۱۴۰۴ دی ۱۶, سه‌شنبه

گُشنه چشم و انتقاد سازنده

 انتقاد سازنده

در بزمِ دوستانۀ طرب با عده یی از یاران همدل اشتراک کرده بودم. یکی از اساتید عرصۀ موسیقی که هم ضرب مینواختند و هم آواز میخواندند نیز در بزم ما تشریف داشتند .

دوستی پشت هارمونیه نشست و با آهنگ زیبایی محفل را آغاز کرد. بعد ختم آهنگ استاد به ایشان گفتند: کرچ ات را غلط میگیری! لی ات خراب اس! بنظرم پشت موسیقی نگرد!! میزبان با عجله استدلال کرد که ایشان داکتر اند، فقط در محافل دوستانه بشکل آماتور میخوانند! و اماتور دیگری لنگ لنگان، لرزان و ترسان آهنگی خواند. به ایشان نیز فرمودند: برای آواز خوانی خیلی تمرین کار داری! نخوان! اماتوران زیادی در محفل بودند ولی  همه از  ترس پا پس کشیدند و از من خواهش کردند که بخوانم. منهم با ترس پشت هارمونیه نشسته گفتم: استاد! من دانش‌آموختهٔ مهندسی هوایی ام. اما مونسم با طبیعت، شعر، هنر و موسیقی! نه به دنبال دیدنم، نه هم دیده شدن. میخوانم بر اساس خواهش دوستان و کشیدن فریاد دلم! از انتقاد خوشم نمی آید. و به کسی اجازه نمیدهم بمن بگوید نخوان! استاد متوجه جدیتم شده با خنده گفت: من خواستم دوستانه انتقاد سازنده داشته باشم اگر میفهمیدم که انتقاد سازنده شما را ناراحت میکند هرگز نمیگفتم. جدی تر گفتم: از نظر من هر چیزی حتا حرفی که تخریب ایجاد کند، هرگز نمی‌تواند سازنده باشد! انتقاد، فقط یک زخم است که با لبخند و تمسخر زده می‌شود!.

اصلا«انتقاد سازنده» از نظر علمی یک دروغ تخیلی است. چراکه انسان نه با انتقاد، بلکه با الهام رشد می‌کنند. انتقاد شما نه تنها سازنده نبود بلکه عملا یک تحقیر شمرده میشود. بخاطر داشته باشید که انسان با درک شدن و تشویق تغییر می‌کند، نه با سرزنش!و  سپس سکوتی که در فضا پیچیده بود را با اشارۀ میزبان با این آهنگ شکستم : کشتی نشستگانیم! ای باد شرطه برخیز! باشد که باز و بینیم دیدار آشنا را! آهنگ تمام شد استاد از روی تعارف شاید هم از ترس برپا شدن جنجال با کف زدنها تشویقم کرد و هیچ انتقادی نکرد. بهرحال این شب خاطره انگیز مرا متوجه این نکته کرد که هرگز نمی ‌شود قدمی برداشت بدون آنکه دل کسی نرنجد! چنانچه وقتی چراغ را خاموش میکنی باید دلت به حال پروانه ‌های که از گرد چراغ متفرق میشوند بسوزد و همینطور وقتی چراغ را روشن میکنی  باید دلت به حال خفاشان که از سبب نور چراغ متفرق میشوند بسوزد، یعنی هر قدمی در زندگی مانند همین زدن سویچ چراغ  یا نقطه ی سقوط ات است یا نقطۀ صعودت در اجتماع!امیدوارم استاد مارا ببخشد ولله چندان بد خو نمیگفت.شاید او از نسلی بود که دیگر سکوت نمی کند و خاموش نمیماند و ما از نسلی هستیم که یاد گرفته ایم حتا در شبکه های اجتماعی با رمز و ابهام سخن بگوییم چون حقیقت گویی در زمان ما جرم محسوب می شد . !.

 


چشم سیر یا  اشِکم سیر

از دوستی سراغ یکی از آشنایان سابق را گرفتم!گفت: بعد سالها در فیسبوک یافتمش با علاقه و شور شعف بسیار برایش درخواست دوستی فرستادم! بلافاصله باهم دوست شدیم! اما بعد نیم ساعت چت و گپ بالاخره فهمیدم حتا در دنیای مجازی، تحمل چنین گوسالۀ زبان نفهم را در این سن و سال ندارم! بنابرین تا خواستم از جمع دوستانم حذفش کنم دیدم او با وقاحت و پیش دستی از حذف گذشته، بلاکم کرده بود. مخلص کلام همدیگر را بلاک و دیدار به قیامت شدیم.

در حالیکه خنده ام را نتوانستم کنترول کنم گفتم:خبر داشتم این آدم ذهنش در قُلۀ توهم توقف کرده و دچار خود بزرگ بینی عجیبی شده است. قبلا از زبان بسیاری ها شنیده بودم سالهاست بر بلندای منحنی حماقت، نشسته کشمیر را تماشا دارد  و از همانجا گوساله وار بر خردمندی و خردمند گستاخانه میتازد. اما تو خو زمانی استادش بودی!

انگار یادش رفته؟!  

دوستم گفت: جالب اینجاست که اکنون او  با گرفتن درجۀ علمی آنلاینی خود را چنان دانای کُل و استاد زمان میپندارد که بار ها مرا بیسواد خطاب کرد و توصیه به مطالعه نمود. سپس از همان قُله  «حماقت خودشیفته»سعی کرد پولش و عقلش را نیز بُرخم بکشد و با شاخش زخمی ام کند.

متاثرانه گفتم: مطمئن باش آدمِ حقیقتا با سواد، هیچوقت حس بی سواد بودن را برای هیچکسی حتا بیسودان القا نمیکند، پولداران اصیل نه تنها پولش را  رخ  نمی زند، بلکه در صحبت با این آدمها کمتر حس میکنی فقیری! همچنان کسیکه واقعا باهوش باشد سعی نمیکند هوشش را به رخت بکشد. لهذا این آدم هیچ است و پوچ! فقط یک چشم گشُنه گدا متکبر! کاش برایش برسم نصیحت میگفتی سعی کن در زندگی به جای جیب و شکم، چشمت سیر و پر باشد!.دوستم گفت: وقتی فهمیدم وجودش پر از عُقده و کین و عناد است برایش صرف همینقدر گفتم: متوجه باش! اگر درونت را از نورعلم پر کنی، هرنوع تاریکی جهل نمی‌تواند خاموشت کند اما اگر تاریکی، بویژه کتابهای تبر چاپی جعل را در درونت همینسان که میبینم نگه داری، باور کن حتا خورشید آسمان  هم نمی‌تواند روشنت کند!ولی فکر نکنم شنیده باشد!خلاصه یافتن این گوسالۀ چشم سفیدِ بگفته تو چشم گشنه برایم تجربۀ خوبی نبود باور کن دیگر از فضای مجازی بدم آمده دلم است ببندم اش!

گفتم بیادر، این گپها را نزن زیرا در عصر ایلان ماسک، هوش مصنوعی و انترنتِ بی‌مرز، زندگی بدون حضور آنلاین تقریباً ناممکن شده است. حتا اگر دل ما بخواهد مثل سابق آرام و بی‌صدا زندگی کنیم! اصلا و ابدا نمی‌شود از جهان امروزی لحظۀ پا پس کشید. بلی! در یک گپ با شما موافقم که متاسفانه ما هنوز یاد نگرفته‌ایم چگونه در این فضا «حضور» بهم رسانیم و معاشرت کنیم. هنوز فرق بین «اشتراک‌گذاری» و «افشاگری» را درست نمی‌دانیم. هنوز نمی‌فهمیم همه‌چیز را نباید گفت، و دید. اما بنظرم راهش فصل کردن نیست بلکه آموختن  و ادامه دادن است . گپ اصلی اینکه مطمئنا زندگی دیر یا زود به آدمها نظیر همین گوساله هم میفهماند که نگاه شان به مسائل بزرگ معاشرتی خیلی کودکانه بوده است. 

اما اگر همگان این نکته را بدانندکه چه ساده ما آدمها گریه کنان بدنیا می آییم و چه ساده با گریستن دوستان و نزدیکان از دنیا میرویم، در میان این دو سادگی هر کدام معنایی به نام زندگی را میسازیم.!هرگز کاری نخواهیم کرد تا کسی در روز رفتن ما اشک نریزد.! کاش همگان از جمله همین گوساله بداند زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از  آنند که بناحق بشکنند. زیرا آنچه از روزگار به دست می آید با خنده و خوشی ماندنی نیست و آنچه از دست میرود با گریه و غم جبران  نمیشود. فردا حتا اگر ما نباشیم خورشید طلوع خواهد کرد. لهذا بهترست کاری کنیم تا برای رفتن ما لااقل اولاد های ما از چشم تر شان خجل نشوند.


۱۴۰۴ دی ۱۱, پنجشنبه

سال نو تان مبارک

 عمر گران میگذرد خواهی نخواهی

سالی که گذشت را بهترست سالِ خواب زمستانی بنامم. در این سال با آنکه در هر نفس چرخه‌ی تکرار سرعت بیشتر می‌گرفت و چیزی تازۀ برای نمایش نداشت! زندگی درست مثل هوای داخل استیشن های میترو نه رنگ و بویی داشت و نه هم کیفیتی برای ادامه! مطمئنم متوجه شدت جریان هوائ که هنگام باز شدن دروازۀ میترو ها دم کرده به رویتان میخورد شده اید! هوائ که هیچ وقت تازه نیست. 

همینگونه در دنیای سیاه‌ و سفید عمر، که قرار است بطور طبیعی طی یکسال اتفاقات متفاوتی رخ دهد، گذر مشابه و سریع همۀ لیل و النهار ها  فقط ما را یکسال دیگر  پیرتر کرد و به خاطره ها پیوست و رفت. 

من که گاهی هنوز در رویای دوران متعلمی بسر میبرم، با سقوط در گرداب همین افکار گاهگاه بیخی گذر زمان فراموشم میشود! ولی این زنگولۀ منحوس زمان است که در چرخش سریع و جرس‌ انگیز سالیانه اش همیشه بیدارم میکند و اخطار گونه میگوید: تغییر کردم! شتاب کن وقت تنگ است! باید آرام آرام جُل و پوستک ‌ات را جمع کنی و با آنچه  که در ذهن و خاطر‌ تا امروز انبار کرده‌ای یکجا برو! اینکه کجا؟ نمیدانم!و اینگونه چرخ روزگار با شتاب می‌چرخد. اسفا چه کم بودند روزهای مراد  و چه بسیارند روزهای نامرادی. با اینحال ناگزیر باید زیست. 

حاشا! طی گذر همین سال که عقربۀ ساعت بی وقفه میدوید نه به قول حافظ مژدۀ از مسیحا نفسی، نه سفر تفریحی چندانی و نه هم رسیدن به کدام موفقیت و قلۀ را در پی داشت. محل کار بوی خمودگی می داد، با وصف تنفر ‌از تکرار، تکرار را زیستم. و همین تکرار مکرر رفته رفته بالتی اجتماعی بودنم را طوری به زیر صفر رسانید که دیگر حس و حال هیچ کسی را ندارم. حتا دیگر برایم اهمیتی ندارد که همراه کسی در ارتباط باشم یا نباشم. تنهایی را بیشتر ترجیح میدهم، !انگار دیگر تقاضایی برای همدلی و ضرورت چارج بطری اجتماعی ام هم محسوس نیست 

شگفتا! آدم با مرور زمان به همه‌چیز حتا به بی‌علاقگی عادت می‌کند. همین عادتها انسان را به حرکت یا برعکس به انزوا وا می‌دارند. مثلا با اینکه می‌دانی در بیرون هوایی تازۀ نیست از روی عادت پله کلکینی را باز می‌کنی. یا هم از روی عادت به چیزی مثل نوشتن، کتاب یا تلویزیون سرگرم می‌شوی. هرچند بگفته کافکا، نوشتن، بالاترین درجه ی تنهایی و هبوط به پرتگاه سرد خویشتن است. پرتگاهی که ترا طوری به گوشۀ انزوا میکشاند تا کمتر در مجالس و محافل حضور پیدا کنی! و اینجاست که اندک اندک متوجه  میشوی به عوض اینکه کم بودنت احساس شود، رفته رفته نبودنت عادت میشود..

 اگر حرف دلم را روانه ی زبان و قلمم کنم‌ تقریبا از اواخر اگست همین سال مثل درختِ محکوم در سایه که ابدا امید نوازش پنجۀ آفتاب را ندارد، مثل کوهی که اصلا امیدی ندارد تا برف های بالای سرش را آفتابِ آب کند و لحظۀ گرم شود!مثل میلیونر که پول هایش دفعتا ناچل شده باشد بنحوی احساس افسردگی میکنم. گاهی هم هنگامیکه روشنایی را تاریکی می بلعد مثل یک گل افتاب پرست در سایه، به همه آنهایی که نور به آنها تابیده حسودی میکنم.‌

خلاصه در این اواخر سال حال قوطی فلزی نوشیدنیِ رید بول را دارم که پهلوان روزگار تا آخرین قطره جانش را سر میکشد سپس در میان پنجه های قوی اش قات و با قلاچ دستش به جوی حقیری  که سرانجام نه به دریا بلکه به گنداب می‌رسد پرتابش میکند. سال نو شما مبارک!   

 عمری دگر بباید بعد از وفات ما را-  کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری