حس انزوا
زندگی گاهی آدم را با چیزهای غافلگیر میکند که ظاهرا نه آنقدر عجیب اند و نه هم غیر ممکن. چنانچه امروز از دیدار تصادفی با یک آشنای قدیمی، در مارکیت شهرک ما، چنان غافلگیر و متعجب شدم که اعتراف میکنم یک چنین حسن تصادف حتا در خواب و خیالم نمی گنجید. جالبتر اینکه ما ده سال آزگار در یک منطقه، در فاصلۀ فقط چند کوچه زندگی میکنیم!ولی بیخبر از هم! هردو از دیدار هم خورسند و از منتهی الیه بیخبری و خوشخیالی، خویش غافلگیر و شگفت زده شده بودیم.
گفتگوی ما پس از سالها، باوجودیکه از یک خلف وعده ایشان در گذشته اندک ملالِ در خاطر داشتم آنقدر صمیمی و بیتکلف بود که زمان، لابهلای خنده ها گم شده بود و اصلا گپها تمامی نداشتند!خاطرات یکایک زنده میشدند و وقتی ناگزیر از هم جدا شدیم آن سخنها تا ساعتها، لبخند روی لبم میگذاشتند و ذهنم را به روزهای میبردند که بخشی از زندگی بود.
با شوخ طبعی گفت: خیلی تغییر کردی، ولی خوشبختانه هنوز شناخته میشی! اما من فقط با اکتفا به بخشی از حقیقت گفتم: خوشبختانه خودت از همان لبخند همیشگی شناخته میشی. نخواستم با گفتن کُل حقیقت که چگونه گذر زمان در کنار چشمانش چروکهای شبیه پنجۀ زاغ، در ابرو و پیشانی اش انحنا های درشت و در بدنش وزن اضافی انداخته آزارش دهم!و از ریزش و سپیدی موهایش که بکلی دگرگونش کرده چیزی بگویم.
ما در کورس زبان انگلیسی ملل متحد در کابل حدود دو ماه همصنفی بودیم و خیلی با هم رفیق شده بودیم. روزانه پس از ختم کورس از پارک شهرنو تا خانه سلسۀ افکارم را با شوخی ها و بحث و مناظره های سیاسی اش بار ها میشکست.!
سرآغاز دوستی و آشنایی ما از شعر اقبال لاهوری"به پرواز آ و شاهینی بیاموز- تلاش دانه در خاشاک تا کی؟" شروع شد. من این شعر را در کتابچه ام نوشته بودم. وی مفهوم شعر را از من پرسید. دقیق یادم هست من شوخی گونه گفتم:! بنظرم توصیه علامه اقبال به آدم های راحت طلب مثل خودت اینست که هرگز از دنیا طلب آرامش نکنید زیرا عاقبت بطالت فلاکت است! اگر آرام بودن و در تلاطم نبودن کار خوب میبود، آبِ ایستاده نمی گندید. تلاطم داشته باشید. موج بزنید و شاهین گونه اوج بگیرید! به آب راکد که می گندد و هرگز به اقیانوس نمی رسد!توجه کنید. مستانه خندید و گفت: بیادر دو دوره عسکری کردم من کجا راحت طلبم؟ بخنده گفتم: چون هر لحظه میگی خدا آرامی و قراری را بیاره! جدی تر گفت: بیادر امنیت را به راحت طلبی پیوند مده!! گفتم: تنها این نیست، در مورد وظیفه ات هم میگی: یک جایک آرام در ریاست قنسلی! در مورد خانه ات هم به استاد گفتی: میکروریان! فضل خدا از سوخت زمستان گوش و بینی ام آرام است. و هر دو بلند خندیدیم. امروز ضمن یادآوری همین خاطرۀ از آرزوهای آنزمانی، از شاهینی و بلند پروازی ها پرسید؟ در پاسخش گفتم: بیدری! دیریست احساس میکنم آن قسمتی از ذهنم که جایگاه امید و تلاش است می لنگد اما آن بخش که انگیزه و برنامه ریزی را هدایت می کرد بکلی از بیخ قطع نخاع شوکی شده است!.بااینحال جنازه های آرزوهایی که یکایک مردند را در مومیایی نگهداشته، مرتبا بخود تلقین میکنم که انشالله هنوز زنده اند!. آهی تلخی کشید و بدون کدام شوخی یا طرح کدام سوال دیگر سکوت کرد!سکوتی که مثل کارد دو دم دو طرفه میبرید. سکوتی که دقیق بود و سنجیده.!
حسُن دیگر این دیدار، زدودنِ همان ملال بود. که با شنیدن دلایل نسبتا موجه اش، حق را به ایشان دادم و خوشبختانه تمام حرف های که تحت لوای “فی قلوبهم مرضا” در مورد “وعده خلافی” موصوف در دلم نشسته بود از شیشه دلم پاک گردید..
با گذاشتن قرار ملاقات مجدد در آخر هفته، وداع کردیم. اما با رفتنش حس انزوای عجیبی به سراغم آمد. انگار حزن و اندوهی جان فرسا از چشمه ی ناپیدای ذهنم فواره می کرد. دلم از اینکه زندگی دیگر نه تنها رنگ و بوی آن روزگار را نمیدهد بلکه آن گرمای سابق را هم ندارد، خیلی گرفت. انگار زندگی دیگر اصلا شبیه زندگی نیست؛ فقط گذر سریع زمان است که همراه با انبوهی از خاطرات تلنبار شده در ذهن، گاهگاه، بیخبر، سراغ آدم می آید و اینسان آدم با حس حشراتِ که در تار عنکبوت گیر می افتند فقط چند لحظهای در گذشته طوری محصور و زندگی میکند که زمان بسان پردهٔ خانهی که صاحبانش سالهاست به مهاجرت رفتهاند و باد هنوز از روی عادت، آرام آرام تکانش میدهد خیلی سخت و رقت انگیز میگذرد.
شاگردان کورس انگلیسی ملل متحد در کابل معمولا مامورین دولت بودند من از وزارت هوانوردی و دوستم از وزارت خارجه بدانجا معرفی شده بودیم. رئیسه کورس خانمی به اسم ثریا بود که با وجود غرش صداهای مهیب و دهشتناک راکتها در حکومت مجاهدین با شجاعت دروازه کورس را باز گذاشته بود. نمیدانم بعدها بگفته خودش کجا "ستل داوون" شد؟.
اما دوست من اجازه نام و نشر عکسش را در فیسبوک نداد! پرسیدم قرضدار قاچاقبر خونیستی؟ خندید و گفت نه یک مسئله شخصی است.هردو با یادآوری خیلی چیزها این نکته را نیز فهمیدیم که کوه به کوه نمیرسد ولی آدمها چرا


