۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

بدقولی با همسایه ها

همسایه ام مردیست بلند قامت که تنهای تنها در یک خانه نسبتا بزرگ  زندگی میکند.او اهل اصلی همین محله است، دختر و پسری نیز دارد که پیش از دوران کرونا گاهگاه بدیدنش می آمدند. وی در نخستین روزهای کوچکشی ام برای یک سلام تعارفی سری به خانه ام زد و ضمن معرفی خودش گفت: در شرکت تولیدات دوا های سرطانی کار میکند و وقتی من گفتم: از افغانستانم خندید و گفت: یک مرد افغان بنام محی الدین همکارم است.

متاسفانه ایشان در دوران کرونا افسردگی شدید گرفت برای ماه ها در شفاخانه روانی بستر شد. اما دوسال میشود که بخانه اش برگشته و دیگر کار رسمی نمیکند. در عوض با رو آوردن به کار کهنه زری کو سبب اذیت همسایه ها گردیده است. بطور نمونه او تنها ۴ دانه موتر خریده است که طبیعتا جای ۴ پارکینگ را از همسایه ها گرفته است! مضاف بر این صدای موزیک را تا میتواند بلند میگذارد و بدین وسیله سوهان روح محله میگردد. همسایه ها به استثنای من هرکدام از او چند بار به پولیس شهرداری شکایت کرده اند ولی پولیس با ملاحظه به حال و شرایطش برعکس شاکیان را به مدارا فراخوانده و در پاسخ آخرین شکایت از همسایه های آنسوی سرک گفته است: اگر این آدم اینقدر غیر قابل تحمل است چرا همسایه خانه ۱۱ که من باشم و همسایه در بدیوارش است هیچ شکایتی درج نکرده است؟

بنابرین امروز تمام همسایه ها چهار دور وبر بخانه ام آمدند و ازم خواهش کردند تا فورم شکایت را علیه او پر کنم تا شر این آدم را از کوچه و محله بکنیم. حیران ماندم در پاسخ اینها چه بگویم؟ به تجربه من برای نفوذ در دل‌ همسایه ها شاید انجام صدها کار نیک کم باشد ولی برای ایجاد نفرت ابدی، فقط یک حرکت احمقانه در بین در و همسایه کافی است لهذا ترسیدم آنها را آزرده و از خود متنفرکنم. بنابرین به آنها گفتم فقط امروز مرا وقت بدهید تا همرایش صحبت کنم اگر گپم را نپذیرفت قول میدهم فورم را امضا میکنم. قبول کردند و ساعتی بعد از صرف طعام راسا بخانه اش رفتم.  

خانه اش مغازه لیلام ‌شده‌ در شب آخر سال را ماند، سنگ بر روی سنگ بند نمیشود. دهلیز ها تاریک و نم زده، سالون از بس پر از اشیای متفاوت است در روز روشن باید میان تاریکی چشم بچرخانی تا لااقل جایی برای نشستن پیداکنی، کلیدهای دروازه ها چرک و کثیف، حتا سویچ چراغ خواب را تصادفی لمس کردم دستم چرب شد. فقط عکسی از او با خانم سابق و دو طفلش در قاب مقبول و عکسی از دوست دخترش در پیش شیشه تلویزیون پاک و صفا نفس میکشد متباقی زندگی را برای او آنقدر کم رنگ یافتم که میشه تشبیه به یک نقاشی قدیمی که هر چه کهنه تر میشه رنگ ها خاصیت شانرا از دست میدهند کرد!. 

دلم بحالش سوخت! واقعا حس کردم زندگی برای او شبیه جهنم، تاریک، شعله ور و پراز درد است. با این تفاوت که در جهنم واقعی حداقل میفهمی عذاب کدام گناهت را میکشی ولی وقتی دهر اینگونه با بی عدالتی این دنیا را برایت جهنم ساخته عذابت میدهد، شاید اگر میدانستی  قرارست این همه درد را تحمل کنی! اصلا بدنیا نمی آمدی!  در واقع او را زنده یافتم ولی نه تنها زندگی نمیکند بلکه نکبتی به نام زندگی نفسک زنان، با سرعت بی پایان، در نشیب راه مرگ چون جوی گل‌آلودی که به شوره‌زار می‌ریزد برای او درجریان است.

لهذا با خود فکر کردم که شکایت از این معجون رنج که به سهولت میتوانی با پوست و استخوان درکش کنی به هیچ وجهه کار عاقلانه نیست! غزل سعدی (تن آدمی شریف است به لباس آدمیت)یادم آمد. بنابرین گفتم:آمدم ببینم چطور هستی؟تشکری کرد و گفت بیخوابم! از چشمانش معلوم بود که بیخوابی چون ملخی به پشته خستگی و آسایشش شبیخون زده. شاید دلیل همه لجام گسیختگی ها و بی توجهی به همسایه ها در همان  بی خوابی که ناشی از نگرانی های ذهنی و خواسته های برآورده نشده اش است باشد ولله و اعلم

سکوت در فضا پیچید و بالاخره با اشاره به قاب عکس گفتم:اولاد هایت را به این سن و سال ندیده بودم اما شناختم شان! حالا آنها را نمیبینم! خنده تلخی کرد. گپهای پراگنده ای زد که اگر درست متوجه شده باشم هدفش این بود که: یار بی‌وفا همچون (سایه‌) است در روشنایی روز خیره در کنارت است، اما در تاریکی شب ترا تنها و بی‌پناه می‌گذارد.

 لقمه ی از برنج که با توته ای از نان گرد شده در گوشه ی بشقابش رها شده بود، حس معصومیت کودک بی اشتها و بدخو را برایم زنده میکرد.  دلم برای مظلومیتش در این لحظات  تنهایی طوری سوخت که آهی نیز از ته دل همراهی ام میکرد.به همسایه ها گفتم اگر به امضایم نه تنها ما وشما بلکه همه مخلوقات خدا به ارامش برسند اینکار را نمیکنم.


۱۴۰۴ فروردین ۲۴, یکشنبه

از محبت تا تنفر

 

خاطره ای از یک بحث دوستانه

پارسال در کابل با عده ای از یاران موافق دور هم جمع و قصه های خاطرات دوران جوانی را میکردیم که پسر جوان دوست میزبان با آه تاثر آمیزی گفت: نوش جان تان کاکا جان! شما به واقعیت زندگی کردین! ولی نسل ما دیگر هیچ وقت در کارزار این دنیا به آرمان جوانی نخواهد رسید. مگر اینکه برای زیستن در کشور دیگری بار و بساط بندیم و طرح نو در اندازیم.

در پاسخش گفتم: جان کاکا! اما از نظر من در یک مقایسه کوتاه، نسل شما بدلایل مختلف بمراتب خوشبخت تر از نسل ما هستند. نخست اینکه انگار برای نسل ما تفهیم و تلقین شده بود که همبستگی ملی در گرو ناموس مشترک که همانا وطن مشترک میباشد بوده و شهروند جوان موظف به حفظ و حراست از آن در دو سوی جبهه جنگ بود. بنابرین ما هم مسئول، مکلف و مجبور به سپری کردن دو دوره سربازی بودیم و هم مجبور به ادای فریضه جهاد علیه تجاوز شوروی! 

در حالیکه شما جوانان مکلف به هیچگونه هزینه دادن در حفظ و دفاع مملکت نیستید! نسل ما از ترس جلب و احضار عسکری و مجاهدین حق سفر و تردد آزادانه را حتا در داخل کشور نداشتند! گرفتن پاسپورت و سفر به خارج امر محال بود. در حالیکه برای شما هر دو مقدورست. ضمن اینکه تیلفون جیب ترا ببرک کارمل رئیس جمهور زمان ما نداشت!

مضاف بر اینها ما به ستاره گانی میماندیم که برای سرخوشی خورشیدایدئولوژیکی  قهار ،درحالیکه میدانستیم با طلوع خون آلودش هر پگاهی دسته جمعی کشته میشویم باز هم با شور و مستی در آسمان، سودای  تلالو  در سر داشتیم. در حالیکه  ديد شما فقط متمرکز بر « انقياد» کورکورانه از یک نیروی قهار نیست! شما لااقل آزادی اندیشه داشتید و مطمئنم شما اکثرا برعکس نسل ما حتا  پند و اندرز فرهنگی اخلاقگرايانه، را که  نخستين نشانه نـينديشيدن است!به آسانی نمی پذیرید.

شوربختانه برادرزاده عزیز گپهای مرا با قیچی شک، برید و با لبخندی گفت: خو او وقت مکتب و پانتون(دانشگاه) بود، کار بود، امنیت بود کاکا، حالی بیخی گد ودی است!

در پاسخ این سه دلیل نخست ازش پرسیدم!گاهی از پدرت پرسیدی چرا پولیتخنیک را رها و انستیتوت کیمیا خواند؟ گفت نه! گفتم: بخاطریکه باید بزور حزبی و سپاهی انقلاب میشد و میجنگید بنابرین تاب نیاورد ترک تحصیل کرد.وضعیت محصل در چند دانشگاه دولتی همینگونه بود. زمینه کار خو حالا بیشتر است.پیشتر تلویزیون گفت: قوش تیپه روز ۵۰۰ افغانی کارگر استخدام میکند! شهرداری کابل برای سنگفرش جاده ها کارگر استخدام میکند.در وقت ما معاش منسوبین خاد، پولیس و منصبداران روز دو صد تا سه صد افغانی به قیمت سرشان بود! آنهم کاش در قوش تیپه میبود! در ناامن ترین مناطق افغانستان.امنیت هم بدتر از امروز بود!  با همه اینها سیر حوادث سرانجام تار  مشترک که ما دانه دانه در آن تسبیح شده بودیم را از هم گسست و با خارج شدن هر مهره از مدار مثل سیاهچاله های سرگردان در هر گوشه این جهان پهناور افتادیم. قصه های من و پدرت در واقع پالیدن یک به یک مهره‌های گم شده، در تلاش  برای بازآفرینی مذبوحانه در  تار جدید یافتگی ماست نه بالیدن بر گذشته و حسرت آن ! دیگر برادر زاده  با حیای حضور از ادب ساکت شد ولی مطمئنم که نپذیرفت .

آری! چند روزی که کابل بودم بیشتر با جوانان صحبت کردم و نظر آنها را در رابطه به آینده پرسیدم. طبق بررسی های خودم متاسفانه اکثرا آنها هیچگونه پابندی، علاقه  و احساس مسئولیت در قبال وطن و آینده نداشتند و تقریبا همه در فکر برنامه های مهاجرتی از کشور بودند. در خارج هم جوانان اکثرا اوضاع مملکت را در شبکه های اجتماعی دنیای مجازی دنبال می کننند، اما مشارکت آنها در عمل ناچیز یا حداقل است.به باور من اکثریت قریب به اتفاق آنها حاضر به مشارکت در برنامه های طولانی مدت اجتماعی و حتا سازماندهی شدن در این راستا نیستند! سیاسی و نظامی را خو در جایش بگذار!  فقط عده ای با شاگردی از کدام سـقراط وطنی آموخته و پذیرفته اند که بلوغ فکری آنها دیگر در گرو سرسپردگی به باور های جمعی نيست و خرده گرفتن بر هر چیز از جمله دین و آئین مجاز میباشد. انگار روال پخش انديشة آزاد این باشد تا در بطن یک جامعه باورمند، هسته خاموش الحاد خانه گزيند.  عده ای در همین عرصه خیلی فعال و مشهور شده اند و بس

گپی با آسمان 

 آسمان مثل کسی که بغضش را فرو می‌خورد تا غرورش را حفظ ‌کند، سیاه،خشن  و ابریست! چنانچه کتله ی عظیم از باران را در سینه اش حبس کرده و اصلا خیال باریدن ندارد.

شگفتا که همین چهره بغض آلود آسمان، امروز مرا یاد پدر تازه عروس می اندازد که با دیدن دامادخیل با سیمای خشن و کبود،  قلبش به تپش می افتاد و اضطراب به تنش تزریق میشد ولی مثل همین آسمان بغضش را قورت داده تحمل میکرد.

آری! ما بجای برنج اعلی بغلانی که قبلا در لست خرچ عروسی فیصله شده بود، برنج از نوع درجه دوم برده بودیم و طبیعتا پدر عروس از این درک عصبانی بود. از این رو یکبار با چیغ شبیه به هارن لاری های پاکستانی یا شیهه اسپ های مست و یاهم هوا غرُ غوری صدای برادر داماد را که نمیدانم از چه چیزی معترض بود خفه و خنثی کرد.از حق نگذرم وی حق بجانب بود 

بزودی سفره غذا پهن شد و کاسه های شوربا یکی پی دیگر رسید.من که نزدیک پدر عروس نشسته بودم کاسه خودم را به وی تعارف کردم!اما ایشان از گوشت پرهیز و یخنی مرغ میخوردند! آنزمان مرغ غذای اشرافی بود و مثل امروز  ملاخور نشده بود.وی سخاوتمندانه یک بال و پای مرغ را کند و با مهربانی آنرا در بشقابم نهاده  گفت: اینجا رواج پلو تنها فردا در طوی است! ولی از اینکه تو مهمان هستی همین را از طرف مه بخور...   

منهم که در چهار روز گذشته در این شهر هشت بار شوربا خورده بودم مرغ را غنیمت دانسته به اشتها تمام خوردم. اما لحظه پس از خوردن مقداری از آن احساس کردم بمب ساعتی خورد ه ام، مغزم صدای تیک و تاک عقربه بمب را میشنید و معده ام به غر و غور متناوب افتاده بود فکر میکردم تا شب یا بال در خواهم آورد و به ملکوت خواهم پیوست و یا هم این بال و پا منجر به پیچش و اسهال خطرناک خواهم شد.اما مثل همین آسمان بروی خود نیآوردم و در بحث دسترخوانی که راجع به علم جهانی صدیق افغان و ثروت افسانوی کسی بنام گلاب الدین شیرزائی که آنزمانها نقل هر میدان بود سهم کرفتم. 

یکی از مهمانان که هر پنج ناخنش را یکی پی دیگر بنوبت می لیسید از من  پرسید: بنظرت همی علم خوب است یا ثروت؟

 گفتم : ظاهرا خو علم! زیرا اگر از علم هرقدر به دوستانت بخشش کنی بر خلاف ثروت چیزی از آن کم نمی‌شود. همچنین علم حافظ و مباشر خوب آدم میباشد درحالیکه برای حفظ ثروت باید محافظ استخدام کنی! اما در وطن ما "لاف و پتاق" بهتر از (ثروت و علم) کارایی دارد  و میتواند برای مدتی هم جای علم را بگیرد و هم ثروت را! از نظر من  آن دو نفر عالم و تاجر زیرمجموعه سیاست بازی های سیاه همین لاف و گزاف اند نه علم و ثروت! متاسفانه هرچند اولویتم نداشتن اختلاف و تنش با اعضای مجلس بود. اما اختلاف اندک بر سر دو نفر فوق الذکر از اختلافات جدی نگرش ما به زندگی پرده برداشت و…

ببخشید دوستان از این بگفته ایرانیها پرت و پلانویسی! شاید بدلیل اینکه هیچگاه طوری زندگی نکرده‌ام که همه کس بتواند.لهذا قرار هم نیست مطالبی بنویسم که همگان بتوانند مقصدم را بفهمند! ولی اکر این پرت و پلا ها را فهمیدید خدا را شکر

تنفر یا بیزاری

دو برادر خونی که خوشبختانه بامن هم رابطه برادری دارند، پس از ختم دوران کرونایی برایم پیشنهاد یک بزنس مشترک دادند، که بلافاصله آنرا با سپاسگزاری رد و دلیلم را هم ناآشنایی با حرفه دوکانداری توصیف کردم. بالاخره خسر بره یکی از این دو برادر به جای من شریک این بزنس سه نفری شد که پس از چندی تقریبا موفقانه به ثمر نشست. 

یکسال بعد هردو برادر با تمام اخلاص و صداقت دوباره خواهان شراکتم در این بزنس موفق تجربه شده گردیدند. ولی من  با تشکر و خانه آباد گویی دوباره پیشنهاد شان را رد کردم. چند سالی گذشت و بالاخره دیروز از یکی از آنها شنیدم که تلخ بختانه بزنس شان پس از چهار سال کش و قوس ورشکست و شراکت همراه با برادری و دوستی یکسره همه به باد فنا رفته است.

 برادر بزرگ خشمِ عجیبی را نسبت به شرکا و بعضی از اطرافیانش داشت. اگر بین «نفرت» و «بیزاری» تفاوت قائل شوم، بهترست بنویسم از همه آنها بشمول برادر کهتر اگر متنفر واژه ای درست نباشد، دقیقآ بیزار بود. دلایل این بیزاری هم بیشتر روی مادیات میچرخید مثلا تصاحب موتر مشترک دوکان با چشم سفیدی توسط برادر کوچک با  نثار آنهمه محبتهای او که یکی از شاهدان منم و از این قبیل حرفهای تجاری..... 

البته بعد اینکه فضای یاس و خشم اندک تلطیف شد برایش گفتم: نخست اینکه محبت به مشروب ویسکی میماند وقتی به کسی بیش از اندازه توان و هضمش بدهی بر روی خودت استفراق میکند! درثانی این نکته را حدیث گوشهایت کن که وقتی رنج معنی فداکاری داشته باشد هرگز آزاردهنده نیست!. من خود شاهدم که تو با همین فداکاریها در واقع رنج را نه تنها چشیدی بلکه معنی کردی!! لهذا  نه تو از دیگران کمتری نه ضعیف‌تر نه هم ساده و سهل انگارتر! نه هم بگفته لالاطاهر تتار و نانوا

ما همه‌ به عنوان آدمهای معمولی‌، دارائی نقاط قوت و ضعف هستیم، از همینرو نفهمیده گاهی برای نزدیکترین دوستان خود خسته‌کن میشویم و گاهی هم جذاب و کاریزماتیک. گاهی در زندگی ترسو و محافظ‌ه کارانه عمل میکنیم و گاهی هم شجاع و ریسک‌پذیر میشویم. این‌ صفات بیشتر به شرایط زندگی و نوساناتش‌‌ ربط دارد نه مستقیما به ذات آدمها

 اما او که از یک دوره پرشور احساسی وارد فاز بی‌حسی یا دلزدگی شده خود را در جایگاه درخت تبر خورده که مقصر هم نه تبر بلکه دسته که از جنس خودش است احساس میکرد دیگر گپ‌هایش کمتر حول محور محبت، برادری و وابستگی‌ میچرخید و بیشتر نشانه‌هایی از یک تغییر درونی داشت با آه تاثر آمیزی گفت:متاسفانه من در زندگی تنها یک رفیق و‌ دوست همیشگی و یک دشمن شکست ناپذیر داشته ام، که هردو آنها خود من و منیت درونم بوده اند! در کل خودم را موثرترین عامل در آنچه در زندگی بر من گذشت، می دانم و بس.) چرتی زده گفتم: با اینحال با همان منیت درون اگر بتوانی جای زخم هایت را نه نشانه ضعف‌ها، بلکه سمبول شجاعتت وانمود کنی. همین ضعف های که گفتی بالاخره تبدیل به قدرت شده و میتوان پیروزمندانه آن را با افتخار چون درفش غرور در شانه حمل کرد. او دیگر سکوت کرد و فهمیدم که:عمق هر درد به سکوت ختم میشه! زیرا وقتی میفهمی زخم هایی که با یاد آوری خاطره های تلخ در حال نشستن روی قلبت هستند،  تا ابد سر شان باز خواهد ماند،و  ممکن روزی به خاطر نداشتن پلاستر و باز بودن این زخم ها هزار تا بیماری از جمله  جذام و طاعون بگیری! گذر زمان هم هیچ مرهمی نمیتواند بر اینگونه زخمها بگذارند. ای بر پدرت لعنت پیسه

۱۴۰۳ اسفند ۱۵, چهارشنبه

سفر به سرزمین وحی

دیدار از سرزمینی که ۱۴ سده پیش با آمدن رسول خدا در آن، آئینی از جنس نور شکل گرفت که نه تنها پرده ای ظلمات را درید بلکه طلیعه های آن، نخست معابد آتشی ممالک مجاور را خاموش و سپس فواصل کره زمین را در نوردید، در فهرست برنامه های چندین ساله ام بود که خوشبختانه امسال محقق شد.

شاید به همین دلیل همینکه سوار هواپیما شدم حسی از اعماق وجودم مژده ی یک سفر آرام، روحانی و جانانه میداد. چنانچه وقتی هواپیما، در فرودگاه مدینه منوره با درود و صلوات بلند مسافران کنار دستم  به زمین نشست.انگار سلولهای بدنم یکی پی دیگر در امواج بی تابی و بیقراری سوی سرزمین وحی جذب میشدند. سرزمینی که سی سال پیش دهها بار برای ماموریت اینجا آمدم اما هیچ بار موفق به گردش و زیارت نشدم.

بهرحال پس از اتمام کار های ورودی و گمرکی ذریعه بس که در فرودگاه منتظر ما بود به سمت هوتل جایدان که در صد قدمی مسجد نبوی قرار داشت حرکت کردیم.هوای شهر تمیز، معتدل و برای ما که از دمای سرد شهر لاهه بدانجا رسیده بودیم ،فوق العاده خوش آیند بود.


 از بدو ورود به مدینه دلم با شور و اشتیاق برای دیدار مسجد نبوی که نه تنها معماری  و مهندسی چتر و صحن آن خیلی ظریف و زیباست،می تپید. بلکه تجسم ورود پیامبر به این شهر و ساختن مسجد و دیدار از منزل ایشان برایم رویا بود که خوشبختانه پس از جابجایی در هوتل محقق شد. در روز های اقامتم در این شهر علاوه از بازار پر جمع و جوش مدینه از مسجد قدیمی پیامبر،که محل طلوع خورشید معرفت است، خانه پیامبر که با دو تن از یارانش در آنجا مدفون هستند، مسجد ذوالقبلتین،مسجد قباء، محل موسوم به خندق، کوه احد و جاهای تاریخی زیادی دیدن کردم.  ." 

 سلسه کوه احد در سرحد مدینه قرار دارد. اما محل یا سنگر جنگ احُد در حقیقت یک بلندی مشرف بر یک میدانچه پیشروی کوه احد است که وقتی بر فراز آن قرار گرفتم رخداد‌ غم انگیز جنگ احد بویژه شهادت حمزه در مقابل دیدگانم نمایان شد. به قبرستان شهدای احد هم رفتم. میخواستم در میان شهدا عمرامیه یار امیرحمزه را نیز پیداکنم که نتوانستم و در عوض چشمم به سلسله کوه احد میخکوب شد. از نظر من کوه نشانه استواری است. کوه الگو است زیرا هر چه در آن میجنگند، پا می کوبند و با انفجارات از آن سنگ برمیدارند استوار سر جایش ایستاده است.لهذا احد هم با همه خاطره تلخش کوه دوست داشتنی است. 

از روزهای بهاری و شب های سرد مدینه خوشم آمد. انگار عبادت در این شهر جوشش و شکوفایی امید را در بستر باقی عمر جاری میکند.


بازار مدینه:  از آنجایی که تعریف یگان خاطره‌ی تلخ و تراژیک در قالب طنز، ارضای نیاز انسان به رونمایی از حقایق را بنمایش میگذارد. لهذا قابل یادآوریست که کسبه کاران دوکانداران رستورانت ها تکسی رانها و خلاصه چرخ این شهر بدست پاکستانیها میچرخد باهمان قوانین مرسوم پاکستانی! هرچه در جانت خورد با بی رحمی میزنند. به طور نمونه جا نمازی را من به ده ریال خریدم در حالیکه چند خانم همسفر گروپ ما عین جا نماز را به ۲۵ ریال و یکی از همسفران با ۷ ریال از عین دوکان خریده بود.

اما خانمم برای خرید طلا مرا در چند دوکان طلا فروشی برد. هر دوکان قیمت طلا را فی گرام ۸۰ دالر میگفت اما ۱۱۰ تا ۱۱۵ دالر حساب میکردند وقتی میگفتم چرا؟ میگفت مالیه! میگفتم مالیه چند است؟ با دستپاچگی میگفت: ۱۲ فیصد وقتی فیصدی را در موبایلم کشیده جمع میکردیم میشد ۸۸ تا ۹۰ دالر باز با دغلی آنرا ۹۸ دالر حساب میکرد و قسم میخوردند و سپس میخندیدند. از چند مغازه با تلخ خند و ناراضی برگشتیم در حالیکه آنها نیز از حماقت میخندیدند.بالاخره روز دوم در دوکانی  بادل ناخواسته بالا شدم. صاحب مغازه طلا فروشی آقایی بود با ظاهر مشابه به امجد خان در نقش جبارسنگ فلم شعلی! که بمجرد ورود ما تصمیم گرفته بود با شله گی بهر صورت جنسش را بالای ما بفروشد. بخانمم گفتم اعتبار بالای وزن و فیصدی قیراط اینها سخت است.بهانه ای کن که برویم. اما امجد خان انگار فارسی میفهمید. گفت به وزن و قیراط گرنتی میدهم با مالیه ۹۴ دالر! ما هم خوشحال شدیم چیزی را خوش کردیم اما در وقت وزن کردن ترازویش را در زیر یک قفسه شیشه ای که بما درست معلوم نمیشد گذاشته بود. گفتم ترازو را بکش بالای این میز! من خودم وزن میکنم. جبارسنگ که فهمید این دغلبازی ها بر من یکی نمیچلد ترازو را با اکت کشید اما در هنگام ضرب زدن پول یکنیم صد دالر قیمت را بالا برد من خواستم با قهر از دوکانش پایین شوم که شاگردانش مرا محکم گرفت و با خنده گفتند: این خسیس است و همه خندیدند! حیران شدم! واقعا اینها فارسی میفهمیدند ولی خود را بکوچه حسن چپ میزدند. منهم دیگر انگلیسی شکسته و اردوی شکست وریخته را رها کرده بفارسی روان خطاب به آنها گفتم : میدانید که ٰفقط دو سوره در قرآن، با کلمه "ویل" شروع شده است که وای بر شما معنی میدهد؟؟؟ "ویل" یکی از شدیدترین تهدیدهای قرآن است و آن دو آیه اینها هستند: وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ - وای بر کم فروشان.(دزدان ترازو)در مورد مال مردم 

وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ وای بر عیب‌جویان طعنه زننده.!در مورد آبروی مردم. بااین سخن امجدخان فلم شعلی بفکر عمیقی فرو رفت و نوت ۵۰ دالری را که قید کرده بود از دخلش کشید و بمن داد انگار برای نخستین بار از درخت سوخته دغلی هایش، رویش یگان جوانه سبز انصاف بطور آشکار پدیدار میشد. برایم گفت: طالب دین هستی؟ گفتم: هم طالب و هم مولانا  

خوشبختانه در این شهر توانستم کاکا زاده هایم را که از کابل بزیارت آمده بودند ببینم. از دیدن شان خیلی خوشحال شدم در صحن مسجد نبوی نشسته و یادی از زندگان و رفتگان خانواده کردیم. 

و سرانجام مطابق تقسیم اوقات باید  با شهر پیامبر وداع و سوی مکه برویم. در  بس‌ لکس قرن 21 بی رنج و زحمت با غذا و نوشیدنی فراوان، در آرامش و امنیت کامل، از همان راهی که پیامبر با یگانه یار غارش ابوبکر صدیق هجرت کرده‌ در مسجد میقات اهرام بسته  به سوی مکه مکرمه حرکت کردیم. 

مکه مکرمه 

شامگاه بس حامل ما در هوتل فوکو که در یک کیلومتری بیت شریف قرار داشت توقف کرد. پس از جابجایی و خوردن نان شب همه گروپ یکجا روانه بیت عتیق قدیمی‌ترین خانه که حضرت آدم آنرا بنا، ابراهیم ع بازسازی و خاتم انبیاء از شرک و بت پرستی پاکش گردانید شدیم

در طی چند دقیقه ای که از هوتل تا درب مسجد الحرام در راه بودیم، احساس می کردم یک حزن و اندوهی بر سراسر شهر دلم، سایه انداخته دلم میلرزید و غم عجیب مرا در خود فرو میبرد. احساس شبیه اینکه چیزی کم دارم که هرگز پوره شدنی نیست.سرانجام بس در خیابان نزدیک مسجدالحرام توقف ‌کرد. از آنجا تا خود کعبه شریف دل چنان در تب و تاب بود که هر چه گام‌هایم را سریع‌تر بر می‌داشتم فکر می‌کردم هنوز راهی را نرفته‌ام. 

با سراشیبی ملایم به سمت پایین وارد مسجدالحرام شدم. عجیب است اینجا انگار در فرود، فراز را می‌یابی هیبت خانه کعبه به ناگاه در مقابل دیدگانت نمایان میگردد از اینجا به بعد دیگر نه با پاهای خودت، بلکه سیل خروشان طواف ترا با خود می‌برد و می‌گرداند آن هم در اوج هماهنگی نه تنها با حاجیان. بلکه حتا درجهت چرخش الکترون‌ها به دور هسته اتم و گردش سیارات منظومه شمسی به دور خورشید و جهت طواف ملائک در آسمان هفتم به دور بیت المعمور درست در بالای بیت شریف!

شاید در زندگی همه این اتفاق افتاده باشد که در بسیاری وقتها در حالیکه هزاران گپ برای گفتن داری دلت نمیشه حرف دلت را بزنی! شاید احساس می کنی با حرف زدن نه تنها سبک نمی شوی بلکه دردی را به دردهای قبلی اضافه می کنی! لهذا ترجیح میدهی نگفتن و نهفتن را. اما اینجا خود را در محضر خدا حس میکنی لهذا هرقدر سعی کنی جلو زبانت را گرفته نمیتوانی! میخواهی فریاد بزنی. چنانکه تمام سلولهای تنت باید فریاد شوند. آنچه در توان داری را در حنجره زمان فریاد کنی. میفهمی که حرفهایت معجونی از بغضهای فروخورده ی که در طول سالیان عمر بر سر دلت آوار شده است میباشد.اما حسی میگوید از خدا چه پنهان. جالبتراینکه اینجا خلق و خوی فرسوده و سقوط کرده به دره افسردگی و تشویش به سهولت به کوه امید پیوند میخورد؟! این تجربه من بود. 

بزبان دیگر بهترین تصویری که میتوانم از اینجا ارائه کنم اینست که حال آدم در اینجا به مجرمی میماند که خود را داوطلبانه تسلیم زندان کرده ولی دل جمع در آرزوی بخشش و آزادی به گوشه ی نشسته، خاطراتش را ورق میزند و آه می کشد و در افسوس روزهائ که نمی داند کجا جا گذاشته است میباشد. 

سخن دوم اینکه همه میدانیم دنیا لبریز از آدمهایِ تنها، ناکام، عصبانی، شکست خورده و ناراضی‌است که هرقدر مطابق علمِ روان‌شناسی حرف‌هایِ انگیزشی به ‌آنها تزریق کنی هرگز درونِ شان‌ جوانه نزده و گل امید در سینه سوخته شان سبز نخواهد‌شد. ولی اینجا حتا در چشمان زیارت کننده گان اینچنینی نیز میتوانی گل امید را با چشم سر ببینی و با پوست و گوشت لمس کنی ! اینجا میفهمی که امید میتواند، بسان ساقه گلی‌، حتا سنگ را بشکافد و جسورانه از شکاف کوچکی بیرون زند. اینجا انگار امید، بسان باران‌ که میانه‌ی تابستان از آسمان صاف بی‌هیچ دلیل و منطق قانع کننده‌ی به کویر تشنه‌ی آرزو میبارد، بر دلهای شکسته و سنگی جاری و حتا شاور میکند.   

بهر حال پس از طواف بسوی صفا و مروه رفتیم. صفا و مروه از شعائر الله و قدمگاه هاجر بانوی که سعی‌اش در یافتن آب برای اسماعیل خوردسال سبب جوشان شدن چاه زمزم گردید. و اینجا آدم را به سعی بین صفا و مروه وا می دارد. 

ساعت ۴ صبح  مراسم و مناسک عمره پایان یافت و عازم هوتل شدیم.

خاطرات مکه 

از اینکه پس از نماز صبح خوابیدم وقتی بیدار شدم ازچاک پرده اتاق، نور گرم خورشید به داخل پیوسته در حال هجوم بود و در آن گستره نور، ذرات رقصان معلق گرد و غبار جلوه های پنهان هستی را بی پروایانه برملا می ساختند.بساعت نگاه کردم رستورانت هوتل بسته شده بود. !

بناچاراز جا برخاسته راهی بازار شدم تا صبحانه ای تهیه کنم. از دروازه هوتل در دوطرف شارع عمر ابن الخطاب رض ۲۵ رستورانت بود همه پاکستانی و بنگله دیشی ! حیران ماندم چکنم؟ بالاخره در یک بقالی داخل شدم قدری کلچه و میوه خریدم. صاحب بقالی شروع به سوالاتی نا مربوط از قبیل از کجا هستی؟ کجا زندگی داری؟کرد. به سوالاتش پاسخ های سربالایی میدادم و راه فرار جستجو میکردم که او گفت: من در فیز ۴ حیات آباد پشاور دوکان داشتم شاید ترا همانجا دیده باشم. احساس کردم او با همین سخن حتا به شماره مخفی ذهنم دسترسی پیدا کرد طوریکه تمام قفل های ذهنم برای عدم پذیرش وی در ثانیه باز شد. با او از گذشته و جوانی گفتم. اسمش حاجی آفتاب علی خان بود. او نه تنها موفق شد محله ای را در شهر خاطراتم به نام آفتاب علی خان ثبت کند بلکه با رد شدن از دیوار بی اعتمادی رفیق شفیق من شود!. یادش بخیر آب زمزم و قدری خرما هم از او خریدم و در سه روز دیگر پیوسته بدوکانش سری میزدم.

اینهم شاید حکمتیست! چراکه هربار وقتی برای رسیدن به" آینده"‌ای مطلوب " گذشته"را رها و در" حال" بزیستم. خیال مرا در" گذشته" نگهداشت و " حال" هرگز قصد آمدن نداشت! بنابرین عزم را جزم کرده وسر از نو به جستجوی خیال پرداختم!

شنبه اول مارچ مصادف به روز اول رمضان مطابق برنامه سفری به گردشگری در مکه رفتیم. نخست غار کوه ثور را زیارت و سپس از عرفات بسوی مینا و مزدلفه و در اخیر به غار کوه حرا محل وحی نیز مشرف شدیم. و در اخیر در موزیم مکه نیز رفتیم.و ظهر به هوتل برگشتیم. ناگفته نماند هم در این چکر  هم در دو روز دیگر که برای خرید و صرف نان اطراف مکه و همینگونه مدینه را گشتم یک چیز توجهم را جلب کرد که اینجا تمام شارع ها، مکاتب و سایر تاسیسات بنامهای صحابه پیامبر یا آل سعود است. ولی هیچ لوحه ای را بنامهای امامان شیعه ندیدم. حتا بنام حسن و حسین و فاطمه

 ناگفته نماند که من با این سفر ها بدنبال کشف همه ی دنیا نیستم، بلکه مشتاق سیاحت به جا های هستم که تاریخ بشری از آنجاها رقم خورده است. یونان کشور بعدی خواهد بود.

همانگونه که خاک، طبیعت، جنگل آب و هوا با جاذبه های سیاحتی خود آدمها را از شهر به طبیعت می کشانند، تاریخ هر سرزمین نیز جاذبه های دارد که برعکس آدم را از دل طبیعت به دل شهرها و برعکس میکشاند! من از این سفر و از این گروپ حج  سلیبریتی خیلی راضیم به همین سبب از دوست عزیزم انجنیر حکمت الله نیز سپاسگزاری میکنم که مرا با آنها آشنا ساخت! از مزایای دیگر این سفر آشنایی ام با جناب میرعبدالصبور آغا و خانم محترم شان بود که از این آشنایی و همسفری خیلی خوشحالم.

زاهد به ره کعبه رود کین ره دین است-     خوش میرود اما ره مقصود نه این است


محل غار کوه حرا

۱۴۰۳ بهمن ۱۳, شنبه

ضربه ترامپ به رفیق بیچاره من

دیروز دوستم حاجی صاحب عبدالخالق طی تماس تیلفونی از کنسل شدن پرواز مهاجرتی رفیق مشترک ما بنابر امر ترامپ از عمان خبر داد. جگر خون شدم و پرسیدم پس حالا بعد اینهمه انتظار چکار میکند؟ گفت: بی سرنوشت! گفتم تاکی؟ گفت: نمیدانم شاید تا تویت دوباره ترامپ!

حسرتا که نسل من در زندگی چه روزهای دشواری را تجربه می کنند. فکر میکنم نفرینی که در پهنای زندگی دچار این نسل شده، آنقدر بزرگ و قویست که عمر برای باز کردن تمام گره‌هایش کفاف نمیدهد. واقعا نگون بختی با ریسمان درهم تنیده‌ی زندگی طوری گره خورده که مدام باید با احتیاط به بررسی سر و آخر طناب زندگی پرداخته به باز کردن گره های افتاده یکی پی دیگر ادامه دهی. ولی باز کردن یکچنین کور گره ترامپی کار آسانی نیست! حیرانم به انتظار پس از افتادن این کور گره چه نام بگذارم؟ چسان رفیق بیچاره من از این پس باز هم طوری تصمیم بگیرد و انتظار بکشد تا کم نیارد و خسته نشود.؟

با حاجی صاحب وداع کردم و در فکر یافتن واژه در خور حال رفیق بیچاره ام در ذهنم مشغول بودم که ناگهان یادم آمد چون من صبحانه نخستین نفر برای کار از خانه بیرون میروم چندین سال دروازه حویلی را آهسته پیش میکردم اما محکم نمیبستم چون دروازه هنگام بستن یک صدای ترق بلند میکند. روزی دخترم برایم گفت: پدر دروازه را پشت سرت ببند زیرا اگر "بی سلوت لوز" بگزاری ما را شمال بدتر از خواب بیدار میکند. او در ذهنش دنبال واژه فارسی "بی سلوت لوز" خیلی دست و پا زد چون نتوانست بالاخره این واژه هالندی را بکار برد. "بی سلوت" در هالندی تصمیم را میگوید و (لوز) هم ایلا، سست، نیمه باز ! فهم من از این واژه همینقدر بود با آنهم خود را کم نیاوردم خو گفتم ولی وقتی این واژه را در دکشنری دیدم"بلاتکلیفی"معنی میدهدbesluiteloosheid 

بنابرین واژه درخور حال رفیق ترامپ زده من همین بلاتکلیفی است!

بلی! اگر دروازه را  کامل نبندی معلوم نیست دستان بادِ آنرا با شدت ده چند دست تو میبندد یا کاملا بازش میکند! این خودش بلاتکلیف گزاشتن دروازه است! لهذا در زندگی آدم باید چه بیرون در چه در داخل خانه دروازه را پشت سرش محکم ببندد و اجازه ندهد هیچکس بلاتکلیفش نگهدارد! هرچند شاید بشنود که برون در چه کردی که درون خانه آیی!!

اما گاهی آدم بالاجبار اینگونه بین بودن یا رفتن؛ بلاتکلیف می‌ماند. به رفتن که فکر می‌ کند اتفاقی می‌افتد که منصرف می‌ شود، می‌خواهد بماند رفتاری می‌ بیند که باید برود و این بلاتکلیفی خودش یک جهنم است که من خودم آنرا تجربه کرده ام و رفیقم در حال تجربه کردنش است. آری! روزها و شبها ذریعه چرخ سریع زندگی میدوند! کاری ندارند کی از قافله مانده یا از کاروان عقب افتاده است. فقط همان بیچاره پس مانده باید خودش را با حال و احوالِ روزگار وفق دهد. اینکه چگونه؟ نمیدانم! زیرا من وقتی در اتفاقات زندگی به یکچنین دو راهی یا چند راهی تردید و شک برای یک انتخاب رسیده ام، همیشه ندانستم از میان آنها کدام راه صحیح و صراط است. الله توکلی پیش رفتم اشتباه کردم و خیلی زجر کشیدم.خدا رفیقم را حوصله و صبر بدهد.


۱۴۰۳ دی ۱۲, چهارشنبه

گپی در نخستین روز سال نو

به مناسبت ورود سالِ نو مسیحی که از ما نیست ولی بخواهیم نخواهیم بعد هر ۳۶۵ روز سراغ ما می آید، حیران بودم پس از  مبارک گویی تشریفاتی، دیگر چه چیزی را نثار دوستانم کنم؟  تا اینکه مصرع "هرچه میخواهد دل تنگت بگو" یادم آمد. بنابرین به اجازه دوستان و مولانا گپهای دلم را، به بهانه آرزوهای سال نو،  بدون "هیچ آداب و ترتیبی" با شما در میان میگذارم

نخست از همه باید به این گپ یا درد دل بپردازم که نمیدانم چرا از تحویل سال تاکنون فقط آهنگ " الهی من نمیدانم به علم خود تو میدانی" که اغلبِ آنرا با صدای احمدظاهر به خاطر دارم بطور عجیبی در گوشِ جانم طنین انداز است؟ این آهنگ در کمال شگفتی با نخستین طنین، مرا شبیه صندوق صدقات آهنی مساجدی ساخته است، که سخاوتمندان با انداختن یک مشت پول سیاه در درون آن، سکوتش را با ناله دلخراش میشکنند! هرچند پول سیاه و صندوق صدقات اکنون در افغانستان وجود ندارد زیرا صدقات را در دو پته ها جمع آوری میکنند، ولی نمیدانم چرا صدای نالهِ چیغ پراسی ام که ناشی از شنیدن همین آهنگ  بود را شبیه صدای شرنگس" آتآنیزهای" ریخته در فضای تهی صندوق آهنی  مسجد "بری امام " راولپندی، یافتم؟

مضاف بر این در ادامه با زمزمه انتره ای "کس شد گدا! کس شد ابتر، کس شد پادشاه یک کشور!-کس برابر به خاکستر کسی را دادی سبحانی"حس مرموز تری به سراغم آمد! حسی که بالاجبار هارمونیه را رها و فرورفته در خاطرات دور، چشمانم را بستم و بیتی زیرین که از سالهای نخست مهاجرت در ذهنم خموشانه پرسه میزد بی اختیار بر زبانم جاری شد.

نیمی از عمر هدر رفت و در این شهر هنوز---به تلف کردن آن نیم دگر مشغولیم.

به عنوان دومین درد دل این نکته را باید اذعان کنم که  همه ساله با تغییر سال مسیحی، احساسات متناقضی  بر روحم تزریق می شود. برای من گذر عمر در نخستین روز هر سال از یک طرف یادآور فرصت های از دست داده و ریسک های به جان خریده  است! از جانب دیگر لمس «تجارب» اندوخته از  روی افزایش شمار موهای سرم که به نقره یی میگراید میباشد.  

اما مهاجرت با اینکه شانس ها و فرصت های طلایی را برای آدم مهیا می کند، دردهای را نیز به همراه دارد که برخی را از اول و برخی دیگر را به مرور زمان شناسایی میکنیم. به تجربه من در روح  هر مهاجر٬ حفره یا خالیگاهی شکل میگیرد که با گذشت زمان کوچک و بزرگ میشود اما هرگز پر نمیشود. گاهی این حفره از اثر درد، ما را وادار به ناله کرده و گاهی هم با آن خموشانه کنار می آییم. برای این حفره ی ناسور اسمی جز دلتنگی ندارم. هرچند دلتنگی با ویژگیهای که دارد با درد های این حفره همخوانی ندارد. حتا این حفره به لحاظ مختصات فضا و مکان،  میتواند دلتنگی را هم در درون خودش جای دهد. 

خصلت دیگر زندگی مهاجرتی اینست که احساس میکنی یاس و نومیدی تلاش میکند بنحوی بر روح آدم چنگ اندازد و پایان خوشحالی اندکش را رقم زند. حجم خبرهای بد راجع به میهنت هرچند ربط مستقیم به تو نداشته باشد بطور طبیعی بر دردهایت می افزاید و برعکس نو شدنها (سال) برایت جز تکرار مکرر چیزی نیست. اینجاست که کمتر تحت تأثیر محتواهای زرد انگیزشی قرار میگیری و حتا موفقیت هایت را فریبنده میدانی. ولی گردش سال این نکته را به آدم میفهماند که همه چیز این دنیا مانند حباب زودگذر است. لحظه ای هست و لحظه دیگر چنان نیست میشود که گویی از ابتدا وجود نداشته است. پول، فرزند، مقام، دارایی ها و ..همه مثل حباب اند.آدم هشیار و خردمند فقط از  بازی با این حبابها لذت میبرد، ولی وابسته هیچ کدام نمیشود. پس اگر چیزی را در دنیا جدی و همیشگی ندانیم، در از دست دادنش هم رنج نخواهیم کشید.

گپ آخر اینکه کاش در این روز اول سال،  جهان را از پس ابرهای تلاش بر فراز قله های بی نیازی به  تماشا نشست  و از هفت رنگ منشور هستی و علل گردش ایام آگاه شد.کاش شکارچی موفق سعادت و خوشبختی دنیا، سر از همین سال، تیرهایش را در کمان ناملایمات و سختی ها نگذارد و هدف های ضعیف چون ما را  هرگز نشانه نرود و کاش سخاوتمندان با بخل وداع کنند.



۱۴۰۳ آذر ۳۰, جمعه

بنای نخستین خشت کج

مهاجرت آنهم از نوع اجباری و تحمیلی آن، مثل یک طوفان یا سونامی، سیستم و شیرازه زندگی عادی روزمره را فرو میریزاند و ٰموقعیتی‌ ٰپیش می آید که آدم دفعتا خود را در جای متفاوت، میان آدمهای متفاوت با زبان و فرهنگ متفاوت می یابد! از یکسو نمی‌تواند مثل تافته جدا بافته آرام، خنثی و نظاره گر بنشیند. از سوی دیگر نمیداند چگونه خود را با محیط نو وفق دهد؟ از کجا بیاغازد  و چه کاری را پیشه کند؟.

 نسل ما در سی سال پیش، درست مثل انداختن تیر در تاریکی وارد عمل می‌شدند و همه سعی شان را با توکل بخدا انجام می‌دادند. کسی نمی‌دانست تیرم به هدف خواهد خورد یا نه؟ 

اما اکنون قضیه فرق کرده در همین کشور کوچک هالند ماشالله در هر شهرک یکی دو نفر داکتر و حتا متخصص، یکی دو وکیل رسمی دادگستری ، یکی دو گراچ مستری گری موتر و موتر فروشی و بقالی و معلم و خلاصه هر پیشه ای از وطنداران ما را میابی! در مارکیت بزرگ آخر هفته موسوم به بیفروایک تقریبا نصف دوکانهای آن مربوط هموطنان ماست. هموطنی هم است که در سراسر هالند ۷۰ دوکان لکس لباس فروشی دارد. 

در حالیکه بیست سال پیش از دوستی که تازه دوکان پیتزا فروشی باز کرده بود پرسیدم آیا کدام آدم مجربی را پیدا کردی تا رخنه کار را یادت دهد؟ در پاسخم گفت: نه ولله! من هنوز نامهای پیتزا را یاد ندارم حتا مزه پیتزا را هم بار اول در دوکان خودم چشیدم. پناه بخدا گفته پیش میروم! فقط راضیم از اینکه دست کم تلاشم را میکنم. چون حتا اگه تیرم به هدف نخورد و تاوان کردم، هم لااقل بعدها حسرت اینکه کاش میکردم را نمی‌خورم.

بنابرین موفقیت های فعلی وطنداران حاکی از این امرست که وقتی قدمی به صداقت برداری بدون شک قدم های بعدی خودبخود برداشته میشوند. زندگی مثل یک زنجیره است که همه چیزش بهم دیگر مرتبط است. اگر در این زنجیره ثابت باشی زنگت میزند و فرسوده میشی  ولی اگر فعال باشی میری سراغ زنجیره های بعدی بقول هوشنگ ابتهاج سایه (آبی که برآسود زمینش بخورد زود-- دریا شود آن رود که پیوسته روانست).

بگذریم! دوستی از من خواهش کرد که به خواهر زاده اش کمک کنم تا در مارکیت سیاه هالند دوکانی بگیرد!  گفتم اگر مقصدت بازار بیفروایک باشد به استاد فقیریُ،آقای عمری  و تنی چند از دوستانم معرفی اش میکنم. حرفی نیست حتما!. او با تشکری وداع کردند و خواهر زاده شان بلافاصله تماس گرفتند: ایشان که در لیزبن پرتگال زندگی میکند پس از تعارفات معمول و تاخت و تاز بی باکانه به پرتگالی های بگفته خودش (گشنه) و زبان سخت شان فرمود: اینجا قوانینش هم خیلی سخت اس اما شنیده ام در هالند وقتی بزنسی را آغاز کنی دولت برایت پنجاه هزار پول میدهد!.اگر در این عرصه کمکم کنی همیشه مرهون شما خواهم بود.

از همین مکالمه کوتاه نخست فهمیدم که ایشان از مهاجرین جدید و کاغذ پیچ استند زیرا دایره واژگانش مملو از اصطلاحات چون دونر، سوپر اسکیل، کپه سیتی بلدینگ و شفاف سازی بود. در ضمن بنحوی پی بردم مقصدش ایجاد کار نیست بلکه همان بنای خشت اول را کج نهادن و بالا کشیدن به اصطلاح پنجاه هزار به طریق افغانستان است! 

برایش گفتم: مامایت مثل برادر منست بگزار ترا خواهر زاده خطاب کنم  و نصیحت گویا بگویم که: اولا چیزی که ما در آن بنام زندگی غوطه وریم این پدیده در روی کره خاکی زمین است! بهشت نیست! پرتگال یک گوشه زمین است و افغانستان گوشه دیگر. لذا در روی زمین آسودگی، قصر، حور غلمان، حوض کوثر و حتا شکرخند نصیب ما نمی شود! زندگی جنجالهای خود را در روی زمین دارد. از این لحاظ ماما وار ازت خواهش میکنم سعی کن قدر شناس باشی و اگر ممکنست برای زبانت نگهبان بگذاری تا در مورد کسانی که بدلایل انسانی کمکت کرده اند واژه هایت را درستتر انتخاب کنی! دوما آن گپی که شنیدی درست نیست! تنها برای کسانیکه سالها از سوسیال هالند پول میگیرند بخاطر ایجاد شغل شخصی، با هزار گرانتی، آنهم فقط ده هزار کمک میکند نه  ۵۰ هزار! اما هوشت را بگیر خواهر زاده عزیز که خربوزه های جادویی، در هنگام خوردن در اروپا از شیرینی گاهی لبها را به هم طوری می چسپاند که دیگر حتا گپ زده نمیتوانی.

مهمتر از همه اینکه تا تذکره پرتگال را نگیری حق زندگی را در هالند یا هیچ جای اروپا غیر از پرتگال نداری لهذا مشوره من اینست فرصت هایی که در محدودیت هاست در خود فرصت ها نیست. ( میشناسم کسانی را که از آن فرصت ده هزاری مستفید شده اند ولی فقط کراچی آیس کریم یا چپس گرم دارند و بس! لطفا بر روی میدان ماین گذاری شده از ماین های خیالی "سیاه نمایی" قدم نگذار. با شروع دوباره زندگی را از زبان پرتگالی بیاغاز کمرت را محکم با کمربند صداقت ببند هنوز خیلی جوانی! و.... خداحافظی کردیم.

شب رفیقم زنگ زد و گفت: بیادر تو عوض کمک، بیخی او ره افسرده کدی!در پاسخش گفتم: بگفته مادر خدا بیامرزم کیلک گویی قانون من شده‌است.هرچه را که باید میگفتم گفتم! هرچه را که نمی‌شد گفت می‌نویسم و در فیسبوک میگذارم. اما جانش جور او با این تماس کوتاه در میان کوهی از قصور، خوشه هایی از یادگاری را در ذهن من به ودیعه گذاشت.


۱۴۰۳ آبان ۱۱, جمعه

نیهلیسم یا نیست انگاری

هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ

که  مرا  نام  نه  در  دفتر  اشیا  شنوند

ابیات بالا که بند های از قصیده بلند کنز الرکاز خاقانی میباشد، ساعتها مرا درگیر با حس عجیب (هیچ بودن) کرد و به نحوی آن را بیانگر حس و حالم یافتم!.

 طوریکه نخست در جریان خواندن این قصیده، یادم آمد چند سال پیش بخاطر درمان بیخوابی نزد داکتر روان درمانی رفته بودم، دوکتور برایم گفت: فکرت را موقع رفتن به بستر از همه چیز خالی و به هیچ چیز مشغول نکن! برای رفتن به خواب آرام باید یک خلاء فکری فارغ از همه وابستگیها ایجاد کنی که مسکن وار مثل مخدر عمل کند. درپاسخش با تعجب گفتم: اگر به هیچ چیز فکر نکنم که دیگر زنده نیستم! او با مکثی گفت:خودت دلایل بیدار خوابی ات را در چه میدانی؟ گفتم: احساس هیچ و پوچی!!!  انگار در گردابِ که شبیه به مرداب است با دلتنگی غوطه ورم. ماهیان گوشتخوار پیوسته روی زخم هایم بو می کشند و بوسه میزنند. حس میکنم  میروم در باتلاق. هوای روزمرگی‌ چنان تنگ شده که نفس خوش برای تداوم حیات  ندارم. ترکیبی از عصبانیت و ناراحتی ام. همچنان احساس "ناتوانی "در شکستن هر بن بست، پیهم مانع ایجاد خلاء ذهنی برای خفتن یا مُردنم میشود.بنابرین ناممکن است که هنگام رفتن به بستر به توصیه شما عمل کرده در خلاء ذهنی که حتا بتوانم فراموش کنم کی هستم؟آرام بخوابم. 

پیرمرد چپن سپید با دریشی بسته که یک عینک در چشمش و عینک دیگری را لای موهایش زده بود در حالیکه بوی عطر جانش نوعی آرامش میداد گفت: زندگی انتخابی نیست! بلکه به نحوی اجباریست و دور انداختنش علاج کار نیست! قرار ملاقات دوم ما چهارشنبه آینده! گفتم دوائی؟ نسخه ی نمیدهی؟ گفت: نه! فقط توصیه به رفتن در تماشای ساحل بحر اسخیفیننگن میکنم! آنجا که رفتی میبینی دریا با پیچشِ موج‌ها برایت نسخه می‌پیچد و با فضایش مرهم دردت می‌شود. متوجه باشی اگر در نسخه اش نوشت: آزمایش! پس آنچه توصیه کردم را یکبار دیگر امتحان کن! اگر چیزی ننوشت. قلم بگیر "هیچ " را با شکل و سایه آن روی کاغذ برایم هم تعریف و هم ترسیم کن و هفته آینده با خود بیاور! با تعجب پذیرفتم! 

به توصیه اش عمل کردم و بلافاصله رفتم سواحل بحر! شگفتا که این بار حس کردم واقعا با بحر نسبتی دارم. همینکه ظاهر هر دو ما آرام  اما کسی از درون سینه ی ما هردو چیزی نمی داند خود حرفیست مهم! تماشای پیچش امواج فقط دو کلید واژه  "خودی و غیر خودی" در دو مثنوی علامه اقبال را در نظرم مجسم و متبلور کرد! انگار میگفت من خودی ام. تو هم نیاز به آزمایش نداری! 

هفته بعد چشم دید یا احساسم را به دوکتورم گفتم. ایشان با لبخند رضائیت بخشی گفت: خیلی خوشوقتم که در یک جلسه افکارت را عوض کردم. حس اینکه تو با دریا نسبتی داری به این معناست که تو "هیچ" نیستی! اینکه حس کردی مثل دریا در سینه سوزی داری پس "پوچ" هم نیستی. قبول؟ گفتم بلی! گفت:حالا ادامه بده! هرچه میخواهد دل تنگت بگو

 گفتم: آری! آدمم ولی  تصویر کاملی از رنج! بلی!روی دو پا می ایستم  ولی بسان خانه‌ی که سقفش التهاب آوار شدن دارد با تزلزل. عمرم بسان پرنده مهاجری که نمی‌داند مقصد هجرتش کجاست با بیقراری و سر در گمی میگذرد. نومیدی، مثل شاخه‌ درختی‌ پشتِ کلکین خانه اَم گاهی لباسِ برگ و گاهی لباسِ برف می‌پوشد. حس میکنم تقدیرم طوری نوشته شده که در چلّه زمستان باید گذرم در غزنه افتد و در غبار بادهای فصلی حتما هرات باشم. شاید همان درد که روی چوبه دار در گلوی اعدامی حلقه میشود و همان تبِ که در تنِ بیمار آتشفشان میکند منم. خلاصه اینکه زندگی در نظرم عرصه اختناق‌آوری از اجبار و تحمل است. حس میکنم همان صبرِی که به تلخیِ انتظار رسیده منم! بهترست بگویم شبیه ایستگاه متروک و سردِ شهری که دیگر ریلِ در آنجا نمی ایستد ولی اضافی یا ناحق هست هستم. هستم اما از نظر فزیکی حتا نمیدانم خاکسترم؟ سنگم یا حباب خالی از هوا؟ زیرا شبیه سرزمینی با یک فصل تا ابد پاییزم!! نفس میکشم ولی بیشتر آهِ ممتدِ ناتمام یک شکست خورده را مانم.

دوکتور گفت: احسن! ولی متوجه باش که با این جلسات قرار نیست یک شبه اتفاق خاصی شبیه معجزه  در زندگیت رخ دهد و همه چیزِ جهانت ایده‌آل‌ و شگفت‌انگیز گردد. اما همینکه درد دلت را سراپا برایم گفتی باور کن که خوشبختانه این تداوی مشاوره نتیجه داده است. از امروز به بعد فقط توصیه من اینست همانگونه که هَر روز صبح دوش میگیری، سعی کن  ذهنت را هم با یک غزلِ زیبا از هر شاعری که دوست داری، دوش ذهنی دهی! همچنان سعی کن با یک آهنگ خوب، خوانش تکه‌ی از  تاریخ، صفحه‌ی از مزامیر ، عبارتی از گِراهام گرین، جمله‌ی از شِکسپیر بخوابی! تداوی بعد شش جلسه تمام شد ولی هنوز بارش بی تفاوت ابر سیاه هیچ بر بی پناهی هایم دوام دارد! هرچند گاهی آگاهی انسان جز با درک تجربه سخت و دردناک رشد نمیکند و تمام پندها و نصیحتها عملا وقتی فهمیده میشوند که با محک تجربه درک شوند. اما از راه تجربه و آزمون به آگاهی رسیدن کار آسانی نیست. کاش میشد دوبار زندگی کرد .یکبار فقط تجربه کرد و دگر بار با همان تجارب زندگی! افسوس که زندگی همینست! شاید تنها دلیل نفس‌کشیدن بعضی ها مثل من این باشد که اراجیف شناور‌ مغزش را به ‌یادگار بگذارد! و با چشمانی که می‌گرید و لبانی که می‌خندد صدای درونش را به همنفسی برساند.