زنده نیست او صورت دیوار اوست
شیخ عطار حتا شبی در خواب به مسافر گفته بود : زمانی به اشتباهت در مفهوم (طلب) واقف شدی،باید بدنبال مطلوب بروی
همینگونه خواجه عبدالله انصار به مسافر از لذّتانگیز بودن (طلب) چنین میگوید
همه راحتها ؛ خوشیها ؛ لطفها ؛ ولایتها و لذتها در طلب نهفته اند
مولوی خود، سراپا طلب است. و طالب بودن را به مخاطبان خود آموزش میدهد. وی شوق رفتن به سوی معبود را در دل خود میکارد و خواستار سوختن در آتش نوازشگر عشق میباشد
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
لهذا عشق به معشوق مسافر خسته را مولانا وار از سکون و قرار میگریزاند و ایستای را بدرود میگوید و با پناه بردن به همین اصول فلسفی در پی طلب؛ و بدست آوردن مطلوب قدم به صحرا مینهد تا صیدی آهوی رمیده را در وادی طلب بدست آرد
به تعبیر کلیم کاشانی
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
و بار و بندیل می بندد

نخستین بار صدائ از اعماق درونش بر می خاست و پژواک آن صدائ زیبا و حقیقت در دالان وجودش می پیچید. پشت سر هم به تکرار از من پرسید. آیا فکر نمیکنی راه را اشتباه رفته ای؟ آیا خبر داری خودت پیش از من صید بودی؟ آیا میدانی آهو عشقت سالها منتظرت بود؟ آیا آن رخ صیاد بودن مرا هم دیده ای؟ آیا به این نیندیشیدیدی که باید آزاد میبودی؟ و من با شگفت زده گی سالها از آن لحظه و کیلومترها از آن خانه دور میرفتم. و با تاثر و تالم چون مار میپیچیدم و با عشقش آرام میشدم. وقتی گفت میروم و با دوستت دارم و دست بوسی همرایش وداع گفتم؛دراز کشیدم. شب بالهای سیاهش را بر فراز شهر و کلبه ام گسترانید و بادهای مرموز زوزه کشان به کلبه و درختان حویلی ام چنگ می انداختند . فکر میکردم دیوانه میشوم . آن شب شبی زیبا و در عین حال ویژه ای بود. که تقسیم اوقات ظهور روزانه آهوئ عشق را رقم زد. از آن پس دیگر آهوی عشق روز دو تا سه بار میدرخشید میتابید و با بوسه ای وداع میکرد.
شبی پس از خداحافظی و دست بوسی و دوستت دارم گفتن در حالیکه با صدای بلند آواز میخواندم ائ آهوی صحرایی چرا پیشم نمی آیی؟ شروع کرد به قدم زدن در داخل اتاق . سایه هایم بلند و کوتاه میشدند و گاهی هم می خندیدند و گاهی مانند طنابی دور گردنم می پیچیدند و احساس می کردم سخت گنهکارم و خفه میشوم
ناگهان با همین خیالها روی کوچ بخواب رفتم دیدم آهوی عشق از آنسوها رم کرده سویم می آید سراپای وجودش پر از ستارگان طلایی است. دو ستاره را از من پنهان میکند ولی نور آن دو از لای بدن بلورینش روی گلبته های وحشی که از میان یک قد برف رنگارنگ سر کشیده بود میتابید.معلوم نبود ستاره های سوسو زن تنش در آیینه ماه نگاه می کنند و از ماه خدا منور میشوند یا ماه با چشمان نقره ای اش به آنها نگاه میکند و از آنها منور میشود در این حال از خواب پریدم و تصمیم گرفتم این الهام را به اثبات رسانم و آغاز شد سوالهای (هست؟) و طلوعی شگفت معجزه آسائ پر درخشش (نی) تا..
خدای من! چه شبی بود و چه خوشی ای ؟ اصرار من در رونمایی آن آفتاب؛آنشب به نتیجه نرسید و فردایش در حالیکه در اصرارم بر رونمایی مصمم بودم و او با لبخند ظریف به آزارم میپرداخت نمیدانم چگونه یکباره در رگ و پی اش جوهر محبت دوید و نرم نرمک باران محبتتش رو به باریدن کرد. انگار آهوی عشق با یک حرکت زیبا پای چشمه ای نقره سان خم شد و با دستهای سفید نقرئین و شفافش پرنیان از روی انجم برداشت. و چه ناز انجم نمایی کرد.











