۱۳۹۹ مهر ۲۶, شنبه

سال شوم ۲۰۲۰ و اشکهایش

 

مطمئنم اگر، عبدالاحد مومند، یگانه کیهانورد  وطن ما بجای ۱۹۸۸، امسال یعنی ۲۰۲۰ به فضا میرفت، هرگز نمیگفت زمین را از فضا،  آبی رنگ و زیبا دیدم. بلکه حتمن میفرمودند که: زمین را از فضا مثل توپ سیاه رنگ دیدم که کاه دود کرده بود!

آری! رنگ سیاه, در پهلوی خوشرنگی اش استعاره ای از رنجها و بدبختیهای بشریست، لهذا بعید بنظر میرسد که زمین در عکس های ماهواره ای امسال, فقط و فقط سیاه جلوه نکرده باشد! زیرا از سراپای این کره خاکی بحدی در سالجاری الم و رنج و مرگ فوران کرده که حتا ساکنینش از همدیگر گریزان اند.

راستش از نخستین ماه های این سال شوم حجم بالای اعلامیه ترحیم تنها از طریق فیس بوک بار ها قلبم را لرزاند. همین امروز چند پیام تسلیتی نوشتم از جمله بمناسبت مرگ استاد اسدالله خان پسر عمه مرحومم و هنوز که چند هفته بیش به پایان این سال شوم نمانده، نمیفهمم خود از شومی این سال وحشتناک جان بسلامت خواهم برد یا خیر! دریغا که چه برنامه های داشتم و چه آرزو هائ زیبائ که محقق نشد. امان از این سال سراسر پاییز! امان از این پائیز مرگ ریز که هر روز با نوشتن جمله "روحش شاد" در پای هر عکسی آشنا و در کنار هر نام دوست، نه تنها نیشتری بر قلبم زدم و چهره های عزیزشان را از مقابل چشمانم گذشتاندم. بلکه با تایپ این جمله حزن انگیز آرزوهایی را نیز  با خود گور می کردم آرزو های که به شکل واژه ها روی صفحه های کمپیوتر و موبایل لهیب میزدند و در واقع اینگونه خاک می شدند.

 تلخبتانه که  تایپ و تکرار چند کلمه  و جمله تسلیتی بحدی در این سال شوم مرسوم گردیده که اخیرا اشکها پیش از آنکه از چشمها سرازیر شوند با سوز آه ها در اندرون سینه آتش میگیرند.

اخیرآ حس رخوتناک را تجربه میکنم. حسی که دیگر حتا مرا به واکنش چندانی نمیکشاند زیرا بمجرد اطلاع  از مرگ عزیزی فقط در سکوت لحظه ای به عکس یا اعلامیه اش نگاه میکنم و بهت زده و خشک میمانم حسی  عجیبی است بگفته صادق هدایت اندوه که از حد بگذرد، جایش را به یک بی اعتنایی مزمن میدهد. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن کسی...از دست دادن یا ندادن کسی یا چیزی آنچه اهمیت دارد پذیرفتن یک واقعیت عینی است که اتفاق افتیده.

نمیدانم از کجا بیاغازم و از چه بنویسم تا واژه های درد افزا، که با خون گره خورده اند  ذهنم را به آرامی تخلیه کنند؟ هرچند نیاز دارم شبیه یک آتشفشانِ پرگدازه فریاد بزنم، رنج انسان بودن را در قرن بیست و یک با دهن بسته و گریزان از هم! رنج کار کردن با پوزبند را! هرچند در ذهن خالی از کلماتم که حتا عادت نوشتن از سرم افتاده  و  دیریست یادداشت کردن برایم یک چیز مضحک شده است،  فریاد زدن خو بی گمان کار سخت تری  است.

 بهر حال میخواهم بعد مدت ها یک چیزی را اعتراف کنم و آن اینکه: تازه من همین امسال فهمیدم که دنیا بسان فلمی کوتاهیست که هر ثانیه اش بر ژرفنای فنا، استوار است. غوغای کرونا تجربه بسیار وحشتناک و غیر قابل هضم بود که بطور غیر مترقبه همگان را در فشار و تنگنا قرار داد!  این سال شوم شرایطی را بالای همگان تطبیق کرد که غیر قابل پیشبینی بود و هنوز با سر درگمی ادامه داره.هرچند میگویند نوستراداموس، یکی از نویسندگان و منجمان قرن شانزدهم فرانسه که مهمترین پیشگویی هایش تا اکنون محقق شده است پدیده کرونا را در رباعیاتی رمزنگاری‌شده نوشته است. اما خدا داند


همین اکنون که این کلمات را مینویسم غزل علی اشتری " اين ديده زمانی نيز خنديده ، که می گريد" با صدائ گیرائ احمدظاهر عزیز از طریق تلویزیون پخش میشود. ضمن حظ بردن و کیف کردن از صدای زیباي احمدظاهر، بیاد برنامه "خنده های گریه دار" تلویزیون آریانا افتیدم و متوجه شدم که واقعن "خنده" از ناپایدارترین اتفاقات جهان هستی بوده و ناپایدارتر از حباب ها میباشد. خنده معمولن گریه می آورد هرچند اسمش را اشک شوق میگذاریم!  شاید یک علت اشکهای سالجاری از بابت خنده های  اول این سال شوم باشد. یادم آمد که بسیار خندیدم اول با شاه محمود دوست عزیز و همصنفی گران ارجم و بعد در طوی شبیر جان با مامایم و سایر دوستان!...

شاید همین خنده های ناپایدار مثل عناصر گروه اول جدول مندلیف همین که در هوا پخش شدند با واکنش سریع   تبدیل به آتشی شدند که به جانم  افتادند و شرر ها زدند. آری هنوز اول سال بود هنوز پنجال های  دیو کرونا به سراسر جهان نرسیده بود که خبر مرگ دوستم انجنیر نعیم را طی یک سانحه ترافیکی شنیدم و خواندم. خدایش بیامرزد. نخستين آشنايى با او دقیق در خاطرم نيست، ولى به درستى خاطرم هست پس از شكل گيرى رابطه ى اوليه، بسيار زود به دوستى ژرفى تبديل شد که با مرگش ضربه ای روانی بزرگی بر من وارد کرد. بعد محمدعارف آنس عزیز در اثر ابتلا به سرطان جانش را از دست داد. او هم انسان مودب و محترمی بود ادیب شاعر خوش خلق و دوست! هنوز از شاک این دو واقعه جانگداز تمام نشده بودم که گسترش ویروس کرونا روز بروز خنده هایم را طوری جیره بندی کرد که حتا برای روز مبادا لااقل تبسمی را هم برایم باقی نگذاشت و هر روز روحن شلاق کاری شدم. آری ! هر بار سیمای محبوب  همراه با چهره همیشه خندان همصنفی عزیزم الحاج قاری نجیب الله  در ذهنم جان میگیرد اشک دلم جاری میشود. او با خانم و خواهرش قربانی ویروس کرونا شد. چه روزها ومسیر هائی را که با هم طی کردیم!! مرحومی با چنان درخشندگی ومهری تار رفاقت و آشنایی را نگهمیداشت که با هر دیدار غرق لذت آنهمه سرشاری وجود پر از سرورش می گشتی

  سپس پنجالهای دیو کرونا، اسحاق عزیز را هم ربود. پويايى، كوشندگى و جاذبه ى شخصيتى او بی بدیل بود. او در دوران دانشگاه و پس  از فراغت در فعاليتهاى مختلف وظیفوی و حتا فرهنگی، نقش بسیار اثرگذارى را بر من داشت که این اثر گذاری همیشه پیچیده در خنده های بلند و شوخ طبیعی بود! همیشه گاه و بيگاه در مناسبات های گوناگون همديگر را میديديم. ، هیچ کتاب و معلمی نتوانست نقشی را که قصه های اسحاق عزیز در شناساندن مفهوم عشق و عرفان از نظر مولانا برای من بازی کرد بازی نماید.سخنرانی های اسحاق جام جهان نمائی بود که اگر بدقت در آن خیره می شدی احوال ملک دارا و عدل انوشیروان عادل را بر هر شنونده اهل دل عرضه و تجسم می کرد روانش شاد. خلاصه  خاطراتی بسیاری بین من و این دو نفر اخیرالذکر در گوشه های از ذهنمان جا خوش کرده و خوابیده بود که زمانی بهم می رسیدیم  و یکدیگر را میدیدیم آن خاطرات نیز جستی زده از خواب بیدار می شدند وبینمان می نشستند ازسالها دوستی و رفاقت سخن می گفتند تا این یکی اشاره می کرد من می فهمیدم تا من نامی می بردم این دو دوست بیاد می آوردند .هزاران رشته ما را بهم پیوند می داد این مسئله با ده ها دوست ورفیقی که هنوز حرمت دوستی ما را دارند آشکاراست.

همچنان خدا بیامرزد استاد اسدالله خان پسر عمه مرحومم را که در ابتدا این نوشته یاد آوری کردم خاطرات خوبی ازیشان دارم. از جمله اینکه برایم یگان کار دستی بسیار زیبا و جالبی را از شاگردانش می آورد. خلاصه فکر کردن به آینده ی مبهم وحشتناک و زندگی کردن با قید و قیودات زندگی را خیلی دشوار ساخته طوری که بعضی وقتها احساس میکنم سرم میترکد و نمیتواند این حجم از ابهام و فکر و خیال را تحمل کند

قبلن بشر وقتی با پدیده های عجیب و غریب که مثل کرونا پسامد بالایی داشته مواجه شده ، رفته اند سراغ ضرب المثل سازی. تا این حجم از اتفاق و به هم ریختگی را فقط باید با یک جمله مختصر اما اثرگذار بیان کنند یکی از این ضرب المثلها که این روزها خیلی کاربرد پیدا کرده این است! از شومی شوم سوخت شهر روم! نمیدانم که این شومی واقعن از همان خفاش خور چینایی بود که نه تنها شهر روم بلکه سراسر این گیتی پهناور در آتش این ویروس میسوزد. نقش ها یکی پی دیگر در این دنیا پایان میپذیرند و دلها را به کفیدن وا میدارنو یا کدام شوم دیگر


د

۱۳۹۹ شهریور ۱۶, یکشنبه

صدای پای خموشی


فریاد سکوت آسیب دیده گان 

انگار در هارمونی هو هوی باد

 قشنگ میرقصیدی

چیق چق دیوار سیم خاردار ضرب میگرفت 

ضرب تال آهنگ شکستم را

 و تو، ناز پا میکوبیدی

لاجرم دور شدی

دور و دورتر همپای باد

خانه ما عقب دیپوهای آبرسانی کارته نو بود. در محوطه دیپو به دهها و اگر مبالغه نکنم صدها حلقه نل بزرگ کانکریتی و آهن کانکریتی سر هم انبار شده بود که با دیوار سیم خار دار از کوچه ما جدا شده بودند. دیگرانه وقتی باد داخل منفذ نلها میپیچد و سرگردان از آن حفره های بزرگ، سوت کشیده ناله کنان دست خالی برمی گشت. مرا بیاد فریاد زندگی و صدای سکوت می انداخت. فریادی که از قلب بر میخیزد و درون حنجره همینگونه با شدت میپیچد اما بدون اینکه واژه ای یا حتا آوایی معنادار را منتقل کرده باشد. در لایه یک آه جگرسوز خارج میشود.

 با اینحال صدای خموشی و آهنگ سکوت از نظر من پرمفهوم ترین غزل و هماهنگ ترین میلودی دنیاست.

 امروز یکشنبه است و تعطیلات آخر هفته! سکوتی عجیبی در اطرافم حکمفرماست. نخست صفحه فیس بوک را بازکردم بجز خبر های تلخ چون مرگ شاعره شهیرکشور ما شادروان حمیرا جان نگهت دستگیر زاده، سیل پروان، مرگ های کرونایی، قصه های تکراری جنگ و صلح  با طالبان و ده ها خبر ریز درشت که همه خاطر را حزین و ذهن را مسکوت تر میکند نیست. پس از نوشتن چند کامنت همدردی رفتم بتماشای تلویزیون های وطنی. یک کانال گذارش سفر اشرفغنی و معاونش را در پروان منعکس میکرد. عالیجنابان از فاصله دور و در کمربند محکم امنیتی،  با مردم از برنامه های آینده دولت برای ساختن شهرک تازه به معیار جهانی برای آسیب دیده گان سیلابهای اخیر لافیدند. در حالیکه مصارف امنیتی همین سفر شاید پول دوا و درمان آسیب دیده گان را پوره میکرد. متاسفانه تا اخیر برنامه من ندیدم اشرفغنی و معاونش حتا از روی سیاست بطور کاذبانه برای همدردی، طفلی یتیمی را در آغوش بگیرد. در حالیکه بشارالاسد در خط اول جنگ با اسرائیل کودکان را در آغوش میکشد. بگذریم از چله چه گله ! به قول فردوسی بزرگ

درختی که تلخ است اورا سرشت

گرش برنشانی به باغ بهشت

گر از جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد

همان میوهٔ تلخ بار آورد

آریانا نیوز را به تلویزیون ایرانی "من و تو" عوض کردم در این کانال اسرار کهکشان سیاهچاله ها را به معرفی گرفته بود. وقتی به دقت به اسرار سیاهچاله ها تمرکز کردم. دوباره فکرم به تماشاچیان مسکوت آسیب دیده های پروانی افتاد. حس کردم سکوت شاید بزرگترین سیاه چاله ی دنیائ آدمها باشد که نه تنها واژه ها بلکه خود آدمها، دوستی ها و عشق ها را درخود می بلعد و به هرچه که ماند رنگ خاکستریِ ترس و یاس میبخشد.

آری! ترس از هدردادن باقی مانده واژه ها، ترس از شنیده نشدن،ترس از درک نشدن،طرد شدن و هزاران طیف ترس دیگر باعث سکوت و خموشی میگردد غافل از اینکه احتیاط بیشتر در مصرف واژه ها، بدون تردید سیاه چاله را بزرگتر و رعب آورتر میکند.

 سکوت سیلاب زده گان پروان و تماشای معصومانه و مسکوت کودکان بیشتر دنیایم را کهکشانی ساخت!در دلم گفتم شاید هیچکس نفهمد که چه حرف ها و احساسات عمیق و حقیقی در میان سکوت،خفته و نهفته آدمی زاد مانده باشند. تجربه من میگوید که گاهی در اوج ناراحتی ها،سختی ها،عصبانیت ها حتا خوشحالی ها ، سکوت سخت ترین و حتا بهترین راه برای ابراز ناگفته هاست.  گرچه همین سکوت و درون ریزی آدمی در نهایت روزی به انفجار ختم میگردد درست شبیه به همان سادگیِ میلیون ها ستاره که هر روز از هم می پاشند تا سحابی تازه ای از دل ستاره ای دیگری متولد شود . مثل برنامه ای همین کانال سیاهچاله که پیشتر دیدم.

من صدای خموشی و سکوت را قبلن درست شنیده ام. آری خیلی وقت ها همینطور میشود  که اصلن به جز سکوت نمی توانی کاری بکنی ، تمام کلماتی را که روی طاقچه دلت برای روز مبادا، گذاشته ای یا از پیشت گم و گور میشوند و یا هم میبینی که هستند ولی روی زبانت نمی آیند و میروند لا به لای دنیای خاکستری ذهنت پنهان میشوند.

گاهی هم فقط  تو میمانی  و سکوت و یک دنیا حرف های بی واژه، درست همین وقت هاست که آدم  وارد مرحله واپس گرایی، میگردد. و با عقب کشیدن پا از "آرزوهایش" با تمام وجود برضد "امید" به مبارزه بر میخیزد و چه بسا که  این مبارزه اگر کشته نداشته باشد بدون شک  زخم های کاری فراوانی به روح آدم میزند  که از کمترین عوارضش می توان به بیگانه شدن با هر چیزی که اطرافت هست اشاره کرد گویی انسان دچار یک نوع اسکیزوفرنی منحصر به فرد میشود

همین اکنون که این جملات را مینویسم حس میکنم مثل همان نل های کانکریتی خالی هستم، خالی از هر فکر و احساس و توجه! اصلن از نظر من زندگی دچار رکود عجیبی شده. حتا رکود هم نه بلکه التهاب. این روزها پدیده زندگی به شدت ملتهب شده است. گویا جهان زیبای ما با سکوت قبرستانی دوران آخرالزمانی را طی می کند. هاله ای از ناامیدی، عدم باور به توانائی آدمی در مقابله با نه تنها ویروس کرونا بلکه با حاکمان مستبد! با رژیم هائ خودکامه و گروپک های تروریستی مذهبی که امروز کشور را به نبرد گاهی برای برنامه های دور ودراز باداران امپریالیستی شان بدل کرده اند در گلوی زندگی پیچیده است که در کل سبب شده نوعی احساس خستگی که کرونا و سیل آن را تشدید می کند را ایجاد کند .  مضاف بر اینها گمان نمیکنم دیگر پاسخ به هزاران پرسش در رابطه به صلح و جنگ با طالب برای کسی مهم باشد و چه بسا که باز هم سکوت پاسخ بهتری به این پرسش ها خواهد بود. در اخیر یادم نرود که از مامای بزرگوارم" الحاج هیله من" بپرسم که علت اینکه نخستین مجموعه شعری اش را "صدای خموشی" نام نهاده از همین نوع تجربه من با نلهای آبرسانیست یا خیر؟ زیرا ایشان هم زمانی ساکن عقب دیپو های آبرسانی بودند

 

مخمس بر غزل فاضل نظری

هرگزم خاطر آزرده رضا مند نشد

سعی کردم که شود لحظۀ خرسند نشد

کار دل از اثر موعظه و پند نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

*

تو به قد سرو رسایی و منت شیدا یم

من مجنون شده صحرایی ام و رسوا یم

تا قیامت به هوس عشق ترا نالایم

لب تو میوۀ ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

*

گاه سرنامۀ نازی و گهی مظهر قهر

چون توان برد کس از خال زنخدان توبهر

نیست مانند تو زیبا رخی در پهنۀ دهر

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

*

همه از خوبی و خوی تو سخن ها دارد

مهر تو در دل و اندیشۀ من جا دارد

دگر از طعنۀ اغیار چه پروا دارد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

*

شور افگنده جمال تو به ذهن شعرا

همه کوشند که وصف تو نمایند انشا

ای بت ماه رخ سرو قد شعله لقا

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

با سپاس از حضرت عزیزی در اصلاح این مخمس

۱۳۹۹ مرداد ۱۱, شنبه

ختم سفر


تگزاس – تورنتو و آبشار نیاگارا

ظهر به شهر تگزاس رسیدم. شهری که اسم ایالت "تک ستاره" را بخود اختصاص، و در پرچم اش حفظ دارد. این "تک ستاره بودن" مانند بعضی از نامهای ویژه، خودش قادرست آدم را کنجکاو و رویایی کند، که حتمن این شهر از جاذبه های فرهنگی و طبیعی ناب برخوردار بوده و بسان یک تک ستاره در آسمان این قاره خواهد درخشید. به طارق دوست عزیزم، که از پشاور به بعد از پیشم گم شده بود و از خیرات سر فیس بوک اکنون در فرودگاه انتظارم را میکشید. بعد یک بغل کشی کج پشاوری گفتم: لطفن مکان آرامی برای قصه پیدا کن. زیرا من اینجا چهار و نیم ساعت ترانزیت دارم. این چهارو نیم ساعت برای تعریف یک تک ستاره کافی نیست چه رسد به بازدید. اما طارق گفت : نگران نباش چهارو نیم ساعت بسیار وقت است و منهم تکسی ران! میبرمت نصف شهر را میگردانم.مکان آرامتر از تکسی من نمی یابی!  گفتم چکر و سیاحت با دل پر از دلهره مزه نمیدهد، باشد برای  یک وقت  دیگر! صرف میگن این شهر کوبای ها هست. کاوبای (بچه های گاو) را اگر در یکساعت نشانم میدهی درست است. گفت: بیا بسیار گپ نزن!اگر از پرواز ماندی از اینجا هر ساعت در تورنتو پرواز است من برایت تکت میخرم. قبول کردم. در موتر تماما نستولوژی پشاور بود و هوش و حواسم کاملن متمرکز به پشاور!  با  این حال به سئوالهای متعدد سیاسی، فرهنگی که طارق در طول راه پیهم در مقابلم می نهاد باید به اندازه وسع و بضاعت ذهنیم پاسخ میگفتم.لهذا اصلن چهار اطرافم را ندیدم. فقط مرا لب دریائی برد که نامش سن آنتنیو بود.


این رودخانه آدم را طوری هوش پرک میکرد که فکر میکردی، آب رودخانه لحظه به لحظه بالا می آید در حالیکه چنین نبود. از همین لحاظ اتفاقن سنگی نسبتا بزرگ که رنگ کرده و سر راه گذاشته بودند به شدت به پایم  خورد، نزدیک تعادلم را بر هم  زده بود اما خود را کنترول کردم. پیاده روی کنار این دریا واقعن جالب و لذت بخش بود. دست فروشانی از هر پیشه و صنف در لب این دریا بساط پهن کرده بودند. مثلن کلاه دوز و نقاش و مجسمه فروش و زرگر !!! چند کوبائی آوازخوان، گیتاری را بگردن انداخته و مینواختند. خدا گردنم را نگیره کلاه های شان از آفتابه و لگن های که بصیر عمی گل و بازی مسگر، بشکل فرمایشی درست میکردند بزرگتر بود. لباس های شان کوباي اما چیر چیر بود. چند سکه سنت، که کمتر از یک دالر میشد را در کلاه یکی اش ریختم دوبار سرش را به علامت امتنان خم و با زبان تشکرکرد! در حالیکه دوماه بعد گدایگر بیکاره و مفت خور شاه دوشمشیره را نوت پنجایی که برابر به یک دالر میشد دادم با اکراه پذیرفت و گفت یک پنجصدی گک خو بتی لالا! د استایلیت نمی خوره بادار

علاوه بر  این از چند منطقه توریستی با جاذبه های فرهنگی متنوع و بی نظیری گذشتیم ولی غوره تک ستاره مثل همیش در دلم ماند چرا که آنرا طارق نشانم نداد. اما طبق وعده نیم ساعت قبل از پرواز مرا به فرودگاه رساند.. خدا یارش باشد! من سوئ تورنتو پرواز کردم. عزیزی بزرگ در فرودگاه منتظرم بود!آنشب و فردا را در تورنتو ماندم و پس فردا بسواری بس سوی آبشار نیاگارا رفتیم.

 

آبشار نیاگارا

 

 بس حامل ما بعد دو ساعت در پارکینگ بزرگ و خلوت شهرک نیاگارا توقف کرد. آفتاب با اشعه های گرم و نورانیش همه جا را در بر گرفته بود. آنسو تر باغ های سبز بمشاهده میرسید که معلوم میشد مرد ها و زن ها در آنجا سخت مشغول کار بودند و دانه های ریز درشت عرق روی پوست تن بویژه پیشانی سه تن شان ار دور برق می انداخت.عزیزی گفت این باغ های گیلاس است که با دو دالر مجوز دخول در باغ را پیدا میکنی. ما بسمت راست در شهرک نیاگارا پیچیدیم و از جاده ای باریکی عبور کرده به بازار شهرک نیاگارا رسیدیم. از بازار نمای زیبائ آبشار کاملن نمودار بود. آری در مرز میان آمریکا و کانادا زیباترین آبشار دنیا که نیاگارا گویندش قرار دارد. آبشاری که همیشه روی سرش عاشقانه رنگین کمان دارد، از مجموعه سه آبشار بنام آبشار نعل اسپ، آبشار نقاب عروس و آبشار آمریکایی تشکیل شده است. آب سرازیر شده نیاگارا از ارتفاع  پنجاه وسه متری با آنهمه عظمت و شکوه و زیبایی، ماهی ها را هنگام فرود اکثرا بکام مرگ میکشاند.

 آری نیاگارا؛واقعن  نامیست پیوند خورده با قدرت و عظمت طبیعت!!، آبشاری که انسان نتوانسته  مهارش کند فقط طبیعت برای یکبار در تاریخ توانسته آن را با یخ زدن، متوقف سازد.به اطمینان خاطر مینویسم اینجا مکانیست که واقعن آدم فارغ از هر دغدغه ای به آرامش میرسد. و برای تمام دوستانی که در کانادا هستند و یا در کانادا میروند باز دید از این آبشار را توصیه میکنم.زیرا که حتا مازوخیسم نهفته درونی یا همان خود آزاری خجسته آدمهای از قماش من، هم نمیتواند این آرامش را برهم زند.

در کناره راست قسمت کانادایی این آبشار، پارک ملی قرار دارد. هنگام قدم زدن در این پارک نه تنها از صدای زیبائ گوشنواز آب لذت میبرید، بلکه نسیم شوخ نمدار، که در لابلای شاخه ها تازه به غنچه نشسته پارک میپیچد و سپس دامن لطیف خود را بر سطح آب عروسانه می کشاند و آنگاه با لرزشی آرام چون، لرزش عاشق در هنگام معاشقه با معشوق، سطح آب را موج گون می لرزاند خیلی زیبا و تماشائیست. این نسیم نمدار که چون بوسه آبدار به روی بیننده میخورد! حسی خیلی آرام و فرحت بخش دارد.! مضاف بر این در پارک کنار آبشار هزاران پروانه در پروازند. در میان صدای بلند پائ آب، صدای وز وز زنبورها قابل شنیدن است و ریختن یگان تگ گلبرگ درخت به سطح آب واقعن تماشایی!. حس عجیبی دارد فضائ اینجا!گویی آدم نه در زمین بلکه با بالهای عشق درآسمان آرامش به پروازست

زیباتر اینکه روی تنگه نیاگارا پلی، بنام پل رنگین کمان‏ که انگریزی اش رینبوبریج میشود ساخته شده است .این پل خود یکی از جاذبه های دیدنی دیگر این منطقه بویژه در شب هنگام محسوب میشود.اینجا موزیمی نیز بود که نتوانستیم از آن دیدن کنیم.

گرسنگی ما را از آبشار سوی رستوران کشاند.، تا با خورد و نوش، دمى هم بیاسائیم و بار دیگر به جمع تماشاچیان یا بهتر بگویم مستقبلین آبشار بپیوندیم و چنین کردیم. عجب اشتهائ پیدا میشود در این جا!!!هنگام برگشت هوا خیلی گرم بود. لهذا قدم زنان در امتداد آبشار دوباره به سوی پارک ملی آمدیم خوشبختانه زیر سایه یک درخت جائ که، چمن زار وسیعی ساحه دید خوبی را احتوا میکرد دراز چوکی ای خالی بود. بر روی دراز چوکی یا بگفته ایرانیها نیمکت نشستیم. از این بلندا قادر بدیدن عده ای که با کشتی ها، ملبس با لباس آبی، در زیر آبشار پارو زنان کیف میکردند و عده ای هم از همان پاهینی ها، بسیار زیبا، به درون آب میپریدند بودیم. مضاف بر این در اینجا رنگ سبزچمنزار پارک و رنگ آبی مایل به خاکستری آبشار باهم فضائی اثیری آمیخته با نوعی سکون وتنهائی را می ساختند. شگفت انگیز تر اینکه برگ های لطیف درختان با رنگ های روشن، گل های سفید وزرد و سرخ، غرش ناشی از ریزش مداوم موج هائی که از اثر ریزش دیوانه وار کف آلود جاری میشدند،فریاد بلند مرغان دریائی  و گرمای هوا  آدم را با خود به درون رخوتی لذت بخشی می برد و این همان لحظه هایی نادر و کمیابی هستند که حتا آدمهای خیال پرداز، حوصله دنیای قفسی خودش و خاطرات پوپنک زده اش را از دست میدهد.  یادهایش و زخم هایش با خودش یکجا به رخوت خواب آور میروند و در سکر و صحو بسر میبرد.

روز هم به پایان میرسد و سفر من هم رو به پایانست.بسوی تورنتو میرویم زیرا  فردا از تورنتو بسوی امستردام پرواز دارم. بنابرین با رضائیت خاطر در بس نشستم

و بیاد کلام فروغ فرخزاد افتادم که می‌گوید؛ هیچ چیز راحتم نمی‌کند. نه دریا، نه آفتاب، نه درخت‌ها، نه آدم‌ها، نه فلم‌ها، نه لباس‌های که تازه خریده‌ام. نمی‌دانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمی‌دانم؟ آری من هم نمیدانم آهنگ سیما ترانه در لبم جاری میشود نمیدانم دلم دیوانه کیست؟ نمیدانم؟.

اینکه خاطرات سفرنامه ام را پس از ده سال چرا نوشتم، عرض کنم که: نوشتن رابطه مستقیمی با احساس درونی آدم دارد. در طول این سالها هر باری که خواستم این خاطرات را با دوستان شریک کنم، گاهی دست و دلم به نوشتن میرفت، گاهی هم  نمیرفت. کدام دلیل دیگری در ذهنم نمیگردد! شاید انگشتانم این سرداران شکست خورده در مصاف روز و روزگار، این جانداران همیشه مغموم و ساکت، این شاخه های سالخورده نیاز و در عین حال پر از عطش، برای چنگ زدن به ریسمان نجات، احساس ناتوانی میکردند و از ناتوانی شان میشرمیدند. بهر حال خدا را شکر که از اثر خانه نشینی ناشی از قرنطین بالاخره این قصه به پایان رسید..

۲۹ جولای ۲۰۲۰

 


۱۳۹۹ مرداد ۵, یکشنبه

ادامه سفر


                   لاس انجلس- هالیود- سانفراسیسکو
 ۲۷جولای ۲۰۱۰


پس از صرف صبحانه و وداع با کاکا زاده ها، از سندیاگو، بسوی سانفراسیسکو به راه افتیدیم. هنوز از چند خم و پیچ جاده ها در منطقه شعیب جان نگذشته بودیم که مامایم رو بمن کرده گفت: از اینکه شهر مشهور لاس انجلس در مسیر سفر ما است. تصمیم گرفتم امروز را آنجا سیر و سیاحت کنیم اما من نظر خودت را نپرسیدم که چیست؟ اگر کدام شهر یا جائ خاصی را در برنامه داشته باشی بگو که هنوز دیر نشده برنامه ریزی کنیم. گفتم ولله حاجی ماما لاس انجلس خو بدون شک شهر زیبا و تماشائیست خوشحال میشوم که همرای خودت آنجا میروم،اما من أدم هنردوست هستم. از شهرک سینمایی هالیود خیلی شنیده ام. نمیدانم برایت ممکن خواهد بود آنجا برویم یا خودم بعد از بازدید از سانفرانسسکو بدانجا بروم؟ مامایم که هرگز عطر خاطره لبخند نمکین آن روزش با آن دوچشم درخشان و چهره شاداب یادم نخواهد رفت گفت: هالیود که در مسیر راه ماست! حتمن میرویم! ولی اول لاس انجلس چون آنجا بهترین رستوران را بلدم که نان بخوریم بعد هالیود میرویم. خوشحال شدم و گفتم مرا سیب کار است حاجی ماما خدا کند که از درخت بید تهیه کنی! دوباره خندید و مطمئنم که این تصادف احسن و شانس نیک در این سفر، علاوه بر من در گوشه ای از ذهن ایشان نیز همیشه حضور جاودانی خواهد داشت. زیرا از غمم به آسانی خلاص شد. بهر صورت بعد سه و نیم ساعت راننده گی رسیدیم به شهر زیبایی لاس انجلس! بمجرد رسیدن در این شهر از هر کوی و برزن بوی آشنا بمشام میرسید. این بوئ آشنائی از لوحه های دوکانها و رستورانتها بزبان فخیم پارسی هویدا بود. لاس انجلس در زبان اسپانیایی «شهر فرشتگان» معنی میدهد و در غرب آمریکا موقعیت دارد. این شهر شمار فراوانی مهاجر از جمله پارسی زبانان را در خود جا داده است. همین سخن را هم از رستورانت ایرانی که در آنجا غذا خوردیم آموختم. زیرا در بالای لوحه رستورانت نوشته شده بود: "در باغچه الوان شهر فرشته ها خوش آمدید". رستورانت محوطه ای کوچکی داشت که با گل های اطلسی و نرگس بشکل باغچه ئ آراسته شده بود!، دور باغچه را خشت های مورب به سبک که در ایران دیده بودم چیده بودند. گلدان های چون شمعدانی های زیبا در کنار زینه ها مطابق به فرهنگ ایرانی تزئین و دیکور شده بودند. در پیشروی رستورانت درخت بزرگی شبیه توت قرار داشت که در آن ظهر تابستان تن و برگهای خود را ملتمسانه به شعاع آفتاب می سائید! نوازش شدن این درخت در چنبر زیبائ افتاب بسیار تماشایی، شاعرانه و رومانتیک بود طوریکه احساس میکردم این درخت در بغل خورشید تکیه داده و کتاب میخواند. پس از صرف نهار زیر همین درخت سگرت دود کردم و بیاد شهر فرشتگان تا دور دستهائ آسمان و زمین خدا بپرواز شدم.ضمیر جان که عاشق مکدونال است. از این رستورانت و جوجه  و چلو کباب بدش میامد با قهر چیزی هم نخورد. بنابرین ما بدون نوشیدن چای، رستورانت را ترک کرده بسوی مکدونال رفتیم. از آنجا به مراکز خرید لباس و بازار گشتی زدیم! واقعن اینجا ارزانی بود. یک دست دریشی مردانه را به چهل تا پنجاه دالر امریکایی هم میدادند. ده دالر بگفته یک ایرانی پول سولمبه قلمبه ای برای خرید کالا در این شهر محسوب میشد. یک چیز در این شهر خیلی توجهم را جلب کرد و آن اینکه وقتی با آدمهای که شبیه به چهره و تیپ ما مردم بودند سر صحبت را باز میکردم هیچکدام قطعن انگلیسی نمیدانستند زیرا اکثرا اهل کشور مکسیکو بودند. از نظر من در لاس انجلس زبان اول هسپانوی دوم فارسی و سوم انگلیسی است! ولله و اعلم
.

اندکی بعد، تصمیم گرفتیم که هالیود برویم و در برگشت شب همین جا اطراق کنیم.بعد فکر ما عوض شده دوری در شهر زده سوی شهرک سینمایی هالیود راه افتیدیم.
مسیر لاس انجلس تا هالیود که گاه از جنگل های کم پشت اما تاریخی میگذشت برایم دنیائی ذوقزده گی را با رنگ های جادوئی ولی مملو از کاش ها می ساخت. ساعتی از میان درختانی که طول عمرشان اگر مبالغه نکنم به قرن ها می رسید رانندگی کرده داخل شاهراه شدیم و نیم ساعت بعد لوحه های شهر هالیود پیدا شد . بلافاصله بسمت راست در دامنه تپه ای سبز هالیود پیچیدیم.

 این شهر آنگونه که تصور می کردم پر زرق و برق به نظر نمیرسد اما جذابیت های خودش را داشت.شهر در دامنه کوهی ساخته شده و جاده ای بزرگ و درازی دارد. در پیاده روی پهلوی جاده دوهزار و چهارصد چهره از مشاهیر هالیوود با حروف طلایی سمبولیک روی موزاییک های بسیار زیبا نوشته  شده است. مضاف برین تندیس ها و مجسمه های زیادی از مشاهیر هالیود در این مسیر وجود دارد. بس سیاحتی  سر باز هم بود که سیاحین را شهر گشت میبرد اما ما این مسیر را در یک روز درخشان آفتابی با ابرهای پراگنده که همراه با ما در حرکت بودند قدم زنان تا آخر رفتیم.آفتابی که گاه بر ما وگاه بر مزرعه زیر سرک و دشت وسیع پهن شده در دور دستها می تابید آهسته آهسته رو به نشستن در پشت کوه کرد و ما هم  در همین حوالی تصمیم گرفتیم از این شهر بسوی مقصد مان حرکت کنیم. خوشبختانه همه جا را تقریبن گشتیم. تا درب خانه های بسیاری از هنرمندان هالیودی رفتیم. عکسهای یادگاری زیادی گرفتیم. زیر لوحه یادگاری شهر این مطلب را خواندم:نام این شهر را اچ. جی. هایلی که پدر هالیوود میباشد ، به پیشنهاد  همسرش خانم جیجی گذاشته است.

 هنگام حرکت احساس خستگی میکردم اما چه زیباست رضایت درونی آدم از یک سفر طولانی! این رضائيت خود میتواند بخشی از سختی راه طی شده را کم و کوتاه کند. بلی ! اصلن نفهمیدم چسان در فریمونت رسیدم

فریمانت


افق تقریبن روشن وآفتاب در حال دمیدن بود که از خواب بیدار شدم. از پشت کلکین نظری به بیرون انداختم چند تا از کبوتران بشکل قوسی در هوا پرواز می کردند. دوباره روی تخت خواب دراز کشیدم. از سفری که آمده بودم راضی و شادمان بودم. امید این درخت شاداب زندگی در درون هزاران شاخه قلبم دوباره جوانه می زد و برنامه سفر های رویایی دیگری را می ریخت. انگار نه در بستر بلکه در میان ابر ها مست ایستاده  و در نئشه این تماشا، آفتاب ازم قدر دانی میکرد.هنوز زبان بمراتب امتنان نگشوده بودم که از لای پنجره اتاق دستهای نوازشگر آفتاب پیدا شده و بر روی سینه و گردنم مهربانانه نشستند تا خیالاتم را صد در صد آفتابی کند. انگار او نیز دلش برایم تنگ شده بود. در همین چرت و خیال در اتاقم دق الباب شد. شبیر جان بود از بیدار شدنم پرسید و از آماده گی صبحانه و .. لحظه ای بعد سر میز صبحانه رفتم. زن مامایم در آن صبح زود و در عین حال در آن خستگی دیشب ناشی از سفر زحمت زیادی کشیده بود و هنوز  آشپزی میکرد. مامایم گفت امروز همه ما خسته ایم فقط میرویم نماز جمعه آنجا حتمن بعضی از دوستان را میبینی و شب موسیقی میکنیم فردا روز جشن مهاجرین است در فلان پارک که نامش یادم رفته میرویم و پس فردا سانفرانسیسکو میرویم . بعد از آن دو روز دیگر را هرجا که برنامه ریزی کردی میرویم. گفتم نور علی نور. فریمانت شهریست در جنوب شرقی منطقه خلیج سانفرانسیسکو که از بهم پیوستن پنج محله کوچکتر ایجاد شده است. تعدادی از‌است جمعیت زیادی از هموطنان ما در این شهر نیز اقامت دارند.اینجا نیز دهها لوحه پارسی را دیدم .
در مسجد فریمانت هنگام دعا سمیع جان پسر مامایم که تازه از افغانستان آمده بودهم پیدا شد. از دیدار هم خورسند و یکروز عصر خانه اش رفتم و قصه های تازه ای کردیم . شب مامایم رباب اش را بعد سالها به افتخار من باز کرد تنها سُر کردنش ساعتی را در بر گرفت بعد با هارمونیه من و طبله شبیر چنان نواخت که شعر مولانا ( هیچ میدانی چه میگوید رباب – هم ز سوز اشک و دلهای کباب ) یادم آمد. فردایش در پارک مشهور فریمانت برای میله رفتیم. آنجا خالد حسینی نویسنده داستان گدی پران باز را دیدم و معرفی شدم. منگل آوازخوان رادیو تلویزیون افغانستان را هم دیدم . پشتون جان خواهر ازهر فیضیار شاعر و کمپوزیتور مشهور را هم مامایم معرفی کرد. در شورنخود فروشی  پارک با آشنائی سر خوردم که او مرا میشناخت و من پس از آنکه ایشان سر صحبت را باز کرد او را درست شناختم. از آشنائ مشترک هر دوی مان پرسید؟ گفتم ندیدمش اما شکر خوب است. میخواستم بیشتر از او بشنوم و همرایش صحبت کنم ولی زن مامایم آمد و گفت آنسوی پارک میرویم لهذا با آن آشنائ دوران پشاور با دل ناخواسته پدرود گفتم. آری روزگار میگذرد! گاهی سریع و گاهی هم آهسته و سنگین! گاهی پر بغض و اشکَ، گاهی تصنعی با لبخندی که بزور بر لبها مینشانیم اما در اوج قلبها حسرتی به ژرفای آسمان نهفته است.حسرتی مملو از کاش ها! که ایکاش در همان دریای رویاهایم غرق شده بودم که نشدم . بهر صورت به آنسوی پارک رفتیم و تاشام از یک روز زیبا و آفتابی در حضور هموطنان لذت بردم 

سانفرانسیسکو

باران نرم در حال شدت گرفتن بود. برای من همه چیز سرشار از تازگی و رویاست. ابرها می غریدند باد همراه باران شلاق می کشید.در یک لحظه درنگی کردیم و خواستیم از رفتن صرفنظر کنیم اما اخبار جوی باران را گذری و سانفرانسیسکو را آفتابی نشان میداد. لهذا با اتفاق شبیر و ضمیر براه افتادیم هنوز نیم ساعت راه نرفته بودیم که خلیج نیلگون سان فرانسیسکو با سواحل درخشان و مناظر با شکوه، که پل معلق گلدن گیت بر فراز آن عروس واره عشوه نمایی میکرد نمایان شد.مامایم حق العبور پل را پرداخت و در گوشه اینسوی پل پارک کرد. از برج ورودی پل خواندم که این پل  در سال نزده سی و هفت میلادی افتتاح شده و یک هزار و سه صد متر طول دارد. همین پل در واقع  زیبایی های این شهر را کاملتر کرده و شهر را به یکی از پر جاذبه ترین شهرهای آمریکا تبدیل  نموده است. در آنسوی آب نمای شهر بویژه پارک کریسی فیلد پارک که در نزدیگی گولدن گیت قرار دارد معلوم میشود. لحظه ای اینجا توقف کرده عکس گرفتیم و دوباره سوار موتر شده پل را عبور و به شهر رفتیم. در شهر از محله چینایی و جاده ای کج و پیچی که سرعت مجاز در آن فقط هشت کیلومتر در ساعت بود عبور و پس از دیدن دوکان اسبق پیتزا فروشی برادر کرزی از میان آسمان خراشها دوباره به پارک کریس فیلد در لب پل گولدن آمدیم. این پارک برای لذت بردن از فضای ساحلی شهر ساخته شده است و دامنه کوه دیابلو نیز از اینجا قابل تماشا میباشد. کوه کوچک که در شرق خلیج سان فرانسیسکو قرار دارد سبز است اما 
 درختانش دیده نمیشوند. فضا انباشته از گلبرگ است. عطری سکرآوری در این پارک بمشام میرسید. دسته دسته پسران و دختران جوان در امتداد دریا  در حال قدم زدن بودند و ما محو تماشا. تاریک شده بود که سانفرانسیسکو را به قصد خانه ترک گفتیم. خلاصه در دوشب دیگری هم که مهمان مامایم بودم با بسیار محبت پذیرایی گرمی از من کردند که از محبت هایشان همیشه ممنون و سپاسگذارم و در همین پنج شب عاشقانه خواندم و سرودم . صبح روز چهارشنبه به قصد تورنتو از فرودگاه سانفرانسیسکو بسوی تکزاس پرواز کردم..



۱۳۹۹ تیر ۱۱, چهارشنبه

رنسانس جمعیت

خبر افتتاح دفتر مرکزی جمعیت، توسط محترم صلاح الدین ربانی، رئیس جمعیت اسلامی افغانستان، بار دیگر بازار شایعات را گرم و چرخه ی تفسیرها و تعبیرهای انحرافی را به گردش آورده است. این خبر، همچنان، سبب آغاز دوباره، نعل وارونه کوبیدن ها در فضای مطبوعات کشور گردیده است.
 من، به عنوان کسی که بیش از یک ربع قرن کارت عضویت جمعیت را آگاهانه با خود نگهداشته ام و به رهبر شهید آن احترام قلبی قایلم، این اقدام را به فال نیک میگیرم  و مطمئنم مطرح شدن دوباره این تشکل، لااقل كابوسي براي خودکامه گان و رویائ خوش برای آزاديخواهان خواهد شد.
هرچند جمعيت، امروز در کشور نه کدام اقتدار سياسي دارد و نه هم از محبوبيت اجتماعي چندانی برخوردارست اما، یک چیزی این وسط هنوز محرز،  پا برجا و حتا غیر قابل انکار میباشد که: تنها اسم جمعیت قادرست، رویاهائ خفته ئ عدالت طلبی را با تمام نیرو در درون هر خانواده جمعیتی اعم از  میانسال و بزرگسال بیدار کند، و سبب  شجاعتها و ایثارگری ها گردد. در روح و روان نسل جوان اسطوره های آزاده گی جان گیرد، زندگی دوباره شورانگیز گردد. آزاده گان در میان عشق و سرمستی حاصل از این شور، بتوانند دوباره در دریاي آزادگی غوطه ور شوند و بر بال ابرهای بلند آسمان، آزاده و سبک بال به پرواز آیند.، تا سرانجام عفریت مرگ در دستهای شان تحقیر و غبار ترس از امریکا ابهت خود را از دست دهد.
آری! مجاهد، زمانی آزادترین انسان روی زمین بود که با طغیان گرائی،  مجنون واره در راه اهدافش تا رسیدن به کعبه ی مراد، پای بر خار مغیلان میگذاشت و جان میباخت نه اینکه با  دل  بی دل شدن هايش تيغ آفتاب را نيشخند و در موج  افسردگی با عزیز ترین دوستش درد دل کرده بگوید:  ما را خو در ریاست کردن  نمی مانند، باید ماموریت کنیم
رهبر جوان که دیپلومات ارشد و کار کشته ای هم هست، حضور در متن جامعه را، مشروط به تغیر اساسی در ساختار جدید جمعیت قلمداد کرده و حضور پر رنگ زنان و جوانان را در ساختار جدید الزامی میداند. از سخنانش معلوم است که وی تصمیم دارد " جریان آیدئولوژیک مورثی متعلق به دوران جنگ سرد را به یک حزب سیاسی متعارف و مدرن تبدیل کند. و این کاریست بجا و پسندیده
 واقعن قابل تقدیرست در شرایطی که جمعیت، طی دو دهه اخیر، ضربات سختی را، از دوست و دشمن متحمل شده و جز نام و روایات افسانوی چیزی ازش باقی نمانده، جوانی تن به تقدیر و افسانه سپرده، پای در میدان مبارزه مینهد تا با گشودن رگبار مسلسل از  انتقاد بر خویشتن، میراث پدر را به رنساس رساند!

زمان امتحان و پایداری

ویدیوي سخنرانی آقای صلاح الدین ربانی را دقیق دیدم. بدون شک دید سیاسی ایشان را خیلی تیزبین تر از آنچه فکر میکردم یافتم. ایشان در حالیکه معقولانه تحولات سیاسی کشور را زیر نظر دارند. سعی میکند با ایجاد رومانتیزم آزادی، بر قلبهای اعضای اسبق و هواداران جمعیت، بویژه جوانان در کاریزمای یک رهبر ملی نفوذ کند. لهذا در نخستین اقدام بجا، با جدا کردن راهش از داکتر عبدالله نشان داد، که او این حقیقت را با پوست و گوشت لمس کرده  و میداند که: این بار کوچکترین اثری از دروغ و پنهانکاری، روح و روان، رهروانش را ویران و حرکتش را از بنیاد خواهد پاشاند! از اینرو وی با یک طغیان علنی و آگاهانه خواست بیراهه رفتنهای ناکام گذشته را عملن نقد و  به رهروانش با جرئت خاطر نشان سازد که: توان گسیختن حله های تنیده استعمار از دور و بر خویش را دارد، و  با همین بضاعت بقول دشمنان، قوام نیافته اش،خواهان طغیان و تغیر، طی یک انقلاب فکری، از بنیاد بمقتضای سخن نیچه که میگوید :"طغیان اگر با نو آوری همراه باشد! مرحله شکوه و جلال انسان است" در پی رسیدن به این مرحله
میباشد.
 بی محابا او از همگان بیشتر آگاهست که در گذر یک دهه  پس از شهادت رهبر، جمعیتی ها چه راههای سخت  و بیراهه های نبود که نرفتند! چه شکستهای فاحشی که نخوردند! ، بار ها تک تک بمبارزه برخاستند، بعضی ها صادقانه تلاش ها کردند اما هر تلاش توسط همسنگران خودی عقیم شد و سرانجام امروز او که از حرکات ناشیانه اطرافیان و جهان پیرامونی خود تجارب بسیاری آندوخته است با رو آوردن به روش دیپلوماسی نرم، تصمیم  گرفته در یک چنین فضای بحرانی، با موجودیت یک چنین عناصر آزموده شده، یک تنه، با هیمه جان آتش افروزد و بر سردی زمستان یاس، گرما بخشد  تا  فضای رایج ارباب رعیتی امروز را لااقل ملتهب سازد
هرچند زندگی و مبارزه زیر لوائ اشغالگران بسیار پیچیده تر از آن است که تصورش را می کنیم. باید در گذر از  خم و پیچ دشواریها چندین پوست از تن انداخت تا کار تولد دوباره جمعیت را بسر رساند. رنسانس بنظر خیلی دشوار می آید! اما اگر او درس سازماندهی را از پدر آموخته باشد که شکی در آن ندارم و فقط جوشش جنبش خود جوش رستاخیز را دنبال کرده باشد، بی گمان به این نکته پی برده است که امروز، در بطن هر جوان آزاد اندیش، جنون مقدس، آرمان خواهی نهفته است. که با تلنگری همین جنون مقدس میتواند آفتابی شود و داوطلبانه پای در راه مبارزه ای جانانه، برای آزادی و عدالت نهد و این یک عنصر کلیدی در راه پیروزی است. در ضمن گرچه این سرزمین، سرزمین اسطوره هاست! اما صلاح الدین خان ربانی نیازی ندارد تا برای اسطوره شدن همچون سیاوش از میان آتش عبور کند  و یا حلاج واره بر فراز دار نعره «اناالحق» بزند و یا هم مثل قهرمان ملی با ارتش سرخ و سیاه بجنگد و سپس رهبر و فرمانروا گردد. حتا چرخ چنان بکام این رهبر جوان میچرخد که فقط در شرایط فعلی برای نشان دادن پاکیزگی بجای گذشتن از آتش، کافیست، در کنار مردم و در برابر استعمار، قهرمانانه باایستد، فقط همین! مطمئنم همین مردم  او را روئین تن زمان خواهد ساخت و رهبر بلامنازع خود. از نظر من همین اکنون او فقط با یک تابو شکنی، درخششی چون الماس در میان سیاسیون پیدا کرده و اگر این الماس در آزمون زمان با چرخ آزاده گی چند بار صیقل گردد بدون تردید  بر نگین انگشتر سلیمانی فردا جایش خواهد بود.

در خاتمه، من تعقیب پرونده ترور اعضای برجسته جمعیت بویژه رهبر شهید، را نخستین آزمون و دلیل استحکام و پایداری دوباره این جریان میدانم. یک چنین تفکری عدالت طلبانه،از نظر من، میتواند تسلی برای قناعت مردم از رهبری را فراهم گرداند. مضاف بر این فاصله گرفتن از خود خواهی های فردی و بازی های گروهی را آرزو و توصیه میکنم.


۱۳۹۹ خرداد ۲۶, دوشنبه

لمکدۀ ای بچه لالی و آرزو های پیتوی


دیوار بلند شهر آرزو

عکسی را که ملاحظه میفرمائيد، بار بار مرا به دوران کودکیم در شهرکهنه غزنه میبرد. زمان هائی که هنوز حتا شاگرد مکتب نبودم.
 آری! روبروی درب ورودی خانه مسکونی ما،زیر عمارت مسجد، صفُه ای گلی بود و ماهی پزی بنام بچه لالی برای فروش ماهی و پکوره در آنجا بساط پهن کرده بود! دقیق مثل همین عکس، ریش سفیدان و میان سالان چندی، از نیمه های ظهر تا موقع آفتاب نشست روی زمین خاکی در کنار بچه لالی بیکار مینشستند و در میان امواج دود، در مصاحبت با یکدیگر تکیه بر باد هوا داده ، از خار مغیلان آرزو میبافیدند. کاکایم مرحوم حاجی عبدالرازق هم که در این جمع همیشه حی و حاضر بود، گاهگاهی با مهربانی مرا به خوردن یگان پکوره دعوت میکرد و این امر سبب میشد که از لطف عم خدابیامرزم ،در حلقه بزرگان که به دور آتش تابه ماهی پزی مینشستند، برای لحظه ای شامل شوم. هم پکوره لذیذی را نوش جان کنم و هم به  زمزمه بچه لالی که از مجرای بینی می خواند هه هه هه هه ها- هم هم هم هم هم هوم ! گوش دهم.

 درست یادم است گاهی نگاه های کنجکاوانه و کودکانه ام در این حلقه چنان ژرف و دقیق میشد که حتا از لذت طعم پکوره ام میکاست. زیرا آنگاه که تمام این حلقه، سرمست از عکس رخ یار، با زمزمه بچه لالی یکجا سر می شوراندند.دیگر خوردن یاد آدم میرفت، بویژه وقتی که از دوکان بقالی گل که در جوار جوی "اته گه" و جوی "حیدرک" قرار داشت! "آهنگ با پیرهن یاسمنی چادر ماشی – باز آمدی ای دلبر من مانده نباشی"، بلند میشد دیگر همه را ساکت میساخت. و آنهم چه سکوت عجیبی
حس میکنم هرکدام این مردان خدا در رویا های شان با دلبری ساخته شده از رویا های جوانی، یار و دلبری که همراه با آن روزگاری شاید قصد بزیرکشیدن فلک و در انداختن طرح نو را در سر  داشتند غرق میشد..
هرچند آرزو های که این مردان خدا گاهی بر زبان می آوردند، آرزوهای خیلی بلند و بالایی نبود! آنچه بیاد دارم رفتن به حج خانه خدا،در صدر آرزوها قرار داشت. در ضمن برداشتن حاصل خوب از مزرعه پدری و بر آمدن احتمالی تکت لاتری که پول خریدش را هم نداشتند از بزرگترین آرزو ها شمرده میشد.
اما حالا که تقریبن تمام موهای سرم به سپیدی گرائیده فکر میکنم در سراسر این گیتی پهناور، بين همه فرزندان بابای آدم  و آرزوهاي شان، بدون کوچکترین تفاوت، یک ديوار خيلی بزرگ آهنی به بلندای یک کوه وجود دارد. در وسط همین دیوار دریچه ای کوچکی است، تا بتوانند با حسرت و حرمان حد اقل با يک چشم آرزویشان را از دور تماشا کنند، من این دریچه را " سوراخ خيالبافی" مینامم. چونکه ميشه با نگاه كردن به ديوار، از طريق همین سوراخ كوچک خيلی از روزهای زندگی را خوش گذراند. برنامه بست و پشیمان شد. نامه نوشت و پاره کرد. با کوچکترین حرکت مثبت ماه و مهر خوشحال شد و شکر کشید و عاقبت هم شاید پشیمان شد
ولی آیا برای بدست آوردن آرزو ها تنها همین خيالبافی کردن كافيست؟اگر بلی كه دیگر هيچ، مثل آدمهای صفه ای بچه لالی ماهی فروش و مثل آدمهای همین عکس،آنقدر خیال ببافید تا به آن عادت كنید!اما  اگر بخواهید، آن ديوار لعنتی را برای تصرف آرزو هایتان بشکنید،اصلا كار آسانی نيست.! زیرا زحمت ، اراده ، بي خوابی ، رنج و نگرانی میخواهد. که اصلن کار آدمهای خیالباف نیست.متاسفانه نه تنها در شهرمن و کشور من بلکه در بسیاری جا های از مشرق زمین، گروهی از آدمها چنان به خیالبافی عادت کرده و چنان از شر روزگار همچون برف، خطر احتمالی کونتی، گرگ،دزد و رهزن میترسند که حتا به لذت پیروزی و یافتن گنج از راه رنج فکر هم نمیکنند.! اینها به این نمی اندیشند که اگر موفق شوند ديوار را بشکنند و بريزند زیر پا  وقتی روی خرابه های دیوار فاتحانه راه بروند چه لذتی خواهد داشت پیروزی از راه مبارزه؟! بویژه آن موقع که آدم بفهمد آن سوراخ لعنتی خیالبافی اش چقدر كوچک بوده است.
جامعه شهری تاجیک آن روزگار غزنه هرچند نسبت به شهر های بزرگ چون هرات و کابل، اندکی فقیرتر وعقب مانده تر بود اما بالاترین معدل شادی وراضی زیستن را با کمترین میزان فساد و یاغی گری داشت.یگانه دلیلش هم وجود دو عنصر صبر و قناعت در جامعه بود. مضاف بر این ضرب المثل های چون "شوله ایته بخو پرده ایته کو" و "پایت را از گلیم اته ات(پدرت) دراز نکن" باعث نهادینه شدن ترس سیستماتیک در بین این جامعه شده بود که در بوجود آوردن این صبر و قناعت نقش بسزائی داشت و کسی حق نداشت بگوید از "شوله" بدم میاید "قابلی" میخورم یا شغل دوکانداری که پدرم میکند خوشم نمی آید ، دلم است ریس جمهور کشور شوم! یا حداقل والی و وزیر! اینگونه سخنان کبر محسوب میشد و مستوجب مجازات بود..
بهر حال گرچه ، این عکس، کلکینچه خیالم را روی دروازه کنک بگشود ولی پیش از آنکه دوستان را هم با خود طوری آنجا ببرم تا نگاهی سیری بر آن زمان و مکان بیفگنند و به ملاقات کسی یا کسانی در آن جمع بپیوندند، مجبورم این دریچه را بر بندم. چونکه عکس در واقع، پرسش رکود یکصد و سی ساله در سطح کشور و درکل جامعه ما را در بر دارد.لهذا مثالی از زادگاهم میتواند بخشی از پاسخ به این پرسش باشد. اما در کل میخواهم این نکته را بگویم که از نظر من شاهان و روساي جمهور و حتا ایدیالوژی ها مقصر اصلی این رکود تاریخی نیستند. چونکه خداوند در آیه صریح میفرماید: سرنوشت هيچ قومي و «ملّتي» را تغيير نمي دهد مگر آنكه آنها خود بخواهند سرنوشت شان را تغيير دهند،پس علت همین رکود یکصد و سی ساله را من در خود مردم میبینم.

شجاعت تغیر

چند سال پیش، در کمال شگفتی فلمی از ملاح کشتی هالندی، که با امکانات بسیار کم آنزمانها، برای رفتن به آسترالیا و نیوزیلند حاضر شده بود، را دیدم. هرچند این سفر نود در صد مرگ بود. اما بگفته نطاق فلم، شجاعت و نترسی این گروه برای آنها موفقیت چشمگیری ببار آورد.همانزمان در دلم گفتم: به این میگویند ازخود گذری! اینست تغیر! اینست شجاعت! اینست عمل گرایی! در حالیکه در وطن من همینکه برف می افتاد دیگر هر نوع سفر و حذر از سوی بزرگان پر از مخاطره قلمداد میشد . همگان از ترس ریزش و ذکام و سرفه فقط برای خوابیدن روی تابه خانه مسجد و شنیدن افسانه های فولکولوریک آماده میشدند و بس.
 آری نخستین دلیل رکود، ترس نهادینه شده در یک جامعه است. ترس رکود و تنبلی ببار می آورد. در نتیجه آدمهای ناصح و مجرب ترسندوک، با تبلیغ و توسل به ترس، هم خودشان را از تجربه های شادی بخش زندگی محروم می کنند و هم دیگران را!. آدمهای ترسو، ماندن و پوسیدن در دخمه تاریک تنهایی را به شجاعت خواستن و رسیدن و حتا نرسیدن ترجیح می دهند. آدمهای ترسو با هیچ بودن، با لذت نبردن، با تن دادن به ذلت فقط به این دلیل که نسیمی نیاید و هوای اطرافشان را دستخوش تغییر نسازد، به سهولت کنار می آیند. آنها نمی خواهند بدانند بهار هم با وزش نسیم شروع می شود. آنها نمی توانند بفهمند، جنگل پس از آتش گرفتن، به جوانه زدن و نو شدن شروع می کنه. و خلاصه اینکه آدمهای ترسو یک "هیچ و پوچ آرام"رعیتی را به یک "لایتنهاهی پر از هیاهوی" رهبری، ترجیح می دهند. هفته قبل دوستی با تیلفون در لای صحبتش گفت: خبر شدی دوستم هم به مارشالی رسید! آیا دیگر چیزی هم مانده که این آدم نشده باشه؟ چونکه یکدوره پادشاهی هم کرد و همگی دوستم پاچا میگفتنش! گفتم نه! گفت دلیل اینهمه موفقیت را در چه میدانی؟ گفتم فقط در شجاعت و نترسیدن دوستم! آری من همینگونه فکر میکنم.اگر نترسی موفق میشوی و مارشال
مباحث علمی در صفه ای بچه لالی
صنف هفتم مکتب بودم! از خانه ذکر شده،چندین سال بود به روستای گدول آهنگران کوچیده بودیم.از صنف پنج به بعد مضمونی بنام حرفه میخواندیم و در آن مضمون "حرفه پوستین دوزی" که در شهر ما رونق زیادی داشت تدریس میشد. استاد مضمون حرفه آدم نهایت شریفی بنام آغا گل خان بود. خلاصه روزی بخانه کاکایم آمدم و اینبار خودم بیاد دوران کودکی از بچه لالی ماهی ای خریده بخوردن مصروف شدم. در همین اثنا مرد روستائی از قریه مغلان که قیماق فروش بود با ظروف خالی قیماق های بفروش رفته اش سرشار از شادی و شکران سلام داده و یک ماهی بیخار به بچه لالی فرمایش داد،هنوز فرمایش این مرد به اتمام نرسیده بود که مرد دیگری، پشتاره بزرگ از پوستینچه ها را بر زمین گذاشته، و فرمایش بالمثل به بچه لالی داد! ناگهان دیدم پشتاره این مرد باز شد. آنوقت پوستینچه ها را قلم میزدند و روی رسامی گل و برگها زنها با مهرت تمام میدوختند. چون از طریق مضمون حرفه دیگر به آش دادن، تراشیدن و دوختن پوست اندکی بلدیت و آشنایی داشتم سوالاتی چندی را از او کردم بویژه یکی از این پوستین ها که بسیار گلهای بزرگی داشت، پرسیدم کدام زن خواهد توانست این پوست را اینگونه درست و بزرگ گلدوزی کند؟ مرد پس از اینکه فهمید مکتبی ام و شاگرد آغاگل خان گفت:اینکه چیزی نیس !میتانن و پول میگیرن! شوق ایس دیگه و پس از اینکه نظری بر ماهی فرمایشی اش در تابه انداخت گفت: موفامین پوست شیر و پلنگ، راه ، راه و دایره، دایره،است؟ گفتم بلی! گفت: در کابل مه پوستین ره دیدم که با گلدوزی از پوست گوسفند، پوست شیر و ببر جور کده بودن! ای رقم با تار  دایره دایره و راه راه دوخته بودن که هیچ نمیفهمیدی پوست شیر اس یا از گوسفند!قیماق فروش گفت قدرت خداس دیگه ! چقدر خوشنمای ایس پوست شیر!!! و از قدرتهای خدا همه به حیرت و تعجب فرو رفتیم
 ماهی من تمام میشود و ماهی یا صبحانه ای قیماق فروش، و پوستین دوز آماده! هر دو با خنده وشادی زیر آفتاب سر زده چنان به افسانه پوست کردن شیر و پلنگ میپردازند و بحث چنان داغ و جدی میشود،که هنگام رفتن، دل کندن از این میدانچه جادوئی بچه لالی مشکل میگردد! پولی به بچه لالی می دهم امتناعی نمی کند اما میگوید خیرس مهمون استی. به خنده می گویم "این پیسه به خاطر ماهی نیست بلکه معجزه حلقه ای رستورانت توست "همه می خندند! و.