۱۳۹۶ بهمن ۲۰, جمعه
قصه کونتی و دو غزل بمناسبت جشن گل آلو
۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه
حافظه خونی
جاستین ترودو در کنار پری بلگرید، یکی از رهبران بومیان کانادا
و از اینکه امشب باد هم عربده میکشد آهنگ هندی ساون کا ماهینا را برایتان برگردان و ذیلا تقدیم تان
ساون کا ماهینه په ونی کری شور
هممم په ونی کری شور
هری بابا شور نهی سور سور سور
پاونی کری سور و هان
جی یارا جهوم ایسی جی هره جیسی بن ما ناچی مور
راما گجب دایی یهی پور وایا
نهیا سم ها لو کیت کویی هون کهیوایا
هوی پوروایا کی آگهی چلی نا کویا جور
جی یارا جهوم ایسی جی هره جیسی بن ما ناچی مور
موج وا کری کیا جانی هم کو ایسا را
جانا کها هی پهچهی ندیا کی دهور
۱۳۹۶ دی ۱۵, جمعه
دیوار نم کش و غزل خورشیدی
شلیک هدفمندانۀ واژه ها آن روزها نه تنها جملات کوچک بلکه واژه ها بار معنایی سنگینی به من وارد می کردند. گاهی حتا شنیدن اشعار بزرگان عرصۀ ادب پارسی از حنجرۀ یک آواز خوان ناشناخته هم چون تیغ آخته در زهر با زجر طوری بر روح و روانم می نشست که دنیا در نظرم تاریک میشد. تلخبختانه با دقت در شنیدن پارچه شعر یا متن موسیقی با حسی ناشناختۀ تلقین میشدم که انگار شاعر همین سروده یا نویسندۀ فلان متن حتا در سده های پیشین،عمدآ برای زخم زدن بمن با حساب کتاب واژه هایش را چینش و سرایش کرده و این هنرمند هم آگاهانه آن شعر را برای سوهان کردن روح من انتخاب و با کنایه و طعنه می سراید. هرچندمیفهمیدم که حساس شدنم در برابر واژه ها، حس اذیت از آزار کلامی با کنایۀ و در نتیجه دیوار نم کش شدن ناشی از شکستن حباب زرین خیالم بود، ورنه مطمئن بودم که در لهیب آتش اوهام سوختن از اینکه شاید مورد خطاب و کنایۀ فلان شاعر یا آواز خوانم، هدف شلیک فلان واژه ها منم، نوعی جنون فکری و خود آزاری است. ولی چه میتوان کرد در آن عالم افسرده گی و یاس؟ حتا توضیحش سخت است! همین حالا هم به کی جز خود میتوان گفت که آنروزها من با چه حسرت و بغضی در گلو نفس میکشیدم.آری! آن روزها تهی از آرزو، پر از بفض ولی ساکت و آرام به تنهایی روزگار بسر میبردم! احساس میکردم قدرت فرا رفتن از مرز های مشکلات را از دست داده ام. انگار از اثر ناتوانی های روزگار حسرت خور،عزلت گزین و تنهایی را پذیرفته بودم. بنابرین خواه مخواه از زندگی شاکی بودم. ولی حواله دار این شکایات هم کسی جز خودم نبود.گرچه سخن گفتن با خود که روزگاری نه چندان دور، روح و جسمم را با مشوره و فرمان غلط به این حال و روز حرمانی انداخت کار درستی نبود .اما حسی پیوسته بمن میگفت تجربۀ یافتن حقیقت، فقط از طریق بخود سرزدن، با خود آشنا شدن، با تعین هدف دوباره به ساحت زندگی برگشتن و این بار درست برنامه ریزی کردن ممکنست! در واقع همین حس مجبورم میکرد اینبار دانسته کلام سرد دلم را به سان برفها، در یخدان زمهریر حسرت برای ابد مدفون و جنونم را مربع سازم.تا روزی با غرور شکسته و احساس خاکستر شده؛ ققنوس وار دوباره برخیزم. در همین افکار غرقم که صدائ چند ضربه ملایم انگشت به دروازه اپارتمان افکارم را متلاشی میکند. در را باز کردم، دوستم عزیز جان پوپل با یک جوان ناشناس بعد از سلام و تعارفات معمول اشاره به جوان پهلو کرده، میگه پسر خاله ام محصل رشتۀ موزیک است. ما چاشت در یک طوی رفتنی هستیم. لهذا چای هم نمیخوریم. فقط آوردمش که عاجل همی هارمونیه ات را ببیند و سُر کند. به هردو خوش آمدید گفته با تشکری بداخل رهنمایی میکنم. تا از ترموز چای میریزم جوان هارمونیه را باز میکند و مصروف میشود. چند جایش را باز و بسته کرده خطاب بمن میگوید: انجنیر صاحب دیگه زیاد پکه نکنی! با اشاره سر میگویم بچشم! او هم جرعه ای از پیاله اش سر میکشد و پس از کسب اجازه به نواختن هارمونیه شروع کرده و میخوانه : هرچه بحال دل ما کردی بما پروا نداره زندگی همینست گاه تلخ تلخست گاهی هم شیرینستغمهای دنیا گاهی دور و دور است گاه در مقابل گاهی در کمین استنغمه را زیبا تر مینوازد و به همان زیبایی فریاد میکشد. من در دنیائ خود غرق میشوم. گاهی از اینکه کوله بار رویاهای رنگین کمانی ام را در نیمه راه به زمین گذاشتم و بار آرزویی بر دوشم نیست با احساس سبک بالی اوج میگیرم و گاهی از اثر شلیک مصرع ئ "زندگی چنین است گاه تلخ تلخ است" زخم کوچکی میبردارم اما تحمل میکنم وی به ادامه میخواندبا دست خالی به کی دل ببندم؟باید بحال دل خود بخندم دنیا همینست زندگی چنین است گاه تلخ تلخ است گاهی هم شیرینست و اینجا انگار دیگر ضربۀ شلیک مسلسل واژه ها را در قلبم حس میکنم.قلبم در چنبره دلتنگی بسختی می تپد. نفس در سینه حبس می شود.دستهایم از همراهی با پوپل در چک چک میماند و ادامه را که می خواند: تا با تو رفتم به کجا رسیدم در اخر خط به چی ها رسیدم؟ دیدم که عاشق غیر غم نداره غمهای عاشق بیش و کم نداره نیم بسملم میکند. با ختم آهنگ هر دو مرخص میشوند. اما من از اثر همان شلیک های که در بالا نوشتم برای لحظۀ روی دوشک بخمل شکاری روسی بستری می شوم. چشمهایم را بسته نفس عمیقی میکشم. انگار عقلم را از خودم دور میکنم تا به احساس، فرصت تجربه دهم. لحظۀ بعدحس میکنم نسیمی ملسی از من میگذرد، به خود میآیم. پس از تمایز کالبدِ تهیام از محیط پیرامون، میفهمم که دیگر هیچ نوروزی نمیتواند مرا از نحسی سيزده به در کند. عقل عقیم رابطه ها، دل جولانگۀ شکست دیوارخاطره ها و نور افروزی چراغ امید به وزش ناملایمتی ها بی رمق است. در پیشاپیش همه نخل یاس قد بر می افرازد! بیرون هوا خنک است و نتیجه اینکه آنروز مثل دیوانه ها پای پیاده کل شهر کابل ناامن را گز و پل میکنم ! دلو ۱۳۷۱ میکروریان
غزل خورشیدیلب بر لبم اگر بنهی ، جان نمی دهم
تک بوسه ات به چشمه ی حَیوان نمی دهم
ای قبله و استاره من؛ تک الهه ام
اسم ترا به تخت سلیمان نمی دهم
نام ترا به هر نفسم میبرم فرو
این پیرهن به قیمت کیهان نمی دهم
گر میشدم ارسطو نویشتم به ارغنون
عشق ترا به شاهی یونان نمی دهم
باشم به جای بوعلی گویم به الشفا
مهرترا به هیکل رضوان نمیدهم
آرام ساحلی و من امواج بیقرار
آغوش میگشایم و فرمان نمیدهم
خورشیدیی ات بُوَد به خدا تاج افتخار
دیدار تو به محضر یزدان نمیدهم
۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه
انتظار - میگذره و غزل پری
انتظار و گذر از برزخ و دوزخ
روز عید با دوستی که از سه سال بدینسو جهت تکمیل پروسۀ مهاجرت به امریکا، در ترکیه بسر میبرد و شوربختانه هنوز درخواست پناهنده گی اش پذیرفته نشده، عیدی گویا صحبت تیلفونی داشتم. همینکه از حال و احوالش پرسیدم. با آه سردی بی محابا گفت: میگذره ! اما حدس میزنم برزخ رنج آورتر از دوزخ باشد!. شنیدن این جملۀ عجیب از زبان ایشان مرا یاد داستان پادشاه که به سربازپهره دار، در شب سرد زمستان، وعده فرستادن لباس گرم کرده بود،انداخت! در این داستان انتباهی وقتی پادشاه به ارگ برمیگردد وعده اش فراموشش میشود ولی فردا جنازه سرباز با کاغذی که روی آن نوشته بود: ای پادشاه من هرشب با همین لباس نازک، سرمای بیرون را تحمل می کردم اما وعده فرستادن لباس گرم تو بویژه انتظار طاقت فرسایش مرا از پای درآورد!
همانگونه که نویسنده این داستان کوشیده به واژه"انتظار" که در لابه لای روزمرگی های ما به چشم میخورد از چند جهت بدقت بپردازد.منهم به دوستم گفتم میدانم انتظار واقعن طاقت فرساست! تا جائیکه میتوان گفت شاید بزرگترین رنج زندگی هر انسان انتظار باشد. و این هم ممکن چه بلکه مطمئنم انسان های در دنیا وجود دارند که حتا در انتظار تحقق آرزوهایشان میمیرند،. چرا که بعضی ها هرگز انتظارات و زندگی نزیسته شان را با داشته ها و توانایی هایشان مقایسه نکرده و اینگونه بلاخره از حسرت میمیرند اما دوستم گفت تو هرگز حال مرا درک نمیتوانی!.
با همین خیالات برزخ انتظار و گذر از دوزخ حرمان از خانه برآمدم. در طول راه به زندانی که در سلول زندان منتظر روز محکمه است، به فرزند که منتظر تحقق وعده پدر است و هزاران مثال دیگر که یکی اش مسئله پناهنده ها میتواند باشد، گرد واژه انتظار چرخیدم تا به نخستین چراغ ترافیکی رسیدم. شاید کمتر از یک دقیقه پشت چراغ سرخ ترافیکی که دقیقه شمار نداشت منتظر ایستادم اما همین یک دقیقه نامعلوم حوصله ام را سر برد ولی در چراغ دوم ترافیکی که دقیقه شمار داشت، انتظار ماندن در پشت چراغ با یکی یکی کم شدن اعداد از سی تا رسیدن به شمارۀ یک و سپس سبز شدن خوشایند تر بود. یاد لفت هایی که با موسیقی ملایم انتظار حرکت به سمت مقصد را آسان تر می کند و لفت های که معلوم نیست الله توکلی چه وقت میرسد افتادم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که میشه گاهی تلخی انتظار را زدود و انتظارات خیلی شیرینی را در دنیا تولید کرد.
به مرکز شهر رسیدم و راسا به دوکان ترک شهر ما رفتم. آشنائی دیگری را دیدم که سالهاست در هالند زندگی میکند ولی تا هنوز درخواست پناهنده گی اش قبول نشده است. در میان عید مبارکی پرسیدم روزه و عید بخیر تیر میشه ؟ در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود گفت: «میگذره».این میگذره با آن میگذره دوست قبلی خیلی از هم فرق داشت!در این میگذره انگار پنجه های تیز دست قوی بغض بر گلویش فرو میرفتند و خون آلود میشدند.چنین منظرۀ را اگر نمیدیدی حس میکردی..
در باب "گذشتن" حرفهای زیادی است. عدۀ با این گپ که «چون خوب و بد روزگار در گذر است بنابرین غمی نیست» خود را تسلی میدهند. اما من حتا با همین آهنگ ( خوب و زشت و بد روزگار درگذر است) احمدظاهر موافق نیستم چرا که آری «میگذرد» ولی چطور و چگونه؟آیا سیاووش وار با گذر از آتش دوزخ را هم میشه گذر زندگی شمرد؟. برعکس آهنگ ( بگذرد بگذرد عمر من بگذرد! واقعن مرا با خود میگذراند. بنابرین گرچه گذشتن یک اصل پذیرفته شده است اما من، از اساس با آن مخالفم. از نظر من هیچ چیز نمیگذرد بلکه میماند و سر بسر انباشته میشود. اصلن تمام چیزهای که تلقین "گذشت" شان را باور کرده ایم در ذات آنها گذشتن، نیست!. یاد استاد باسق بخیر ! بار اول آهنگ فرهاد دریا با یک هندی را در یک کست آورده بود که میخواند ( دنیا گذران کار دنیا گذران خوش پیر شوید ای یار جوان ) بمن گفت چطورس؟ گفتم باسق صاحب اصلن از نظر من دنیا محل گذر نیست بلکه محل ماندن و انباشتن است. من با شنیدن همین آهنگ حس کردم تمام لحظه ها، حرفها، سختی ها، وقایع، نفسها.همه چیز در درونم زنده اند. هیچ چیز نخواهد گذشت. هیچ چیز!!!. آری درد همینجاست که ما از ابتدا اشتباه فهمیدیم. مشکل بنیادین همین نفس خود گذشتن است! بگفته مرحوم استاد حاجی گل خان ( تیر میشه تیر میشه تیرمیشه).
پری دریا
۱۳۹۶ آذر ۱۰, جمعه
روز معلم و یاد بود از چند معلم فرهیخته خودم
طوریکه از کهتران مکتبی همصنفی خودم احمدالله میرزا زاده نوجوان
پانزده ساله را هم بجرم مکتبی شهید کردند. از اینرو مطمئنم همه خواننده گان بر این حرف من مهر تائید خواهند زد که بی ثباتی و جنگ بیشترین قربانیان را از این قشر شریف گرفت.
۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه
یادی از زندان بینی کوه باد در سفر غزنه
غزنه - بهار - ۱۳۹۴
چند روزی است غزنه ام سرزمین سنائی و لایخوار.
آرامگاه بیرونی،بهلول ، محمود و دهها
فرزانه دیگر. نزدیک به هزار سال است که اینها درخوابند. بی خبر از حکمروایی حاکمان
که زیر پرچم های رنگارنگ گاه سیاه، گاه سرخ، گاهی سبز و زمانی هم سپید جهل و جنایت
می آفرینند. طوریکه بعد دوره طلایی غزنویان بر دروازه هنر، فرهنگ، مدنیت، گلخن و میخانه
شهر قسمآ قفل زده و در عوض درب تزویر و ریا گشوده اند. مضاف بر اینها خرقه پوشان
سالوسی هم با آتش افروزی بر خرمن هستی این شهر
دمار از روزگار شهر در می آورند. اینها در پهنه ای صد ها سال با خرقه های آلوده به فسق
و فساد، که بدون شک مستوجب آتشند در تبانی با حاکمان شریک جهل وجنایت اند..
با اینحال خوشبختانه روح فرهنگ و ادب در
این شهر هنوز نفس میکشد. شعر و موسیقی بخش جدائی نا پذیر بومیان این شهر است. هنوز
عزیز غزنوی عاشقانه ترانه "بپاس آشنایی " میخواند و دهها شاعر معاصر غزنوی
دیگر با اشعار ناب شان انار های سرخ بر
درخت عشق می آفرینند.
آهنگ سفر به غزنه
نزدیک به ده روز ست که با هنگامه فرا رسیدن بهار، در کابل بودم. نمیدانمچگونه دفعتن تصمیم گرفتم در یک چنین روز هائ که برادرم نیز برای کار رسمی در خارج از کشور رفته بود بسان یک زائرعاشق هوای زیارت غزنه کنم . انگار هوای غوطه ور شدن در مسیر سبز و نه چندان کوهستانی که بچشم من گوشه ای ازفردوس زمینی است چنان در سرم زده بود که از آهنگ سفر بجز یکنفر همدل به هیچ کسی دیگری نگفتم. صبح زود به سواری تویوتای کرایی بسوی غزنه راه افتیدم هنوز ساعت ۹ نشده بود که چشم انداز جوش شگوفه های درختان آلو زردآلو وگیلاس از دهکده روضه در کنار راست سرک نمایان و مرا بیاد دوران کودکی و چمن آلو های باغ ما با آن درخت زرد آلوی بزرگ کج شده با شاخه پهن کرده که بخشی از شاخه هایش آویزان برصحن جویچه های تاک شده بود می انداخت. مغروق همین افکاربودم که موتر در نزدیک جاده ولایت توقف کرد. پس از پیاده شدن از موتر در حالیکه شاهد تغیر عجیبی در دو سوی جاده های شهر بودم قدم زنان به پیش میرفتم. بازار با زرق و برق اموال ایرانی پاکستانی غرق در موسیقی هندی است. اما انگار من از دور صدای کوبیدن چکش مسگران را می شنیدم. آری همینجا زمانی بازمحمد مشهور به ( بازی) مسگری میکرد. و سراج همصنفی ما بقالی داشت. به سوی جاده بزازی پیش میروم این بار صدای چکش مسگری بصیر پسر عمی گل را میشنوم. از بزازی اینسوی جاده آهنگ زیبای احمدظاهر با شعر مولانا ( رو سر بنه ببالین تنها مرا رها کن) بگوشم می آید. با خود میگویم آیا اگر مولانا در این شهر می آمد نه با ضرب آهنگ چکش صلاح الدین زرکوب بلکه با ضرب چکش بصیر در میانه همین بازار نمی رقصید؟ از کوچه پس کوچه های بیر و بار عبورمی کنم بر دهانه دکان مسگران می ایستم. یادم میاید صبحانه هنگام رفتن بمکتب لحظه ای پیش بصیر می ایستادم و گاهی درزیرنخستین تشعشع نیزه های طلائی پرتاب شده ازخورشید صبحگاهی بالای دیک های مسی که چکش بصیر بر آن ها روزی قبل خورده بود انعکاس برق خورشید را می نگریستم، و با کنجکاوی از بصیر در مورد کار و درآمدش میپرسیدم.همین حالا فکر میکنم شاید مولانا با پرواز خیال به همین سرزمین بدیدار سنایی آمده و از همان برق تشعشع خورشید بر دیگ های مسگری مدهوش شده و سپس دستار از سر گشوده و آغاز به سماعی مستانه کرده است.از خیاطی ها بویژه دوکان خیاطی عبدالهادی دوست و هم صنفی ام و خانه ای همصنفی عزیزم انجنیر سید ابراهیم اثری نیست. سرانجام راهم را ادامه داده به عالمی مارکیت میرسم و درب دفتر اسدالله جان عالمی را دق الباب میکنم.
اسد جان از دیدنم هم متعجب و هم شادمان میشود.بزودی برایم در آن صبح نیم چاشتی قیماق خاص کُشک تهیه میکند و در میان هزاران راز و نیاز و خاطرات مشترک از اروپا و وطن از برنامه ام میپرسد؟ میگویم برای دوشب آمده ام و جز دیدار غزنه و دوستان کاری خاصی ندارم. میپرسد دیدار را از کجا بیاغازیم؟ گفتم نخست ترجیح میدهم پیش دو دختر خاله ام یکی در قلعه آزاد و دیگری در جنب امام حداد فاتحه خاله عزیزم بروم. از راه در قلعه اکرم خانه پسر عمه ام حاجی صاحب ظاهر که حکم کاکا را برمن دارد میروم. دیگر فقط یک زیارت گردی و بس! با خوشحالی میپذیرد و میگوید هم موتر در خدمتت است هم موتروان هم خودم! در این اثنا عبدالوهاب خان مالک دواخانه عالمی مارکیت، با خنده داخل اتاق میشود و پس از سلام علیکی و خوش آمد گویی میگوید: امشب خانه ما هستین و بدون اینکه عذر مرا بشنود میگوید مه خبر دادم مذهبت شور خورده نمیتانه یکی و خلاص! او رفت ولی من رو به اسد جان کرده گفتم : باید نصیر جان فیضی، حاجی قاری، حاجی همایون، حاجی زمان، کپتان احد قلندری و دهها دوست و هم صنفی را ببینم ممکن بند بمانیم!! میگوید: میشه همه اش! میشه امشالله تعالی!هردو پاهین میائیم و سوار موتر شده گشتی در شهر میزنیم. شهر دیگر آن شهر کوچک که من در ذهن داشتم نیست. اینجا پایتخت تمدن های اسلامی است و شبیه به شهر های زاهدان یا شیراز ایران شده است. هنوز در نواحی قلعه امیرمحمد خان که دیگر اکنون شهر شده گشت میزنیم که تیلفون عبدالوهاب می آید و میگوید که باید با او روانه خانه اش در ده خدایداد شویم. راه کج کرده به عبدالوهاب میپیوندیم. و سپس با دو موتر از جاده ای اسفالت شده و پر تردد از میان قلعه برگد و قلعه عشرت عبور کرده سوی ده خدایداد میرویم .
کوچه باغ های "قلعه عشرت" ،"قلعه برگد" و"ده خدایداد" غرق در عطر شکوفه های درختان آلو و گیلاس که با زیبائی دختران سیاه چشم،با گونه های گل انداخته مخلوط شده است شبییه اند.نسیم بهاری گیسوی درختان رامی گشاید بر روی دیوارهای گلی باغ ها پهن می کند.در همین اثنا میپرسم این راه چه وقت قیر شده و بالاخره از کدام قریه ها عبور میکند؟ عبدالوهاب میگوید اول تا بینی کوه باد ساخته شده بود بعد ..
خاطره زندان بینی کوه باد
با شنیدن نام "بینی کوه باد " گوئی زمان در نظرم به عقب بر میگردد. ساختمان گلی و سفید زندان غزنه که احتمالن نه با گچ بلکه با گل سپید اسلم خان سپید شده و در زیر نورخورشید ظالمانه می درخشید، در پیش چشمانم مجسم میشود. ناقوس بزرگ زمان غمگینانه تن بر دیواره های خاطره می کوبد. و شیپورهای خاموش شده فریاد های زن مظلوم و تنهای وردکی ابی ملالی همسایه را بگوشم میرساند. زندان بینی کوه باد زمانی زیباترین فرزندان این آب خاک را بجرم آزاده گی در خود جای داده بود و هر از گاهی آزاده ای جان برکف را قربانی نظام می کرد که چرخ آن جز با خون آزادگان ورنج وستم دادن بر مردم نمیچرخید.
آری سال ۵۷ بود. پدرم را انقلابیون قهرآ به
قندهار تبدیل کرده بودند و خانه کاکایم که شریک یک محوطه بودیم را به یک مرد مسن
که ولسوال میگفتندش به کرایه داده بود. او با زن و یک دختر یکنیم ساله بنام ملالی آنجا
میزیست. ولسوال از وردک و آدم مغروری بود. کلاه قره قول را سر دو ابرو میگذاشت و در
اخیر هرماه پنجصد افغانی کرایه خانه کاکایم را می آورد و بدون هیچ سلام و کلامی تسلیمم
میکرد. او در ولایت غزنی ماموریت داشت. اما در زمان داوود خان ولسوال بود. شبی
نزدیکهای شام ابی (مادر) ملالی خانه ما آمد و گفت ولسوال خانه نیامده! مادرم در
حالیکه میترسید مرا با او فرستاد و سرانجام دانستیم ولسوال محکوم به قهر انقلابی
شده و زندانی شده است. یک هفته بعد پس جریان اشکهای مظلومانه ی مادرانه، در میان
فریاد های این زن مظلوم، مادر این زن از کابل به غزنی آمد که به او انا میگفتیم! روز جمعه من با انا و مادر ملالی گادی گرفته به زندان آمدیم و من طی یادداشتی به ولسوال نوشتم: که
ملالی و مادرش خوبند و اشیای ذیل را برایت آورده ایم و همه در عقب دروازه منتظریم. عسکر
لست را برد صاحب منصب سر نوشته ام را خط زد و دقیق یادم است که ولسوال در پاسخ نامه ام فقط نوشته بود – دو جوره کالی – ۱۵۰ افغانی، یوه چپلک یوه قدیفه ما ته ورسیده په
الله موسپارو! از گریه ها و فریاد های انا و ابی ملالی نمیتوانم چیزی بنویسم. کاش
آن گادی وان زنده باشد و به حرف آید اما صرف جا دارد همین امروز که هفتم ثور اس با
ذکر همین خاطره یادی از این روز نحس کنم. خلاصه از مقابل زندان
عبور می کنیم و به ارواح گردن کشان سر افراز که حتا بر سر حلقه دار ظلم کمونیزم سرود
آزادی میخواندند اتحاف دعا میکنیم.
طبیعت بهاری غزنه
شب عبدالوهاب جان میزبانی و پذیرایی بسیار مجللی از ما کرد که باید ازش اینجا هم سپاسگذاری کنم. فردا اسد جان عالمی انگار برنامه باز دید از دوستان را جمع منطقه نوردی و گردشگری تدارک دیده بود. لهذا از سر راه اول بدیدار دوتا مینار دوران باستان رفتیم. خوشبختانه سرکها تا پای این دو مینار اسفالت شده و چنان بنظر میرسد که این دو منار شب هنگام بردو گوش سیاره زهره خود را می آویزند تا فردا دوباره بر ایوان های سنگی قصر پیروزه سلطان غزنه به آرامی دو گوشواره فرود آیند. سپس از قلعه پس حصار گذشته و ضمن دیدار از خانه کاکای بزرگم از طریق جمع اولیا به شهر آمده و خانه پدری جوی اته گه، جوی حیدرک، چشمه شیخ عطار را سیر کرده بخانه اسد جان برگشتیم. در کنار این جوی های آب،که خاطرات کودکیم را مجسم میکند. بویژه وقتی باری مرا آب با خود برد و اگر سقا به دادم نمیرسید. امروز بگفته خیام با هزار ساله مردگان سر بسر بودم. به چشمه چشم میدوزم، عجب بیکران سخاوتی دارد این چشمه ها! گیاه را می نوشاند، زمین را می پوشاند، چشم ها را می نوازد، زندگی می بخشد و بی منت از خود مایه میگذارد. واقعن چشمه ها را برای بی ریایی و خلوص آن همیشه می ستایم. بهر صورت پس از صرف نان چاشت نخست به لیسه سنایی و سپس به قلعه آزاد خان رفتیم.در این مسیر طبیعت در اوج زیبائیست.جنگل با دریای که اکنون مثل موش دم خود را جاروب میکند می آمیزد، اما همین دریا با کشتزار،های غرق شده در رنگهای شاد ازرنگ سبزروشن ساقه های گندم تا رنگ های شاد چنار ها و بیدهای عاشقانه، مجموعه ای را که شادی جز جدائی ناپذیر آن است میسازند. دختر خاله ام را که خداوند رحمتش کند پس از دهه ها دیدم و عکسی یاد گاری با حاجی صاحب یعقوب گرفتم. از آنجا بخانه حاجی صاحب محمد ظاهر در قلعه اکرم رفتم خداوند او را نیز قریب رحمتش بگرداند. از دیدن او خیلی جگرخون شدم! او روشنایی دیده گانش را از دست داده بود و حالش خوب نبود.
او زمانی در این شهر مردی بود یک سر و گردن بلند تر از هم نسلانش! او تمام مظاهر تمدن آن روزگاران را داشت. هم مامور شیک پوش دولت بود و هم زمیندار و خان! در ریاست زراعت دریشی لکس و بالاپوش تریویرا میپوشید و در بازارلنگی اسپیشل و لباس مرتب تترون جاپانی سینه دوزی بتن میکرد. هارمونیه و رباب، بایسکیل چینایی، گیس و تیپ ۵۳۰ که از مظاهر تمدن آن روزگاران شمرده میشد داشت.اما امروز حتا نور دیده گانش را از دست داده است. زندگی همینست؟ مثل یک دیوار نیمه ویرانه گوشه ی می افتی نه نسیمی، نه آفتابی، نه بارانی منتظر بمان تا دنیا تمام شود. پس از وداع با او به زیارت حضرت سنایی صاحب و هدیره پدری رفتم. و از انجا بخانه دختر خاله دیگرم و عمه زاده هایم در حالی رفتم که طبیعت در اوج شکوه بهاری، در اعتدالی که آرامشم می بخشید دلنوازی میکرد یادش بخیر! جائ عزیزان خالی! در برگشت از گردشگری و دیدار دیدم نصیر جان فیضی، حاجی صاحب زمان، حاجی قاری مرحوم!هرکدام برای دعوت بدیدارم در عالمی مارکیت آمده اند اما نصیر جان فیضی که مرد بسیار هنرمند و عیار صفت است بر دیگران پیروز و شب همه ما را بخانه اش مهمان کرد و شبی خوبی را با موسیقی گذشتاندیم. یادش بخیر! یاد همه دوستان بخیر روح رفتگان شاد

















