۱۴۰۴ اسفند ۵, سه‌شنبه

ابله و سیاست

  انتقام بیجا

مثل حالا زمستان و ماه رمضان بود. بیست و چهار سال عمر داشتم. حدود هشت ماه میشد که پس از چهار سال مهاجرت، از پشاور به کابل آمده در دولت افغانستان ماموریت گرفته بودم. جنگ میان تنظیمها بشدت جریان داشت. ولی زندگی هم جریان داشت. آنقدر طرز فکرم نسبت به زندگی خراب شده بود که دیگر توان تغییر از مسیر منفی بافی به مثبت اندیشی را از دست داده بودم. تنها، ناامید و بی پشتیبان دلم را به باد هوا بسته در شهری میزیستم که از کژ بختی اگر دست به طلا می‌زدم تبدیل به خاک میشد.با ذهن خسته، نگران و در حالت دفاع مداوم، زندگی میکردم .. 

روزی خانۀ یکی از دوستان که در سر راهم بود رفتم آنها با صمیمت در حال استقبال از من بودند که برادر بزرگ آن دوست وارد اتاق شد و پس از تعارفات سرد یک راست رفت سر سفرۀ سیاست! این آدم که از شیوکی یا چهارآسیاب زن گرفته بود، با تاثیر پذیری از شیوۀ استدلال همانجا میخواست دلش را سر من خالی کند! من که از یکسو حوصله بحث با اینگونه ذوب شدگان دیگ مذاب افراطیت را نداشتم از سوی دیگر عادتم بود جایی که انرژی منفی حس میکردم، چون جن از آنجا ناپدید میشدم. خواستم موضوع را بنحوی عوض و آنجا را ترک کنم اما این آدم شرور رها کن ماجرا نبود و پیهم میگفت: حق اونموس! همو که در چار آسیا شیشته! دیگه همه کمونیست اند! و هنگام سخن زدن از عصبانیت میلرزید. حرفهای بی مغز و بی پایه این آقا، یادآور رفتار «درباریان ضحّاک» پادشاه خونخوار تاریخی بود! درباریانی که روزانه شاهد خوردن مغز جوانان توسط دو مار نشسته در شانۀ ضحاک بودند ولی با چاپلوسی میگفتند ضحّاک، نماد تمام عیار «داد و مهر و عدل » در جهان است.! حیران ماندم یک آدم بیسواد که در خونش حماقت و بلاهت جاریست و انتقامجویی به گردش خون در رگهایش با جذر و مد راه افتاده را چگونه میتوان از خواب غفلت بیدار کرد؟! کسی که با فقر اندیشه، فقدان تفکر و پُشت پا زدن به حق و حقیقت برای دل خنک کردن چشم پت زبان میگشاید  و من بیگناه را نشانه گرفته است. 

به پاس میزبان چند لحظه حوصله کردم سرانجام حرفهای تحقیر آمیز این ابله سبب فشرده شدن دکمه غرور جوانیم شد. انگار دو نیم کره مغزم چون دو سنگ آسیا بر روی هم چرخید و گندم عقدۀ او را بنحوی آرد کرد که مطمئنا گرد آردش چشم او را هم سوزانید! پس با اندک جدیت برایش گفتم: اول اینکه اگر بخاطر حق کسی دیگر، خواهان انتقام از من هستی این را بدان که من نه از آن بید ها هستم که با این گپ های تو بلرزم و نه از آن میخ های نازک که با این ضربۀ چرندی تو کج  و خمیده شوم! این ضربه وارد کردنها و اینگونه لرزیدنها و رگ گلو پندیدن ها بالای من اثری ندارد زیرا بر آهن سرد، هیچ چکش و سوتکی موثر نیست. من مثل میخ آهنی راست با گردن افراشته راست ایستاده ام. میخ راست به هر ضربه چکش محکمتر و مقاوم تر میشود! من در کمال راستی و صداقت مثل میخ راست باضربات بیشتر زندگی، محکمتر خواهم ایستاد. در ثانی من کارۀ نیستم! ولی اگر خودت بخواهی!میشناسم کسانی را که حرفهایت را به عنوان نماینده همو که میگویی حق اس بشنوند شاید قناعت شان دادی.. ابله مردک با همین شوخی اخطار گونه خیلی ترسید نگاهش برای لحظه‌ای روی من قفل شد، بسرعت از اتاق خارج شد. برادرش که آدم شریفی است با وارخطایی گفت: پشت گپ لالایم نگرد! با زهر خندی گفتم: میدانم عقاید لالایت زائیده‌ی فکر و شعور مستقلانه خودش نیست! اکثر گپهایش کاپی پیستی از عقاید خسرخیلش و رادیو بی بی سی است! در چشم زدنی لالا دوباره  خوشحال و خندان وارد اتاق شده گفت: افطاره همرای ما کو!! جای رفته نمیتانی!  گفتم نه  و در کمال عصبانیت با آنها خداحافظی کردم


۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

آذان تولد و نماز میت

 زندگی فاصلۀ یک آذان تا نماز

از سر انگشت روز‌های آخر پاییز طراوت می‌چکید. روز قبل باران مختصری باریده بود. هوا نرم و خنک شده بود.صدای یگان فیر و انفجار از دور می‌آمد، حس میکردم گوش‌هایم می‌سوزند، اما هنوز نمی‌دانم آن سوزش از اثر سرما بود یا جنگ!، بارش باران، ویرانه ها و دود‌ هوا را شسته بود، شهر زیر آوار خاطرات جنگ دفن شده بود؛ با اینحال انگار کسی در سکوت ویرانه‌ها قدم زنان تا ایستگاه مرا همراهی میکرد. در آن روزها واژه‌های  سرگردان، پریشان، باران زده، شکسته، گم‌شده، بی ثبات و متزلزل در من متجلی و معنی میشد. بهر حال دقایقی منتظر بس ماندم سرما آهسته آهسته زیر لباسهایم می‌خزید و تا مغز استخوانهایم رخنه میکرد. چنان بی حوصله شده بودم که انگار هزارسال بود منتظر بس شهری هستم. چاره‌ای هم نبود، چگونه می‌توانستم چارۀ این ناچاری کنم؟ جز اینکه یکبار دیگر خشمگینانه نگاهی به اطرافم بیاندازم و خوشبختانه که در اوج بی حوصلگی مینی بس هم از راه رسید. با سوار شدن در بس نه تنها دیگر شکایتی نداشتم بلکه احساس زنده بودن می‌کردم. درون بس همه چیز امن و امان بود. آرامش چهره سایر مسافران به من نیز سرایت کرد. ولی از کلکین و دروازه نیمه باز مینی بس که نگران بر آن تکیه داده بود با استشمام هر جرعه ی از هوای شهر  بوی باروت، بوی خون، بوی توطئه و فتنه، بوی معصومیت و مظلومیت، بوی آرزو های پرپر شده، بوی خُدعه و فریب خوردگی، بوی حق خواهی و  بوی نامردی و پایمردی را حس میکردم.به شهر که نزدیک میشدم متوجه شدم صداهای حوالی هر ایستگاه، بمراتب کمتر از سکوتی بود که همۀ شهر را در بر گرفته

بود. هرچند حس میکردم در عمق تنهاییم غوغاست و من در قعر همآن تنهایی گمم. سرانجام با پیاده شدن از بس در فروشگاه با صوفی میراجان سرخوردم. بهم سلام کردیم اندک گرفته معلوم میشد وقتی از او پرسان برادرانش رحیم جان و علی جان را کردم گفت رحیم جان مرد! ! با شنیدن این جمله نگاه ما درهم گره خورد، و شاید برای چند دقیقه هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد،حس کردم  برای چند ثانیه دنیا خاموش و زمان متوقف شد! انجنیر رحیم جان دوست بسیار صمیمی و همکار و هم اتاقی ام در فابریکه طیارات بگرام بود. تازه پدر شده بود و فقط یک هفته قبل دیدمش! سپس با کلالت زبان پرسیدم: کشته شد؟ گفت نه! اپندکس شد و در شفاخانه جان داد! وای خدایا!نمیدانم با صوفی خداحافظی کردم یانه خو  فکر می‌کنم در حالیکه از اندوه درونی اشک در حلقۀ چشمانم می‌جوشیدند ولی نمی ریختند همینگونه بی مقصد بسوی مسجد پل خشتی روان شدم که این بار با صدای خانم همسایه ما در کارتۀ نو متوقف شدم. وقتی از او احوال خانوادۀ شانرا پرسیدم او نیز بی درنگ گفت: عمراخان مردُ!  جگرخونی ام دو چند شد و  با دادن تسلیت در حالیکه حسی دلتنگی عجیبی داشتم با او وداع  و بسوی جادۀ نادر پشتون پیچیدم. نرسیده به سینمای آریانا هوتلی بود بنام بامیان!آنجا رفته پشت میزی نشستم! در حالیکه غرق سختی های روزگار، روزگاری که هیچ گاه به رضایتم نبود  بودم متوجه شدم مرد روحانی که در میز کناری من نشسته به دو نفر دیگر نصیحت گویا میگوید: میدانید هنگام تولد چرا در گوش هرکدام ما اذان میدهند؟ این برای نمازی است که هنگام مرگ بر مرده ما خوانده میشود! لهذا زندگی به فاصله یک اذان است تا هنگام نماز و بس! 

یاد شعر مولانا می افتم:

 طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما  

 هر کجا افسانه‌ی غم‌گستریست هر کجا آوازه‌ی مستنکریست

..

1371 پائیز- کابل