۱۴۰۳ اسفند ۱۵, چهارشنبه

سفر به سرزمین وحی

دیدار از سرزمینی که ۱۴ سده پیش با آمدن رسول خدا در آن، آئینی از جنس نور شکل گرفت که نه تنها پرده ای ظلمات را درید بلکه طلیعه های آن، نخست معابد آتشی ممالک مجاور را خاموش و سپس فواصل کره زمین را در نوردید، در فهرست برنامه های چندین ساله ام بود که خوشبختانه امسال محقق شد.

شاید به همین دلیل همینکه سوار هواپیما شدم حسی از اعماق وجودم مژده ی یک سفر آرام، روحانی و جانانه میداد. چنانچه وقتی هواپیما، در فرودگاه مدینه منوره با درود و صلوات بلند مسافران کنار دستم  به زمین نشست.انگار سلولهای بدنم یکی پی دیگر در امواج بی تابی و بیقراری سوی سرزمین وحی جذب میشدند. سرزمینی که سی سال پیش دهها بار برای ماموریت اینجا آمدم اما هیچ بار موفق به گردش و زیارت نشدم.

بهرحال پس از اتمام کار های ورودی و گمرکی ذریعه بس که در فرودگاه منتظر ما بود به سمت هوتل جایدان که در صد قدمی مسجد نبوی قرار داشت حرکت کردیم.هوای شهر تمیز، معتدل و برای ما که از دمای سرد شهر لاهه بدانجا رسیده بودیم ،فوق العاده خوش آیند بود.


 از بدو ورود به مدینه دلم با شور و اشتیاق برای دیدار مسجد نبوی که نه تنها معماری  و مهندسی چتر و صحن آن خیلی ظریف و زیباست،می تپید. بلکه تجسم ورود پیامبر به این شهر و ساختن مسجد و دیدار از منزل ایشان برایم رویا بود که خوشبختانه پس از جابجایی در هوتل محقق شد. در روز های اقامتم در این شهر علاوه از بازار پر جمع و جوش مدینه از مسجد قدیمی پیامبر،که محل طلوع خورشید معرفت است، خانه پیامبر که با دو تن از یارانش در آنجا مدفون هستند، مسجد ذوالقبلتین،مسجد قباء، محل موسوم به خندق، کوه احد و جاهای تاریخی زیادی دیدن کردم.  ." 

 سلسه کوه احد در سرحد مدینه قرار دارد. اما محل یا سنگر جنگ احُد در حقیقت یک بلندی مشرف بر یک میدانچه پیشروی کوه احد است که وقتی بر فراز آن قرار گرفتم رخداد‌ غم انگیز جنگ احد بویژه شهادت حمزه در مقابل دیدگانم نمایان شد. به قبرستان شهدای احد هم رفتم. میخواستم در میان شهدا عمرامیه یار امیرحمزه را نیز پیداکنم که نتوانستم و در عوض چشمم به سلسله کوه احد میخکوب شد. از نظر من کوه نشانه استواری است. کوه الگو است زیرا هر چه در آن میجنگند، پا می کوبند و با انفجارات از آن سنگ برمیدارند استوار سر جایش ایستاده است.لهذا احد هم با همه خاطره تلخش کوه دوست داشتنی است. 

از روزهای بهاری و شب های سرد مدینه خوشم آمد. انگار عبادت در این شهر جوشش و شکوفایی امید را در بستر باقی عمر جاری میکند.


بازار مدینه:  از آنجایی که تعریف یگان خاطره‌ی تلخ و تراژیک در قالب طنز، ارضای نیاز انسان به رونمایی از حقایق را بنمایش میگذارد. لهذا قابل یادآوریست که کسبه کاران دوکانداران رستورانت ها تکسی رانها و خلاصه چرخ این شهر بدست پاکستانیها میچرخد باهمان قوانین مرسوم پاکستانی! هرچه در جانت خورد با بی رحمی میزنند. به طور نمونه جا نمازی را من به ده ریال خریدم در حالیکه چند خانم همسفر گروپ ما عین جا نماز را به ۲۵ ریال و یکی از همسفران با ۷ ریال از عین دوکان خریده بود.

اما خانمم برای خرید طلا مرا در چند دوکان طلا فروشی برد. هر دوکان قیمت طلا را فی گرام ۸۰ دالر میگفت اما ۱۱۰ تا ۱۱۵ دالر حساب میکردند وقتی میگفتم چرا؟ میگفت مالیه! میگفتم مالیه چند است؟ با دستپاچگی میگفت: ۱۲ فیصد وقتی فیصدی را در موبایلم کشیده جمع میکردیم میشد ۸۸ تا ۹۰ دالر باز با دغلی آنرا ۹۸ دالر حساب میکرد و قسم میخوردند و سپس میخندیدند. از چند مغازه با تلخ خند و ناراضی برگشتیم در حالیکه آنها نیز از حماقت میخندیدند.بالاخره روز دوم در دوکانی  بادل ناخواسته بالا شدم. صاحب مغازه طلا فروشی آقایی بود با ظاهر مشابه به امجد خان در نقش جبارسنگ فلم شعلی! که بمجرد ورود ما تصمیم گرفته بود با شله گی بهر صورت جنسش را بالای ما بفروشد. بخانمم گفتم اعتبار بالای وزن و فیصدی قیراط اینها سخت است.بهانه ای کن که برویم. اما امجد خان انگار فارسی میفهمید. گفت به وزن و قیراط گرنتی میدهم با مالیه ۹۴ دالر! ما هم خوشحال شدیم چیزی را خوش کردیم اما در وقت وزن کردن ترازویش را در زیر یک قفسه شیشه ای که بما درست معلوم نمیشد گذاشته بود. گفتم ترازو را بکش بالای این میز! من خودم وزن میکنم. جبارسنگ که فهمید این دغلبازی ها بر من یکی نمیچلد ترازو را با اکت کشید اما در هنگام ضرب زدن پول یکنیم صد دالر قیمت را بالا برد من خواستم با قهر از دوکانش پایین شوم که شاگردانش مرا محکم گرفت و با خنده گفتند: این خسیس است و همه خندیدند! حیران شدم! واقعا اینها فارسی میفهمیدند ولی خود را بکوچه حسن چپ میزدند. منهم دیگر انگلیسی شکسته و اردوی شکست وریخته را رها کرده بفارسی روان خطاب به آنها گفتم : میدانید که ٰفقط دو سوره در قرآن، با کلمه "ویل" شروع شده است که وای بر شما معنی میدهد؟؟؟ "ویل" یکی از شدیدترین تهدیدهای قرآن است و آن دو آیه اینها هستند: وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ - وای بر کم فروشان.(دزدان ترازو)در مورد مال مردم 

وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ وای بر عیب‌جویان طعنه زننده.!در مورد آبروی مردم. بااین سخن امجدخان فلم شعلی بفکر عمیقی فرو رفت و نوت ۵۰ دالری را که قید کرده بود از دخلش کشید و بمن داد انگار برای نخستین بار از درخت سوخته دغلی هایش، رویش یگان جوانه سبز انصاف بطور آشکار پدیدار میشد. برایم گفت: طالب دین هستی؟ گفتم: هم طالب و هم مولانا  

خوشبختانه در این شهر توانستم کاکا زاده هایم را که از کابل بزیارت آمده بودند ببینم. از دیدن شان خیلی خوشحال شدم در صحن مسجد نبوی نشسته و یادی از زندگان و رفتگان خانواده کردیم. 

و سرانجام مطابق تقسیم اوقات باید  با شهر پیامبر وداع و سوی مکه برویم. در  بس‌ لکس قرن 21 بی رنج و زحمت با غذا و نوشیدنی فراوان، در آرامش و امنیت کامل، از همان راهی که پیامبر با یگانه یار غارش ابوبکر صدیق هجرت کرده‌ در مسجد میقات اهرام بسته  به سوی مکه مکرمه حرکت کردیم. 

مکه مکرمه 

شامگاه بس حامل ما در هوتل فوکو که در یک کیلومتری بیت شریف قرار داشت توقف کرد. پس از جابجایی و خوردن نان شب همه گروپ یکجا روانه بیت عتیق قدیمی‌ترین خانه که حضرت آدم آنرا بنا، ابراهیم ع بازسازی و خاتم انبیاء از شرک و بت پرستی پاکش گردانید شدیم

در طی چند دقیقه ای که از هوتل تا درب مسجد الحرام در راه بودیم، احساس می کردم یک حزن و اندوهی بر سراسر شهر دلم، سایه انداخته دلم میلرزید و غم عجیب مرا در خود فرو میبرد. احساس شبیه اینکه چیزی کم دارم که هرگز پوره شدنی نیست.سرانجام بس در خیابان نزدیک مسجدالحرام توقف ‌کرد. از آنجا تا خود کعبه شریف دل چنان در تب و تاب بود که هر چه گام‌هایم را سریع‌تر بر می‌داشتم فکر می‌کردم هنوز راهی را نرفته‌ام. 

با سراشیبی ملایم به سمت پایین وارد مسجدالحرام شدم. عجیب است اینجا انگار در فرود، فراز را می‌یابی هیبت خانه کعبه به ناگاه در مقابل دیدگانت نمایان میگردد از اینجا به بعد دیگر نه با پاهای خودت، بلکه سیل خروشان طواف ترا با خود می‌برد و می‌گرداند آن هم در اوج هماهنگی نه تنها با حاجیان. بلکه حتا درجهت چرخش الکترون‌ها به دور هسته اتم و گردش سیارات منظومه شمسی به دور خورشید و جهت طواف ملائک در آسمان هفتم به دور بیت المعمور درست در بالای بیت شریف!

شاید در زندگی همه این اتفاق افتاده باشد که در بسیاری وقتها در حالیکه هزاران گپ برای گفتن داری دلت نمیشه حرف دلت را بزنی! شاید احساس می کنی با حرف زدن نه تنها سبک نمی شوی بلکه دردی را به دردهای قبلی اضافه می کنی! لهذا ترجیح میدهی نگفتن و نهفتن را. اما اینجا خود را در محضر خدا حس میکنی لهذا هرقدر سعی کنی جلو زبانت را گرفته نمیتوانی! میخواهی فریاد بزنی. چنانکه تمام سلولهای تنت باید فریاد شوند. آنچه در توان داری را در حنجره زمان فریاد کنی. میفهمی که حرفهایت معجونی از بغضهای فروخورده ی که در طول سالیان عمر بر سر دلت آوار شده است میباشد.اما حسی میگوید از خدا چه پنهان. جالبتراینکه اینجا خلق و خوی فرسوده و سقوط کرده به دره افسردگی و تشویش به سهولت به کوه امید پیوند میخورد؟! این تجربه من بود. 

بزبان دیگر بهترین تصویری که میتوانم از اینجا ارائه کنم اینست که حال آدم در اینجا به مجرمی میماند که خود را داوطلبانه تسلیم زندان کرده ولی دل جمع در آرزوی بخشش و آزادی به گوشه ی نشسته، خاطراتش را ورق میزند و آه می کشد و در افسوس روزهائ که نمی داند کجا جا گذاشته است میباشد. 

سخن دوم اینکه همه میدانیم دنیا لبریز از آدمهایِ تنها، ناکام، عصبانی، شکست خورده و ناراضی‌است که هرقدر مطابق علمِ روان‌شناسی حرف‌هایِ انگیزشی به ‌آنها تزریق کنی هرگز درونِ شان‌ جوانه نزده و گل امید در سینه سوخته شان سبز نخواهد‌شد. ولی اینجا حتا در چشمان زیارت کننده گان اینچنینی نیز میتوانی گل امید را با چشم سر ببینی و با پوست و گوشت لمس کنی ! اینجا میفهمی که امید میتواند، بسان ساقه گلی‌، حتا سنگ را بشکافد و جسورانه از شکاف کوچکی بیرون زند. اینجا انگار امید، بسان باران‌ که میانه‌ی تابستان از آسمان صاف بی‌هیچ دلیل و منطق قانع کننده‌ی به کویر تشنه‌ی آرزو میبارد، بر دلهای شکسته و سنگی جاری و حتا شاور میکند.   

بهر حال پس از طواف بسوی صفا و مروه رفتیم. صفا و مروه از شعائر الله و قدمگاه هاجر بانوی که سعی‌اش در یافتن آب برای اسماعیل خوردسال سبب جوشان شدن چاه زمزم گردید. و اینجا آدم را به سعی بین صفا و مروه وا می دارد. 

ساعت ۴ صبح  مراسم و مناسک عمره پایان یافت و عازم هوتل شدیم.

خاطرات مکه 

از اینکه پس از نماز صبح خوابیدم وقتی بیدار شدم ازچاک پرده اتاق، نور گرم خورشید به داخل پیوسته در حال هجوم بود و در آن گستره نور، ذرات رقصان معلق گرد و غبار جلوه های پنهان هستی را بی پروایانه برملا می ساختند.بساعت نگاه کردم رستورانت هوتل بسته شده بود. !

بناچاراز جا برخاسته راهی بازار شدم تا صبحانه ای تهیه کنم. از دروازه هوتل در دوطرف شارع عمر ابن الخطاب رض ۲۵ رستورانت بود همه پاکستانی و بنگله دیشی ! حیران ماندم چکنم؟ بالاخره در یک بقالی داخل شدم قدری کلچه و میوه خریدم. صاحب بقالی شروع به سوالاتی نا مربوط از قبیل از کجا هستی؟ کجا زندگی داری؟کرد. به سوالاتش پاسخ های سربالایی میدادم و راه فرار جستجو میکردم که او گفت: من در فیز ۴ حیات آباد پشاور دوکان داشتم شاید ترا همانجا دیده باشم. احساس کردم او با همین سخن حتا به شماره مخفی ذهنم دسترسی پیدا کرد طوریکه تمام قفل های ذهنم برای عدم پذیرش وی در ثانیه باز شد. با او از گذشته و جوانی گفتم. اسمش حاجی آفتاب علی خان بود. او نه تنها موفق شد محله ای را در شهر خاطراتم به نام آفتاب علی خان ثبت کند بلکه با رد شدن از دیوار بی اعتمادی رفیق شفیق من شود!. یادش بخیر آب زمزم و قدری خرما هم از او خریدم و در سه روز دیگر پیوسته بدوکانش سری میزدم.

اینهم شاید حکمتیست! چراکه هربار وقتی برای رسیدن به" آینده"‌ای مطلوب " گذشته"را رها و در" حال" بزیستم. خیال مرا در" گذشته" نگهداشت و " حال" هرگز قصد آمدن نداشت! بنابرین عزم را جزم کرده وسر از نو به جستجوی خیال پرداختم!

شنبه اول مارچ مصادف به روز اول رمضان مطابق برنامه سفری به گردشگری در مکه رفتیم. نخست غار کوه ثور را زیارت و سپس از عرفات بسوی مینا و مزدلفه و در اخیر به غار کوه حرا محل وحی نیز مشرف شدیم. و در اخیر در موزیم مکه نیز رفتیم.و ظهر به هوتل برگشتیم. ناگفته نماند هم در این چکر  هم در دو روز دیگر که برای خرید و صرف نان اطراف مکه و همینگونه مدینه را گشتم یک چیز توجهم را جلب کرد که اینجا تمام شارع ها، مکاتب و سایر تاسیسات بنامهای صحابه پیامبر یا آل سعود است. ولی هیچ لوحه ای را بنامهای امامان شیعه ندیدم. حتا بنام حسن و حسین و فاطمه

 ناگفته نماند که من با این سفر ها بدنبال کشف همه ی دنیا نیستم، بلکه مشتاق سیاحت به جا های هستم که تاریخ بشری از آنجاها رقم خورده است. یونان کشور بعدی خواهد بود.

همانگونه که خاک، طبیعت، جنگل آب و هوا با جاذبه های سیاحتی خود آدمها را از شهر به طبیعت می کشانند، تاریخ هر سرزمین نیز جاذبه های دارد که برعکس آدم را از دل طبیعت به دل شهرها و برعکس میکشاند! من از این سفر و از این گروپ حج  سلیبریتی خیلی راضیم به همین سبب از دوست عزیزم انجنیر حکمت الله نیز سپاسگزاری میکنم که مرا با آنها آشنا ساخت! از مزایای دیگر این سفر آشنایی ام با جناب میرعبدالصبور آغا و خانم محترم شان بود که از این آشنایی و همسفری خیلی خوشحالم.

زاهد به ره کعبه رود کین ره دین است-     خوش میرود اما ره مقصود نه این است


محل غار کوه حرا

۱۴۰۳ بهمن ۱۳, شنبه

ضربه ترامپ به رفیق بیچاره من

دیروز دوستم حاجی صاحب عبدالخالق طی تماس تیلفونی از کنسل شدن پرواز مهاجرتی رفیق مشترک ما بنابر امر ترامپ از عمان خبر داد. جگر خون شدم و پرسیدم پس حالا بعد اینهمه انتظار چکار میکند؟ گفت: بی سرنوشت! گفتم تاکی؟ گفت: نمیدانم شاید تا تویت دوباره ترامپ!



حسرتا که نسل من در زندگی چه روزهای دشواری را تجربه می کنند. فکر میکنم نفرینی که در پهنای زندگی دچار این نسل شده، آنقدر بزرگ و قویست که عمر برای باز کردن تمام گره‌هایش کفاف نمیدهد. واقعا نگون بختی با ریسمان درهم تنیده‌ی زندگی طوری گره خورده که مدام باید با احتیاط به بررسی سر و آخر طناب زندگی پرداخته به باز کردن گره های افتاده یکی پی دیگر ادامه دهی. ولی باز کردن یکچنین کور گره ترامپی کار آسانی نیست! حیرانم به انتظار پس از افتادن این کور گره چه نام بگذارم؟ چسان رفیق بیچاره من از این پس باز هم طوری تصمیم بگیرد و انتظار بکشد تا کم نیارد و خسته نشود.؟

با حاجی صاحب وداع کردم و در فکر یافتن واژه در خور حال رفیق بیچاره ام در ذهنم مشغول بودم که ناگهان یادم آمد چون من صبحانه نخستین نفر برای کار از خانه بیرون میروم چندین سال دروازه حویلی را آهسته پیش میکردم اما محکم نمیبستم چون دروازه هنگام بستن یک صدای ترق بلند میکند. روزی دخترم برایم گفت: پدر دروازه را پشت سرت ببند زیرا اگر "بی سلوت لوز" بگزاری ما را شمال بدتر از خواب بیدار میکند. او در ذهنش دنبال واژه فارسی "بی سلوت لوز" خیلی دست و پا زد چون نتوانست بالاخره این واژه هالندی را بکار برد. "بی سلوت" در هالندی تصمیم را میگوید و (لوز) هم ایلا، سست، نیمه باز ! فهم من از این واژه همینقدر بود با آنهم خود را کم نیاوردم خو گفتم ولی وقتی این واژه را در دکشنری دیدم"بلاتکلیفی"معنی میدهدbesluiteloosheid 

بنابرین واژه درخور حال رفیق ترامپ زده من همین بلاتکلیفی است!

بلی! اگر دروازه را  کامل نبندی معلوم نیست دستان بادِ آنرا با شدت ده چند دست تو میبندد یا کاملا بازش میکند! این خودش بلاتکلیف گزاشتن دروازه است! لهذا در زندگی آدم باید چه بیرون در چه در داخل خانه دروازه را پشت سرش محکم ببندد و اجازه ندهد هیچکس بلاتکلیفش نگهدارد! هرچند شاید بشنود که برون در چه کردی که درون خانه آیی!!

اما گاهی آدم بالاجبار اینگونه بین بودن یا رفتن؛ بلاتکلیف می‌ماند. به رفتن که فکر می‌ کند اتفاقی می‌افتد که منصرف می‌ شود، می‌خواهد بماند رفتاری می‌ بیند که باید برود و این بلاتکلیفی خودش یک جهنم است که من خودم آنرا تجربه کرده ام و رفیقم در حال تجربه کردنش است. آری! روزها و شبها ذریعه چرخ سریع زندگی میدوند! کاری ندارند کی از قافله مانده یا از کاروان عقب افتاده است. فقط همان بیچاره پس مانده باید خودش را با حال و احوالِ روزگار وفق دهد. اینکه چگونه؟ نمیدانم! زیرا من وقتی در اتفاقات زندگی به یکچنین دو راهی یا چند راهی تردید و شک برای یک انتخاب رسیده ام، همیشه ندانستم از میان آنها کدام راه صحیح و صراط است. الله توکلی پیش رفتم اشتباه کردم و خیلی زجر کشیدم.خدا رفیقم را حوصله و صبر بدهد.


۱۴۰۳ دی ۱۲, چهارشنبه

گپی در نخستین روز سال نو

به مناسبت ورود سالِ نو مسیحی که از ما نیست ولی بخواهیم نخواهیم بعد هر ۳۶۵ روز سراغ ما می آید، حیران بودم پس از  مبارک گویی تشریفاتی، دیگر چه چیزی را نثار دوستانم کنم؟  تا اینکه مصرع "هرچه میخواهد دل تنگت بگو" یادم آمد. بنابرین به اجازه دوستان و مولانا گپهای دلم را، به بهانه آرزوهای سال نو،  بدون "هیچ آداب و ترتیبی" با شما در میان میگذارم

نخست از همه باید به این گپ یا درد دل بپردازم که نمیدانم چرا از تحویل سال تاکنون فقط آهنگ " الهی من نمیدانم به علم خود تو میدانی" که اغلبِ آنرا با صدای احمدظاهر به خاطر دارم بطور عجیبی در گوشِ جانم طنین انداز است؟ این آهنگ در کمال شگفتی با نخستین طنین، مرا شبیه صندوق صدقات آهنی مساجدی ساخته است، که سخاوتمندان با انداختن یک مشت پول سیاه در درون آن، سکوتش را با ناله دلخراش میشکنند! هرچند پول سیاه و صندوق صدقات اکنون در افغانستان وجود ندارد زیرا صدقات را در دو پته ها جمع آوری میکنند، ولی نمیدانم چرا صدای نالهِ چیغ پراسی ام که ناشی از شنیدن همین آهنگ  بود را شبیه صدای شرنگس" آتآنیزهای" ریخته در فضای تهی صندوق آهنی  مسجد "بری امام " راولپندی، یافتم؟

مضاف بر این در ادامه با زمزمه انتره ای "کس شد گدا! کس شد ابتر، کس شد پادشاه یک کشور!-کس برابر به خاکستر کسی را دادی سبحانی"حس مرموز تری به سراغم آمد! حسی که بالاجبار هارمونیه را رها و فرورفته در خاطرات دور، چشمانم را بستم و بیتی زیرین که از سالهای نخست مهاجرت در ذهنم خموشانه پرسه میزد بی اختیار بر زبانم جاری شد.

نیمی از عمر هدر رفت و در این شهر هنوز---به تلف کردن آن نیم دگر مشغولیم.

به عنوان دومین درد دل این نکته را باید اذعان کنم که  همه ساله با تغییر سال مسیحی، احساسات متناقضی  بر روحم تزریق می شود. برای من گذر عمر در نخستین روز هر سال از یک طرف یادآور فرصت های از دست داده و ریسک های به جان خریده  است! از جانب دیگر لمس «تجارب» اندوخته از  روی افزایش شمار موهای سرم که به نقره یی میگراید میباشد.  

اما مهاجرت با اینکه شانس ها و فرصت های طلایی را برای آدم مهیا می کند، دردهای را نیز به همراه دارد که برخی را از اول و برخی دیگر را به مرور زمان شناسایی میکنیم. به تجربه من در روح  هر مهاجر٬ حفره یا خالیگاهی شکل میگیرد که با گذشت زمان کوچک و بزرگ میشود اما هرگز پر نمیشود. گاهی این حفره از اثر درد، ما را وادار به ناله کرده و گاهی هم با آن خموشانه کنار می آییم. برای این حفره ی ناسور اسمی جز دلتنگی ندارم. هرچند دلتنگی با ویژگیهای که دارد با درد های این حفره همخوانی ندارد. حتا این حفره به لحاظ مختصات فضا و مکان،  میتواند دلتنگی را هم در درون خودش جای دهد. 

خصلت دیگر زندگی مهاجرتی اینست که احساس میکنی یاس و نومیدی تلاش میکند بنحوی بر روح آدم چنگ اندازد و پایان خوشحالی اندکش را رقم زند. حجم خبرهای بد راجع به میهنت هرچند ربط مستقیم به تو نداشته باشد بطور طبیعی بر دردهایت می افزاید و برعکس نو شدنها (سال) برایت جز تکرار مکرر چیزی نیست. اینجاست که کمتر تحت تأثیر محتواهای زرد انگیزشی قرار میگیری و حتا موفقیت هایت را فریبنده میدانی. ولی گردش سال این نکته را به آدم میفهماند که همه چیز این دنیا مانند حباب زودگذر است. لحظه ای هست و لحظه دیگر چنان نیست میشود که گویی از ابتدا وجود نداشته است. پول، فرزند، مقام، دارایی ها و ..همه مثل حباب اند.آدم هشیار و خردمند فقط از  بازی با این حبابها لذت میبرد، ولی وابسته هیچ کدام نمیشود. پس اگر چیزی را در دنیا جدی و همیشگی ندانیم، در از دست دادنش هم رنج نخواهیم کشید.

گپ آخر اینکه کاش در این روز اول سال،  جهان را از پس ابرهای تلاش بر فراز قله های بی نیازی به  تماشا نشست  و از هفت رنگ منشور هستی و علل گردش ایام آگاه شد.کاش شکارچی موفق سعادت و خوشبختی دنیا، سر از همین سال، تیرهایش را در کمان ناملایمات و سختی ها نگذارد و هدف های ضعیف چون ما را  هرگز نشانه نرود و کاش سخاوتمندان با بخل وداع کنند.



۱۴۰۳ آذر ۳۰, جمعه

بنای نخستین خشت کج

مهاجرت آنهم از نوع اجباری و تحمیلی آن، مثل یک طوفان یا سونامی، سیستم و شیرازه زندگی عادی روزمره را فرو میریزاند و ٰموقعیتی‌ ٰپیش می آید که آدم دفعتا خود را در جای متفاوت، میان آدمهای متفاوت با زبان و فرهنگ متفاوت می یابد! از یکسو نمی‌تواند مثل تافته جدا بافته آرام، خنثی و نظاره گر بنشیند. از سوی دیگر نمیداند چگونه خود را با محیط نو وفق دهد؟ از کجا بیاغازد  و چه کاری را پیشه کند؟.

 نسل ما در سی سال پیش، درست مثل انداختن تیر در تاریکی وارد عمل می‌شدند و همه سعی شان را با توکل بخدا انجام می‌دادند. کسی نمی‌دانست تیرم به هدف خواهد خورد یا نه؟ 

اما اکنون قضیه فرق کرده در همین کشور کوچک هالند ماشالله در هر شهرک یکی دو نفر داکتر و حتا متخصص، یکی دو وکیل رسمی دادگستری ، یکی دو گراچ مستری گری موتر و موتر فروشی و بقالی و معلم و خلاصه هر پیشه ای از وطنداران ما را میابی! در مارکیت بزرگ آخر هفته موسوم به بیفروایک تقریبا نصف دوکانهای آن مربوط هموطنان ماست. هموطنی هم است که در سراسر هالند ۷۰ دوکان لکس لباس فروشی دارد. 

در حالیکه بیست سال پیش از دوستی که تازه دوکان پیتزا فروشی باز کرده بود پرسیدم آیا کدام آدم مجربی را پیدا کردی تا رخنه کار را یادت دهد؟ در پاسخم گفت: نه ولله! من هنوز نامهای پیتزا را یاد ندارم حتا مزه پیتزا را هم بار اول در دوکان خودم چشیدم. پناه بخدا گفته پیش میروم! فقط راضیم از اینکه دست کم تلاشم را میکنم. چون حتا اگه تیرم به هدف نخورد و تاوان کردم، هم لااقل بعدها حسرت اینکه کاش میکردم را نمی‌خورم.

بنابرین موفقیت های فعلی وطنداران حاکی از این امرست که وقتی قدمی به صداقت برداری بدون شک قدم های بعدی خودبخود برداشته میشوند. زندگی مثل یک زنجیره است که همه چیزش بهم دیگر مرتبط است. اگر در این زنجیره ثابت باشی زنگت میزند و فرسوده میشی  ولی اگر فعال باشی میری سراغ زنجیره های بعدی بقول هوشنگ ابتهاج سایه (آبی که برآسود زمینش بخورد زود-- دریا شود آن رود که پیوسته روانست).

بگذریم! دوستی از من خواهش کرد که به خواهر زاده اش کمک کنم تا در مارکیت سیاه هالند دوکانی بگیرد!  گفتم اگر مقصدت بازار بیفروایک باشد به استاد فقیریُ،آقای عمری  و تنی چند از دوستانم معرفی اش میکنم. حرفی نیست حتما!. او با تشکری وداع کردند و خواهر زاده شان بلافاصله تماس گرفتند: ایشان که در لیزبن پرتگال زندگی میکند پس از تعارفات معمول و تاخت و تاز بی باکانه به پرتگالی های بگفته خودش (گشنه) و زبان سخت شان فرمود: اینجا قوانینش هم خیلی سخت اس اما شنیده ام در هالند وقتی بزنسی را آغاز کنی دولت برایت پنجاه هزار پول میدهد!.اگر در این عرصه کمکم کنی همیشه مرهون شما خواهم بود.

از همین مکالمه کوتاه نخست فهمیدم که ایشان از مهاجرین جدید و کاغذ پیچ استند زیرا دایره واژگانش مملو از اصطلاحات چون دونر، سوپر اسکیل، کپه سیتی بلدینگ و شفاف سازی بود. در ضمن بنحوی پی بردم مقصدش ایجاد کار نیست بلکه همان بنای خشت اول را کج نهادن و بالا کشیدن به اصطلاح پنجاه هزار به طریق افغانستان است! 

برایش گفتم: مامایت مثل برادر منست بگزار ترا خواهر زاده خطاب کنم  و نصیحت گویا بگویم که: اولا چیزی که ما در آن بنام زندگی غوطه وریم این پدیده در روی کره خاکی زمین است! بهشت نیست! پرتگال یک گوشه زمین است و افغانستان گوشه دیگر. لذا در روی زمین آسودگی، قصر، حور غلمان، حوض کوثر و حتا شکرخند نصیب ما نمی شود! زندگی جنجالهای خود را در روی زمین دارد. از این لحاظ ماما وار ازت خواهش میکنم سعی کن قدر شناس باشی و اگر ممکنست برای زبانت نگهبان بگذاری تا در مورد کسانی که بدلایل انسانی کمکت کرده اند واژه هایت را درستتر انتخاب کنی! دوما آن گپی که شنیدی درست نیست! تنها برای کسانیکه سالها از سوسیال هالند پول میگیرند بخاطر ایجاد شغل شخصی، با هزار گرانتی، آنهم فقط ده هزار کمک میکند نه  ۵۰ هزار! اما هوشت را بگیر خواهر زاده عزیز که خربوزه های جادویی، در هنگام خوردن در اروپا از شیرینی گاهی لبها را به هم طوری می چسپاند که دیگر حتا گپ زده نمیتوانی.

مهمتر از همه اینکه تا تذکره پرتگال را نگیری حق زندگی را در هالند یا هیچ جای اروپا غیر از پرتگال نداری لهذا مشوره من اینست فرصت هایی که در محدودیت هاست در خود فرصت ها نیست. ( میشناسم کسانی را که از آن فرصت ده هزاری مستفید شده اند ولی فقط کراچی آیس کریم یا چپس گرم دارند و بس! لطفا بر روی میدان ماین گذاری شده از ماین های خیالی "سیاه نمایی" قدم نگذار. با شروع دوباره زندگی را از زبان پرتگالی بیاغاز کمرت را محکم با کمربند صداقت ببند هنوز خیلی جوانی! و.... خداحافظی کردیم.

شب رفیقم زنگ زد و گفت: بیادر تو عوض کمک، بیخی او ره افسرده کدی!در پاسخش گفتم: بگفته مادر خدا بیامرزم کیلک گویی قانون من شده‌است.هرچه را که باید میگفتم گفتم! هرچه را که نمی‌شد گفت می‌نویسم و در فیسبوک میگذارم. اما جانش جور او با این تماس کوتاه در میان کوهی از قصور، خوشه هایی از یادگاری را در ذهن من به ودیعه گذاشت.


۱۴۰۳ آبان ۱۱, جمعه

نیهلیسم یا نیست انگاری

هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ

که  مرا  نام  نه  در  دفتر  اشیا  شنوند

ابیات بالا که بند های از قصیده بلند کنز الرکاز خاقانی میباشد، ساعتها مرا درگیر با حس عجیب (هیچ بودن) کرد و به نحوی آن را بیانگر حس و حالم یافتم!.

 طوریکه نخست در جریان خواندن این قصیده، یادم آمد چند سال پیش بخاطر درمان بیخوابی نزد داکتر روان درمانی رفته بودم، دوکتور برایم گفت: فکرت را موقع رفتن به بستر از همه چیز خالی و به هیچ چیز مشغول نکن! برای رفتن به خواب آرام باید یک خلاء فکری فارغ از همه وابستگیها ایجاد کنی که مسکن وار مثل مخدر عمل کند. درپاسخش با تعجب گفتم: اگر به هیچ چیز فکر نکنم که دیگر زنده نیستم! او با مکثی گفت:خودت دلایل بیدار خوابی ات را در چه میدانی؟ گفتم: احساس هیچ و پوچی!!!  انگار در گردابِ که شبیه به مرداب است با دلتنگی غوطه ورم. ماهیان گوشتخوار پیوسته روی زخم هایم بو می کشند و بوسه میزنند. حس میکنم  میروم در باتلاق. هوای روزمرگی‌ چنان تنگ شده که نفس خوش برای تداوم حیات  ندارم. ترکیبی از عصبانیت و ناراحتی ام. همچنان احساس "ناتوانی "در شکستن هر بن بست، پیهم مانع ایجاد خلاء ذهنی برای خفتن یا مُردنم میشود.بنابرین ناممکن است که هنگام رفتن به بستر به توصیه شما عمل کرده در خلاء ذهنی که حتا بتوانم فراموش کنم کی هستم؟آرام بخوابم. 

پیرمرد چپن سپید با دریشی بسته که یک عینک در چشمش و عینک دیگری را لای موهایش زده بود در حالیکه بوی عطر جانش نوعی آرامش میداد گفت: زندگی انتخابی نیست! بلکه به نحوی اجباریست و دور انداختنش علاج کار نیست! قرار ملاقات دوم ما چهارشنبه آینده! گفتم دوائی؟ نسخه ی نمیدهی؟ گفت: نه! فقط توصیه به رفتن در تماشای ساحل بحر اسخیفیننگن میکنم! آنجا که رفتی میبینی دریا با پیچشِ موج‌ها برایت نسخه می‌پیچد و با فضایش مرهم دردت می‌شود. متوجه باشی اگر در نسخه اش نوشت: آزمایش! پس آنچه توصیه کردم را یکبار دیگر امتحان کن! اگر چیزی ننوشت. قلم بگیر "هیچ " را با شکل و سایه آن روی کاغذ برایم هم تعریف و هم ترسیم کن و هفته آینده با خود بیاور! با تعجب پذیرفتم! 

به توصیه اش عمل کردم و بلافاصله رفتم سواحل بحر! شگفتا که این بار حس کردم واقعا با بحر نسبتی دارم. همینکه ظاهر هر دو ما آرام  اما کسی از درون سینه ی ما هردو چیزی نمی داند خود حرفیست مهم! تماشای پیچش امواج فقط دو کلید واژه  "خودی و غیر خودی" در دو مثنوی علامه اقبال را در نظرم مجسم و متبلور کرد! انگار میگفت من خودی ام. تو هم نیاز به آزمایش نداری! 

هفته بعد چشم دید یا احساسم را به دوکتورم گفتم. ایشان با لبخند رضائیت بخشی گفت: خیلی خوشوقتم که در یک جلسه افکارت را عوض کردم. حس اینکه تو با دریا نسبتی داری به این معناست که تو "هیچ" نیستی! اینکه حس کردی مثل دریا در سینه سوزی داری پس "پوچ" هم نیستی. قبول؟ گفتم بلی! گفت:حالا ادامه بده! هرچه میخواهد دل تنگت بگو

 گفتم: آری! آدمم ولی  تصویر کاملی از رنج! بلی!روی دو پا می ایستم  ولی بسان خانه‌ی که سقفش التهاب آوار شدن دارد با تزلزل. عمرم بسان پرنده مهاجری که نمی‌داند مقصد هجرتش کجاست با بیقراری و سر در گمی میگذرد. نومیدی، مثل شاخه‌ درختی‌ پشتِ کلکین خانه اَم گاهی لباسِ برگ و گاهی لباسِ برف می‌پوشد. حس میکنم تقدیرم طوری نوشته شده که در چلّه زمستان باید گذرم در غزنه افتد و در غبار بادهای فصلی حتما هرات باشم. شاید همان درد که روی چوبه دار در گلوی اعدامی حلقه میشود و همان تبِ که در تنِ بیمار آتشفشان میکند منم. خلاصه اینکه زندگی در نظرم عرصه اختناق‌آوری از اجبار و تحمل است. حس میکنم همان صبرِی که به تلخیِ انتظار رسیده منم! بهترست بگویم شبیه ایستگاه متروک و سردِ شهری که دیگر ریلِ در آنجا نمی ایستد ولی اضافی یا ناحق هست هستم. هستم اما از نظر فزیکی حتا نمیدانم خاکسترم؟ سنگم یا حباب خالی از هوا؟ زیرا شبیه سرزمینی با یک فصل تا ابد پاییزم!! نفس میکشم ولی بیشتر آهِ ممتدِ ناتمام یک شکست خورده را مانم.

دوکتور گفت: احسن! ولی متوجه باش که با این جلسات قرار نیست یک شبه اتفاق خاصی شبیه معجزه  در زندگیت رخ دهد و همه چیزِ جهانت ایده‌آل‌ و شگفت‌انگیز گردد. اما همینکه درد دلت را سراپا برایم گفتی باور کن که خوشبختانه این تداوی مشاوره نتیجه داده است. از امروز به بعد فقط توصیه من اینست همانگونه که هَر روز صبح دوش میگیری، سعی کن  ذهنت را هم با یک غزلِ زیبا از هر شاعری که دوست داری، دوش ذهنی دهی! همچنان سعی کن با یک آهنگ خوب، خوانش تکه‌ی از  تاریخ، صفحه‌ی از مزامیر ، عبارتی از گِراهام گرین، جمله‌ی از شِکسپیر بخوابی! تداوی بعد شش جلسه تمام شد ولی هنوز بارش بی تفاوت ابر سیاه هیچ بر بی پناهی هایم دوام دارد! هرچند گاهی آگاهی انسان جز با درک تجربه سخت و دردناک رشد نمیکند و تمام پندها و نصیحتها عملا وقتی فهمیده میشوند که با محک تجربه درک شوند. اما از راه تجربه و آزمون به آگاهی رسیدن کار آسانی نیست. کاش میشد دوبار زندگی کرد .یکبار فقط تجربه کرد و دگر بار با همان تجارب زندگی! افسوس که زندگی همینست! شاید تنها دلیل نفس‌کشیدن بعضی ها مثل من این باشد که اراجیف شناور‌ مغزش را به ‌یادگار بگذارد! و با چشمانی که می‌گرید و لبانی که می‌خندد صدای درونش را به همنفسی برساند.


۱۴۰۳ مهر ۱۰, سه‌شنبه

پاکی در دل ناپاکی ها

چند کودک ژنده پوش با بوجی های کثیف در میان زباله دانی کانکریتی مکروریان سوم مشغول جستجو در زباله یا گند بودند، که باغبان بلاک، با تخلیه کراچی زباله هایش در زیر پاهای آن بینوایان، انگار برای آنها عید آورد.! همراه با شور و شعف کودکانه گردباد پاییزی چرخیدن گرفت و از میان زباله ها، پاکت خط پاره شدۀ را رقصان به هوا بلند و روی زمین پیش پاهای رهگذرِ خسته که من بودم انداخت. در ابتدا توجهی به آن کاغذِ زباله نکردم، اما وقتی متوجه شدم دست نویس قشنگی دارد، پس از مکث کوتاهی آن را از زمین برداشته با احتیاط گشودم. با خواندن چند جملۀ  آن متوجه شدم نامۀ "عاشقانه" است مربوط به عشق های دوران نوجوانی، مملو از جملات و گلایه های لطیف عاشقانه! پر از افسوس، آرزو، امید واهی و سراسیمگی. چون نحوه آمدنش برایم جالب و جذاب بود، اشتیاق دوباره خواندنش سبب شد تا آنرا با خود بخانه آورم. 

نامه حکایت از حس درماندگی و اعتراف ناچار گونه عشق پنهانی نویسنده داشت. ولی معلوم نبود که آیا این نامه پس از رسیدن به معشوق، محکوم به این سرنوشت تلخ شده یا فقط برگی از دلنوشته کسی بوده که پس از بستن پاکت، ناگهان تصمیمش عوض و با بی مهری  پاره و راهی زباله دانی شده است. شاید هم مثل دلنوشته های من، بشکل نامه ی سرگردان، بی مخاطب و تنها جهت تخلیه حس درونی تحریر شده بود. بهر صورت این نامه قشنگ عاشقانه و در عین حال پر از بغض و تناقض، بدون آدرس را درست شبیه سرک پُختۀ ئ یافتم که در وسطش ناگهان خامه می‌شود، سپس به سنگلاخ می انجامد و سرانجام در پهنای یک دشت محو میگردد. همانگونه که معلوم نیست این سرک چرا ساخته شده و چرا ناتمام مانده است؟. دلیل نوشتن این نامه پاکت شده را هم درست نفهمیدم که چرا پاره و زباله شده است؟. البته حدس های میشه زد.

اما از اینکه آن زباله دانی کثیف و فراموش شده "زیباترین زباله" دنیا را، پیش از آنکه نصیب جاروب کش شهرداری کابل کند بمن هدیه داد، خیلی خوشحال شدم. واقعا برایم شگفت انگیز بود این همه پاکی در دل ناپاکی ها!

محتوی نامه

بدون مبالغه این نامه انرژی جادویی مانا داشت. زیرا آن را چند بار با دقت واژه به واژه خواندم. هر سطر نامه همجون آتش مشتعل مانا، پنهانی زیر خاکستر حسرت و نیست گرایی معشوق زبانه میکشید! انگار تک تک واژه ها، بسان ققنوس هایی از میان زباله ها و خاکروبه های تحقیر و دور انداخته شده پرواز کردند تا پاکی و تقدس عشق را به نمایش گذارند. 

 آری! نویسنده عاشقِ صبورِ که عشقش زولانه تار عنکبوتی شده ، در نامه از تلخی جدایی با نوشتن شعر "مرا چون قطره اشک ز چشم انداختی رفتی " آهنگ احمد ظاهر می آغازد و با جملاتی که بیشتر شبیه ژست بازندۀ که نتایج بازی را انکار می کند با دل نگرانی و گلایه از رام نشدن معشوق، در ادامه از عشق و آرزو هایش می نویسد.  ضمنا به معشوق بطور تلویحی هشدار گونه یادآور می شود که اگر دلیل اشک کسی گردد، متوجه باشد که نه تنها با او بلکه  باخدای او نیز طرف خواهد بود.  

او با حس نیاز به اثبات قوی برای فداکاری پای این عشق، نامه را با ترسیم پروانه رنگارنگ که در شعله شمع سوزان جان داده، است خاتمه میدهد. وبا نوشتن  جمله تا ابد دوستت دارم! عشق پاک و سوزناکش را با وسواس و احتیاط به رُخ معشوق میکشد تا شاید در قلب معشوق بااین دلنوشته ماندگار گردد. با اینحال در جایی غیرتش گُل کرده مینویسد: من متنفرم از بی دلیل رفتنها، ناگهانی سرد شدنها ولی بخاطر عشق حتا کار های را که دوست ندارم را هم حاضرم مشتاقانه انجام بدهم. 

پاکت نامه که همراه با نامه، از میان پاره شده  نگاهم را بیشتر جلب میکند. حسی بمن میگفت دهن پاکت، نه با لعاب دهن بلکه با اشک چشم سرش شده است. آن پاکت، در نظرم یکی از خوش شانس ترین کاغذهای دنیا آمد که نشانی از اشک چشم یک عاشق واقعی داشت.در حالیکه از یکسو پاکیزگی و شیرینی این نامه مثل توته قند خشتی در چای تلخ دلم افتاد که با هر بار شور دادن آن را شیرین تر میکرد.! از سوی دیگر با هر بار مطالعه نامه، سنگینی حمل تابوت یک عشق ماندگار را روی دوشم با خستگی حس میکردم.! انگار در میان جمعیت انبوهی تشییع کنندگان جنازه یک عشق راه  می پیمودم.

 شخصیت صبور نویسنده نامه نیز ساعتها فکرم را به خود مشغول کرد. چرا که یکی از ویژگیهای آدم های صبور لبخند زدن در برابر تلخی ها با حس گذشت میباشد. لبخند آنها معمولا گویای اینست که: هر حرف و زخم  که گفتی و زدی فدای سرت! فراموش می کنم. درحالیکه این آدمها ترجیحأ، با شمارش زخمها و مرور حرفها و کنایه ها در دل، با اکت و ادای فراموش کاری تا وقتی صبورانه لبخند می زنند که بفهمند صبوری کارایی دارد. در غیر آن پس از همان لبخند، در چشم بهم زدن برای همیشه طوری فراموشت میکنند که انگار هیچوقت در زندگیشان نبوده ای. این آدم ها هرگز به کسی هشدار نمی دهند که از تمام شدن صبرم بترس! چون اینها قرار نیست کسی را بُکشند یا الاقل با کسی دعوا کنند، فقط با لبریز شدن کاسه صبرشان اگر هرقدر با منطق شان هم بجنگند هرگز نمی توانند هم کلام کسی که دلش را شکسته است شوند، حتا در صورت اجبار ترجیح میدهند به جای نگاه کردن به چشمهای که دیگه دوست ندارند به اعلانات و رکلام های خسته کن تجارتی خیره شوند. ولی نویسنده نامه از این قاعده  هم مستثنی بود. زیرا در اخیر با همه گلایه ها صبورانه نوشته بود: دوستت دارم تاابد. 

اما از جملاتی که در پشت نامه بشکل درد دل تحریر شده، میتوان اضطرابِ عمیقی را در لایه‌های ذهنی نویسنده حدس زد. اضطرابی که پیوسته مثل خوره او را می‌خورد و به احتمال زیاد مسبب پاره شدن نامه نیز گردیده است. او مینویسد:

خدایا! خشمگینی و دلگیری ام را نسبت به دوستان نزدیکم چگونه در خود هضم کنم؟. میفهمم رنج، تنهایی و حال کثافتم ربطی به آنها ندارد!. زیرا آنها برای اثبات  دوستی، مرتب می آیند و می پرسند چه شد؟ من برای اینکه حس کنجکاوی آنها  ارضا و نیاز به اینکه حس کنند آنها را  از خود میدانم. باید با گزارش صادقانه آنها را در جریان قرار  دهم!اما از اینکار متنفرم

اینجا دیگر کامم خشک و تلخ می‌شود. انگار خستگیِ کوه آسمایی بر شانه‌هایم سنگینی میکند. انگار درختی هستم که هزار تا زاغ بر دوش و شانه هایم نشسته است.چای دم میکنم. از اینکه موسیقی سهم بزرگی در زندگیم دارد.دل را به گیرایی آهنگ "تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی" سپرده، نخست دلگیر و سپس در انزوای واژه ها گم میشوم. 

عجب چیزیست موسیقی! حتا اگر در اوج عصبانیت باشم وقتی به نوای ملکوتی احمد ظاهر گوش کنم چنان آرام و خالی شده حس سبکی  و تنهایی به من دست می‌دهد که حد نداره.  انگار مشکلاتم با موسیقی شنیدن کوچک و قابل حل می‌شوند. 

با ختم آهنگ دروازه آپارتمان دق الباب و ضیا جان وارد میشود. با او قصه یافتن نامه را میکنم. مستانه می خندد نامه را می گشاید و میگوید نویسنده و گیرنده  هر دو را میشناسم! نامه را در اوج شادی و قهقهه در جیبش می گذارد ۱۳۷۴- کابل

در کام سرما /۳ اکتوبر

جمعه گذشته دفعتا شروع به عطسه های پیاپی کرده و بدنبال آن ریزش شدید گرفتم. هرچند ما ریزش را گرم خنک گفته در جمع بیماری جدی محسوب نمیکنیم ولی باور کنید دو شب نخست احساس میکردم در تب شدید میان مرگ و زندگی طوری معلق ام که  روح بی‌قرارم برای خروج از جسم بی تابم هر لحظه تقلا می‌کرد. حلقم خشک و گلو درد شدید داشتم. حتا گاهگاه حس میکردم قلبم مثل جبهه اوکراین لحظه به لحظه توان نگهداشتن جبهه جسم و زندگی را از دست میدهد و طبیعتا  روح از ضعف حریف به نفع خویش استفاده میکرد. 

اما دوشنبه صبح اندک بهتر شدم و رفتم وظیفه! ولی وقتی شروع به کار کردم احساس کردم به پلک‌های چشمانم وزنه‌ سپورتی آویزان شده است!  گاهگاه چنان میلرزیدم که دندان‌هایم با تیک‌تیک روی هم تال داد ره را ضرب می گرفتند.سرفه‌ی دوام دار و ترسناکم شبیه زوزه‌های آدم فضایی‌ها  بعد از فتح کره‌ی زمین در مستند دروغ هالیوودی بود. طوریکه همکار ایرانی ام با تعجب پرسید: آغا حمیدی سرما خوردی؟

گفتم: نه آغا! سرما نخورده‌ام! بلکه سرما مرا با دندانهای وحشی اش جویده و خورده است. فکر میکنم همین اکنون در معده‌ی سرما تجزیه‌میشوم. خندید و گفت: فصل سرماخوردگی است مواظب تنت و تن پوشت باش! اما بهتر بود میماندی خونه حال میکردی. با این سخن نخست یاد حرف مادر مرحومم افتادم که همیشه میگفت: لوچ بُرو نشه گرم خنک میشی. سپس یادم آمد که اکنون بیشتر فصل سرماخوردگی روح  است تا جسم. بنظرم این روزها  آدمها گرمای معنوی خود را از دست داده اند. زیرا سابق اگر خانه میماندی! واقعا وقتی به دوستی تیلفون میکردی، باعزیزی چت میکردی! ویدیو کال میکردی! حال میکردی ولی حالا اگر خانه بمانی چکنی؟ 

شگفتا که این هفته در مریضی بطور بی سابقه ای کشاله دار گذشت. انگار زمان مثل یک لاشتک بود هرقدر دو طرفش را به دو سمت مخالف میکِشَیدند دراز تر میشد! همینکه خطا نخورد و به چشمم اصابت نکرد خدا را شکر! ولی در دامنه همین  لحظه های دیر گذر، هرجند روزگار پیوسته سوهان هیچ بودن را به رخُم میکشید. با اینحال پسر بچه های که در ملی بس ها بالا میشدند و با صدای بلند میگفتند : تابلیت ویکس خارشت گلون گلون دردی بری سرفه بری ریزش بری ذکام در نظرم مجسم میشدند. و گاهگاه هم چهره دختر زیبای در تلویزیون پاکستان که اعلان جوهرجوشانده را با ناز و ادا میکرد. ذکام اور نزله کا تمام - جوهرجوشانده کا کام یادم می آمد 

بهرحال خدا کند تا هفته آینده که در بندار هوابازان دعوت شده ام صحتم خوب شود.


 


دیدار دوست و بزم موسیقی

  هامبورگ 

در وصف دوست و همصنفی عزیزم خانمحمد هاشمی بدون هیچگونه مبالغه و تعارف میتوان نوشت که: از ده کلکِش ده هنر والا میبارد. او خطاط هفت قلمیِ ، شبکه کار، رسام، آواز خوان، ادیب، خیاط،  انجنیر ، پیلوت و اکنون راننده بس های بزرگ در شهر هامبورگ است. بدون شک او در هر کدام این هنر ها نظیر ندارد. به باور من اگر مندلیف روسی کمالات خان را بشنود او را در جدولش در جمع عناصر مفیده جا خواهد داد.  ما که در خوابگاه دانشگاه همانند برادر در یک اتاق زندگی می کردیم متاسفانه اندکی بعد از فراغت از هم جدا شدیم و امروز شام وقتی موترش را در پارکینگ مارکیت ظهوری توقف داد برای لحظاتی باورم نمیشد که من و او بعد اینهمه سال بالاخره در جرمنی یکدیگر را در آغوش کشیم!. او با خانواده عزیزش در شهرک آرنسبورگ در سی کیلومتری شهر هامبورگ زندگی میکند و با اشتیاق بعد فراغت از کار بدون معطلی بدیدنم آمده تا مرا باخود به خانه اش  به مهمانی ببرد. ما هر دو در دوران تحصیل آرزو ها و ذوق تقریبا مشابه داشتیم که متاسفانه به دلایل مختلف آن آرزو های جوانی یکایک چون آتشی زیر خاکستر حسرت مدفون شدند. زیرا در اجتماع که مجبوری همانند مرغابی با مرغ ها در زمین  راه بروی و با خرچنگ ها در آب شنا کنی تر هم نشوی  اندک اندک متوجه میشوی که حتا امید دوباره شعله ور شدن آن آرزو ها در این عمر کم مثل دودی در هواست. لهذا من زود تر و او بعد تر یکی پی دیگر کشور را ترک کردیم. او در ایران و سپس جرمنی مهاجر شد.

حقا که چه زیباست دیدار و مرور فصل مشترک خاطرات و تجربیات اکتسابی دو دوست محصل پیشین با سرنوشت مشابه پس از اینهمه سال!

با ظهوری وداع گفته سوار موتر خان شدم. سکوتی در موتر حکمفرما شد و لحظه بعد او در حالیکه لبخند ملیح بر لب داشت و سرعت موترش در بزرگراه به ۱۶۰ کیلومتر در ساعت رسیده بود سکوت را شکستانده خطاب بمن گفت:قصه کو نی شکیب جان!! منهم که نمی فهمیدم از کجا بیاغازم سعی کردم  نخست از خاطراتی بگویم تا مبادا او را بطور آنی به رنجش دیروز برم و یا هم گرفتار ترس و وهم عاقبت فردا سازم.او را که انقلابیون هفت ثوری در کودکی یتیم کرده بودند!، با آن طبع حساس درست میشناختم. لهذا خواستم قصه ام را با پرسش از حال و احوال خانواده، خواهران و برادرانش آغاز کنم که ایکاش نمیکردم! زیرا وقتی با تاثر از تراژیدی قتل برادر جوانش بدست انقلابیون هشت ثوری گفت، درحالیکه برای چند لحظه از شنیدن این جنایت آدم نماهای  وحشی مو بر اندامم راست و زبانم از حرکت ایستاده بود. حس میکردم همان لحظه اگر تمام وجودم صدا میشد و می‌رفت درون گلوی خشکیده ‌ام باز هم صدایی به اندازه گفتن واژه تسلیت از گلویم در نمی‌آمد!. اما خان  در ادامه با یادآوری از نامردی بعضی از دوستانش حالم را تغییر و مرا با شعله خشم بر مسند قضاوت نشاند. شدم قاضی که می فهمد خطرناکترین خوردنی دنیا، خوردن گول ظاهر آدمهاست!ولی کاری از دستش ساخته نیست!

بهر صورت به خانه رسیدیم. شبی اینجا بودم. برای بار اول با خانم برادر و برادرزاده ها معرفی شدم. ایشان با محبت بسیار از من پذیرایی کردند. و منهم صمیمانه با تعریف سرگذشت مشترک از دوران دانشگاه تا امروز از هر دری گفتم و خندیدیم، خوان موسیقی گسترانیدم و در شهرک شان بایسکل سواری و هواخوری کردم و مهمان سفره بسیار لذیذ و صمیمی شام ایشان که خانم برادر با زحمت زیادی درست کرده بودند شدم.سپاسگزار لطف همه شان

فردا شب ریزرف جاوید جان فیضی بودم. او مرا در باغ اش برای موسیقی و کباب دعوت کرده بود. من و خان هر دو در باغ رفتیم. محفل زیبای بود با ضرب نوازی داوود جان نبی زاده و هنرنمایی خود جاوید جان فیضی! ناوقت شب با وصف لطف و اصرار خانُ،  جاوید جان لطف کرد مرا با خود بخانه اش برد و فردا صبح زود بعد صرف صبحانه تا ایستگاه بانوف شهر هامبورگ رساند تشکر و سپاس زیاد از مهمان نوازی جاوید جان فیضی! خداوند فرصت جبران اینهمه لطف دوستانم را برایم بدهد.!

 هنگام سفر بسوی هالند در حالیکه از پشت شیشه منظره دشتهای سبز را تماشا میکردم حسی برایم دست داد  که میتوان ره آورد این سفر باشد. برایم خیلی جالب است که نسل بی طالع و سرگردان من در جوانی فقط سعی میکردند تا نقطه‌های کوچک امید را در زندگی پیدا و  نشانی کنند و حالا صرفنظر از رسیدن به آن نقاط کوچک امید، خوبترین خاطره و کار ما این است تا همان جان های که هر بار برای حفظ زندگی کنده‌ایم را برای خود تداعی به همنسلان بازگو و بروی زندگی لبخند زنیم.

 آری! در همین میان سالی و پیرانه سری تلاش نسل ما هنوز این است تا  هربار  تکه‌ پاره های، زخمی  و خونین خود را به دیوار بلند زندگی سنجاق کرده‌، در آینه به خود بگوئیم  خیر اس این هم میگذرد. تیر میشه