دایی یهی پور وایا
نهیا سم ها لو کیت کویی هون کهیوایا 
هوی پوروایا کی آگهی چلی نا کویا جور
جی یارا جهوم ایسی جی هره  جیسی بن ما ناچی مور

موج  وا کری کیا جانی هم کو ایسا را
جانا کها هی پهچهی ندیا کی دهور

۱۳۹۶ دی ۱۵, جمعه

دیوار نم کش و غزل خورشیدی

شلیک هدفمندانۀ واژه ها
آن روزها نه تنها جملات کوچک بلکه واژه ها بار معنایی سنگینی به من وارد می کردند. گاهی حتا شنیدن اشعار بزرگان عرصۀ ادب پارسی از حنجرۀ یک آواز خوان ناشناخته هم چون تیغ آخته در زهر با زجر طوری بر روح و روانم می نشست که دنیا در نظرم تاریک میشد. تلخبختانه با دقت در شنیدن پارچه شعر یا متن موسیقی با حسی ناشناختۀ تلقین میشدم که انگار شاعر همین سروده یا نویسندۀ فلان متن حتا در سده های پیشین،عمدآ برای زخم زدن بمن با حساب کتاب واژه هایش را چینش و سرایش کرده و این هنرمند هم آگاهانه آن شعر را برای سوهان کردن روح من انتخاب و با کنایه و طعنه می سراید.
هرچندمیفهمیدم که حساس شدنم در برابر واژه ها، حس اذیت از آزار کلامی با کنایۀ و در نتیجه دیوار نم کش شدن ناشی از شکستن حباب زرین خیالم بود، ورنه مطمئن بودم که در لهیب آتش اوهام سوختن از اینکه شاید مورد خطاب و کنایۀ فلان شاعر یا آواز خوانم، هدف شلیک فلان واژه ها منم، نوعی جنون فکری و خود آزاری است. ولی چه میتوان کرد در آن عالم افسرده گی و یاس؟ حتا توضیحش سخت است! همین حالا هم به کی جز خود میتوان گفت که آنروزها من با چه حسرت و بغضی در گلو نفس میکشیدم.
آری! آن روزها تهی از آرزو، پر از بفض ولی ساکت و آرام به تنهایی روزگار بسر میبردم! احساس می‌کردم قدرت فرا رفتن از مرز های مشکلات را از دست داده ام. انگار از اثر ناتوانی های روزگار حسرت خور،عزلت گزین و تنهایی را پذیرفته بودم. بنابرین خواه مخواه از زندگی شاکی بودم. ولی حواله دار این شکایات هم کسی جز خودم نبود.گرچه سخن گفتن با خود که روزگاری نه چندان دور، روح و جسمم را با مشوره و فرمان غلط به این حال و روز حرمانی انداخت کار درستی نبود .اما حسی پیوسته بمن میگفت تجربۀ یافتن حقیقت، فقط از طریق بخود سرزدن، با خود آشنا شدن، با تعین هدف دوباره به ساحت زندگی برگشتن و این بار درست برنامه ریزی ‌کردن ممکنست! در واقع همین حس مجبورم میکرد اینبار دانسته کلام سرد دلم را به سان برفها، در یخدان زمهریر حسرت برای ابد مدفون و جنونم را مربع سازم.تا روزی با غرور شکسته و احساس خاکستر شده؛ ققنوس وار دوباره برخیزم. در همین افکار غرقم که صدائ چند ضربه ملایم انگشت به دروازه اپارتمان افکارم را متلاشی میکند. در را باز کردم، دوستم عزیز جان پوپل با یک جوان ناشناس بعد از سلام و تعارفات معمول اشاره به جوان پهلو کرده، میگه پسر خاله ام محصل رشتۀ موزیک است. ما چاشت در یک طوی رفتنی هستیم. لهذا چای هم نمیخوریم. فقط آوردمش که عاجل همی هارمونیه ات را ببیند و سُر کند. به هردو خوش آمدید گفته با تشکری بداخل رهنمایی میکنم. تا از ترموز چای میریزم جوان هارمونیه را باز میکند و مصروف میشود. چند جایش را باز و بسته کرده خطاب بمن میگوید: انجنیر صاحب دیگه زیاد پکه نکنی! با اشاره سر میگویم بچشم! او هم جرعه ای از پیاله اش سر میکشد و پس از کسب اجازه به نواختن هارمونیه شروع کرده و میخوانه :
هرچه بحال دل ما کردی بما پروا نداره
زندگی همینست گاه تلخ تلخست
گاهی هم شیرینست
غمهای دنیا گاهی دور و دور است
گاه در مقابل گاهی در کمین است
نغمه را زیبا تر مینوازد و به همان زیبایی فریاد میکشد. من در دنیائ خود غرق میشوم. گاهی از اینکه کوله بار رویاهای رنگین کمانی ام را در نیمه راه به زمین گذاشتم و بار آرزویی بر دوشم نیست با احساس سبک بالی اوج میگیرم و گاهی از اثر شلیک مصرع ئ "زندگی چنین است گاه تلخ تلخ است" زخم کوچکی میبردارم اما تحمل میکنم وی به ادامه میخواند
با دست خالی به کی دل ببندم؟
باید بحال دل خود بخندم
دنیا همینست زندگی چنین است گاه تلخ تلخ است گاهی هم شیرینست
و اینجا انگار دیگر ضربۀ شلیک مسلسل واژه ها را در قلبم حس میکنم.قلبم در چنبره دلتنگی بسختی می تپد. نفس در سینه حبس می شود.دستهایم از همراهی با پوپل در چک چک میماند و ادامه را که می خواند: تا با تو رفتم به کجا رسیدم
در اخر خط به چی ها رسیدم؟
دیدم که عاشق غیر غم نداره
غمهای عاشق بیش و کم نداره
نیم بسملم میکند. با ختم آهنگ هر دو مرخص میشوند. اما من از اثر همان شلیک های که در بالا نوشتم برای لحظۀ روی دوشک بخمل شکاری روسی بستری می شوم. چشمهایم را بسته نفس عمیقی می‌کشم. انگار عقلم را از خودم دور می‌کنم تا به احساس، فرصت تجربه دهم. لحظۀ بعدحس میکنم نسیمی ملسی از من میگذرد، به خود می‌آیم. پس از تمایز کالبدِ تهی‌ام از محیط پیرامون، میفهمم که دیگر هیچ نوروزی نمیتواند مرا از نحسی سيزده به در کند. عقل عقیم رابطه ها، دل جولانگۀ شکست دیوارخاطره ها و نور افروزی چراغ امید به وزش ناملایمتی ها بی رمق است. در پیشاپیش همه نخل یاس قد بر می افرازد! بیرون هوا خنک است و نتیجه اینکه آنروز مثل دیوانه ها پای پیاده کل شهر کابل ناامن را گز و پل میکنم ! دلو ۱۳۷۱ میکروریان
شاید این غزل خورشیدی محصول همین خاطره باشد یا در هوای همین خاطره تلخ سروده شده باشد .

غزل خورشیدی
لب بر لبم اگر بنهی ، جان نمی دهم تک بوسه ات به چشمه ی حَیوان نمی دهم ای قبله و استاره من؛ تک الهه ام اسم ترا به تخت سلیمان نمی دهم نام ترا به هر نفسم میبرم فرو این پیرهن به قیمت کیهان نمی دهم گر میشدم ارسطو نویشتم به ارغنون عشق ترا به شاهی یونان نمی دهم باشم به جای بوعلی گویم به الشفا مهرترا به هیکل رضوان نمیدهم آرام ساحلی و من امواج بیقرار آغوش میگشایم و فرمان نمیدهم خورشیدیی ات بُوَد به خدا تاج افتخار دیدار تو به محضر یزدان نمیدهم



۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه

انتظار - میگذره و غزل پری

انتظار و گذر از برزخ و دوزخ

روز عید با دوستی که از سه سال بدینسو جهت تکمیل پروسۀ مهاجرت به امریکا، در ترکیه بسر میبرد و شوربختانه هنوز درخواست پناهنده گی اش پذیرفته نشده، عیدی گویا صحبت تیلفونی داشتم. همینکه از حال و احوالش پرسیدم. با آه سردی بی محابا گفت: میگذره ! اما حدس میزنم برزخ رنج آورتر از دوزخ باشد!. شنیدن این جملۀ عجیب از زبان ایشان مرا یاد داستان پادشاه که به سربازپهره دار، در شب سرد زمستان، وعده فرستادن لباس گرم کرده بود،انداخت! در این داستان انتباهی وقتی پادشاه به ارگ برمیگردد وعده اش فراموشش میشود ولی فردا جنازه سرباز با کاغذی که روی آن نوشته بود: ای پادشاه من هرشب با همین لباس نازک، سرمای بیرون را تحمل می کردم اما وعده فرستادن لباس گرم تو بویژه انتظار طاقت فرسایش مرا از پای درآورد!

همانگونه که نویسنده این داستان کوشیده به واژه"انتظار" که در لابه لای روزمرگی های ما به چشم میخورد از چند جهت بدقت بپردازد.منهم به دوستم گفتم میدانم انتظار واقعن طاقت فرساست! تا جائیکه میتوان گفت شاید بزرگترین رنج زندگی هر انسان انتظار باشد. و این هم ممکن چه بلکه مطمئنم انسان های در دنیا وجود دارند که حتا در انتظار تحقق آرزوهایشان میمیرند،. چرا که بعضی ها هرگز انتظارات و زندگی نزیسته شان را با داشته ها و توانایی هایشان مقایسه نکرده و اینگونه بلاخره از حسرت میمیرند اما دوستم گفت تو هرگز حال مرا درک نمیتوانی!.

با همین خیالات برزخ انتظار و گذر از دوزخ حرمان از خانه برآمدم. در طول راه به زندانی که در سلول زندان منتظر روز محکمه است، به فرزند که منتظر تحقق وعده پدر است و هزاران مثال دیگر که یکی اش مسئله پناهنده ها میتواند باشد، گرد واژه انتظار چرخیدم تا به نخستین چراغ ترافیکی رسیدم. شاید کمتر از یک دقیقه پشت چراغ سرخ ترافیکی که دقیقه شمار نداشت منتظر ایستادم اما همین یک دقیقه نامعلوم حوصله ام را سر برد ولی در چراغ دوم ترافیکی که دقیقه شمار داشت، انتظار ماندن در پشت چراغ با یکی یکی کم شدن اعداد از سی تا رسیدن به شمارۀ یک و سپس سبز شدن خوشایند تر بود. یاد لفت هایی که با موسیقی ملایم انتظار حرکت به سمت مقصد را آسان تر می کند و لفت های که معلوم نیست الله توکلی چه وقت میرسد افتادم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که میشه گاهی تلخی انتظار را زدود و انتظارات خیلی شیرینی را در دنیا تولید کرد.

به مرکز شهر رسیدم و راسا به دوکان ترک شهر ما رفتم. آشنائی دیگری را دیدم که سالهاست در هالند زندگی میکند ولی تا هنوز درخواست پناهنده گی اش قبول نشده است. در میان عید مبارکی پرسیدم روزه و عید بخیر تیر میشه ؟ در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود گفت: «میگذره».این میگذره با آن میگذره دوست قبلی خیلی از هم فرق داشت!در این میگذره انگار پنجه های تیز دست قوی بغض بر گلویش فرو میرفتند و خون آلود می‌شدند.چنین منظرۀ را اگر نمیدیدی حس میکردی..

در باب "گذشتن" حرفهای زیادی است. عدۀ با این گپ که «چون خوب و بد روزگار در گذر است بنابرین غمی نیست» خود را تسلی میدهند. اما من حتا با همین آهنگ ( خوب و زشت و بد روزگار درگذر است) احمدظاهر موافق نیستم چرا که آری «می‌گذرد» ولی چطور و چگونه؟آیا سیاووش وار با گذر از آتش دوزخ را هم میشه گذر زندگی شمرد؟. برعکس آهنگ ( بگذرد بگذرد عمر من بگذرد! واقعن مرا با خود میگذراند. بنابرین گرچه گذشتن یک اصل پذیرفته شده است اما من، از اساس با آن مخالفم. از نظر من هیچ چیز نمیگذرد بلکه میماند و سر بسر انباشته میشود. اصلن تمام چیزهای که تلقین "گذشت" شان را باور کرده ایم در ذات آن‌ها گذشتن، نیست!. یاد استاد باسق بخیر ! بار اول آهنگ فرهاد دریا با یک هندی را در یک کست آورده بود که میخواند ( دنیا گذران کار دنیا گذران خوش پیر شوید ای یار جوان ) بمن گفت چطورس؟ گفتم باسق صاحب اصلن از نظر من دنیا محل گذر نیست بلکه محل ماندن و انباشتن است. من با شنیدن همین آهنگ حس کردم تمام لحظه ها، حرفها، سختی ها، وقایع، نفسها.همه چیز در درونم زنده اند. هیچ چیز نخواهد گذشت. هیچ چیز!!!. آری درد همینجاست که ما از ابتدا اشتباه فهمیدیم. مشکل بنیادین همین نفس خود گذشتن است! بگفته مرحوم استاد حاجی گل خان ( تیر میشه تیر میشه تیرمیشه).



پری دریا
چون مَه پری؛ ز خانۀ دریا برون شده
از شوق بین سرادق گردون نگون شده
سمبولِ از قشنگی و تصویری از خدای
نازک خیال شعر و غزل لاله گون شده
 ناز و ادای ؛ دست به کمر؛ لاله خند لب
سیاره ها ز دیدن او بیسکون شده
دریا و آسمان شده همرنگ و محو او
حتا همین بلند ستون؛ بیستون شده
زآمیزه ای سیاهی و آبی به هیکلش
افیون عشق بلرزه چو سیمابگون شده
افسانهٔ دریا و پریهای سبز و زرد
مفت است تا ز پردۀ عرش او برون شده
ژوکوند محو؛هانری؛ پیکاسو ورشکست
زین حسن کلِک صنع خدا رهنمون شده
طاقچه نشین دل شده با قاب قامتش
از دوری اش دوباره دلم آبگون شده
تاریخ انقضای همه خاطرات او
تا روز حشر شعله ای امواج گون شده
مارا زعشق اوست شکیب انتظار و نیز
آن چهار جمله ای که ز شوقش جنون شده

+++++++++++++++++++++++
هانری ماتیس نقاش و مجسمه ساز فرانسوی



۱۳۹۶ آذر ۱۰, جمعه

روز معلم و یاد بود از چند معلم فرهیخته خودم

فردا سوم ماه جوزا مصادف به روز مقدس معلم است. حالا را نمیدانم؛ میگویند حالا روز معلم در ماه میزان تجلیل میگردد؛ اما در گذشته ها از این روز در کشور ما  بطور باشکوهی در سوم جوزا تجلیل میگردید
من از دوران دانشجویی ؛ فقط یک خاطره فراموش ناشدنی از این روز خجسته در سال ۱۳۵۶ خورشیدی دارم. طوریکه آنروز در کنار واسع جان پسر والی همانوقت غزنی که دوست و هم صنفی ام بود نشسته بودم و پس از گوش دادن به سخنرانیها وشنیدن  توصیف و تمجیدها از مقام شامخ معلم؛ تماشاگر کنسرتی با شکوهی که در صحن چمن لیسه سنایی غزنی اجرا میگردید؛ بودم.پوره بیاد دارم که نخستین آهنگ را محترم معصوم عشرتی فعلا مقیم در کشور سویدن اجرا کرد. اما سال بعد با پیروزی انقلاب برگشت ناپذیر و بعدتر با ظهور گروه های مخالف دولت (مجاهدین) نه تنها که روز معلم تجلیل نگردید؛ بلکه حال و روز معلمین بیچاره زار و از بد بدتر گردید. طوریکه نخست عده ای زیادی به بهانه ضد انقلاب جوخه جوخه گرفتار؛ زندانی و معدوم گردیدند. سپس رژیم بر این گرفتاریها هم قناعت نکرد و بزودی همه معلمین بی پناه را که قبلن از خدمت عسکری معاف بودند مجبور به انجام خدمت زیر بیرق در هر دو دوره مکلفیت و احتیاط کردند!عده ای مثل استاد حمیدالله خان اسفنده ای معلم الجبر لیسه سنایی به عسکری رفتند و بر نگشتند
مجاهدین؛ هم تیغ انتقام  شان گردن معلم ؛ متعلم و مکتب را نشانه گرفته بود. آنها دهها معلم بیچاره را بجرم کافر و کمونیست بودن کشتند! که بطور نمونه از استاد حبیب الله خان معلم خودم در صنف دوم ابتدایی و سرمعلم رووف خان مرحوم میتوانم نام ببرم.  یادم هست که زنده یاد استاد حبیب الله خان در ساعت حسن خط که آنوقت با نی و رنگ مشق میشد ؛ شعر ابوالقاسم لاهوتی ( زندگی آخر سراید بندگی در کار نیست ) را در همان صنف دوم بر ما مشق میکرد. او مرد سیاستمداری بود و از ناحیه یک پا اندکی میلنگید. روحش شاد! خلاصه این چرخ تسلسل تا هنوز در یک دایره خبیثه میچرخد تا جائیکه بگفته فردوسی بزرگ دیگر ( نه کِه را مهتری ماند و نه مِه را ).
طوریکه از کهتران مکتبی همصنفی خودم احمدالله میرزا زاده نوجوان 
پانزده ساله را هم بجرم مکتبی شهید کردند. از اینرو مطمئنم همه خواننده گان بر این حرف من مهر تائید خواهند زد که بی ثباتی و جنگ بیشترین قربانیان را از این قشر شریف گرفت.
 هرچند  گذر زمان بسیاری از چیزهای تلخ و شیرین را از یادم برده اما هرگز یاد و خاطره ی سراسر مهر دو تن از بهترین معلمان دوران دانشجوئ ام  زنده یاد «استاد غلام قادر خان»معلم فزیک و ریاضیات لیسه سنایی و زنده یاد «استاد اکبر خان»معلم ساینس مکتب ابتدایی را از یاد نخواهم برد. این دو شهید پاک حوادث اخیر؛ با اخلاق حمیده شان؛ توانایی اینرا داشتند که به قول معروف طفلان گریزپا را حتا در روزهای جمعه به مکتب بیآورند.هر دو لیسانسه فاکولته ساینس بودند اولی را راکت کور مجاهدین شهید ساخت و دومی را انقلابیون هفت ثور زندانی و معدوم کردند .روح شان شاد
شاید بنابر همین دلایل  فوق باشد که: این روز با تکرار سالیانه اش؛  برای من همانند تیری در دل نشسته؛ داغ قدیم را تازه و درد زمان را زنده میگرداند. که حتا پس از گذشت چهل سال نه التیام میابد و نه میتوانم آن را به فراموشی سپرد
آری آموزگاران عصر من  با کمترین امکانات سعی میکردند تا با پرورش استعداد ها؛ و بالا بردن ظرفیتهای شاگردان، در زندگی  نسل بعدی خردمندانه نقش آفرین گردند. با وصف اینکه شرایط  سخت زندگی بعضی از معلمین ما را به کار در بازار و مغازه گشایی سوق داده بود، اما آنها هیچ وقت برای آموزش  کم نمیگذاشتند و حتا بودند عده ای که بی مزد و بی منت مشکل گشای دانشجویان ممتاز در سر بازار و حتا سر پرچال دوکان های شخصی شان بودند
خلاصه از آموزگاران بی بدیل دوره ابتدائیه میتوانم  بطور نمونه از استاد سردار خان نیازی؛ استاد قدوس خان رسولی؛ استاد بسم الله خان فهمی؛ استاد عبدالرحیم خان سمندری و استاد آقا گل خان به عنوان بهترین و تاثیر گذار ترین آموزگان زنده گیم نام ببرم. البته استادان ورزیده و مهربان دیگری هم بودند که نامهایشان حالا فراموشم شده
استاد قدوس خان رسولی که خداوند حفظ شان کند کیمیا درس میدادند؛ در حالیکه ایشان خود کیمیای نایاب زندگی،هستند. وی معلم علوم ساینس دوره ابتدایی ما بود. فردی به غایت شریف؛ مجسمه ی نجابت و ادب، همانند کان مهربانی و عطوفت بودند. ایشان بهترین والیبالر؛ خوش لباس و خوش تیپ بودند. بار اول بکمک او توانستم در میدان والیبال تیم مکتب سرویس کنم.آنزمان معلمین تحصیل یافته مبلغین فرهنگ؛ مود و استایل عصر بودند. درست برعکس حالا که معلمین بشکل سنتی چون دوکانداران بمکتب میروند.
 استاد بسم الله خان که فکر میکنم فهمی تخلص میکند معلم علوم اجتماعیات ما بود. معلّمی با کرکتر و محجوب که بسان یار و یاور راستین شاگرد رخ مینمود. او نخستین کسی بود که در صنف ۷ پای ما را به کتابخانه عامه غزنی باز کرد. و میتود جدید تحصیل را از کتابهای ماورای کتاب درسی یاد مان داد. خاطره فراموش ناشدنی که ازیشان دارم در نخستین روزی که معلم ما شده بود از من که چندین سوالش را پاسخ دادم پرسید چرا نام تمام بحر اعظم ها به ( الف ) شروع میشه و اینرا نمیدانستم  یادش بخیر هرجا که باشد.
 استاد سردار خان کوهستانی (نیازی) و استاد عبدالرحیم خان هر دو شوخ طبع و بذله گوی بودند، اولی زبان دری درس میداد و دومی علوم دینی! این دو با خنده و مهربانی انگار که نه درس مکتب بلکه دروس عشق و محبت میدادند. هر دو در عین نشاط و شوخ طبعی  به بهترین شیوه ممکن مفاهیم درسی  را به شاگردان منتقل میکردند! سردار خان در عین زمان درامه نویس و ادیب هم بود و عبدالرحیم خان والیبالر..
استاد آقاگل خان معلم حرفه بود. در ساعت درسی او؛ صنف درسی ما به معنای واقعی زنگ تفریح مکتب بود چون او ما را برای دیدن صنعت پوستین دوزی به چاه های آش؛ پوست تراشی ها و پوستین دوزی ها میبرد او با داشتن کرکتر عالی متواضع و مهربان بود؛ درست برعکس بعضی از آموزگاران دیگر که  با پیشانی قهر و با چوب و قمچین ادعای خدایی میکردند.
و اما در روزگاری که بزرگی مدیر و سر معلم در پیشانی ترش؛ سیاست ؛ چوب و  قف پایی ورداری خود را نشان میداد، سرمعلم رووف خان  با تواضع؛ محبت ؛ نرمی و عطوفتش همه ی شاگردان را در کمند خود اسیر کرده بود. در شرایطی که شاگردان آرزو نداشتند طرف اداره دور بخورند تا چهره ی اغلب اداره چیان  را نبینیند و از آنان فراری بودند، او کسی بود که  از او هراس نداشتیم! او را از عروسی برادرش که در جوار خانه ما دهکده گدول آهنگران برگذار شده بود چند جانی اشپشی بنام مجاهد با خود بردند و هیچکس هیچ کاری نتوانست روحش شاد! او هرگز از گل به هیچ شاگرد کمتر نگفته بود.
از آموزگارانم در لیسه حبیبیه همواره نام سه تن از معلمین عزیز در خاطراتم حک شده است استاد عبدالله نوابی شاد کام  که همه ی وجودش شعر ؛ انرژی و سرزندگی بود. استاد حیدرزمان که آرزوی دیدارش را بخاطر آمادگی کانکور پیشرو همیشه داشتیم و استاد نجف علی خان که  به حق جزء آن استثناهایی بود که با آموختاندن دلها را میربود.

به هر صورت و به یقین  کامل ،هرچند گذر ایام یا سالگشت این روز، اندوه آنهمه داغ جان فرسا را در خاطره ها و وجدان جمعی مان ریشه دارتر میکند و فراق آموزگاران عزیز سفر کرده  را نوستالوژیک تر مینماید اما چاره ای جز این نیست که بگوئیم روز تان مبارک و یاد تان گرامی.


۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

یادی از زندان بینی کوه باد در سفر غزنه

غزنه - بهار - ۱۳۹۴

چند روزی است غزنه ام سرزمین سنائی و لایخوار. آرامگاه بیرونی،بهلول ، محمود  و دهها فرزانه دیگر. نزدیک به هزار سال است که اینها درخوابند. بی خبر از حکمروایی حاکمان که زیر پرچم های رنگارنگ گاه سیاه، گاه سرخ، گاهی سبز و زمانی هم سپید جهل و جنایت می آفرینند. طوریکه بعد دوره طلایی غزنویان بر دروازه هنر، فرهنگ، مدنیت، گلخن و میخانه شهر قسمآ قفل زده و در عوض درب تزویر و ریا گشوده اند. مضاف بر اینها خرقه پوشان سالوسی هم با آتش افروزی بر خرمن هستی این شهر  دمار از روزگار شهر در می آورند. اینها در پهنه ای صد ها سال با خرقه های آلوده به فسق و فساد، که بدون شک مستوجب آتشند در تبانی با حاکمان شریک جهل وجنایت اند..

با اینحال خوشبختانه روح فرهنگ و ادب در این شهر هنوز نفس میکشد. شعر و موسیقی بخش جدائی نا پذیر بومیان این شهر است. هنوز عزیز غزنوی عاشقانه ترانه "بپاس آشنایی " میخواند و دهها شاعر معاصر غزنوی دیگر با اشعار ناب شان  انار های سرخ بر درخت عشق  می آفرینند.

آهنگ سفر به غزنه

نزدیک به ده روز ست که با هنگامه فرا رسیدن بهار، در کابل بودم. نمیدانم
 چگونه دفعتن تصمیم گرفتم در یک چنین روز هائ که برادرم نیز برای کار رسمی در خارج از کشور رفته بود بسان یک زائرعاشق هوای زیارت غزنه کنم . انگار هوای غوطه ور شدن در  مسیر  سبز و نه چندان کوهستانی که بچشم من گوشه ای ازفردوس زمینی است چنان در سرم زده بود که از آهنگ سفر بجز یکنفر همدل به هیچ کسی دیگری نگفتم. صبح زود به سواری تویوتای کرایی بسوی غزنه راه افتیدم هنوز ساعت ۹ نشده بود که چشم انداز جوش شگوفه های درختان آلو زردآلو وگیلاس از دهکده روضه  در کنار راست سرک نمایان و مرا بیاد دوران کودکی و چمن آلو های باغ ما  با آن درخت زرد آلوی بزرگ کج شده با شاخه پهن کرده که بخشی از شاخه هایش آویزان برصحن  جویچه های تاک شده بود می انداخت. مغروق همین افکاربودم که موتر در نزدیک جاده ولایت توقف کرد. پس از پیاده شدن از موتر در حالیکه شاهد تغیر عجیبی در دو سوی جاده های شهر بودم قدم زنان به پیش میرفتم. بازار با زرق و برق  اموال ایرانی پاکستانی غرق در موسیقی هندی است. اما انگار من از دور صدای کوبیدن چکش مسگران را می شنیدم. آری همینجا زمانی بازمحمد مشهور به ( بازی) مسگری میکرد. و سراج همصنفی ما بقالی داشت. به سوی جاده بزازی پیش میروم این بار صدای چکش مسگری بصیر پسر عمی گل را میشنوم. از بزازی اینسوی جاده آهنگ زیبای احمدظاهر با شعر مولانا ( رو سر بنه ببالین تنها مرا رها کن) بگوشم می آید. با خود میگویم آیا اگر مولانا در این شهر می آمد نه با ضرب آهنگ چکش صلاح الدین زرکوب بلکه با ضرب چکش بصیر در میانه همین بازار نمی رقصید؟ از کوچه پس کوچه های بیر و بار عبورمی کنم بر دهانه دکان مسگران می ایستم. یادم میاید صبحانه هنگام رفتن بمکتب لحظه ای پیش بصیر می ایستادم و گاهی درزیرنخستین تشعشع نیزه های طلائی پرتاب شده ازخورشید صبحگاهی بالای دیک های مسی که چکش بصیر بر آن ها روزی قبل خورده بود انعکاس برق خورشید را می نگریستم، و با کنجکاوی از بصیر در مورد کار و درآمدش میپرسیدم.همین حالا فکر میکنم شاید مولانا با پرواز خیال به همین سرزمین بدیدار سنایی آمده و از همان برق تشعشع خورشید بر دیگ های مسگری مدهوش شده و سپس دستار از سر گشوده و آغاز به سماعی مستانه کرده است.از خیاطی ها بویژه دوکان خیاطی عبدالهادی دوست و هم صنفی ام و خانه ای همصنفی عزیزم انجنیر سید ابراهیم اثری نیست. سرانجام راهم را ادامه داده به عالمی مارکیت میرسم و درب دفتر اسدالله جان عالمی را دق الباب میکنم.

اسد جان از دیدنم هم متعجب و هم شادمان میشود.بزودی برایم در آن صبح نیم چاشتی قیماق خاص کُشک تهیه میکند و در میان هزاران راز و نیاز  و خاطرات مشترک از اروپا و وطن از برنامه ام میپرسد؟ میگویم برای دوشب آمده ام و جز دیدار غزنه و دوستان کاری خاصی ندارم. میپرسد دیدار را از کجا بیاغازیم؟ گفتم نخست ترجیح میدهم پیش دو دختر خاله ام یکی در قلعه آزاد و دیگری در جنب امام حداد فاتحه خاله عزیزم بروم. از راه در قلعه اکرم خانه پسر عمه ام حاجی صاحب ظاهر که حکم کاکا را برمن دارد میروم. دیگر فقط یک زیارت گردی و بس! با خوشحالی میپذیرد و میگوید هم موتر در خدمتت است هم موتروان هم خودم!  در این اثنا عبدالوهاب خان مالک دواخانه عالمی مارکیت، با خنده داخل اتاق میشود و پس از سلام علیکی و خوش آمد گویی میگوید: امشب خانه ما هستین و بدون اینکه عذر مرا بشنود میگوید مه خبر دادم مذهبت شور خورده نمیتانه یکی و خلاص! او رفت ولی من رو به اسد جان کرده گفتم : باید نصیر جان فیضی، حاجی قاری، حاجی همایون، حاجی زمان،  کپتان احد قلندری و دهها دوست و هم صنفی را ببینم ممکن بند بمانیم!! میگوید: میشه همه اش!  میشه امشالله تعالی!هردو پاهین میائیم و سوار موتر شده گشتی در شهر میزنیم. شهر دیگر آن شهر کوچک که من در ذهن داشتم نیست. اینجا پایتخت تمدن های اسلامی است و شبیه به شهر های زاهدان یا شیراز ایران شده است. هنوز در نواحی قلعه امیرمحمد خان که دیگر اکنون شهر شده گشت میزنیم که تیلفون عبدالوهاب می آید و میگوید که باید با او روانه خانه اش در ده خدایداد شویم. راه کج کرده به عبدالوهاب میپیوندیم. و سپس با دو موتر از جاده ای اسفالت شده و پر تردد از میان قلعه برگد و قلعه عشرت عبور کرده سوی ده خدایداد میرویم .

کوچه باغ های "قلعه عشرت" ،"قلعه برگد" و"ده خدایداد" غرق در عطر شکوفه های درختان آلو و گیلاس که با زیبائی دختران سیاه چشم،با گونه های گل انداخته مخلوط شده است شبییه اند.نسیم بهاری گیسوی درختان رامی گشاید بر روی دیوارهای گلی باغ ها پهن می کند.در همین اثنا میپرسم این راه چه وقت قیر شده و بالاخره از کدام قریه ها عبور میکند؟ عبدالوهاب میگوید اول تا بینی کوه باد  ساخته شده بود بعد ..

خاطره زندان بینی کوه باد

با شنیدن نام "بینی کوه باد " گوئی زمان در نظرم به عقب بر میگردد. ساختمان گلی و سفید زندان غزنه که احتمالن نه با گچ بلکه با گل سپید اسلم خان سپید شده و در زیر نورخورشید ظالمانه می درخشید، در پیش چشمانم مجسم میشود. ناقوس بزرگ زمان غمگینانه تن بر دیواره های خاطره می کوبد. و شیپورهای خاموش شده فریاد های زن مظلوم و تنهای وردکی ابی ملالی همسایه را بگوشم میرساند. زندان بینی کوه باد زمانی زیباترین فرزندان این آب خاک را بجرم آزاده گی در خود جای داده بود و هر از گاهی آزاده ای جان برکف را قربانی نظام می کرد که چرخ آن جز با خون آزادگان ورنج وستم دادن بر مردم نمیچرخید.

آری سال ۵۷ بود. پدرم را انقلابیون قهرآ به قندهار تبدیل کرده بودند و خانه کاکایم که شریک یک محوطه بودیم را به یک مرد مسن که ولسوال میگفتندش به کرایه داده بود. او با زن و یک دختر یکنیم ساله بنام ملالی آنجا میزیست. ولسوال از وردک و آدم مغروری بود. کلاه قره قول را سر دو ابرو میگذاشت و در اخیر هرماه پنجصد افغانی کرایه خانه کاکایم را می آورد و بدون هیچ سلام و کلامی تسلیمم میکرد. او در ولایت غزنی ماموریت داشت. اما در زمان داوود خان ولسوال بود. شبی نزدیکهای شام ابی (مادر) ملالی خانه ما آمد و گفت ولسوال خانه نیامده! مادرم در حالیکه میترسید مرا با او فرستاد و سرانجام دانستیم ولسوال محکوم به قهر انقلابی شده و زندانی شده است. یک هفته بعد پس جریان اشکهای مظلومانه ی مادرانه، در میان فریاد های این زن مظلوم، مادر این زن از کابل به غزنی آمد که به او انا میگفتیم! روز جمعه من با انا و مادر ملالی گادی گرفته به زندان آمدیم و من طی یادداشتی به ولسوال نوشتم: که ملالی و مادرش خوبند و اشیای ذیل را برایت آورده ایم و همه در عقب دروازه منتظریم. عسکر لست را برد صاحب منصب سر نوشته ام را خط زد و دقیق یادم است که ولسوال در پاسخ نامه ام فقط نوشته بود – دو جوره کالی – ۱۵۰ افغانی، یوه چپلک یوه قدیفه ما ته ورسیده په الله موسپارو! از گریه ها و فریاد های انا و ابی ملالی نمیتوانم چیزی بنویسم. کاش آن گادی وان زنده باشد و به حرف آید اما صرف جا دارد همین امروز که هفتم ثور اس با ذکر همین خاطره یادی از این روز نحس کنم. خلاصه از مقابل زندان عبور می کنیم و به ارواح گردن کشان سر افراز که حتا بر سر حلقه دار ظلم کمونیزم سرود آزادی میخواندند اتحاف دعا میکنیم.

طبیعت بهاری غزنه  


شب عبدالوهاب جان میزبانی و پذیرایی بسیار مجللی از ما کرد که باید ازش اینجا هم سپاسگذاری کنم.  فردا اسد جان عالمی انگار برنامه باز دید از دوستان را جمع منطقه نوردی و گردشگری تدارک دیده بود. لهذا از سر راه اول بدیدار دوتا مینار دوران باستان رفتیم. خوشبختانه سرکها تا پای این دو مینار اسفالت شده و چنان بنظر میرسد که این دو منار شب هنگام بردو گوش سیاره زهره خود را می آویزند تا فردا دوباره بر ایوان های سنگی قصر پیروزه سلطان غزنه  به آرامی دو گوشواره فرود آیند. سپس از قلعه پس حصار گذشته و ضمن دیدار از خانه کاکای بزرگم از طریق  جمع اولیا به شهر آمده  و خانه پدری  جوی اته گه، جوی حیدرک، چشمه شیخ عطار را سیر کرده بخانه اسد جان برگشتیم. در کنار این جوی های آب،که خاطرات کودکیم را مجسم میکند. بویژه وقتی باری مرا آب با خود برد و اگر سقا به دادم نمیرسید. امروز بگفته خیام با هزار ساله مردگان سر بسر بودم. به چشمه چشم میدوزم، عجب بیکران سخاوتی دارد این چشمه ها! گیاه را می نوشاند،  زمین را می پوشاند،  چشم ها را می نوازد،  زندگی می بخشد و بی منت از خود مایه میگذارد. واقعن چشمه ها را برای بی ریایی و خلوص آن همیشه می ستایم. بهر صورت پس از صرف نان چاشت نخست به لیسه سنایی و سپس به قلعه آزاد خان رفتیم.در این مسیر طبیعت در اوج زیبائیست.جنگل با دریای که اکنون مثل موش دم خود را جاروب میکند می آمیزد، اما همین دریا با کشتزار،های غرق شده در رنگهای شاد ازرنگ سبزروشن ساقه های گندم تا رنگ های شاد چنار ها و بیدهای عاشقانه، مجموعه ای را که شادی جز جدائی ناپذیر آن است میسازند. دختر خاله ام را که خداوند رحمتش کند پس از دهه ها دیدم و عکسی یاد گاری با حاجی صاحب یعقوب گرفتم. از آنجا بخانه حاجی صاحب محمد ظاهر در قلعه اکرم رفتم خداوند او را نیز قریب رحمتش بگرداند. از دیدن او خیلی جگرخون شدم! او روشنایی دیده گانش را از دست داده بود و حالش خوب نبود. 

او زمانی در این شهر مردی بود یک سر و گردن بلند تر از هم نسلانش! او تمام مظاهر تمدن آن روزگاران را داشت. هم مامور شیک پوش دولت بود و هم زمیندار و خان! در ریاست زراعت دریشی لکس و بالاپوش تریویرا میپوشید و در بازارلنگی اسپیشل و لباس مرتب تترون جاپانی سینه دوزی بتن میکرد. هارمونیه و رباب، بایسکیل چینایی، گیس و تیپ ۵۳۰ که از مظاهر تمدن آن روزگاران شمرده میشد داشت.اما امروز حتا نور دیده گانش را از دست داده است. زندگی همینست؟ مثل یک دیوار نیمه ویرانه گوشه ی می افتی  نه نسیمی، نه آفتابی، نه بارانی منتظر بمان تا دنیا تمام شود. پس از  وداع با او به  زیارت حضرت سنایی صاحب و هدیره پدری رفتم. و از انجا بخانه دختر خاله دیگرم و عمه زاده هایم در حالی رفتم که طبیعت در اوج شکوه بهاری، در اعتدالی که آرامشم می بخشید دلنوازی میکرد یادش بخیر! جائ عزیزان خالی! در برگشت از گردشگری و دیدار دیدم نصیر جان فیضی، حاجی صاحب زمان، حاجی قاری مرحوم!هرکدام برای دعوت بدیدارم در عالمی مارکیت آمده اند اما نصیر جان فیضی که مرد بسیار هنرمند و عیار صفت است بر دیگران پیروز و شب همه ما را بخانه اش مهمان کرد و شبی خوبی را با موسیقی گذشتاندیم. یادش بخیر! یاد همه دوستان بخیر روح رفتگان شاد

 


۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

دو غزل در دو هوا

بت

چه در سیرت، چه در زیبایی یکتا اولين هستي
تو رويايي ترين موجود در روی زمين هستي
به قول مولوی شک الیقین اندر نگاه توست
بسان معجزه، حق اليقين، عین اليقين هستي
من از خال برِ رو و زنخدان تو فهميدم
كه پُر از جاذبه زانوار عشق آتشين هستي
لبانت آنچنان زیباست که در تشبیه نمی گنجد
بشهر گل تویی هنگامه خوشبو آفرین هستی
رومان سبز پری با عکسهایت می شود تمثیل
تو گاهي زرد پری سان و گهي هم یک چنين هستي
پس از روزي که در گوشم سلام گرم تو بنشست
فقط تو در همه دنیا به قلب من قرين هستي
گدا گر دست تو گیرد رسد بر مسند شاهی
قسم تو مثل دستان خدا در آستين هستي
زبان دهر گر روزی به حرف آید همین گوید
تو در اولاد آدم از همه کس بهترين هستي
ولی من آرزو دارم که از تو بشنوم تنها
تو تنها نزد من عشقم «اميرالعاشقين» هستي



عبیر مهر 
زین حسن گر خدای قشنگی اساس کرد
صد کهکشان ز نور مهش اقتباس کرد
آهن ربا و قطب زمین از دو چشم او
جذابیت به محور مرکز قیاس کرد
چون قرص مه به ابروی تو میگشود چشم
از حرص شد هلالی و  تقلید داس کرد
امواج گل ز پیرهنت رنگ و بو گرفت
رنگینی از شفاف بلورش سپاس کرد
بینم عبیر مهر به یلدای طره ات
شه طارم فلک به عذارت مماس کرد
پائیز در بهار که شیدای تو شده
برگریز فصل پیرهنت حق شناس کرد
تقویم عکس از سر کلِک تو بر ملاست
یاران به یادگاری همین التماس کرد
این زندگی حکایت یک پیرهن بود
آنرا بتن چو میکنی جمع حواس کرد
من بسته ام چو دکمۀ اول به اشتباه
زین اشتباه که رفت کج از چی هراس کرد
اینک که خیلی دیر دل من در اشتباه ست
بیم و شکیب حسرت و حرمان و یاس کرد

-------------------------------------------------------------------------------------------
شه طارم فلک ؛کنایه از خورشید است