دیدار از سرزمینی که ۱۴ سده پیش با آمدن رسول خدا در آن، آئینی از جنس نور شکل گرفت که نه تنها پرده ای ظلمات را درید بلکه طلیعه های آن، نخست معابد آتشی ممالک مجاور را خاموش و سپس فواصل کره زمین را در نوردید، در فهرست برنامه های چندین ساله ام بود که خوشبختانه امسال محقق شد.
شاید به همین دلیل همینکه سوار هواپیما شدم حسی از اعماق وجودم مژده ی یک سفر آرام، روحانی و جانانه میداد. چنانچه وقتی هواپیما، در فرودگاه مدینه منوره با درود و صلوات بلند مسافران کنار دستم به زمین نشست.انگار سلولهای بدنم یکی پی دیگر در امواج بی تابی و بیقراری سوی سرزمین وحی جذب میشدند. سرزمینی که سی سال پیش دهها بار برای ماموریت اینجا آمدم اما هیچ بار موفق به گردش و زیارت نشدم.
بهرحال پس از اتمام کار های ورودی و گمرکی ذریعه بس که در فرودگاه منتظر ما بود به سمت هوتل جایدان که در صد قدمی مسجد نبوی قرار داشت حرکت کردیم.هوای شهر تمیز، معتدل و برای ما که از دمای سرد شهر لاهه بدانجا رسیده بودیم ،فوق العاده خوش آیند بود.
از بدو ورود به مدینه دلم با شور و اشتیاق برای دیدار مسجد نبوی که نه تنها معماری و مهندسی چتر و صحن آن خیلی ظریف و زیباست،می تپید. بلکه تجسم ورود پیامبر به این شهر و ساختن مسجد و دیدار از منزل ایشان برایم رویا بود که خوشبختانه پس از جابجایی در هوتل محقق شد. در روز های اقامتم در این شهر علاوه از بازار پر جمع و جوش مدینه از مسجد قدیمی پیامبر،که محل طلوع خورشید معرفت است، خانه پیامبر که با دو تن از یارانش در آنجا مدفون هستند، مسجد ذوالقبلتین،مسجد قباء، محل موسوم به خندق، کوه احد و جاهای تاریخی زیادی دیدن کردم. ."
سلسه کوه احد در سرحد مدینه قرار دارد. اما محل یا سنگر جنگ احُد در حقیقت یک بلندی مشرف بر یک میدانچه پیشروی کوه احد است که وقتی بر فراز آن قرار گرفتم رخداد غم انگیز جنگ احد بویژه شهادت حمزه در مقابل دیدگانم نمایان شد. به قبرستان شهدای احد هم رفتم. میخواستم در میان شهدا عمرامیه یار امیرحمزه را نیز پیداکنم که نتوانستم و در عوض چشمم به سلسله کوه احد میخکوب شد. از نظر من کوه نشانه استواری است. کوه الگو است زیرا هر چه در آن میجنگند، پا می کوبند و با انفجارات از آن سنگ برمیدارند استوار سر جایش ایستاده است.لهذا احد هم با همه خاطره تلخش کوه دوست داشتنی است.
از روزهای بهاری و شب های سرد مدینه خوشم آمد. انگار عبادت در این شهر جوشش و شکوفایی امید را در بستر باقی عمر جاری میکند.
بازار مدینه: از آنجایی که تعریف یگان خاطرهی تلخ و تراژیک در قالب طنز، ارضای نیاز انسان به رونمایی از حقایق را بنمایش میگذارد. لهذا قابل یادآوریست که کسبه کاران دوکانداران رستورانت ها تکسی رانها و خلاصه چرخ این شهر بدست پاکستانیها میچرخد باهمان قوانین مرسوم پاکستانی! هرچه در جانت خورد با بی رحمی میزنند. به طور نمونه جا نمازی را من به ده ریال خریدم در حالیکه چند خانم همسفر گروپ ما عین جا نماز را به ۲۵ ریال و یکی از همسفران با ۷ ریال از عین دوکان خریده بود.
اما خانمم برای خرید طلا مرا در چند دوکان طلا فروشی برد. هر دوکان قیمت طلا را فی گرام ۸۰ دالر میگفت اما ۱۱۰ تا ۱۱۵ دالر حساب میکردند وقتی میگفتم چرا؟ میگفت مالیه! میگفتم مالیه چند است؟ با دستپاچگی میگفت: ۱۲ فیصد وقتی فیصدی را در موبایلم کشیده جمع میکردیم میشد ۸۸ تا ۹۰ دالر باز با دغلی آنرا ۹۸ دالر حساب میکرد و قسم میخوردند و سپس میخندیدند. از چند مغازه با تلخ خند و ناراضی برگشتیم در حالیکه آنها نیز از حماقت میخندیدند.بالاخره روز دوم در دوکانی بادل ناخواسته بالا شدم. صاحب مغازه طلا فروشی آقایی بود با ظاهر مشابه به امجد خان در نقش جبارسنگ فلم شعلی! که بمجرد ورود ما تصمیم گرفته بود با شله گی بهر صورت جنسش را بالای ما بفروشد. بخانمم گفتم اعتبار بالای وزن و فیصدی قیراط اینها سخت است.بهانه ای کن که برویم. اما امجد خان انگار فارسی میفهمید. گفت به وزن و قیراط گرنتی میدهم با مالیه ۹۴ دالر! ما هم خوشحال شدیم چیزی را خوش کردیم اما در وقت وزن کردن ترازویش را در زیر یک قفسه شیشه ای که بما درست معلوم نمیشد گذاشته بود. گفتم ترازو را بکش بالای این میز! من خودم وزن میکنم. جبارسنگ که فهمید این دغلبازی ها بر من یکی نمیچلد ترازو را با اکت کشید اما در هنگام ضرب زدن پول یکنیم صد دالر قیمت را بالا برد من خواستم با قهر از دوکانش پایین شوم که شاگردانش مرا محکم گرفت و با خنده گفتند: این خسیس است و همه خندیدند! حیران شدم! واقعا اینها فارسی میفهمیدند ولی خود را بکوچه حسن چپ میزدند. منهم دیگر انگلیسی شکسته و اردوی شکست وریخته را رها کرده بفارسی روان خطاب به آنها گفتم : میدانید که ٰفقط دو سوره در قرآن، با کلمه "ویل" شروع شده است که وای بر شما معنی میدهد؟؟؟ "ویل" یکی از شدیدترین تهدیدهای قرآن است و آن دو آیه اینها هستند: وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ - وای بر کم فروشان.(دزدان ترازو)در مورد مال مردم
وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ وای بر عیبجویان طعنه زننده.!در مورد آبروی مردم. بااین سخن امجدخان فلم شعلی بفکر عمیقی فرو رفت و نوت ۵۰ دالری را که قید کرده بود از دخلش کشید و بمن داد انگار برای نخستین بار از درخت سوخته دغلی هایش، رویش یگان جوانه سبز انصاف بطور آشکار پدیدار میشد. برایم گفت: طالب دین هستی؟ گفتم: هم طالب و هم مولانا
خوشبختانه در این شهر توانستم کاکا زاده هایم را که از کابل بزیارت آمده بودند ببینم. از دیدن شان خیلی خوشحال شدم در صحن مسجد نبوی نشسته و یادی از زندگان و رفتگان خانواده کردیم.
و سرانجام مطابق تقسیم اوقات باید با شهر پیامبر وداع و سوی مکه برویم. در بس لکس قرن 21 بی رنج و زحمت با غذا و نوشیدنی فراوان، در آرامش و امنیت کامل، از همان راهی که پیامبر با یگانه یار غارش ابوبکر صدیق هجرت کرده در مسجد میقات اهرام بسته به سوی مکه مکرمه حرکت کردیم.
مکه مکرمه
شامگاه بس حامل ما در هوتل فوکو که در یک کیلومتری بیت شریف قرار داشت توقف کرد. پس از جابجایی و خوردن نان شب همه گروپ یکجا روانه بیت عتیق قدیمیترین خانه که حضرت آدم آنرا بنا، ابراهیم ع بازسازی و خاتم انبیاء از شرک و بت پرستی پاکش گردانید شدیم
در طی چند دقیقه ای که از هوتل تا درب مسجد الحرام در راه بودیم، احساس می کردم یک حزن و اندوهی بر سراسر شهر دلم، سایه انداخته دلم میلرزید و غم عجیب مرا در خود فرو میبرد. احساس شبیه اینکه چیزی کم دارم که هرگز پوره شدنی نیست.سرانجام بس در خیابان نزدیک مسجدالحرام توقف کرد. از آنجا تا خود کعبه شریف دل چنان در تب و تاب بود که هر چه گامهایم را سریعتر بر میداشتم فکر میکردم هنوز راهی را نرفتهام.
با سراشیبی ملایم به سمت پایین وارد مسجدالحرام شدم. عجیب است اینجا انگار در فرود، فراز را مییابی هیبت خانه کعبه به ناگاه در مقابل دیدگانت نمایان میگردد از اینجا به بعد دیگر نه با پاهای خودت، بلکه سیل خروشان طواف ترا با خود میبرد و میگرداند آن هم در اوج هماهنگی نه تنها با حاجیان. بلکه حتا درجهت چرخش الکترونها به دور هسته اتم و گردش سیارات منظومه شمسی به دور خورشید و جهت طواف ملائک در آسمان هفتم به دور بیت المعمور درست در بالای بیت شریف!
شاید در زندگی همه این اتفاق افتاده باشد که در بسیاری وقتها در حالیکه هزاران گپ برای گفتن داری دلت نمیشه حرف دلت را بزنی! شاید احساس می کنی با حرف زدن نه تنها سبک نمی شوی بلکه دردی را به دردهای قبلی اضافه می کنی! لهذا ترجیح میدهی نگفتن و نهفتن را. اما اینجا خود را در محضر خدا حس میکنی لهذا هرقدر سعی کنی جلو زبانت را گرفته نمیتوانی! میخواهی فریاد بزنی. چنانکه تمام سلولهای تنت باید فریاد شوند. آنچه در توان داری را در حنجره زمان فریاد کنی. میفهمی که حرفهایت معجونی از بغضهای فروخورده ی که در طول سالیان عمر بر سر دلت آوار شده است میباشد.اما حسی میگوید از خدا چه پنهان. جالبتراینکه اینجا خلق و خوی فرسوده و سقوط کرده به دره افسردگی و تشویش به سهولت به کوه امید پیوند میخورد؟! این تجربه من بود.
بزبان دیگر بهترین تصویری که میتوانم از اینجا ارائه کنم اینست که حال آدم در اینجا به مجرمی میماند که خود را داوطلبانه تسلیم زندان کرده ولی دل جمع در آرزوی بخشش و آزادی به گوشه ی نشسته، خاطراتش را ورق میزند و آه می کشد و در افسوس روزهائ که نمی داند کجا جا گذاشته است میباشد.
سخن دوم اینکه همه میدانیم دنیا لبریز از آدمهایِ تنها، ناکام، عصبانی، شکست خورده و ناراضیاست که هرقدر مطابق علمِ روانشناسی حرفهایِ انگیزشی به آنها تزریق کنی هرگز درونِ شان جوانه نزده و گل امید در سینه سوخته شان سبز نخواهدشد. ولی اینجا حتا در چشمان زیارت کننده گان اینچنینی نیز میتوانی گل امید را با چشم سر ببینی و با پوست و گوشت لمس کنی ! اینجا میفهمی که امید میتواند، بسان ساقه گلی، حتا سنگ را بشکافد و جسورانه از شکاف کوچکی بیرون زند. اینجا انگار امید، بسان باران که میانهی تابستان از آسمان صاف بیهیچ دلیل و منطق قانع کنندهی به کویر تشنهی آرزو میبارد، بر دلهای شکسته و سنگی جاری و حتا شاور میکند.
بهر حال پس از طواف بسوی صفا و مروه رفتیم. صفا و مروه از شعائر الله و قدمگاه هاجر بانوی که سعیاش در یافتن آب برای اسماعیل خوردسال سبب جوشان شدن چاه زمزم گردید. و اینجا آدم را به سعی بین صفا و مروه وا می دارد.
ساعت ۴ صبح مراسم و مناسک عمره پایان یافت و عازم هوتل شدیم.
خاطرات مکه
از اینکه پس از نماز صبح خوابیدم وقتی بیدار شدم ازچاک پرده اتاق، نور گرم خورشید به داخل پیوسته در حال هجوم بود و در آن گستره نور، ذرات رقصان معلق گرد و غبار جلوه های پنهان هستی را بی پروایانه برملا می ساختند.بساعت نگاه کردم رستورانت هوتل بسته شده بود. !
بناچاراز جا برخاسته راهی بازار شدم تا صبحانه ای تهیه کنم. از دروازه هوتل در دوطرف شارع عمر ابن الخطاب رض ۲۵ رستورانت بود همه پاکستانی و بنگله دیشی ! حیران ماندم چکنم؟ بالاخره در یک بقالی داخل شدم قدری کلچه و میوه خریدم. صاحب بقالی شروع به سوالاتی نا مربوط از قبیل از کجا هستی؟ کجا زندگی داری؟کرد. به سوالاتش پاسخ های سربالایی میدادم و راه فرار جستجو میکردم که او گفت: من در فیز ۴ حیات آباد پشاور دوکان داشتم شاید ترا همانجا دیده باشم. احساس کردم او با همین سخن حتا به شماره مخفی ذهنم دسترسی پیدا کرد طوریکه تمام قفل های ذهنم برای عدم پذیرش وی در ثانیه باز شد. با او از گذشته و جوانی گفتم. اسمش حاجی آفتاب علی خان بود. او نه تنها موفق شد محله ای را در شهر خاطراتم به نام آفتاب علی خان ثبت کند بلکه با رد شدن از دیوار بی اعتمادی رفیق شفیق من شود!. یادش بخیر آب زمزم و قدری خرما هم از او خریدم و در سه روز دیگر پیوسته بدوکانش سری میزدم.
اینهم شاید حکمتیست! چراکه هربار وقتی برای رسیدن به" آینده"ای مطلوب " گذشته"را رها و در" حال" بزیستم. خیال مرا در" گذشته" نگهداشت و " حال" هرگز قصد آمدن نداشت! بنابرین عزم را جزم کرده وسر از نو به جستجوی خیال پرداختم!
شنبه اول مارچ مصادف به روز اول رمضان مطابق برنامه سفری به گردشگری در مکه رفتیم. نخست غار کوه ثور را زیارت و سپس از عرفات بسوی مینا و مزدلفه و در اخیر به غار کوه حرا محل وحی نیز مشرف شدیم. و در اخیر در موزیم مکه نیز رفتیم.و ظهر به هوتل برگشتیم. ناگفته نماند هم در این چکر هم در دو روز دیگر که برای خرید و صرف نان اطراف مکه و همینگونه مدینه را گشتم یک چیز توجهم را جلب کرد که اینجا تمام شارع ها، مکاتب و سایر تاسیسات بنامهای صحابه پیامبر یا آل سعود است. ولی هیچ لوحه ای را بنامهای امامان شیعه ندیدم. حتا بنام حسن و حسین و فاطمه
ناگفته نماند که من با این سفر ها بدنبال کشف همه ی دنیا نیستم، بلکه مشتاق سیاحت به جا های هستم که تاریخ بشری از آنجاها رقم خورده است. یونان کشور بعدی خواهد بود.
همانگونه که خاک، طبیعت، جنگل آب و هوا با جاذبه های سیاحتی خود آدمها را از شهر به طبیعت می کشانند، تاریخ هر سرزمین نیز جاذبه های دارد که برعکس آدم را از دل طبیعت به دل شهرها و برعکس میکشاند! من از این سفر و از این گروپ حج سلیبریتی خیلی راضیم به همین سبب از دوست عزیزم انجنیر حکمت الله نیز سپاسگزاری میکنم که مرا با آنها آشنا ساخت! از مزایای دیگر این سفر آشنایی ام با جناب میرعبدالصبور آغا و خانم محترم شان بود که از این آشنایی و همسفری خیلی خوشحالم.
زاهد به ره کعبه رود کین ره دین است- خوش میرود اما ره مقصود نه این است