۱۴۰۰ شهریور ۲, سه‌شنبه

گشت و گذار رویایی در شهر ما

جاده بزرگ شهر ما 

میگویند شیشه ها مثل آدمها هم حافظه دارند و هم دل.هر ضربه ای که به آنها در هنگام شستن یا استعمال حتا از اثر بی احتیاطی میزنیم، خموشانه در دل جمع می کنند و سرانجام گاهی، بدون هیچ دلیل یا هم با ضربه ی خفیفی چنان با شرنگس شکسته و برگ برگ میشوند که حیران میمانیم. این مسئله درست بیان حکایت شکستن دل های پُر آدمهاست.! که گاهی فقط با تلنگری جغزی جغزی و پاش پاش میشود.

قصه از اینقرارست که امروز از طریق یوتیوپ، گشتی در جاده های غزنه زدم. از میان جاده های پر خم و پیچ شهر، جاده ئ نه چندان بزرگ اما طویل، که از  لیسه سنایی به لیسه که سابق خطاب الدین شهید میگفتندش، منتهی میشود، توانست مرا با خود در درب هزار لای زمان بچرخاند و با تلنگر هر خاطره ئ شیشه سان جغزی جغزی کند. آری این جاده پر از خاطره و حادثه که از کنار زیارت حکیم سنایی، موی مبارک و ژاندرمه میگذرد  از عقب سینمای سابق تا خواجه احمد و مندوی قند ادامه میابد و قسمتی از آن اکنون بنام جاده ای استاد حلیم شهید مسمی شده است، چنان تلنگری بر خاطرات سوخته ام زد که بار ها با خود گفتم کاش می شد بعضی لحظه های زندگی را در یک یخچال رویاها، فریز و محفوظ نگه داشت. تا هنگام دلتتنگی ها، سریع درب یخچال یا فریزر را بگشائی و از لحظه های زیبا یخ زده، یکی را انتخاب کرده، بدینگونه همان حسی گذشته را دوباره با همان طراوت و تازه گی تجربه کنی و همان لحظه ها و  آدم هایی که حال ات را یک زمان خوب می کردند را دوباره  کنارت ببینی

آری! حال که شادابی جوانی آرام ، آرام جای خود را به محکومیت پیری می دهد، طبیعتن در پهلوی تماشای این ویدیو به راه طولانی طی شده عمر نیز خیره ماندم.راهی نسبتن طولانی که تا اکنون کمتر بر آن نظر انداخته ام .شاید از سبب اینکه آدمی را کمتر توان نقد خویشتن در آئینه زمان است باشد. اما با دیدن همین فیلم لحظه هائیکه پیاده رو کنار این جاده آرام را بسوئ مکتب ابتدائی نمبر سوم در روبروی ژاندارمه روزانه تردد میکردم تا اینکه بعد ها بر روی همین جاده به لیسه سنایی و اواخر خطاب الدین شهید میرفتم همه از پیش چشمانم یکایک رژه رفتند. آدمهای یادم آمدند که همانزمان فکر میکردند با هر نفس شان سر از تن (زمان) این هیولای آدم خوار جدا میسازند. در حالیکه برعکس خود طعمه این هیولا و غول سرگردان (زمان)  شدند. آری گرچه ما عمر(زمان) را میخوریم ولی در واقع زمان ما را چنان به آسانی میبلعد که فقط اجازه میدهد کسی دیگری در یک بُعد دیگر از زمان از ما خاطره  نقل کند و بس.

بهر حال این جاده مستقیم که یکی از  اصلی ترین جاده های شهر ما است ، معمولن مثل هر جاده ئ در هر شهر دنیا، با پیچ و تاب ها همراه بوده و در هر چهار راهی چندشاخه می گردد.یعنی که عاشق طنازی و انشعاب است. عاشق گریزها و میان برهای، اصلی  و فرعی! میگفتند در گذشته ها همین جاده شاهراه اصلی کابل هم بوده است. یعنی که جاده اصلی شهر ما با همه طنازی ها و خرامانی ها آنوقتها رفتنی و کابل رو بود. اما یگانه فرقش با تمام جاده های اصلی اکثر شهر های که در دنیا دیده ام اینست که : همین جاده خاکی (حالا پخته) برعکس جاده های خشن و قانونی دنیا تا همین اکنون نه پیاده رو اش با رنگ زیبرا خط کشی شده، نه چراغ های ترافیکی دارد، نه لوحه های اخطار و هشدار، و نه هم جمپ های کاهش سرعت. هرچند اکنون پر ازدحام تر از گذشته شده اما هنوز آرام و خلوت بنظر میرسد انگار که هنوز نمیخواهد در پی حادثه باشد. یادم هست این جاده بحدی آرام و خاموش  بود که در قسمت نارسیده به پارک حکیم صاحب در دو سوی سرک چند تا قلعه های پخسه یی بود و دخترک های کوچک آنوقت روی همین جاده اصلی را برای بازی سیا سیا خط کشی کرده بودند و پسربچه ها در میان سرک بیهراس  لو -چاگم و توپ  دنده میکردند.

شاید از حافظه ی تاریخی این جاده پاک شده باشد.اما در حافظه من هنوز، گذر چندین موتر گلپوش عروس همراه با گادی های مشایعت کننده گان بشمول خودم ، گذر چند چندباره چهار پایی مرده همراه با مرده بدوشان عزا دار  با گامهای سریع بسوئ  پشته هدیره حکیم صاحب! ترور چند معلم نگون بخت و اختطاف یک عسکر عینکی از پیش تانک تیل توسط مجاهدین کرام،مثل همین امروز باقیمانده است!!! در ضمن یادم هست در چهار راهی موی مبارک بادرنگ فروشان، چُکری فروشان و زردک فروشان در فصول متفاوت کنار همین سرک بساط پهن میکردند حتا چند چند بار پیرمردهای شهر  که با آخ بلند برروی همین جاده بی زبان شاید نصوار شاید بر سبیل عادت تف کردند را نیز بخاطر دارم!

شش سال پیش از طریق همین جاده بسوی حکیم صاحب رفتم. بیاد معلمین عزیز ما سردار خان و مومین خان که در همین حوالی میزیستند چهار سو را بدقت دیدم.خانه های اندک مرمت شده پخسه یی، تعویذ های آویزان شده بر شاخه های درختان توت و پارک حکیم صاحب در دو سوی سرک نگاهم را جلب کردند ولی قطی های خالی سگرت و نوشابه های پرتاب شده در دو کنار جاده با دل آزاری آرامش نگاهم را در هم ریختند..

مرغابی های ژاندارمه

میان مکتب ما و ژاندرمه پولیس یک آسیاب آبی بود.آنچه هرگز یادم نمیرود، گاهگاه یکنفر پولیس به تعداد شش تا هشت دانه مرغابی را از داخل ژاندارمه مثل قطار عسکر ها در یک صف بسوئ جوی آب میاورد و روی آب که نیروی محرکه چرخ آسیاب بود رها میکرد. آنها بسیار زیبا بر روی آب شنا میکردند تا جائیکه باری من چنان محو تماشای آنها شده بودم که تخته ای چوبی که سابق روی آن با گِل سپید در صنف اول مشاقی میکردیم را از پیشم آب برد و بمشکل نداشتن تخته برخوردم. جالبتر اینکه باری یکی از مرغابی ها را کسی دزدیده بود و محشر در مکتب برپا بود. استاد صفی الله خان که سرمعلم مکتب و در عین حال پسر عمه ام هست خطاب به شاگردان گفت: هرکدام تان هر سر نخی از مرغابی دارین بگوئین که تباه میشویم. ولی مرغابی پیدا نشد که نشد! و اما آنسوی مکتب ما خوان چشم گسترده سبز همراه با موسیقی آبشارهای کوچک که از جویبار غزنه تا پل شرکت برق جاری بود روح نوازی می کرد. آنوقتها در زمین های سبز که ما سبزی کاری میگفتیم نقش زنان هم در بعضی از عرصه ها بویژه چیدن علف های هرز که اگر اشتباه نکنم (خه وی) میگفتند کم از مردان نبود. همین جویبار غزنه مانند رشته ای از نقره در طول پهنه شهر مواج میپیچد و زخمه برچنگ آب میزد.موسیقی غریبی که شبهنگام در شهر بویژه در خانه ما میپیچد کمتر از نیاگارا نبود. یادش بخیر

پیاده رو کناری جاده و آموزش بایسکیل رانی

در اروپا پیاده رو ها معصوم، به حاشیه رانده، خسته و غمگین اند.دارایی شان سطل های زباله ،زباله دانی ها و بعضن صندوق های پستی با دهان نیمه باز میباشد. مضاف بر این برای آدم های خسته و حاشیه نشین در اکثر پیاده روها دراز چوکی هائ  هم گذاشته شده! انگار همین پیاده رو ها حال عابران خسته را خوب می فهمند. اما برعکس یگانه پیاده رو کنار راست جاده اصلی شهر ما،  که فقط از موی مبارک تا ژاندرمه امتداد داشت. نه تنها که خموش سر به زیر و حاشیه نشین نبود، بلکه نسبتن بیر وبار تر، پر سرو صداتر، شاد و شتاب زده و در چشم تر از جاده عمومی بود. این پیاده رو در حالیکه از مامورین میترولوژی، مخابرات، مکلفیت و سره میاشت پذیرایی میکرد، یک دوکان فالوده پزی و یک بایسکیل سازی هم داشت، که بایسکیل هایش را برای آموختن بایسکیل سواری به کرایه میداد. همصنفی ام مرحوم هاشم مسرت در اثنای یاد گرفتن بایسکیل سواری در امتداد همین پیاده رو  بشدت بزمین خورد و تا اخیر عمر از ناحیه پا میلنگید.نکته ای که همیشه بخاطر دارم و در این سالهای کرونایی همیش از پیش چشمم رژه میرود اینکه در دیوار سره میاشت بخط زیبائ نوشته بودند : اطلاع مرض چیچک به نزدیکترین مرکز صحی ۲۰۰۰ افغانی جایزه دارد. امیدوارم روزی کرونا نیز چنین شود.

القصه درد دل با جاده شهر ما هرگز به اتمام نمیرسد. میخواستم از بند شدن توله مداری در کنار این جاده نیز بنویسم که یکباره حس کردم همین جاده مثل فلم های کارتونی اطفال از حالت خوابیده رو برویم می ایستد و از من میپرسد آیا باور داری بهر میزان که زمان از نقش آدمها کم می کند به همان اندازه میل به دیده شدن در آنها افزایش و نقد خطا کاهش میابد؟ گفتم: بلی ! بعد پرسید: پس اگر خود را در یک جمله  نقد و نسل نو را در یک جمله  نصیحتی کنی چه خواهی گفت؟ گفتم :نقد خودم اینکه احساس میکنم یک جا در زندگیم راهم را غلط رفته ام و اینقدر در همین راه غلط پیش رفته ام که دیگه انرژی برای برگشت نداشتم

نصیحتم به عزیزان دل اینست که، تجربه من میگوید لحظه ی که فهمیدید مسیری را اشتباه رفته اید هیچوقت برای برگشتن دیر نیست. حتا اگه برگشتن سالها طول بکشه باید برگردید. نگوئید راه برگشت طولانی و تاریک اس. نترسید از اینکه دست خالی برگردید


 




۱۴۰۰ تیر ۱۱, جمعه

بگرام و بایسکیل لالا فتاح

 شباهتی با زندگی من 

این روز ها نه تنها تصویرجهان بلکه کالبد من هم شبیهِ بایسکیل خاک گرفته و زنگزده ی لالافتاح شده است.این بایسکیل که با تایر های بی باد، بدنهٔ و قنجغه زنگزده، قاب و زنجیرِ خطا خورده ، بریک ها سکلیده در گوشه ی حویلی دستگیرخان زیر صفه پارک شده بود و انگار که چندین سال بود کسی سویش نمیدید،مرا بیاد بایسکیل های که برای آموزش بایسکیل رانی در غزنی کرایه میدادند انداخت و تا جایی نگاهم را بخود جلب و میخکوب کرده بود که دستگیرآغا بی پرسان بحرف آمد و گفت: بایسکیل لالایم اس! اگه زنده اس خدا آزادش کنه در دهانم نمیایه یا چه بگویم خدا ببخشیش ! از مکتب آمد! ای ره همینجا ایستاد کد. پشتش از دفتر حزب ولسوالی آمدین! بردینش تا امروز سر و درکش معلوم نیس ! والده ام ما ره اجازه نداد که استفاده کنیم میگه میایه ! ما ره هم گریه میگیره زمستان و تابستان سونیش سیل داریم

لالایم در همان یک اطاق با همسرش خوشبخت زندگی میکد. (اشاره به انسوئ صفه) بردینیش . کُشتینیش ! بیگناه بود.

دستگیر خان را در فابریکه ترمیم طیارات و هیلیکوپتر های بگرام شناختم. او کارگر اجیر بود. و من علاوه بر کار های مسلکی معلم سواد آموزی آنها بودم. او باوجودیکه سنش بلند بود بزودترین فرصت باسواد شد.  من،امیرجان، سیدطاهر آغا و عارف خان را بخانه اش مهمان کرد. آنوقتها در بگرام اوضاع امنیتی چندان خوب نبود. اما ما بی هراس به مهمانی دستگیر آغا در دهکده شان رفتیم و کریت بزرگی از انگور هم از ایشان تحفه گرفتیم. نمیدانم چرا این روزها با دیدن هر عکس غم انگیز بیاد بایسکیل کهنه لالا فتاح می افتم؟ انگار آن بایسکیل تصویر کامل از یاس، غم، ناامیدی و تجسم کامل یک کوه حسرت و انتظار بود. انگار او تبلور تمام عیاری از یک بت انتظار بود. نمیدانم چرا خودم بار بار حسی همان بایسکیل را پیدا میکنم؟ حسی یک فراموش شده زنگزده!حس میکنم حتا واژه هایم سرگردانند و شعرم  راهشان را پیدا نمیکنند. میخواهم فریاد بزنم و رهنمایی بخواهم. اما انگار که سرود هایم بی حس شده اند. واژه ها میدانند که بیهوده منتظرم. شاید روزی امید بستن به کسی و چیزی، بدلایلی خاصی دلگرم کننده بود؛ ولی امروز انگار که سلاح شعرم دیگر جز واژه های زنگ زده و از کار افتاده ای بیش نیستند. وقتی چیزی در درونم کسی را فرا میخواند. حسی از همان درون میگویند که دیگر فریاد زدن نتیجه ای جز بی صدا شدن ندارد. شایدبرزخ  غروب من فرا رسیده است؛زیرا غروب ابتدای شب است و انتهای روز.نه میل به شروع دارد و نه شوق پایان!!! 

خلاصه اینکه این را میفهمم که این روز ها نه در رفتنم حرکت مانده و نه در ماندنم سکون.حال  مادر لالا فتاح را خوب میفهمم . زیرا آنهایی که دفعتن جا خالی میکنند و با خودشان تمام امید ها ، آرزو ها ، حس ها،حرف ها و همه چیز را میبرند تجربه دارم. از آنهاییکه میروند تا دنیای دیگران را تغییر دهند؛ولی بی خیال از اینکه جهان را  اطرافیان خویش را ناگهانی طوری تهی میکنند، که دیگر دنیا را برای آنها یک سیاه چال میسازند، یک تاریکی بی انجام و آغاز.یک تاریکی که آن بیچاره گان در هجران او در درون  خود حبس شده  و در دام خود گیر می افتند ! یعنی که یک خالی بزرگ  برای همیشه در دنیای دیگران میکارند.

دیشب خواب دیدم، که در وسط بحر هستم و موج های عظیم و سهمگین از دور بسویم پرواز کنان می آیند و از بالای سرم عبور کرده زیر پاهایم میریزند، تا چشم کار میکرد آب بود و امواج، اما یکجایی انگار میدانم که خواب میبینم و در بیداری نیست زیرا دوست داشتم خودم را با همان درسهای اول آببازی به لب ساحل رسانده نجات دهم ،  از اینکه موج ها خفه ام نکنند نمیترسیدم، موج ها از پشتم می آمدند و میخواستند، مثل دوران فرعون همه جا را بگیرند اما دفعتن به یک گنبد طلایی رسیدم و همآنجا گم کرده ام را یافتم ولی از خواب پریدم.  با این سوال های بی پاسخ که: آیا روزی این غم،این اندوه ،این گرد پاشیده شده ناامیدی،یاس،این خبرهای تلخ از چهره این سرزمین وباشندگان آن زدوده خواهد شد؟ آیا  روزی شادی جا گزین اندوه مردم ما خواهد گردید؟ آیا روزی سنگینی این گورهای بی نشان، این اعدام های شبانه و روزانه  بی گناهان از روی قلبهای این ملت برداشته خواهد شد؟ درون قلبم اشکریزمیشود

و غزلی که در همین هوا سالهای پیش سروده ام

ستاره ام کوچید

خبرم آمده امروز  که حیف....
ستاره میکوچد
..... بهمین زودی ها
فردا یا پس فردا
ستاره ناز ز شهر و  مدار من کوچد
میرود فاصله ها
میشود ناپیدا
بایدش کرد فراموش هیهات
با خودم میخوانم جملۀ بودا را
-ساکن دی نه باش)
خواب آینده  نه بین
(باهمین لحظه تمرکزبنما حواست
وآه! چه دُر سفته یی بودای بزرگ
باید اینطور کنم
آری اما و کنون
میروم با همین خیال محال
میروم پا- به پای خورشید
لاجرم خور به پشت کوه خمید
چادر شب به شهر گسترانید
برق امشب در این محله نیست
هریکینم ز دود؛ شیشه سیاه ست
بایدش بگشایم
شیشه اش پاک کنم
تا که در نور این چراغ امشب
هر چه عشق است میان سینه ام خاک کنم
با همین قصد  با تمام توان
نفسم را
میان شیشۀ تبدار اریکین کبود
از تۀ دل  پُف کردم
با تف آه افسرده  و سرد
بار دگر "کوف" کردم
شد نمایان  یکی گلبن ابری بهار
اندرون  شیشه
یک آسمان باران
و شگفتا! و صد شگفتا!  که
نفسم ! در میان آن  شیشه
نوشته بود اسم زیبایش
حیفم آمد شیشه را پاک کنم
نقش اسم ترا چگونه بشست
بعد یک چرت و یک لحظۀ درنگ
ساعتی غرق درونم گشتم
عاری از عاطفـه ها
تهی از موج و سراب
چشم من راه کشید
چادر شب انگار
آخرین ذرهء نوری ز زمین می بلعید
کبریتی دردل زرنیق زدم
و به آن شعله لرزان و مواج
چراغ کلبه تنهایی من روشن شد
روی آن کورسوی دودی و سرد  
شیشه را با دل ابری  و نشان اسم تو
بگذاشتم
عرقی سردی به پیشانی آن شیشه پدیداربشد
ناگهان
عرق شرم رفته رفته زجا
 می لغزید
بسان لغزش یک اشک خوشی
و شگفتا ! که یکبار دگر
عرق شیشۀ تابدار  چراغ
نقش بسته است اسم زیبایت"
گوییا اسم  تو بودست  درون نفسم
و با اینحال محال است  که ترا
حتا یک ثانیه هم
دل فراموش کند

میکروریان-کابل

۱۴۰۰ خرداد ۲۱, جمعه

امضا به جای احمدظاهر

دوست خیالی مرحوم احمدظاهر 

تجربه حکم میکند، حتا اگر کسی در زندگی، فقط برای یکبار هم لاف زده باشد، مجبورست برای افشا نشدن آن لاف، تا دم مرگ هزار تا دروغ دیگر سر هم بندی کند. لهذا گیر کردن در یک چنین تسلسل باطل، لاجرم آدم را مغروق در منجلاب دروغ میکند، تا آنجا که از روی اجبار حتا گاهی حاضر بر تهمت زدن بر خویشتن هم میگردد

دوست نداشتم این خاطره را بدلیل فقدان فزیکی شخصیت محوری آن اصلن بنویسم. اما از اینکه امروز سالگره مرحوم احمد ظاهرست و حسی پیوسته برایم میگوید که تنها نوشتن میتواند آرامشم دهد.لهذا تصمیم گرفتم روایتی هرچند بظاهر شوخی های نوجوانی، اما مرتبط با سلطان عشق را ثبت کتاب خاطره ها کنم. پس با انتخاب اسم مستعار"دفتر خان"برای شخصیت مرکزی مرحوم و مغفور این داستان، میخواهم هم به افکار طلسم شده ام جان دوباره دهم و هم بزرگداشتی کنم از "احمدظاهر" عزیز.

 آری نخستین روزهای بود که از دانشگاه فارغ و در فرودگاه خواجه رواش شاغل کار شده بودیم. آنزمانها مسلک تخنیک و انجنیری هوائی بیشتر روی تجربه و مهارت تخنیکی پرسونل میچرخید تا تحصیل! بنابرین آدمهای که رتب شان پائین و تحصیلات اندک و حتا سواد درست حسابی نداشتند با داشتن تجربه و ید طولا در عرصه تخنیک از ما کرده یک سر و گردن بلندتر و حتا در صف آمرین بودند. پس طبیعی بود که پوز دادن های بعضی از آنها چندان در سر ما که آنوقت خیلی جوان بودیم خوش نمیخورد. بنابرین وقتی ما  بر نقاط مثبت خود تاکید و قسمی میبالیدیم برعکس آنها گاهی حتا شعور ما را زیر سوال قرار میدادند. طوریکه یکی از میکانیکان خود را هم صنفی نبی خان استاد ما جا زده بود و اینسان در روز روشن به ریش ما میخندید. گپهای دیگری هم از این قبیل بود که نقل همه مثنوی و هفتاد من کاغذ میشود لهذا فقط یک خاطره را نقل میکتم آنهم خاطره دفترخان

آری! روزی دوست  و هم صنفی عزیزم انجنیر شاه محمود جان از دور بمن میخانیک پَخ پَلوی را نشان داد و گفت این آٔدم خیلی اوقی است میگوید: من در هواپیمائ دی – سی – ده شرکت آریانا کار کرده ام و از جانب ظاهر شاه تقدیر شده ام. بنظرت راست میگوید؟ تا من دهن وا کنم واحد همصنفی دیگر ما که پدرش انجنیر سهاک، فلایت انجنیر هواپیمای مذکور  بود گفت: این حرف از بنیاد دروغ است چون هواپیمای دی- سی- ده در سالهای اخیر حکومت داوود خان خریداری شده بود اما در سال پنجاه و هشت خورشیدی به شرکت آریانا تسلیم داده شد. با این سخن تبر ما دسته یافت و تصمیم گرفتیم "دفتر خان" بیچاره را سر جایش بنشانیم.

لهذا سر نان چاشت رو سوی دفتر خان کرده و در نهایت احترام اما جدی برایش گفتم: من حدس میزدم شما را جایی دیده ام اما حالا فکر میکنم اشتباه کرده ام! در واقع من یکی از کسانیکه با احمدظاهر جان در کنار طیاره دی –سی- ده، آریانا عکس گرفته اند را جای شما به اشتباه گرفته بودم. مرحومی در حالیکه لقمه اش را میبلعید گلو صاف کرده و بدون اینکه حرفم را تائید یا تردید کند  گفت: ظاهر جان را میشناختم! ما بسوی یکدیگر دیدیم انگار برای گروپ شوخ ما همین یک جمله او کافی بود.! لهذا فردا در همه قوای هوائی از زبان دفترخان آوازه پخش شد که ایشان گفته اند: روزی در راه روان بودم، پشت سرم هارن پیهم موتر شد، به عقب نگریستم، احمدظاهر جان بود.! هرچند گفتم کار دارم ظاهر جان اصرار کرد بیا برویم یک چکر بند قرغه! ناچار در موترش نشستم و همینکه موتر در پهلوی مکتب عایشه درانی رسید موتر را گروهی از دختران مکتب توقف دادند و کتابچه هایشان را کشیدند تا احمدظاهر برسم یادگار در کتابچه هایشان امضا کند! احمدظاهر مرحوم یک سه چهار تایش را امضا کرد و سپس فاژه ای کشیده  گفت : دفتر خان بچیش تو میدانی و کار ات!!!  من یکصد و چهل و چهار کتابچه را به جای ظاهر جان امضا کردم.

 این آوازه که در اصل فقط شوخی بیش نبود ولی در واقع تهمت به دفتر خان و حتا احمدظاهر عزیز پنداشته میشد. مثل بم در گارنیزیون خواجه رواش منفجر شد. دفتر خان خیلی از این تهمت عصبانی بود. اما همانگونه که در اِغاز این مقاله نوشتم هیچگاه بر روی خودش نیآورد. خدایش ببخشاید.

 دید نقادانه 

چونکه فلسفه هر بزرگداشت  نقد گذشته و دادن پیام مشخص حاصل از آن نقد میباشد. لهذا وقتی نقادانه بر شوخی های نوجوانی می اندیشم، در این خاطره کسی را ملامت کرده نمیتوانم. بیچاره دفتر خان گناهی نداشت. شاید بعضی اوقات در زندگی لافیدن ضرور باشد. چونکه اگر بیچاره با صداقت تمام میگفت مکتب نخوانده ام باز هم با نیش و کنایه زخمی ترش میکردند. خداوند ما را هم عفو تقصیرات کند.زیراجوان بودیم و خسته و ورشکست  از زندگی!شاید اینگونه با خندیدن در برابر هر آنچه که خوشبختی زندگی را به حصار خود کشانیده و محدود کرده بود اعلام نفرت میکردیم.دوستان و هم صنفی های دل زنده ای داشتم که قطع خنده را، پیروزی فرهنگ مرگ میدانستند و نفرت از خنده، در دیدگاه ما انزجار از زندگی پنداشته میشد. خودم هنوز بر این باورم آنجا که خنده قطع گردد، شادی میمیرد و هستی از زایش باز میماند.

آری اینگونه نسل ما، خنده و لبخند را بر روی لبان شان تظاهر میکردند، ولی کسی از چشمخند ما آگاه نبود.از نظر من مهم تر از لبخند "چشمخند" است. گاهی لبانت به خنده باز میشوند اما چشمانت غمی بزرگی را به دوش میکشند که جز اهل دل کسی دیگر از آن آگه نیست! گاهی صدای قهقهه هایت در فضا میپیچد اما در عمقِ چشمانت گریه پنهان شده است. و کسی قادر به کشف آن بغض نیست! گاهی به ظاهر خوبی اما چشمانت چیزِ دیگری را نشان میدهند چشم ها" این دو عقاب کوچک چه رازها که در دلِ سینه نگه میدارند و چه شکست هایی را که بروز نمیدهند

و اما احمدظاهر

 اگر جوهر قلم دل را به نگارش روی کاغذ اندیشه، در مورد احمدظاهر، با بیان افکار و احساس خودم به حرکت درآورم، با اطمینان گفته میتوانم که فراسوی ایده ها، فرهنگها و علاقمندی های فردی صدائ احمدظاهر نقطه مشترک نسل ما بود. هر آهنگ او چون برگ های تازه شگفته یک گل ابریشم به شبنم نشسته در بیست چهار ساعت میدرخشید. هر فریاد او بسان عطری ناشناس که در گلستان زندگی می پیچد معطر در گوش و دماغ دل میپیچید. اشعار آهنگ هایش را که مینوشتم میفهمیدم که این گل بریشمی ریشه ای محکم در ژرفای زمین هجران دارد و روزها سر بر خاک شکست سائیده، کله برسنگ حرمان کوفته و لابد زمین عشق را شکاف کرده سر از سینه ای شاعر عاشقی بر آورده، و سپس از دهان احمدظاهر عزیز فریاد شده تا غنچه داده و بر گلستان نشسته، تا بر زیبائی باغ عشق بیافزاید و آنرا مفهوم بخشد.

تا هنوز وقتی احمد ظاهر میخواند من با تصورات یک کودک مبتلا به اوتیسم زنده گی میکنم گاهی هم وقتی احمدظاهر میخواند فکر میکنم بازیچه ی ذهن خلاق یک گرافیست ستاره یمانی می شوم. 

حتا اکنون که زمان سخت چابکی گرفته وپاها بار تن را با خوشحالی بر دوش نمی کشند وقتی احمد ظاهر فریاد میکند حس میکنم خدا پهلوی خورشید آرزویم ایستاده و هرلحظه ممکن است حنجره ابر های تیره را بدرد و پل رنگین کمان خوشبختی را به سمت من روانه سازد

هر کدام از آهنگهای احمدظاهر خاطرات خاص خود را دارند اما بعضی ها خاص ترند. روحش شاد.



۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

فراموشی عشق در قحط سال دمشق

شکسپیر میگوید در بدترينِ ما آنقدر خوبى  و در بهترينِ ما آنقدر بدى هست كه هيچ يك از ما حق اين را نداريم که از دیگری عیب جویی کنیم با این گفته آیا میشود همان بدترین مان را که حتا ادعای رهبری مان را دارد عیب جویی نکنیم و بخاطر همان خوبی پنهانی و نامکشوفش خاموش بنشینیم؟ انگار قحطی است  
سعدی شیرین سخن می‌گوید:
چنان قحط‌سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
واقعن گاهی چنان اوضاع بر ما تنگ می‌شود، که از بابت قحط سالی عشق را فراموش می‌کنیم. 
 اما برعکس سعدی شفیعی کدکنی می‌گوید اصالت عشق، درست در همین قحط‌سالی‌های دمشقی پدیدار می‌شود و عشق اصیل در همین قحطی ها باید جستجو گردد
«در این قحط‌سال دمشقی
اگر حرمت عشق را پاس داری
تو را می‌توان خواند عاشق
وگرنه به هنگام عیش و فراخی
به آواز هر چنگ و رودی
توان از لب هر مُخَنَّث
ره عاشقی را شنیدن سرودی»
هرچند این شعر به ادبیات جنسیت‌زده‌ای آلوده است و «مخَنّث» را تحقیر می‌کند.
اما منظر دیگری هم هست و آن اینکه از قضا در تنگناها، امکان عشق‌ورزی بیشتر است. شاید به دو جهت. یکی اینکه عشقِ کامیاب، نقشِ پناهگاه و سنگر را در برابر ناملایمات دارد. 
مولانا می‌گفت:
آنک جان در روی او خندد چو قند
از ترش‌رویی خلقش چه گزند
آنک جان بوسه دهد بر چشم او
کی خورد غم از فلک وز خشم او
(مثنوی/دفتر دوم)
جهت دیگر اینکه ما در شرایط بغرنج‌تر بیشتر به همانندی نوع بشر در آسیب‌پذیری و ابتلای به رنج واقف می‌شویم. بسیاری از ما که در شرایط نسبتاً عادی، عشق و غم‌خواری نداریم، در وقت رنج‌های عریانِ فراگیر، درک بهتر و نزدیک‌تری از هم‌سرشتی و هم‌سرنوشتی انسان‌ها پیدا می‌کنیم. انگار مشاهده‌ی رنج و بی‌پناهی عظیم انسان‌ها، حس نوع‌دوستی ما را بیدار می‌کند و به این نکته آگاه می‌شویم که انسان‌ها به رغم تفاوت‌های بسیار که آنها را از یکدیگر متمایز و غالباً دور می‌کند، در برابر مرگ، تنهایی و سرنوشت، یکه و تنهایند و توجه به این شباهت همگانی می‌تواند آنها را بیشتر مستعد نوع‌دوستی و برادری کند. با مشاهده‌ی رنج‌ها و بی‌پناهی‌های همگانی بیشتر درمی‌یابیم که «اعضای یک پیکریم»:
 هوشنگ ابتهاج می‌گوید:
«عشق من و تو؟... آه
این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

------------------------------------------
پی نوشتها: سخنان شکسپیر
مقاله ای از صدیق قطبی

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۸, شنبه

واتیکان کابل


قصه از جنگهای کوچه بکوچه

مثل گنجشکِ یخ زده ی راه گم که در یک گدام بزرگ بهر سو وارخطا پرسه میزند تا راهش را پیدا کند بالاخره دریچه ئ شکسته ئ یافتم و پرت و پوست نفسک زنان خود را بخانه رسانیدم. قلبم تند تند می تپید. خون در بستر رگهایم با سرعت شگفت انگیزی رو به سیلان و در جوش و خروش  بود.کلکینها را کامل بستم، پرده های اتاقم  را در روشنایی عصر کشیدم. بخاری را روشن کرده زیر کمپل نه چندان ضخیم خزیدم. نخست از فرط سردی اتاق در خودم گلوله شدم. سرما به مغز استخونم نفوذ کرده بود. انگشتان پاهایم انقدر سرد بودند که انگار کیلومترها روی یخ راه رفته بودم. آهسته آهسته حرارتِ داغِ بخاری صورت یخ زده ام را بغل گرفت و پلک هایم سنگین شدند.گرمای بخاری کیف میداد و آرام آرام احساس خرسی که وسط تابستان نیاز به یک خواب زمستانی طولانی دارد را پیدا کرده بخواب رفتم.

 تمام شب را چنان آرام خوابیدم که صبح زود وقتی با لذت وصف ناشدنی پهلو زده بیدار شدم. تازه حس کردم هنوز زنده ام و صحیح و سالم از میدان نبرد دیروز نجات یافته ام. با همین خیال چشمم به منظره ی حرکتِ آرام و آزادانه ی ذراتِ معلقِ گرد و غبار در رشته های شعاع نور طلایی طلوع خورشید که از بالا و درز های پرده های کشیده شده اتاق تا روی لحافم، پُل میزدند خیره میگردد و من نیزبربالهای سبک رویا و خیال نشسته با عبوراز وزیراکبرخان در فاصله یک مسیر کوتاه شهری بین "خیرخانه" و "شهر نو" یعنی تایمنی جائیکه دیروز چاشت مهمان دوست عزیزم عزیز الله جان بودم فرود می آیم.آری ! شوربای مزه دار و انگور کنگینه را باهم خوردیم و سپس از راهروئی طولانی عقب حویلی که با چیله بندی های تاک کهنسال پوشیده از برگ های قهوه ای خشک شده به باغچه گک آنسوی حویلی منتهی میشد و میز و چوکی در آن نهاده بودند عبور کردیم. پیاله چای آنجا نوشیدم اما نسبت سردی هوا بداخل پیاده خانه رفتیم . جوان همسایه، که خواهر زاده عزیز الله جان و هنرمند چیره دستی است با اصرار هارمونیه اش را پیشم میگذارد و فریادم را (میروی از من و لبریز فغانم چکنم) بدقت میشنود. تشویقم میکند و سپس خود پوش ربابش رامی گشاید تا رستاخیز عشق را در زیر سلطه عسس های جهادیون، زیر نگاه تلخ دوران جنگ آغاز کند. نخست پنجه بر سیم های رباب خود می کشد. به به چه زیبا مینوازد این پنجه ها!. "بشنو از نی چون حکایت میکند"و سپس "ای د زړه آرامه مه ځه ما نه مه ځه " این دو ترنم مرا تا آنسوی دنیا با خود میبرد. میخواهم خواهش کنم همین دو آهنگ را بار دگر بنوازد ولی انگار زبانم گنگ میشه! مغزم با مرور مصرع های این غزل زیبای مولانا مثل یک ساعت کهنه ی زنگ زده ی بی بطری از کار می افتد طوریکه دیگر نمیتوانم دهن باز کنم و زبانم را بچرخانم فقط به پنجه های نوازنده خیره میشوم. پنجه ای که مشتاق زندگیست، دستی که رویای جاری شدن ترنم موسیقی ،شادی وعشق را سال هاست در محفظه کاسه رباب خود پنهان کرده است.حال زخمه برتار ها میزند، او مینوازد و من به سخن مولانا که میگوید ( هیچ میدانی چه میگوید رباب- زاشک چشم وز جگر های کباب) می اندیشم. حسی عجیبی دارم! مثل اینکه گاهی در خواب غرق میشی اما فکرت قفل میشه،هرچه میخواهی فریاد بزنی صدایت در نمی آید!. نغمه رباب لحظه به لحظه در تار و پود تنم جاری میشه و جای فریادهای درهم و برهم ذهنم را سکوت میگیرد. حتا قفسه کتابخانه ذهنم دیگر عطش کلمات کتاب مهجوری را ندارد. انگار بوف کَری شده ام که دیگر نمیخواهم بیشتر از این از تار های رباب بشنوم! "ای د یار خیاله مه ځه ما نه مه ځه " غرق در موسیقی ام که عزیز الله جان میگوید: برویم یکبار تا کانون را برایت نشان بدهم و معرفی ات کنم بعد بر میگردیم. سیرغو موسیقی میکنیم. دلم میشه به او بگویم: بیادر! همین لحظه انگار با نغمه جانسوز رباب از گور برخاسته و زنده شده ام.حداقل لحظه درنگ کن قول میدهم بزودی دوباره به گورم بازگردم. سپس این مرده متحرک یا جسد زنده، همرایت هرجا میخواهی روان میشود. اما صدایم در گلو خفه میشود. پیشنهادش را میپذیرم و هر دو پای پیاده سوی تایمنی که در جزایر قدرت آنزمان شبیه به واتیکان در روم یا کوسو در صربستان بود راه می افتیم


کتابخانه حکیم ناصرخسرو بلخی

 هنگام حکومت مجاهدین، تایمنی و وزیر آباد در شهر کابل، بسان واتیکان در شهر روم، جزیره مستقل قدرت بود که افراد سید کیان گاهی پرچم جنبش و گاهی پرچم حزب وحدت را در آن با قدرت نمایی می افراشتند. با گذشتن از شهر نو،سرک اول تایمنی در واقع سرحدات سرزمین کیان بود. اما چون این منطقه چون کوسو در یوگوسلاویا و واتیکان در روم  از چهار جهت در محاصره دولت قرار داشت. فرمانروایان منطقه این آسیب پذیری خویشرا درک کرده بودند و از این سبب در قلمرو اینها تقریبن مقررات شنگن اروپایی حکمفرما بود و عابرین چندان مکلف به داشتن پاسپورت، تذکره و ویزه نبودند.کتابخانه که من عزم دیدارش را داشتم در همین جزیره قرار داشت و بعد ها فهمیدم که آن کانون و کتابخانه نیز مربوط همینها بود.

 خواننده عزیز! اگر کابل آنزمان را برایت ترسیم کنم، باید بسان "ویرژیل"(کسیکه در مجموعه کمیدی الهی، دانته را از دوزخ عبور و تا نیمه راه برزخ همراهی کرد) دستت را بگیرم و از جهنم آنزمان کابل بگذرانمت..باور کن تمامی نماد های که دانته در جهنم دید را در کابل آنزمان خواهی دید.

بهرصورت قدم زنان میرسیم زیر عمارتی که روی آن لوحه با خط زیبای نصب است : کتابخانه و کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی! من در رویای سفرنامه ای این حکیم غرق میشوم . عزیز الله جان از عسکری میپرسد این جمعه کسی نیامده؟ عسکر در پاسخ میگوید: نخیر سه ماه است که کانون و کتابخانه به شهر پلخمری کوچ کرده اند. با شنیدن این سخن هردو متعجب میشویم و من مثل کودکی ذوقزده ئ که بلافاصله پس از خریدن پوقانه هوایی از خوشحالی زیاد روی زمین می افتد و پوقانه در دستانش میترقد غمگین میشوم.  .

آری ! هشت ماه است در کابل تنها زندگی میکنم. با شعر و موسیقی عجینم. دوستم عزیز جان پیوسته  تشویقم میکند باید کانون فرهنگی حکیم ناصرخسرو بلخی بویژه کتابخانه غنی اش را ببینم و با وساطت او عضو اش شوم. سرانجام برای اینکارامروز وقت گذاشتیم اما از طالع من کتابخانه و کانون هر دو از اینجا کوچیده !! اینست بخت واژگون! نگاه معنی دار بهم می اندازیم.اندکی هوا سرد شده عزیز الله جان پیشنهاد میکند با مینی بوس به سوی شهر نو برویم. اما من میگویم نه ترجیح میدهم پیاده بروم.سرانجام هر دو قدم زنان بسوی مسیری که آمده بودیم برمیگردیم. او پیوسته حرف میزند یادم نیست چه میگوید؟ اما حرفهای چون چطور خبر نبودم از کوچ کانون؟ زحمتت را ببخشی ولله و از همین قبیل حرفها! اما من انگار نمیشنوم چون اصلن دیگر نرسیدن برایم مهم نیست. اینقدر یادم هست که در دلم میگفتم همیشه  رویا می بافم ، بر دیوار های آرزوهایم نردبان می نهم، به عبث بالا می روم تا فراخنائ آرزو هایم را لااقل ببینم! اما حتا چشم اندازی زیبائ نیست! امیدی نیست!مهر؟ عاطفه؟ عشق؟ شادی؟ رنگین کمان خوشبختی؟ تمامی این ها تنها برای من یک رویاست. به چهره کریهی هجران خیره میشوم، قامتم می لرزد. در حالیکه چند واژه زیبا در عقب یک سلام و چند جمله کوچک اما قشنگ، مثل مورچه ها بدنبال هم از در و دیوار جمجمه سرم بالا میروند و دلم را میلرزانند از خود میپرسم آیا براستی دیگر امیدی نیست؟ در همین اثنا راکتی با صدای مهیبی در همان نزدیکی ها اصابت میکند و سپس مثل باران رگبار مسلسل شلیک ها شروع میشود. معلوم نیست کی مهاجم است و کی مدافع؟ کی با کی میجنگد. نخست هر دو پروت میکنیم و سپس از بغل یک دوکان بقالی خود را به کوچه ای میرسانیم که سرحد حکومت و واتیکان تایمنی است. من دستهایم را به عنوان بی دفاع بالا برده بسوی شهرنو سرحد دولت اسلامی میدوم اما عزیز الله جان جرئت نمیکند. جنگ شدت میگیرد چاره ای نیست و خلاصه اینکه بعد دوساعت زنگون کیش و پروت و دوش خود را به منزلم در میکرورویان رساندم.

اکنون که صبح شده و شبی آرامی را گذراندم میخواهم دوباره بیاد نغمه رباب بخوابم و به آرامش رسم. اما هرچه لحاف را بیشتر به دور تنم پیچاندم سردی اتاق نگذاشت. زیرا از درز باریک کلکین اتاقم، سوز سردی می آمد، برخاستم بخاری را از چند تا چوب کج و معوج پر کرده اتش افروختم. بسترم را مرتب کرده قدیفه را بر سر و دوشم کشیدم. وقتی به شعله های بخاری نگاه کردم چه عاشقانه میسوختند. انگار با بذل شعله های گرم و پرکیف زخم های عمیقتر از انزوا به تنم میزدند. طوریکه با هر لهیبش با زبان شعله میگفتند: دعا نکن وارد ذهن کسی شوی! حتا سعی مکن بدون مجوز..! چون اینکار تجاوز به حریم خصوصی همان کس محسوب میشه، اما میتوانی آرزو کنی دیگران ذهن ترا همین لحظه زیر و رو کنن تا ترا بفهمند.که نمیکنند.. کاش روزی غمها اینسان بسوزند

جدی سال ۱۳۷۱ خورشیدی

......................

یاد آوری: عزیزالله جان شاعر و فارغ مکتب موزیک بود. از برکت دوستم شهید اسماعیل دلاور پیلوت با او آشنا شدم. سالهاست ازش اطلاعی ندارم. اگر احتمالن این نوشته را میخواند و حس میکند از نقش ایشان خیلی مختصر نوشته ام و در واقع داکتر عبدالله این داستان شده است. دلیلش عدم داشتن مجوز خود او است ورنه هر پروت و زنگون کیش و هر قدم گریزی و دوش و حتا شکستن کنگینه و کرمک سبز یادم هست.

۱۴۰۰ فروردین ۱۳, جمعه

باز هم حکومت موقت

 یادی از نخستین حکومت عبوری

اخبار وطن، این روزها، پیوسته پیرامون ایجاد دوباره حکومت موقت، انتقالی یا عبوری میچرخد. پیش از اینکه روی این عقبگرد ۱۸۰ درجه حرفی بزنم. حیرانم چرا هر از گاهی همین خبرها سفینه ذهن مرا سوی مینی بوسِ خاک پُر مامورین حکومت عبوری مجاهدین و خاطرات پشاور پرواز میدهد؟ شاید از اینکه آن مینی بوس محل رویا بافی هایم بود،هنوز برایم جذابیت دارد.هرچند آنهمه رویاهای شیرین، هر روز موقع پاهین شدن، بلافاصله با پنجه های بی رمق و افکار منفی خودم ندافی و پخته پرانک میشدند.! شاید هم از اینکه بین سیستم ماموریت در آن حکومت و سیستم ماموریت در افغانستان، از سرویس مامورینش گرفته تا معاش،ماکولات و کارمندان، تفاوت های زیادی که از حیرت ذهن نشین میشدند وجود داشت و.. شاید


 بهرصورت فراموشم نمیشود که چگونه در عالم نا باوری، مینی بوس حامل مامورین، صبح نخستین روز ماموریتم، در نخستین حکومت عبوری تاریخ افغانستان، نزدیکهای ساعت هفت و نیم، سر و کله اش از دوردستها پیدا شد و مرا با ذوقزده گی از ایستگاه  فیز ۴ حیات آباد پشاور به مقر وزارت اعمار مجدد منتقل کرد. دقیق یادم هست همان روز پس از نشستن در سیت، از پشت شیشه ها و پرده های خاک گرفته ای که سالها تمیز نشده بود، نگاهم به آدمهای که مثل من در آن صبح زود خواب را از چشمان شان دریغ و در ایستگاه ها، منتظر بس های شان بودند میخکوب شد. سپس با ناباوری نگاهی به داخل بس و همکاران تازه انداختم و با شگفت زده گی دیدم که واقعن این مینی بوس با سرویس لکس  وتمیز ۳۰۲ ریاست آبرسانی در کابل، که آنجا نیز قبلن حدود سه ماه ماموریت کرده بودم اصلن قابل مقایسه نبود. یادم آمد آن بس بزرگ  و تمیز ۳۰۲ لبریز از  شور و مستی بود.اطراف آغا مجید دریور پستکارت های دختران فلم هندی نصب شده بود. کست ۶ احمدظاهر در تایپ اش پشت و رو میگردید و راکبین اعم از ماموران و ماموره صاحبان اتو کرده با زمزمه آهنگ "تنها تویی تنها تویی" با احمدظاهر در خلوت تنهایی شان لذت میبردند. در حالیکه در این مینی بوس همه چیز برعکس بود و بجز صدای غرش ماشین موتر، سکوت معنی دار تبعیدی حکمفرما بود.

هنوز موتر از سرک حیات آباد به جاده بورد نه پیچیده بود که، افکارم سوی موتر عمله افسران گارنیزیون خواجه رواش رفت. و این بار به مقایسه این مینی بوس با سرویس زیل -۳۱  منسوبین هوائی پرداختم. یادم آمد موتر عمله هوائی غند ما هرروز صبح زود، حتا قبل از اینکه خورشید فرصت تابیدن به تنِ سرد و خالیِ کوه تلویزیون و کوچه ما را پیدا کند، مثل یک گرگ زخمی زوزه کشان و غرغر کنان خود را به زحمت روی سرک باریک قیر بی جانِ ایستگاه "دهن نل، باغ بالا" میرساند. دریورش سربازی بنام عارف بود و معلوم میشد که عسکر واسطه داری بود زیرا به آمر سیت که یک جگتورن بود چندان اعتناهی نمیکرد.از تایپ ریکاردرش آهنگهای فلم آواره بویژه "جب سی بلم گهر آئی" بلند بود. اما این مینی بوس که بخاطر ترافیک دست چپ پاکستان اجبارن از دروازه راننده با هزار زحمت خود را بداخل موتر با فرمان شابی شابی کلینر پرت میکردی در اوایل بکلی سوت و کور بود و سپس هم که تایپ پیدا کرده بود مجبور به شنیدن موعظه ملا بجلهی گر بودم. شاید عده ای از دوستان، پدیده موسیقی را در این مقایسه ها، قیاس مع الفارق پندارند.اما از اینکه بنظرم ترنم نغمه های دل انگیز، روح را صیقل و تن را برای کار کردن آماده میسازد.این مقایسه را لازم میبینم.چونکه به قول شیخ عطار موسیقی،آوای آسمانی گردش افلاک است:

مرا ز هاتف همت رسد به گوش، خطاب                           

کزین رواق، طنینی که می رسد دریاب

 اما خوشبختانه از گذر همین خاطره های مقایسوی پاسخ سوالم را گرفتم. بلی سفینه ذهنم بدین سبب قصد پرواز سوی مینی بوس حکومت عبوری را میکند. چونکه از فیض همین حکومت بویژه همین مینی بوس دو دوست، بهتر بگویم دو برادر که همواره مایه افتخار و سرمایه زندگی من هستند را همینجا آشنا شدم و یافتم. یکی انجنیر صاحب بشیرالله قدسی و دیگری جنرال صاحب عبدالظاهر ظهوری غوری! یاد هر دو برادرم بخیر


حکومت عبوری 

آنزمانها "وطن" واژه مقدسی برای همه بود. نوشتن اسمش سینه را به اشتیاق و قلم را به آتش می کشید. ما سرزمینی که نخستین بار با پاهای کودکی در آن راه رفتن آموخته بودیم را از پدر پدر مال و ارثیه خویشتن میدانستیم.انگار هر یک چون هرکول اسطوره یونانی، از خاک آن سرزمین نیرو می گرفتیم.به هیچکس اجازه نمیدادیم از ما کرده وطندوست تر و حقدار تر باشد.اصلن پروردگار در نسل من، یک کهکشان ققنوس های سوزان ماجراجو و پُر از بال و پَر آفریده بود؛ که هرگز روح خویش را به قفس خفقان آور کوته فکریها، تنگ نظری ها، زشتیها پلیدیها و سیاهی ها نمی انداختیم. گرسنه اما آزادانه میزیستیم. نسل ما خواهان انداختن طرح نو و  شگافتن سقف فلک بودند. اینکه فلک طرح خود را انداخت و وطن را اسیر غل و زنجیر این و آن و ما را قفل بند مهاجرت تلخ وناخواسته کرد حرف جداست.  لهذا این حرف را بدون تعارف، مبالغه و شعار مینویسم که در آن سالها حتا بر زبان آوردن واژه "آزادی" برای نسل من حسی عجیبی میداد حسی ازعشق،سرشاری،توانستن.!! حسی تاریخی عجین شده با نام ها ورشادت ها ،رنج ها شکست ها و بالاخره پیروزی ها و همین حکومت با همه کاستی ها نماد آزاده گان  پنداشته میشد. کارمند حکومت عبوری مجاهدین بودن در اوایل، حسی از اعتماد بنفس را به آدم میداد و ایجاد حکومت پس از ده سال تنظیم بازی برای همه حکم آب گوارا بر لبی تشنه را داشت. اینکه بعدآ همه چیز به گند کشیده شد گپی جداگانه و مستلزم بحث جداگانه میباشد.آری! این حکومت کاستی های فراوانی داشت. زنان نیمی از پیکر جامعه در آن حضور نداشتند. هزاره ها بخاطر عدم اشتراک حزب وحدت حتا حضور نمادین هم نداشتند. پارتی بازی تنظیم بازی،حق تلفی و دهها گپ و سخن دیگر هم بود! اما با همه اینها یک گام به جلو پنداشته میشد. اینکه امروز پس از دو دهه تجربه حکومت های انتخابی به سوی حکومت عبوری عقبگرد میکنند این فاجعه است. معلوم میشود که دیگر وزنِ زندگی روی دوش مردم سرزمینم سنگینی میکند! همه به نحوی دنبال راهِ فرار اند، راهی برای شانه خالی کردن، دَر رفتن یا انصراف دادن از همه آرزو ها.... خلاصه  پذیرفتن حکومت عبوری در شرایط کنونی از نهایتِ استیصال و درماندگی است. همه میدانند این صلح  چیزی نیست جز حل شدن و تبخیر شدن در اسارت!!

نجف علی خان معلم کیمیا میگفت: هایدروجن یگانه عنصریست که بدون نیوترون پایدار باقی میماند. اما من که ملتم را میشناسم، "آزاده گی" نیوترون های این ملت است پس آنهائیکه این ملت را چون هایدروجن بدون نیوترون پایدار حدس زده راه خطا رفته اند. آری اینهم سخن درست است که  تا یک حدی میشه تشنگی را تحمل کرد ولی کم کم به هر آب ناپاکی  راضی میشوی!

ماکولات و یک خاطره جالب

از اشتراکات حکومت موقت مجاهدین با حکومات کابل، فقط ماکولات بهتر بگویم پلو چاشت اش بود. چاشت که میشد مثل کابل بوی پلو در دفاتر میپیچید و اشتهای آدم را باز میکرد. اما پس از یکی دو ماه عده ای شوربا خور که مدیر برآورد دفتر ما یکی از آنها بود شروع به نق زدن کردن که ولله ای برنج بیخی بی مزه اس! همی شوروا خوبس !! من اول فکر میکردم این گپها بجای نمیرسد اما بزودی فرمان تعویض پلو به شوربا از سوی رئیس زاهد عملی شد. و مدیر برآورد در حالیکه در شوربای کاسه گک نکلی اش با اشتیاق نان تر میکرد و توته گک استخوان را در نانش میپیچید مثل یک فاتح رو بما کرده گفت: اینالی خوبش شد. فقط همی گوشت صحیح نه شاریده صبا باید هرکس هیئت بود خوب چک کنه! من گفتم این گوشت هرگز از این بیشتر نمی شارد چون این گوشت تراکتور اس! همه سوی من با حیرت دیدند و انجنیر صمد پرسید چطو او بیادر؟ گفتم هندوان گوشت گاو را نمیخورند لهذا پس از پنجاه سال قلبه بالای آن غژ گاو های بیچاره آنها خود بخود به تراکتور مبدل میشوند پوست و گوشت شان آهنی میگردد بعد آن بی زبان ها را بی پاسپورت و ویزه سوی پاکستان میفرستند و این گوشت همان تراکتور هاست که پنجاه سال قلبه کرده. انجنیر شفیع که آٔدم شوخی بود گفت کاش از همونا باشه بخیالم بیخی غولومبو شتر اس! یکبار همه از نان دست گرفتند و گفتند دل ما را بد کردید. اما شوخی ها دوام داشت. آری مدیر شوربا خور برآورد پلو ما را شوربایی کرد و ما هم شوربا را زهر جانش کردیم. حال که این حرفها را مینویسم  چهره هائ همکاران یکی بعد دیگری پیش چشمم مجسم و از مقابل دیدگان مشتاقم گذشته در فضای اثیری زمان محو می گردند!آری! هربار وقتی با پای حسرت در کوچه های خاطره راه می افتم، به سرک های آشنا، خانه ها، دفاتر و کوچه هائ که هنوز خاطرات جوانیم را در خود حفظ کرده اند سر می زنم بیشتر مطمئن میشوم که نه زمان ونه مکان قادر به زودن خاطره هایم نیستند.حتا گذر زمان قادربه کمرنگ کردن چهره هائ که از آنها خاطره دارم هم نیستند.خداوند نگهدار همه شان! پس انداز از معاش این حکومت خاطره تلخ دیگریست

و سخن آخر اینکه:

حکومتداری پیچیدگی و ظرافتهای ویژه ی خود را دارد؛ این پیچیدگی در جوامع موزاییکی قومی- مذهبی چندین برابر است؛ حکومت چه موقت باشد چه انتخابی یا امارتی به عنوان مهمترین نقش آفرین ، موظف است با برقراری توازن در توزیع قدرت و ثروت، امنیت و توسعه ی کشور را به همه ی ساکنانش بنمایاند و فرصت و زمینه های کافی برای شناخت متقابل و احترام آمیز همه ی مؤلفه ها از یکدیگر را فراهم نماید نه اینکه بر اثر نابرابریها، بخشی از ملت سیراب از غرور سیاسی- فرهنگی،ثروتی باشد و بخشی دیگر را همچون موزیم باستانی و عتیقه جات ببیند!که امیدوارم چنین مباد