۱۴۰۵ فروردین ۱, شنبه

عید فطر نوروز باستانی

 هفت میوه نوروز با کلچۀ عید 

امسال عید رمضان مصادف شده با جشن نوروز  1405 خورشیدی! شگفتا که در زندگی برای بار دوم  شاهد این تکرار احسن پس از 36 سال آزگار هستم!

جوانان و نوجوانان عزیز بخاطر داشته باشند از اینکه سالهای خورشیدی ده روز و اگر کبیسه باشد یازده روز بیشتر از سالهای قمری میباشد. لهذا طی 36 سال آینده با تکمیلی 365 روز آنها بار دیگر شاهد تلاقی عید رمضان و نوروز خواهند بود، که آنوقت بگفته عمر خیام: نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود---ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود- 

هرچند از خیام هم نام مانده و هم نشان ولی مسلما از ما نخواهد بود! بهرصورت کلچۀ عیدی در کنار هفت میوۀ نوروز پِلک زدنی مرا با بال خیال از هالند به پشاور  برُد و در عید رمضان و نوروز 1370 خورشیدی برای لحظاتی عنصر زمان پیش چشمانم متوقف شد. طوریکه با شماری از بزرگانی که امروز در بین ما نیستند در سکوت سنگین همکلام شدم. و سپس ساعاتی  ذهنم درگیر مقایسه آن نوروز با امروز گردید. نخست از همه یادم آمد در آن زمان خیلی جوان و لاغر  بودم. وقتی کالای نو عیدم را میپوشیدم قبرغه هایم مثل یهودی های هولوکاست، یکی یکی شمار میشدند.در حالیکه حالا نه جوانم و نه لاغر و سالهاست برای عید لباس نو نمیخرم!! از شوخی که بگذرم آنروز ها دنبال اهداف بزرگ چون سقف فلک شکافی و فتح مه و خورشید بودم، اما امروز نه احساس و علاقۀ  در قلب و روحم جاریست، نه هدف و  آرمان خاصی را به امیدی دنبال میکنم . انگار قلبم مثل یک چلوصاف با سوراخ های بزرگ، هر چیز را از خود عبور میدهد، جز تخته سنگهای بزرگ به قامت یک انسان

لهذا خیلی دلم برای آن عید و نوروز که احساسات لطیف زندگی در وجودم بیدار بود تنگ میشود! گاهگاه دلم میخواهد دوباره در امواج همان احساسات غرق شوم اما به گفته " اریش ماریا "نویسندۀ آلمانی،  اینگونه آرزو ها درست مثل خیره شدن به عکس رفیق مرُده ات میباشد؛ چهره اش هست اما خودش نه! واقعا خاطرات آدمهای که رفته اند دردناک اند گرچه خاطراتی که آدمهایش حضور دارند ولی مثل گذشته نیستند دردناک ترند.اما دیدن عکسهای همکاران مرحوم در فیسبوک قوای هوایی صحت گپ اریش ماریا را روزانه به اثبات میرساند و خاطرات آن دوران جنگِ مغلوبۀ را در سینه ام مشتعل میکند! وای از جنگِ که در درون خود آدمی، در انتهای سکوت جریان داشته باشد و هیچکس از آن آگاه نیست. چرا که همه جنگها عاقبت روزی به صلح می انجامد بجز جنگ با خویشتن!خوشبختانه جنگ مغلوبۀ امروز جرقۀ خاطرات گذشته را در اعماق ناپیدای مغزم زد تا یافته هایم را در مورد پیچیدگی های زندگی خاصتا در 36 سال اخیر بویژه "خوشبختی و شانس " ذیلا بنویسم. 

میگویند خوشبختی در آموختن از تجارب گذشته، جهت استفادۀ امروز به امید فردای موفق خلاصه میشود ولی من خوشبختی و شانس را گرِه کوری یافتم که در پی باز شدن شان لبۀ دندانم شکست، ناخنم از جا پرید، سرانجام این کورگره ریشه ریشه شد ولی باز نشد!از اینرو با رد فورمول بالا حدس میزنم خوشبختی و شانس برای بعضی ها از قبل برنامه ریزی شده نه برای همگان، شوربختانه همین حدس و گمان ها مرا همیش در حسرت گذشته، اتلاف حال و نومیدی از فردا نگهمیدارد! 

یافته های من از گذر و رژۀ  36 سال اخیر حاوی این نکته کلیدی است که متاسفانه در تقویم من در کائنات، ثانیه شصت و یکم هم وجود دارد، این ثانیه اضافی در هیچ دقیقه، ساعت، روز و هفتۀ هیچ جنتری بجز تقویم مربوط به خود من جای نمی شود. زیرا تا من به هدف و آرزویی می رسم  آن هدف خراب و  آن آرزو سرد شده است! گویا من از قبیله تأخیر باشم. 

تلخبختانه من استاد انتظار کشیدن های بی پایان!، استاد نرسیدن ها و اهل دیر رسیدنها هستم، زیرا گاهی اگر از اثر تلاش به لحظه ها و آرزوهایم بتوانم برسم، بسیار دیر شده است!حس میکنم برایم  معین و مقدر گشته، تا در دقیقه  و ثانیه ای که باید موفقیتم پوچ و آرزویم ناچیز شمرده شود به هدف برسم. ولی اینکه چرا نمیتوانم پا به پای دهر حرکت کنم و از کاروان شتابان زندگی همیش عقب میمانم؟ پرسشی است بی پاسخ با این اطمینان که این عقب مانی از  اثر تنبلی و ترس نیست، زیرا من هرگز آدم تنبل و ترسو نیستم!تمام عمر بدون لحظۀ مکث، شجاعانه دنبال ریل زندگی دویده ام، بویژه از روزیکه فهمیدم کلمۀ "وَلا خَوف" در قرآن کریم به اندازه تعداد روزهای سال 365 بار تکرار و تاکید شده هر روز بی باک تر دویده ام! 

میگویند سفر کردن درماه صفر و چهارشنبه ها خطر دارد اما من نه از ماه صفر و چهارشنبه میترسم، نه از جن و دیو و نه هم از دکتاتور، رهزن، تروریست و جاسوس!. خستگی ناپذیر دویدم  و سفر کرده ام.

خلاصه اینکه در مورد پدیدۀ "شانس و خوشبختی" بالاخره به این نتیجه رسیده ام که خوشبختی برای بعضی ها شاید در ریسمان پر از کور گرِه های پیچیده زندگی زندانی باشد که باز کردن شان برای کژ بختان همان شتر در خواب بیند پنبه دانه خواهد بود! بر فرض محال اگر  موفق به باز کردن این گره های کور هم شوند!  ریسمانش  نکتایی و گرهش گل مفلر گردن شانس داران دیگر خواهد شد.!ا 


۱۴۰۴ اسفند ۱۶, شنبه

پارچۀ سفید امتحان

خانمم که مدتی معلمه یکی از مکاتب شهر کابل بود، شبی در حالیکه پارچه های امتحان شاگردانش را نمره میداد. متوجه شدم یک صفر بزرگ با قلم سرخ روی یک پارچۀ امتحان که سفید داده شده بود نوشت! علاقه گرفتم و نزدیکش آمده شروع کردم به دیدن یکایک پارچه ها! این بار پارچه دیگری که پشت و رو  جواب سوالات را غلط نوشته بود توجهم را  جلب کرد، وی با قلم سرخ روی هر جواب خط چلیپا کشیده با اینحال برایش35/100 نمره داده بود! با کمال شگفتی ازش پرسیدم اگر پاسخ های این پارچه سراسر غلط اس  چرا به این نمره دادی و به پارچه سفید صفر؟ چه فرقی میان جواب ندادن با جواب غلط دادن است؟ گفت: آن بیچاره لااقل به امتحان و صنف احترام گذاشته، زحمت و تلاشش را کرده ولی هر بار اشتباه کرده اما ای دگه یا از غرور پارچه سفید داده یا برایش امتحان اهمیتی ندارد!خندیدم به این استدلال بظاهر ساده ولی قناعتم فراهم نشد! اما همین خاطره را پس از سالها، دیروز اشتراک کنندگان میز گرد تلویزیونی از مخالفین دولت ایران با شهزاده رضا پهلوی در ذهنم ورق زد و خواستم آنرا با شما در میان بگذارم.

یکی از اشتراک کنندگان، کارکرد های رضا پهلوی را طی 48 سال اخیر ناچیز و پارچه اش را پیش معلم ترامپ سفید خواند! نماینده شهزاده که مجسمه یک شیر خطرناک را در کنارش گذاشته بود و در دست شیر یک شمشیر نظیر سام بن نریمان امیرحمزه بود ! با غضب حرکات و پاسخ های گروه مقابل را اشتباه و هزینه بردار بر ملت شان وانمود کرده استدلال میکرد پارچه شهزاده نمرۀ بیشتر از شما ها پیش ترامپ دارد! بر اساس تجربه افغانستان و معرفی کارزای(کرزی) توسط پادشاه فقید!

میز گرد ادامه داشت اما من با شنیدن واژه های نجنبیدن، عاطل و باطل، بیکاره و امثالهم نخست بیاد جنگهای کابل افتادم که بعضی از همسایه ها میگفتند: نمیشه ولله از اینجا کوچ کنیم !باز عده ای تنبل میگفتند: کجا بریم؟ چیزی که عام اس سر مام بیدر! اونه آغا بیادرم چاریکار رفت پیشمان پس نامد؟

 سپس کاملا بر این امر معتقد شدم نقد در این گفتمان سالم،  فرصتی را برای تبادل نظر، یادگیری و بازاندیشی فراهم میکند. طوریکه من شنوندۀ همزبان بعد اینهمه سال پس از همین مناظرۀ لفظی و نقد رو در رو همسایگان برای بار اول یادگرفتم آدم‌ها اغلب به سه دسته تقسیم می‌شوند: عده ای عملگرا و هزینه پرداز؛ عده ای گوشۀ نشین و ساکت! چون یا نمیدانند و میترسند و یا هم برایشان فرقی نمی کند؛ و کسانی هم هستند سیل بین و موج سوار، دستۀ سوم همیشه آماده‌اند تا خرابی‌ هر حرکت را با دقت وسواس‌گونه بشمارند! بنابران از برف ، رهزن، کونتی، قاچاقبر و داعش در ظاهر مردم را و در اصل خود را میترسانند..

 در ضمن فهمیدم بین کسی که تلاش می‌کند ولی با وصف تلاش  می‌بازد و کسی که از دور تماشا و قضاوت می‌کند،باید  فرق قایل شویم و به اولی نمره یا امتیاز هرچند اندک بدهیم. 

آری! زندگی سراسر گره ، مسئله  و مشکلات است. تنها درک مشکل، چه مشکل سیاسی چه اجتماعی چه فرهنگی و چه اقتصادی هنر نیست. هنر داشتن راه‌ حل به مشکلات ذکر شده است؛ حتا راه حل ناقص، حتا اگر قبلا شکست‌خورده باشد.

 مخالفتِ بدون ارائه ‌راه‌حل، عیب کار را نشان دادن و برجسته کردن زیر نام  راه بهبودی و اصلاح در حالیکه آن راه هنوز آغاز نشده است نه تنها هوشمندی نیست بلکه در بهترین حالت فقط زمان را به تعویق انداختن است و بس.

و گپ آخر اینکه اینهم برایم به اثبات رسید یکی از بارزترین نشانه‌های فاشیزم سوسیال‌میدیایی، ناتوانی در مواجهه با نقد است! گاهگاه میترسیدم شمشیر براق شیر بدست نماینده شهزاده نیفتد.زیرا فاشیزم منظومه فکری است که با ادعای داشتن یگانه حقیقت، اقتدارش را ذاتی و مقدس میسازد و حذف مخالف را به‌مثابه ضرورت اخلاقی و تاریخی توجیه میکند.

۱۴۰۴ اسفند ۱۵, جمعه

قصه یک کشتزار سوخته

 مظلوم ترین زن دنیا!

 اسفا! در گذر سریع روزگار برخی اتفاقات و چشمدید ها روح انسان را طوری غمگین و جریحه دار میسازد که انگار زمان نیز با یادآوری همان رویداد هر بار متوقف میشود. این خاطرۀ تلخ یکی از همان نادر ترین اتفاقات روزگارم است که حتا می‌ترسم حین نوشتن،  واژه ها و جملات در پیچاپیچ جاده های مغزم راه  گُمک شوند، بغضِ گلویم را از این که هست فزونی بخشند و سرانجام واژه هایی که از زهرخند شان پل امیدی برای این نوشتار میسازم، یکبار از پیشم چنان بکسلند که مانع نوشتنم گردند! زیرا دیریست چیزی ننوشته ام و دفعتا تصمیم به نوشتن داستان سرنوشت یک زن مظلوم بمناسبت روز جهانی زن گرفتم!



 واقعا" گاهی آدم‌ها، در سکوتشان فریاد و در لبخندشان بغضِ پنهان است."یادم نمی آید که این جمله را در کجا و در چه زمانی خوانده بودم؛ اما دقیق یادم است همین جمله را در سکوت و لبخند مرحوم گل دین خان و خانمش هر دو دیده ام. 

با آن مرحومی که تازه آشنا شده بودم بطور اتفاقی روزی در ده افغانان سر خوردم. با تبسم مختص به خودش سلام و احوالپرسی مختصر کرد. هنگام دست دادن احساس کردم دستانش می‌لرزد، موهایش از زیر کلاهش جر و بر بیرون زده بود؛ چیزی میان تلاش برای زندگی و پذیرش مرگ را در چشمان خسته‌ و لبخند محو اش دیدم و در پهنای سکوت باهم وداع کردیم. ایشان همراه باخانوادۀ کوچکش در منزل برادرم انجنیر تمیم جان در خیرخانه بطور مستاجر زندگی میکرد! وی اصلا از شهر جلال آباد و در شهرداری کابل ماموریت داشت.با تاسف یکماه بعد از همین دیدار کوتاه وی به اثر مریضی در جوانی جان بحق میسپارد و خانوادۀ بی پناهش را که شامل یک زن بی پناه و سه دختر چهار ساله، دوساله و سه ماهه بودند تنها میگذارد. 

چندی بعد بیخبر از این جریانات در یک جمعه آرام عزم دیدار انجنیر تمیم کردم. وقتی بخانه شان رسیدم متوجه شدم که همه بنحوی متاثر معلوم میشوند. معلوم بود لبخند های سطحی شان با اندوۀ عمیق نهفته در چشم هایشان نمیخواند! وقتی با اصرار علت را جویا شدم! نخست از شنیدن خبر مرگ گل دین خان در دوماه قبل تکان خوردم و سپس از اینکه یکساعت قبل از آمدن من، خواهر گل دین خان از جلال آباد بکابل  آمده و دو دختر کوچک مرحومی را  با بی‌رحمی، در انتهای قساوت از نزد مادرشان گرفته، با خود به جلال آباد برده شدیدا متاثر شدم! این وقایع وحشتناک دل هر آدمی را که شاهد تماشای تمام این صحنۀ های خشونت بار و ظالمانه  بوده باشند میلرزاند! چنانچه ما همه هنوز از این حادثۀ دلخراش با تاثر یاد میکنیم. 

بگفتۀ انجنیر تمیم چیغ و داد، گریه و ناله های  معصومانه کودکان که دامن مادرشان را محکم گرفته بودند و  مادر که در اوج بی پناهی با گریه و زاری ناله کنان داد از بیداد گر زمان میطلبد جایی را نمیگیرد زیرا عمۀ  بیدادگر که همچون ضحّاک زمانه، به بهانۀ سرپرستی برادرزاده ها، نقاب «رحمان و رحیم» به رُخ زده، بسان گرگ گرسنۀ هرچه عاجل لقمۀ چرب شکارش را  صاحب میشود و ناموس برادرش را با یک طفل شیرخوار به امان خدا میگذارد! او در هنگام ترک خانه بدیگران اینگونه وانمود میکند که  این موهبت مضحک و این ماموریت شرعی را در این جمعه‌ ی دلگیر فرشته‌های مقدس و غمخوار خداوند از سر احکام شرعی اجبارا بر دوش نحیفش نهاده اند ورنه او دشمن برادر زاده هایش نیست! شاید گل دین خان هرگز باورش نمیشد که : سوزن به تنهایی کاری از دستش بر نمی آید، پس اگر اینگونه دوخته میشود،  شاید خودش تارش را نیفه کرده است! 

 آنشب ظلمانی من در خانۀ تمیم جان شان ماندم در صالون شان که از سه جهت مشرف به حویلی است خوابیدم. شب سکوت همه جا را فرا گرفته بود و من  در آن سکوت جان‌فرسا، از قساوت و وحشت بشر این موجود دوپا ذره ذره آب ‌میشدم. انگار اجنه در کالبدم نفوذ کرده بود. گاهی هم فکر میکردم چرا عمر آشنایی من با گل دین بسان پاغنده برفی که در مُشت آب میشود کوتاه بود؟ چند بار آن زن مظلوم را از پشت کلکین دیدم که بیقرار  چشمانش به آسمان خیره مانده بودند. باری در روشنایی مهتاب دیدم لبخندِ محو روی لبانش نشسته و معلوم بود او  در میان جهنم و جنون، آخرین چیزی که میدید زندگی بود! هرچند همه چیز در او فرو ریخته بود ولی هنوز نفس می کشید، گرچه آن نفس ها نه امیدش می دادند و نه آرامش. زیرا او از نظر روانی خسته بود. خستگی ای که نه تنها خواب‌آلودگی به همراه نداشت بلکه مانع خوابش می شد. شاید ذهنش دنبال لحظۀ استراحت بود ولی از اینکه دیگر نه توان جنگیدن داشت و نه دلِ تسلیم شدن دلش از امید کاملا تهی شده بود. شاید از این می ترسید که فردا را هم مثل امروز و هر روز را مثل دیروز تکرار کند!از اینرو تمام شب در بین حویلی قدم زد.

تصور کنید حال زنی را که با مرگ شوهر در بی پناهی، با استرس و اضطراب بسر میبرد دفعتا  در برابر درد جدایی از کودکانش نیز قرار میگیرد چگونه خواهد بود؟ طبعا دردهای گذشته در برابر این درد فقط یک شوخی می نماید. 

اما فردا او را عادی و آرام در حالی دیدم که تقدیرش را با پیشانی باز پذیرفته بود! انگار پیشامدهایی که باعث آشوب، تلاطم و سردرگمی‌‌ اش می‌شدند یک‌باره در دلش ته‌نشین شده و آرام گرفته بود. شاید با از دست دادن کودکانش دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت و از اینرو دیگر شدت و حدت اتفاق‌ها به‌اندازه‌ی قبل برایش  تکان دهنده‌ نبود. انگار یاد گرفته بود که در دلخوشی‌های به مراتب کوچک‌تر از جمله همین نشانی سه ماهه زندگی مشترکش دنبال مفهوم آرامش بگردد. چراکه او آخرین شکوفه ی گیلاسی بود که تهِ آن باغِ خشکیده و تاریک، به دور از دستِ بی رحمِ باد، برایش باقی مانده بود و بس.یا چه میدانم شاید آنقدر اشک باریده بود که درد واژه ها در سیلاب دلش پاک شسته  شده بودند و آرامشش برگشته بود. 

ظاهرا او در آن زمان هیچکسی را نداشت ولی بگفته تمیم جان چند ماه بعد در میان قعر سیاهیِ این پیشامد ها، او به سپیدیِ یک اتفاقِ نجات‌بخش بوسیله برادرش میرسد! برادر خضر گونه از راه میرسد و مرهم زخمهای خواهر  میشود! وی را با خود به ایران میبرد! آنجا دوباره ازدواج میکند ولی  پس از چندی شوهر دومی اش نیز وفات کرده است. اما دخترک  ها دور از آغوش مادر و خانواده  و مهر پدر  جوان شدند و عروسی کرده اند.

تمیم جان با ارسال نامۀ به زوایای تاریک و پنهان این حادثه به تراژدی اصلی این داستان اشاره کرده مینویسد: زمانیکه گلدین در کابل  مریض شد ما  چندین بار  او را جهت تشخیص  و معالجه به شفاخانه جمهوریت بردیم. بالاخره در همانجا بستر شد که روزی دفعتاً  کسی پیدا شد و گفت : من برا درش هستم و میخواهم گلدین را  با خود به جلال آباد جهت تداوی  ببرم. ما او را نمی شناختیم زیرا قبلا هیچگاهی با  گلدین  او را ندیده بودیم! یادم نمی آید گاهی  گلدین  گفته باشد که برادر هم دارد،  اما همین برادر نو پیدا موفق میشود او  را به  خاطر تداوی با خود به جلال آباد و یا لغمان ببرد. سفری که بعد دو یا سه ماه  به سفر  بی بازگشت می انجامد و تلخ بختانه سر انجام  خبر مرگ گلدین به خانمش می‌رسد.  که گلدین به اثر مریضی چندی پیش وفات کرده و در همانجا به خاک سپرده شده است. این در حالی بود که خانم و اولادهایش حتی جنازه او  را هم ندیدند و دیدار به قیامت شدند. من حدس میزنم در عقب این پنهان کاری و تکفین و تدفین مرموز بحث میراث  و  محروم نمودن حق گلدین از حقوق موُرثی  پدری اش نهفته باشد زیرا نگذاشتند وزثه مرحومی نه تنها قبر پدر بلکه حتی آدرس  قریه پدری شانرا نیز بدانند . تا  در آینده دعوای ارث نکنند .

موضوع  دیگری  را که آگاهی یافتم  ، همین اکنون خانم گلدین  از شوهر دومی صاحب چهار دختر  دیگر است که همه شوهر کرده اند و خودش  بایکی از دخترانش در تهیه مسکن  زندگی می‌کند ‌.

 آری! زخم‌ها بالاخره خوب می‌شوند ولی جا‌های شان مثل نقشه‌ی سالدانه و چیچک همیشه باقی می‌ماند که یادت  میدهد از کجاها نباید رد شوی! 

قابل یادآوریست که مقایسه این زن مظلوم با زنِ ظالِم چون حوری که تیرخلاص را به قاری بچه غلجی شلیک میکند اصلا و ابدا ممکن نیست.