۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

آذان تولد و نماز میت

 زندگی فاصلۀ یک آذان تا نماز

از سر انگشت روز‌های آخر پاییز طراوت می‌چکید. روز قبل باران مختصری باریده بود. هوا نرم و خنک شده بود.صدای یگان فیر و انفجار از دور می‌آمد، حس میکردم گوش‌هایم می‌سوزند، اما هنوز نمی‌دانم آن سوزش از اثر سرما بود یا جنگ!، بارش باران، ویرانه ها و دود‌ هوا را شسته بود، شهر زیر آوار خاطرات جنگ دفن شده بود؛ با اینحال انگار کسی در سکوت ویرانه‌ها قدم زنان تا ایستگاه مرا همراهی میکرد. در آن روزها واژه‌های  سرگردان، پریشان، باران زده، شکسته، گم‌شده، بی ثبات و متزلزل در من متجلی و معنی میشد. بهر حال دقایقی منتظر بس ماندم سرما آهسته آهسته زیر لباسهایم می‌خزید و تا مغز استخوانهایم رخنه میکرد. چنان بی حوصله شده بودم که انگار هزارسال بود منتظر بس شهری هستم. چاره‌ای هم نبود، چگونه می‌توانستم چارۀ این ناچاری کنم؟ جز اینکه یکبار دیگر خشمگینانه نگاهی به اطرافم بیاندازم و خوشبختانه که در اوج بی حوصلگی مینی بس هم از راه رسید. با سوار شدن در بس نه تنها دیگر شکایتی نداشتم بلکه احساس زنده بودن می‌کردم. درون بس همه چیز امن و امان بود. آرامش چهره سایر مسافران به من نیز سرایت کرد. ولی از کلکین و دروازه نیمه باز مینی بس که نگران بر آن تکیه داده بود با استشمام هر جرعه ی از هوای شهر  بوی باروت، بوی خون، بوی توطئه و فتنه، بوی معصومیت و مظلومیت، بوی آرزو های پرپر شده، بوی خُدعه و فریب خوردگی، بوی حق خواهی و  بوی نامردی و پایمردی را حس میکردم.به شهر که نزدیک میشدم متوجه شدم صداهای حوالی هر ایستگاه، بمراتب کمتر از سکوتی بود که همۀ شهر را در بر گرفته

بود. هرچند حس میکردم در عمق تنهاییم غوغاست و من در قعر همآن تنهایی گمم. سرانجام با پیاده شدن از بس در فروشگاه با صوفی میراجان سرخوردم. بهم سلام کردیم اندک گرفته معلوم میشد وقتی از او پرسان برادرانش رحیم جان و علی جان را کردم گفت رحیم جان مرد! ! با شنیدن این جمله نگاه ما درهم گره خورد، و شاید برای چند دقیقه هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد،حس کردم  برای چند ثانیه دنیا خاموش و زمان متوقف شد! انجنیر رحیم جان دوست بسیار صمیمی و همکار و هم اتاقی ام در فابریکه طیارات بگرام بود. تازه پدر شده بود و فقط یک هفته قبل دیدمش! سپس با کلالت زبان پرسیدم: کشته شد؟ گفت نه! اپندکس شد و در شفاخانه جان داد! وای خدایا!نمیدانم با صوفی خداحافظی کردم یانه خو  فکر می‌کنم در حالیکه از اندوه درونی اشک در حلقۀ چشمانم می‌جوشیدند ولی نمی ریختند همینگونه بی مقصد بسوی مسجد پل خشتی روان شدم که این بار با صدای خانم همسایه ما در کارتۀ نو متوقف شدم. وقتی از او احوال خانوادۀ شانرا پرسیدم او نیز بی درنگ گفت: عمراخان مردُ!  جگرخونی ام دو چند شد و  با دادن تسلیت در حالیکه حسی دلتنگی عجیبی داشتم با او وداع  و بسوی جادۀ نادر پشتون پیچیدم. نرسیده به سینمای آریانا هوتلی بود بنام بامیان!آنجا رفته پشت میزی نشستم! در حالیکه غرق سختی های روزگار، روزگاری که هیچ گاه به رضایتم نبود  بودم متوجه شدم مرد روحانی که در میز کناری من نشسته به دو نفر دیگر نصیحت گویا میگوید: میدانید هنگام تولد چرا در گوش هرکدام ما اذان میدهند؟ این برای نمازی است که هنگام مرگ بر مرده ما خوانده میشود! لهذا زندگی به فاصله یک اذان است تا هنگام نماز و بس! 

یاد شعر مولانا می افتم:

 طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما  

 هر کجا افسانه‌ی غم‌گستریست هر کجا آوازه‌ی مستنکریست

..

1371 پائیز- کابل