۱۴۰۱ مهر ۹, شنبه

ای روزگار!!

روزی از روزگار آواره گی

سرم را بر شیشه‌ی ارُسی نیمه باز طیاره تکیه داده‌ و خیره به افُق مینگرم. انگار بی توجه به صدا های پیچیده در فضا، به غروبِ نارنجی خورشید در دور دستها غرقم. گاهگاه بطور ناخواسته نگاهم، حرکت زیکزاکی موترها، بویژه ریگشا ها را بر روی جاده‌ دنبال میکند. حس میکنم همین جادۀ که آفتاب داغ تابستانی رنگ اسفالتش را شبیه حاشیۀ سمنتی اش خاکستری ساخته به نحوی همدرد منست. هوا پُر از غبار و دود است، طوریکه بسهولت متوجه غلبۀ رنگِ خاک، بر رنگ آسمانی تابلوهای ترافیکی میشوی. لوحۀ دیگری را میبینم که دود و غبار زمان، بر رنگ هستر سبزش تاخته و آمیختۀ از ترکیب رنگ آبِ آلوده‌ ی را ساخته است. عجیب تر از آن نوشته انگلیسی با الفبای پارسی آنست. بیورو-آف-اگریکلچر-انفارمیشن
ولی یادم نرود پیش از اینکه خوانندۀ با تعجب بپرسد طیاره در جاده همراه با ریگشا و موتر چه میکند؟ عرض کنم که: در پشاور بس های مسافر بری را طیاره، که پرنده معنی میدهد میگویند. بنابرین آنچه خواندید به هیچ وجهه هزیان و مهمل بافی نیست بلکه اگراندک دقت کنید چهرۀ تقریبن تمام شهرهای پاکستان درآئینه سطور بالایی،بطور پیش‌فرض منعکس شده‌است .
امّا خاطرۀ روزی را که میخواهم از روزگار آواره گی هائ پشاور نقل کنم، از این جهت برای خودم دارائی اهمیت تاریخیست که آن روزها آموزگار زندگی، پس از گرفتن امتحانِ دشوار، بمن آموزش میداد! روزهائیکه متاسفانه از هیچ جهت حالم خوب نبود. از یکسو ادارۀ که در آن کار میکردم ورشکست شده بود، از سوی دیگر در موجی از دلشوره و نگرانیهای زندگی شعله ور بودم. روز های که به نحوی از خود ناامید شده بودم. حس میکردم بدترین چیز ممکن برایم در حال رخ دادن است. حس ششمی میگفت روزهای خوبی در انتظارم نیست. اصلن آن روزها بیش از پیش به پایان نه چندان خوب انتظار فکر می‌کردم. اینکه چگونه و کی این فصل ورق خواهد خورد به لهیبم میکشید. حس می‌کردم خیلی ناتوانم و قدرت تصمیم گیری‌ازم سلب شده. انگار عقل و مغزم فرسوده و از کار افتاده بودند. با همین افکار مهمل حتا چشمانم با افسردگی تمام یاری نمی‌دهند دیگر جاده و غروب زیبائ چشم نشین را از لای شاخ و پنجه های درختان ناجو دو طرف سرک دنبال ‌و تمرکز به تماشا کنم . غرق همین افکار پریشم که موتر از جادۀ عمومی بسمت راست به استقامت پبو میپیچد و متوجه میشوم که تا دقایقی دیگر باید از موتر در بازار پبو پیاده شوم. لهذا کمی خود را در آن ازدحام تنگ طیاره کش و قوس می‌دهم و می ایستم. در حالیکه سرم دوبار به چت یا بام طیاره اصابت میکند خود را بدروازه بس رسانده پیاده میشوم، سنگینی گرمای هوا بر تنم دو چندان می نشیند. از آمدنم پشیمان میشوم، چونکه می‌دانم بیهوده آمده ام، امّا خود را بر این جمله قانع میکنم که در زندگی باید سعی خود را کرد حتا اگر بیهوده باشد ..
به هر حال از حاشیه میگذرم و میپردازم به اصل ماجرا و آن اینکه: روز گذشته استاد سیاف از جایگاه صدراعظم حکومت عبوری، مقدار پولی، ذریعه میرانجام الدین آغا پیلوت، به پرسونل هوائی بطور هدیه میفرستد. اما میرصاحب، پول متذکره را ساعت 2 بعد از ظهر، در حویلی پیلوتان آورده بدون گرفتن کدام لست یا مقررۀ به حاضرین در حویلی توزیع میکند.طوریکه دستش را در خورجینش میکرده و هر چه دلش میخواسته از کیسۀ خلیفه، شاهانه بذل و بخشش کرده و با پول باقیمانده فاتحانه نر واری بخانه اش برمیگردد. ساعتی بعد وقتی ما که از روی تصادف در آن لحظه نبودیم به حویلی بر گشتیم و از قضیه آگاه شدیم اصلن نمیدانستیم بکدام در برای حصول تحفه یا حق خود برویم؟ جالب اینکه مستفید شده گان از کمک هم نمیدانستند مقدار پول چند بوده و چند روپیه توزیع شده؟ بشیر گفت: استاد سیاف آدم سیاستمداری است با وصف اینکه حکومت سقوط کرده، خواسته در قلب ایلیت جامعه نفوذ کند. برادرم در اتحادیه دوکتوران است به هرکدام آنها هم مبلغ سه هزار داده است، لهذا به ما و شما هم حتمن میدهد. طاهر گفت: مجبور اس که بته، ولی چند روز صبر میکنیم. اما من یکی که خیلی نیازمند آن پول بودم، از نحوه تقسیم امروزه دانستم که حتا اگر استاد حاتم طاُئی گردد اجبار دیگری برای فرستادن هدیه نخواهد داشت. لهذا پیش از تحمل صبر ایوبی پیشنهادی دوستان، رفتن بدینجا را ترجیح دادم و همین حالا رسیده‌ام به درب منزل میرانجام الدین آغا! هرچند مطمئنم کارم به نحوی تلاش دانه در خاشاک است!.

خوشبختانه درب حویلی میر صاحب باز است و گلکاران بام منزلش را کاهگل دارند، ولی میر صاحب با دیدن من اوقاتش تلخ میشود به سلامم پاسخ سردی داده و بدون حتا صلاح سمرقندی یک پیاله چای گفت: پولها کدام معاش ، حقوق و دستمزد شما نبود! فقط هدیه استاد بود که دیروز نظر به هدایتش تقسیم کردم و بشما چیزی نمانده که بدهم.اما هنگامیکه این سخنان را میگفت نمیتوانست بچشمم نگاه کند. شاید میفهمید من در لابلایِ حرفهایش غرور سوخته و در تک قامت فزیکی اش ده ها میرانجام الدین متفاوت، هر یک با نقابی بر چهره، که به بدترین شکلِ ممکن ایفای نقش می‌کردند، را میدیدم. بزودی دریورش که دستهایش کاهگلی شده بود نیز اسیرِ این بازی به غایت مبتذل میر صاحب شد و با چشمان خم شاهدی داده با لبخند دروغین با مژده گانی گفت: میر دستش برکت داره، نزدیک بود پیسای خوده هم تقسیم کنه! سوی هردویشان با ناباوری دیدم و صرف همینقدر گفتم: پس همه ما باید با شکرانه بدرنگانیم که آغا صاحب پوره برآمد!.شاهد احمقانه خندید و میر غضبناکتر شد ولی بروی خودش نیآورد..نمیشد بیشتر از این چیزی گفت. فقط به قول شاملو این‌گونه میشد لعنت جاودانه بر تبار انسان ظالم فرود آورم و دلم را خالی کنم. از این ماجرافقط این نکته را فهمیدم که حق و عدالت در نزد اکثریت از اخوانیها نهضتی همینگونه بود. میرصاحب بعد ها رتبه دگرجنرالی گرفت و قوماندان عمومی قوائ هوائی و مدافعه هوایی شد. دیشب از دوست و هم صنفی عزیزم دگروال خانمحمد هاشمی پیلوت شنیدم که مدتیست چهره در نقاب خاک کرده! هرچند بزبان گفتم و میگویم خدایش ببخشاید! اما نفسم را نمیدانم .شاید نسل دالر دیده و سیر امروز بر روایت عجیب آواره گی و بیچاره گی نسل ما بخندند. اما مهم نیست چون من با نوشتن این داستان صرف دو نکته را میخواهم تذکر دهم: نخست نصیحتی که هیچ وقت حق مظلومی که برای حصول حقش بشما مراجعه کرده را نخورید، در ثانی باید یاد آور شوم که همین تجربۀ تلخ برای من حیثیت دانشگاه ئ را داشت که پس از گرفتن امتحان تجربی، بمن درس آدم شناسی آموخت.
در حالیکه نومیدانه به چهار سو مینگریستم و راه برگشت میپالیدم متوجه شدم از پشت محوطه حویلی های گلی پبو که اگر اشتباه نکنم نصرت مینه نام داشت، کم کم سرسبزی نخل‌های قد کشیده به آسمان دیده می‌شود. نخل های که سه سال پیش خیلی کوچک بودند. لبخند تلخی بر لبم می‌نشیند و بدون ذکر واژه وداع آهنگ بر گشت میزنم. در بازارک مزدحم پبو می ایستم سگرتی می افروزم. اما حلقم خشک میشود. از دوکان نوشیدنی سردی میگیرم. حین نوشیدن به انبوه آدم‌های خسته از کار، گریزان از زندگی، فروشنده های چرتی، راننده‌ها و مردمانی که به هر دلیلی در آن لحظه نزدیک به شام اینجا بودند خیره میشوم. یادم می آید چهار سال پیش وقتی بار اول اینجا آمدم یک روز زمستانی بود.در حالیکه خیلی خسته بودم آرزو های را در دل می پرورانیدم اما انگار محصول کارم از همانروز تا همین حالا فقط خستگی را از روزی به روز دیگر منتقل کردن بوده و بس! گرچه سال‌ها و روزهای مشقت آور و عجیبی را گذراندم. ولی اکنون هم دقیق مثل همانروز در همان جایگاه ایستاده ام! بی سرنوشتی، بیکاری، فقر و امید واهی
آری! الحمدلله مسلمانم! گِله از تلاطم مواج روزگار ندارم، اما قدری آرامش خاطر، قدری آسودگی، قدری بی‌خیالی، پس از گذشت اینهمه سال حقم نیست؟. با هر جرعه نوشیدنی که از حلقم فرو می رود از خود می پرسم چه باید می کردم که نکردم و چه نباید می کردم که کردم؟ زمان عجله دارد. ثانیه ها پشت ثانیه ها می دوند.اما انگار من روزگاریست مثل آب ایستاده ساکن جابجا تکان نخورده ام. انگار قرارست دیگر بگندم! شاید هم گندیده ام و رویم جامنک بقه که ما جنده غوق میگوئیم ایستاده باشد ولی من خبر ندارم...
نوشابه ام تمام میشود. بسوئ ایستگاه راه می افتم.هرچند فکر میکنم نمی‌توانم این حجم از ترس و انفعالی که درونم ریشه زده را نادیده گیرم،اما مثل میر صاحب نقابی برچهره زده، با دل پر خون چون پیاله میخندم و سوار مینی بس میشوم. موتردر ایستگاه تیشن با سرعت زیادی بسمت چپ جادۀ اصلی که منتهی به مرکز شهرپشاور است می پیچد. چنان سرعتی که افکار همه را پاشان میکند و از هر دهنی یک خیر خدایا می برآید جز من که همان لحظه هم فکر میکردم شاید تنها خیر برای من،شنیدن یک حرف مثبت از یک دوست باشد که بگوید: برخیز بیدر! برای سر و سامان دادن به زندگی،شور بخو دنیا به آخر نرسیده!
دیگر وقت ایستادن نیست
. تا مقصد چیزی نمانده، پیروز میشوی! اما تلخبختانه این سعادت را هرگز نداشتم. بنظرم سخت ترین کار دنیا فکر کردن به چراهایی است که پیش چشمت پیهم ظاهر و هر لحظه به شمار شان افزوده می شود..! آری ! حالا که خاطرۀ تلخ روزی را از روزگاری آشفتۀ آواره گی مینویسم.نمیدانم چرا با‌ گذشت سه دهه هنوز معتقدم که سخت ترین کار دنیا فکر کردن به چرا های بی پاسخ است.
۱۳۷۰ پشاور

۱۴۰۱ شهریور ۱۷, پنجشنبه

رویائ واقعی

 بیداری با بوسه آفتاب
آنشب بُغضِ به سنگینی سال‌های که زندگی کرده‌ بودم بر روی دلم سنگینی می‌کرد. بهترست بگویم به سنگینی سالهای که زندگی"نکرده‌ بودم" آنشب پر از بغض بودم. ولی بدتر از آن یادآوری دورِ تسلسل باطل که قراربود از هفته آینده دوباره شروع شود خواب را از چشمانم می دزدید.بنابر همین دلیل تا زمانیکه سپیده صبح، کم کم، شروع به ریختن روشنایی اش به درون اتاقم نکرد، چشمهای خسته و درمانده ام، با حرص و حسرت، باز بودند.اما با آغاز شفق، در حالیکه تازه اندک سنگینی و میل به بستن را در چشمانم حس میکردم، نمیدانم چرا از جا بلند شدم و بی اختیار از کلکین نگاهی به بیرون انداختم. به چراغهای نورافگن کاخی که پریشب آنجا آرمیده بودم واز این زاویه، بزیبایی خاصی میدرخشید لحظاتی خیره ماندم. نوری که همزمان با افتادن در آئینه آب،شروع به رقصیدن و انعکاس میکرد و سطح دیوار کاخ را موج وار با رگه های روشن رنگین کمانی مینمود. برگهای درختان اطراف کاخ، شبیه پرده ی شفاف سبز و کم رنگ، درمقابل اشعه کم نور ماه و روشنائی در حال پیروزی صبح معلوم میشدند.حس کردم آفتاب هنوز خفته و تا طلوع نمیداند من چه شب مهتابی و سختی را گذرانده ام..آری من آنشب در حالیکه صفای نور ملایم مهتاب چهره ام را نوازش میداد به پرسشهای ضمنی نوازشگرانه ماه مبنی بر اینکه :" از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چیست ؟ اکنون چه برنامه دارم و به کجا می روم؟ نیز پاسخ گفتم. گرچه پاسخ هایم ظاهرآ قناعت بخش بودند و رضائیت را در قرص ماه میدیدم ولی تلخبختانه که همین فضای استنطاق، همراه با پنجال های دیو حرمان، توانستند در این شب تاریخی، مانع از رویائ همبستری با خورشید شوند. گرچه اصلن تصور داشتن چنین موقعیت برایم منتفی و غیر قابل امکان مینمود. چراکه آنقدر بدچانسی، حرمان و رنج انباشته شده زندگی، در مغزم به فریاد آمده بود که برای آرزو و رؤیا های زیبا و محال اصلن در مغزم جایی نبود.
مضاف بر این انتخاب مسیرِ های غلطی که فهمیده درونش پا گذاشته‌ و با هر قدمم یک گام به لبه‌ی پرتگاه نزدیک تر شده‌ بودم بیشتر فضای یاس را بر دلم مستولی و خواب را از چشمم میستاند.
.درک و لمس این واقعیت که زندگیِ من شبیه قایقی رها شده در میان بحر،که پاروهایش شکسته، بادبان هایش را پایین کشیده اند و سرنوشتش را همیشه تلاطم امواج بحر رَقم می‌زند، جهنم و عذابیست که امشب سرم آوار شده و شعله های همین جهنم بیشتر مرا بدنیای سکوت و سکون میکشاند. ولی نمیدانم با وصف این دنیائ حرمانی ، چگونه و چطور، شجاعت خطر کردن و تلاش برای دزدیدن خورشید، امید به آینده را در من زنده نگهمیداشت، و اميدواری ام را برای آینده ، بیشتر و بیشتر تقویت می کرد.
با همین افکار پرت بسوی تشناب رفتم و در برگشت به سمت برنده پیچیده لحظۀ آنجا ایستادم. نگاهی به بیرون انداختم، گنجشگی بسرعت از آسمان فرود آمد سینه بر سطح آب کوبید وبا همان سرعت دوباره برخاست کرده از نظرم دور و ناپدید شد. زیر تاثیر این منظره عجیب تمام تنم داغ میشود و نوعی همخوانی با او حس میکنم. سپس از دور ها نظرم را طره های دو بید مجنونی جلب کرد که انگار تمامی شب در مسیر سر پنجه باد، پیچ تاب عاشقانه خورده و خواب را بر خویشتن حرام کرده بودند، ولی اکنون هر دو شرمگینانه سربرشانه هم نهاده ،آرام وسبک تن به خوابی سکر آور پگاهی داده بودند.حس همخوانی عجیب از نوع دیگر بین خودم و این دو مجنون بید ها نیز می یابم.

به اتاق با نوعی احساس شرم برمیگردم. حسّی که به دفعات امشب گریبانم را گرفت، شرمی برخواسته از احساسِ حقارت و عذاب وجدان، شرمی  ناشی از سنت و چارچوبِ غلط که میانش بزرگ شده‌ ام، شرمی که میشد پر رویی تعریفش کرد و باعث میشد بار ها خواب را از چشمانم برباید. اما مهمتر از این گپها، حس کردم دو چشمم بسان همان دو طره های در حال سکُر، شوق رفتن به سکرُ کرده اند و پیهم وادرم میکنند تا بسرعت به بسترم باز گشته چشمهایم را ببندم. چنین میکنم و در دقایقی بخواب آرام رفتم.. بخواب میبینم باران میبارد.و من بدون چتر در زیر قطرات باران عشق آهنگ وای باران باران را میخوانم. همینکه فریاد میزنم شیشه پنجره ره باران شست میبینم کسی از ابر ها پایان امده و زیر باران رقص کنان با میلودی آهنگ من، از زیر باران با سرعت میگذرد در چهره اش خیره می شوم درست نمیشناسم. احساس می کنم باید همراهی اش کنم. صدائ میشنوم از آسمان که میگوید: ققنوس عشق همین است. من از شوق حضورش با احساستر میخوانم و او گاهی با شیدائی تمام از من بیشتر فاصله میگیرد و بسرعت میرود و میرود که من نه تنها با دویدنم به او نمی رسم بلکه حتا تر شدنم را در زیر باران حس نمیکنم و وقتی بخود می آیم میبینم تنهایم حتا دلم نیز با او رفته است. حسی میگوید که دیگر هرگز پیش من برنمیگردد. چشمم باز میشود اتاق کاملن روشن شده شاید هفت صبح شده ولی دوباره بخواب میروم.
اینبار ماهتاب در خوابم می آید که دلیل آمدنم را با کنجکاوی میپرسد. متعجب میشوم.خدایا! چه رازی در این سوال عجیب تکراری نهفته است ؟ آخر این حزن آشکار هنگام طرح این پرسش در صورت ماه ازچیست ؟ ماه نگاهی ور اندازی می کند لبخند ی می زند می گوید:در این دور و زمانه عشاق پاک و زلال، از همین صافی،از این پرده عبور کرده نمیتواند هر سو مینگرم نه پردۀ می‌بینم نه کدام صافی را. مکثی میکنم و در پاسخ سوالش گفتم :راستش را اگر بگویم نمیفهمم!، اما وقتی سالها فرقت نشینی کرده باشی لابد میفهمی که دیگر واژه‌ های چون مجنون، ‌‌مهجور، تنها، آشفته و‌ امثالهم‌ توان بیان حال آدم را ندارند. حس میکنی اینها همه فقط واژه‌های برای قامت بلند یاس و شکست و مزه‌ی زمخت غم تنهایی هستند! لهذا در همچو حالت گاهی حسی گریز از مرکز در آدم قوت پیدا میکند. طوریکه به هر بهانه می خواهی از جایی که هستی. بگریزی؛ چرا که بودن و عادت کردن حس آب ایستاده را به آدم القاء میکند. اینجاست که تمام تلاش‌ت، در هر فرصتی، تمرکز به گریز از مرکز میشود اما نه چون مجنون سر به صحرا زدن بلکه به امید جذب به مرکز آرزو هایت. بنابرین من هم آدمم و از این قاعده مستثنی نخواهم بود. ماه از این استدلالم با رضائیت تمام میخندد و لبخندش درست مثل لبخند بر لب کودکی که بعد از ساعتها خود را در آغوش مادرش میبیند بمشاهده میرسد، بعد در میان توده های ابر پنهان میشود. با چشم دنبالش میکنم که ناگهان روی لبانم داغ ترین حرارت عشق، زیباترین عاشقانه ترین جاذبه مهر خورشیدی را حس میکنم. چشم میگشایم وآی!!! از ساعت ۴ الی ۸ خوابیده ام . خورشید بالای سرم ایستاده و صبح بخیر میدهد. این بیداری تکرار نشدنیست.شب خسته و افسرده که با نوازش مطبوع و دل نواز احساس و انوار پنجه های خورشید بیدار شدم فراموش نشدنیست .یادش بخیر – رویای بود در زندگی

۱۴۰۱ مرداد ۲۴, دوشنبه

ساده انگاری یا سطحی نگری

گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش
معنی ابیات حکیمانه فوق به هیچ  وجهه تشویق به تنبلی و تن دادن به" تساهل و تسامح" نیست،بلکه برعکس خواجه شیراز توانسته است که در بند بند این غزل زیبا  بشکل ویژه ی، جوهر حکمت گیتی را با مهارت تمام بچیند و بگنجاند، در حالیکه بسیاری از مشتاقان حافظ ، ظاهرن با استناد بر همین دوبیت، در مفهوم "آسان گیری"غرق دریائ "سطحی نگری"شده و از سخت گیری و حتا پشتکار فاصله میگیرند
بنابرین برای آنانیکه کتاب حافظ را از احترام زیاد در تاقچه خانه زیر قران شریف، میگذارند ذکر این نکته را لازم میدانم که  اولا "ساده گرفتن" با "سطحی نگری" فرق فاحشی دارد.  در ثانی نتیجه همین سطحی نگری های  فردی،منجر به بوجود آمدن جامعه ساده اندیشِ شده که اکثریت آنها حتا نمی توانند امروز به مفاهیم خوابیده در یک نصیحت دوستانه یا یک جمله کنایه آمیز بسرعت پی ببرند. چه رسد به تحلیل یک بیانیه گنگ سیاسی و بازی های خطرناک استخباراتی
آری! میشناسم کسانی را که با افتخار میگفتند قلب پاکیزه یک کودک درون سینه آنها میتپد، به اصطلاح غزنوی ها بکچیچه خوی اند و صد البته که چنین هم بود. بیخبر از اینکه در این دهر و زمانه ، نه تنها داشتن چنین قلبی،امتیاز محسوب نمیشود بلکه  بهائ بس سنگین هم از بابت همین سادگی واحساسات پاک بچه گانه که خود بدان معترفند باید بپردازند. در بهترین مورد، با مسخره کردن، احساساتت حقت را خواهند خورد. چراکه بکچیچه در محضر بزرگان مطابق عرف معمول ما از هیچ حقی حتا حق نشستن و گپ زدن برخوردار نیست


  ذهنیت های سطحی نگر
برگهای زرد.بر شانه زخمی باد پائیزی در حال حمل بودند.در امتداد لیسه استقلال به مقصد وزارت تعلیم و تربیه بدیدن دوستم انجنیر مالک وردک میرفتم.که با شلیک چند راکت اوضاع شهر بهم ریخت. با عجله خود را در جاده ولایت بدوکان یکی از وطنداران آشنا رساندم و همانجا پناه گرفتم.  آنجا علاوه بر دوکاندار و شاگردش، سه نفر  محاسن سپید مجرب با استخوان بندی تنومند و تکله نیزحضور داشتند. سلام دادم و با سکوت و احترام در گوشه ای ایستادم. همه وحشت زده منتظر شلیک های بعدی بودیم که صدائ شاگرد دوکان سکوت را شکست و گفت: ای گلبدین لعنتی هیچ از خون سیر نمیشود. در همین لحظه یکی از  موسپیدان  که احتمالن رتبه نظامی هم داشت با کنایه ولی قهر آمیز شروع به نصیحت کرده گفت: خو همو(گلبدین)  بد!،  همو خراب !،  ای دیگا (اشاره به ارگ) چرا کوته (کوتاه) نمیگرن؟ ای دیگا چرا ساده نمیگیرن که ما مسلمانها ازی جنجال خلاص شویم؟ گمشکو همو بیخی بد!!  خو قبول نداره صدراعظمی ره او برادارا!!!پس اینا که خوب اند بگویند بیا به لحاظ خدا همی پاچاهی از تو ما صدر اعظم میشیم!! خیر اس ! کفر میشه؟؟! او مردم حافظ میگه : آسان بگیر کار ها ره که (سخت گیرد این جهان بر مردمان سختگیر) حالی قیامت میشه که تو آدم خوب یک چند وخت صدراعظم شوی همو بد یک چند وخت پاچا؟؟دنیا به کی بفا و بقا کده؟ سپس  بجز از من، همه  بشمول دوکاندار انگار وجیزه ای از دهن فیلسوف اسپینوزا شنیده باشند به علامت تائید در حال سر جنبانی شدند. این سخنان بظاهر حکیمانه ولی بشدت سخیفانه خیلی تعجبم را برانگیخت. زیرا بچشم سر میدیدم مو سپیدانی که،مطمئنآ هیچکدامشان آسیابان نبوده اند و هرکدام در گذشته و حال، مقام و منصبی داشتند بجای اینکه پیش از  قد کمان کردن، تیرهای مجرب و آخر خود را در کمان زمان نهاده و به سوی هدف مشترک و نهائی نشانه گیرند اینگونه بر قضایای کشور با چشم  ساده و سطحی مینگرند جل الخالق!  اینها بجای اینکه هرکدام سازی را به بزرگی یک افغانستان از قد و قامت  خود بزنند اینگونه ساده اندیش و سطحی نگر بودند که بزعم اینها اگر مقام اول را به گلبدین بدهی دیگه آرامی میشه! بدون شک اگر اینها اندکی از تاریخ مطلع می بودند میفهمیدند که صد و چند سال پیش، پس از ختم جنگ اول با  انگلیسها، اول نمره گی را نائب امین الله خان لوگری به دوست محمد خان زندانی در لودیانه هند سپرد و گفت: گرچه خائنی ولی چون  پاچا بودی، برو تو اول نمره و خودش نائب او شد اما همان امیر اول نمره، نائب را پس از یکماه نیابت به دستور انگلیس بزندان افگند و آنقدر چوب بزد تا بمرد (غبار- افغانستان در مسیر تاریخ) سپس در خاتمه جنگ دوم، غازی ایوب خان، میرمسجدی کوهدامن، کمیدان کابلی و ملا مشک عالم همه یکنوا دو دستی مقام اول نمره گی را به عبدالرحمن خان زندانی در بخارا دادند ِآیا بعدش میدانید عبدالرحمن جابر با آنها چه کرد؟ دلم بود این حرفها را بزنم اما دانستم که باهمین توشه اطلاعاتی که اینها در جاغور خود دارند به هیچ وجهه نمیشه به مباحثات علمی تاریخی رو آورد. بگذار باهمین نتیجه گیری های غلط بر خود و اهل کسبه فضل فروشی کنند. گپ حق در این ملک هیچگاه خریدار ندارد.. خلاصه جنگ آرام شد و در راه برگشت بخانه بر این ذهنیت حاکم سنگک شده که بیشتربر مدار آسان گیری آنهم ناشی از ابیات حافظ میچرخید با خود درگیر بودم و نتیجه گرفتم که با سلطه این ذهنیت غلط، از  آینده زیبا و اهداف  قابل دسترس باید دست کشید، حتا نتوانستم محضر حضور عالی جنابان چهارمصرع دیگر این غزل را که در تمام این مدت در ذهنم پرسه میزد بخوانم
بر بساطِ نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل، یا خموش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
 زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
اینهم میگذرد! تیر میشه.. و
تلخبتانه هر  بار که  بزعم حضرت بیدل با نظاره بر قفا، از ریش، دم میسازم، بیشتر بر ساده نگری و عدم درک بموقع خودم در از دست دادن فرصت ها و نکته های حیاتی  پی برده حسرت ماضی میکشم.درست بسان تصویری غمناکی بر پرده سینما که مردی تنها ،با بغض سنگین در گلو بر آن خیره مانده و با حسرت تمام می نگرد، در اقیانوس از سطحی نگری هایم غرق میشوم.واقعن بیاد آوردن اشتباهات ناشی از سطحی نگری هایم، قلبم را با بی تابی در لهیب یک کاش آتش گرفته حرمانی می لرزاند و اندوه بزرگی بر آن سنگینی می نماید. انگار آدم شکست خورده با چشمان غمناک، کوله بار اشتباه بر پشت از مقابل دیدگانم بار بار می گذرد. 
آری سختی‌های عالم در کل انسانی استند. و انسان‌هاست که جهان را سخت و آسان می‌کنند اما من همیشه هزینه سنگینی برای آسان گیری یا سهل انگاری هایم پرداخته ام و هنوز میپردازم. تلخبختانه با هر سهل انگاری چنان بسختی نقش زمین شدم. که با آن زخمها هرگز قادر نبودم دوباره بپا ایستم.  و در نهایت پریشانی و پشیمانی، با هزاران زحمت وقتی فقط  توانستم بر جایم بنشینم،آنگاه توانستم که بسان یک کودک نیم قد، از لابه لای جنگل عظیم پاهای تماشاگران مست که به تماشا رژه خوشبختی خویش ایستاده بودند، منهم فقط نگاهی  براین رژه انداخته، اشک حسرت بریزم.اشکی که نمی دانم  از ترس بود یا احساس،! ولی همانجا هم همیشه  یکی پیدا شد و با خواندن همین مصرع شعر لسان الغیب احساساتم را قبل از پلک زدن تبدیل به خاطره کرد حتا این ابیات را بارها از پدر مرحومم هم توام با نصیحت شنیده ام. 
سرانجام اینکه اگر سطحی نگر نمیبودم شاید غزلی میهنی که در پای این سخنها نوشته ام  از کران تا به کران وطن عزیزم امروز با شادی و هلهله طنین می افگند و یقیننآ مورد استقبال تمامی آن  مرز و بوم قدیس قرار میگرفت.
نصایح دیگری هم که در باب آسان گیری شنیدم اینها بودند میگذره، تیر میشه، کلان شدی از یادت میره ، تیر په هیر  و امثالهم 
رنسانس میهن 
زمین امروز زیبا مقدم فیض بهاران شد 
ابوریحان رصد استاره کرد و نور باران شد 
درون بیستونهای خیالات کهن فرهاد 
رموز زندگی افسوس عکسی انتظاران شد 
وفور مهر و زیبایی شعاع با صفا در شهر 
ز شیر دروازه تا بر آسه مایی آبشاران شد 
لبان لاله بشگفت و جمال ماه رخشان تر
 ازین اعجازترخواهی تموزش نوبهاران شد 
روان احیای زیبایی بدین تاریخ میچرخد 
اگر چه حسرت هجران نصیب دوستداران شد
 یگانه پرتو امید رخشید و بشد احساس
 مرام زیستن شمع و چراغ روزگاران شد 
مزار آرزوهاگشت سینه در پی سؤسؤش
 به فرقم ناوک حرمان چو تیغ آبداران شد
 ازین گرداب بر خود ساخته بیرون شوم آنگه
 رخ خورشید امروز آشنا بر رازداران شد 
کنار چشمه گر نوشم چو جام ناب سوم را 
شراب یکصد و ده ذوق طبعم نشئه باران شد




۱۴۰۱ مرداد ۸, شنبه

قله شامخ و بیابان تکرار

 از دهمزنگ تا لیسه حبیبه

.آسمان با ترکیبی از الوان"سبز-آبی" خیلی خوشرنگ میدرخشید! رنگی که تا به همان لحظه درعمرم ندیده بودم. انگار  حریری بافته شده از نقره و زمرد با رگه های طلایی ،در فضای بیکران  بالای سرم،می خرامید.  دیگر هرگز چهره آسمان صبحگاهی را همراه با نسیم  ملس آنچنان زیبا در هیچ کجای دنیا ندیدم. از کلکین نسیمِ خنکِ خوشبو به مشامم  و از همان طریق  به تمام وجودم تزریق میشد. حس بینهایت خوب و توصیف ناپذیر داشتم.در صحن حویلی دو دانه درخت توت پیربی حاصل بود که گاهی گنجشکان روی شاخه هایش مینشستند. ولی آنروز صبح تعدادی از هُدهُد  و عکه ها  روی آن نشسته و بطور هماهنگ  قچ قچ کنان مژده یا خوشخبری میدادند.از جایم بر خاستم، در و کلکین ها را گشودم عطر ملایمی در فضای اتاق پیچید. بیرون همه چیز در آرامش و صفای روشنی صبحگاهان بود. اما در گوشه ایوان چوبی نخستین شعاع آفتاب را برتخت چوبی کهنه  دیدم. جالب اینکه پشک همسایه  که در فرو رفتگی طاقچه دیوار بالای تخت به آرامی در کنار کودکانش به خواب خوش رفته بود، نیز بیدار و از جا بلند شد. انگار دنبال جای امنی برای سه نوزاد کوچکش بود.لحظه ای با دقت حرکاتش را دنبال کردم دیدم چوچه های کوچک خود را یکی پی دیگرذریعه  دندانش  به آرامی از لبه دیوار به  آنسوی دیوار همسایه عبور می دهد. خیلی تعجبم را برانگیخت. آبگرمی را داخل چایجوش کرده، برای صرف  چای صبح و سپس رفتن به مکتب آماده شدم

بلی ! صنف ۱۲ بودم، سرشار از آرزو ها و دنیائ از امید.  از یکماه بدینسو تنها من و پدرم که وظیفه اش در کابل بود در یک اتاق این حویلی بزرگ که متعلق به کاکایم بود و ماما و خاله ام قبلن در آن زندگی میکردند، بسر میبردیم. سایر اعضای خانواده هنوز در غزنی بودند. نو جوانی بود.جرعه ای آب مستم میکرد، پاره ای نان خشک سیرم می نمود. نوای زندگی را با کوچک ترین ترنم آن میشنیدم . ضرب آهنگ و ریتم آنرا با تار و پودم حس می کردم  و با عشق و سرمستی در آسمان فراخ آرزو بال میزدم. اراده قوی برای شکافتن سقف فلک و درانداختن طرح نو داشتم. برای آینده و زندگی آنقدر امیدوار و با برنامه تخیلی نفس میکشیدم که گاهی خودرا در آن بالا بالا های کوه تلویزیون، همراه با قافله کلنگ های که بالهای بزرگ خودرا بزیبایی خاصی میگستراندند، تصور می کردم.  فکرش را هم نمی‌・کردم  که صیاد تقدیر در کمین نشسته و پر پروازم را خواهد شکست! احیانن اگر با لجاجت موفق به بال گشودن و همرائی با پرندگان در این آسمان هم شوم، روزی لای پرهای سپید دلم آنقدر زخم پنهان خواهد بود که دیگر کبوتر علاقه برای همیشه از ظرافت پریدن خواهد افتاد و زمینگیر خواهم شد. اصلن آنموقع نمیدانستم که تقدیر را نمیشه با تدبیر عوض کرد.نمیفهمیدم که ولو در درام زندگی ممثل نقش اول هم باشم یا اینکه جبرآ و عمدآ برای  اجرائ نمایش خواسته نخواهم شد، یاهم همیشه نبود فرصت و شانس،دلیلی برای رانده شدنم خواهد گردید  و سرانجام قناعت به همان نقش درجه دوم،که ازش نفرت دارم خواهم کرد،.یعنی اگر کاتب تقدیر در سهم کوچک خودم گاهی سرخوشانه بال زدن را نیز رقم زده باشد، مسلمآ برای احترام گذاشتن به عطش و نیازم نیست بلکه تنها برای طاقت آوردن در زنجیر زجر و ادامه دادن با زولانه تقدیر خواهد بود 

بهر حال یگانه پیراهن جگری و پطلون تکه ای که داشتم را بتن کرده پس از صرف چای صبح روانه مکتب شدم. از دامنه کوه وقتی به سرک پیشروی محبس رسیدم از رادیوئ دوکان بقالی صدای زیبائ مسحور جمال بلند بود "بعد از خدا یگانه  خدائ دلم تویی" آهنگ در دلم خیلی چسپید، اما اگر عاشق نباشی، فقط ترکیب واژه ها در قالب یک شعر، در نظرت  خوش آهنگ می آید و موسیقی راهم  فقط تلفیقِ نت ها با حنجره اجرا کننده می یابی و به همان ریتم سر شور میدهی. لهذا  منهم در همین حد  در آن صبح زیبااز شنیدن این آهنگ  لذت بردم  و همانسان آهنگین  و با صلابت  قدم زنان جاده پیشروی محبس را بسوی لیسه جبیبیه پیموده به مکتب رسیدم.

راز قله شدن در چیست؟

عبدالله نوابی شادکام،استاد ادبیات دری، در ساعت اول درسی، پس از بخوانش گرفتن شعر زیبای سعدی "در آن نفس که بمیرم در آرزوئ تو باشم" فرمودند که: ادبیات ما فقط چند قله بلند چون حافظ، سعدی، سنائی، مولانا و فردوسی دارد، باقی شعرا از کلاسیک تا حالا تقریبن همه، راه همینها را ادامه داده اند اما اشعار سعدی مضامین عمیق، فلسفی  و متنوع دارد. او تدریس میکرد و من در خیال راز قله شدن پیهم از خود میپرسیدم چه چیزآدم را از این" بیابان تکرار و تقلید" به یک "قله شامخ"خواهد رساند؟ 

در یک نگاه اجمالی شخصیتهای چون احمدشاه مسعود که همانزمان میگفتند سه بار شورویها را شکست داده، پسر کاکایم شهید جنرال خلیل الله حمیدی که ارکانحربی داشت و در  جوانی نظر به لیاقتش بمقام جنرالی و ریاست کشف در ارتش رسیده بود و استاد عبدالرحمن پژواک که از مرحوم عالمی صاحب شنیده بودم دوستش است و در مجمع عالی ملل متحد، نظر به لیاقتش بحیث منشی برگزیده شده به عنوان قله های دوران خودم در نظرم پدیدار گشتند. سپس به واژه های چون، تلاش، پشتکار، آموزش و امثالهم برای قله شدن فکر میکردم که درب صنف پس از دو تا تک تک کوتاه باز شد! مدیر لیسه صفی الله رحیمی  همراه با منیر نگاه منشی و چند نفر دیگر به صنف آمدند و دو تن از همصنفی های ما را که حزبی بودند با خود بردند.او در سخنرانی کوتاهی سپاهیان انقلاب را قهرمانان و قله های بلند و فراموش ناشدنی تاریخ گفت و شادمان با تبختر  قله وار صنف را ترک کرده از نظر ناپدید شدند. اما من نه تنها اینکه تا همین امروز پاسخ اصلی سوالم را نیافته ام.بلکه فکر میکنم حداقل نصف مردم دنیا بشمول خودم و آن دو همصنفی حزبی ام که پس از سالها شنیدم شهید شده اند در پی قله شدن،خود را در بیابان اشتباه گم کرده ایم.سرانجام اشتباه برمیگزینیم، اشتباه می‌・خندیم، اشتباهی راه می‌・رویم و وقتی که می‌・فهمیم عمر  و زمان را به اشتباه عبث گذرانده و هدر داده ایم، دیگر فرصت  جبران را نداریم.

شوربختانه هر بار که فشار روانی لای "اما ها"،"اگر ها" و "کاش های" نهفته در سینه ام تشدید می یابد و ذهنم را تسخیر میکند، متوجه اشتباهاتم می شوم و سپس حس میکنم مانند تابلیتی که نیمه شب، در گلوی بیماری گیر میکند در گلوی زندگی گیر کرده ام.جالب اینکه بیشتر در فصل بهار که فصل شگفتن و زایش است به این نکته پی میبرم که در بیابان تقلید و تکرار زندگی تا فراسویی تاریکی خبری از قله شدن نیست و من دیگر لبریز از هیچ‌・ام. چونکه با یک اشتباه همه چیز مثل شگوفه های این فصل  به سرعت بی سابقه در سراشیبی زوال افتادند و تمام شدند. 


۱۴۰۱ تیر ۸, چهارشنبه

در پی قول و قرار


خاطره ای که تاریخ دارد

هرچند چرخه ئ تقدیر ، از همان اوایل " نشدن و نرسیدن" را در زندگی من رقم زده، اما در آوان جوانی اصلن عادت نداشتم بشنوم که کار من نشد دارد. مصمم و سر تمبه دنبال هر کار ناممکن را تا سرحد نومیدی کامل میگرفتم. شاید هم آرزو داشتم تا من تمثال عینی مقوله" خواستن توانستن است " باشم. که در نتیجه همین "نشدن" های پیاپی، بمرور زمان، تبدیل به ریسمان درازی شدند که اکنون دورادور گردنم پیچیده و با هر نفسی خفه ام میکند.

آری! همانگونه که در عنوان نوشتم این تنهاترین خاطره ایست که تاریخ دقیق آن در ذهنم حک شده است. دلیلش اشتراک در جشن عروسی دوست عزیزی به روز یکشنبه ۴ اسد سال ۱۳۶۶ میباشد. آنزمان در میدان هوائی بگرام کار میکردم و پس از چاشت بی صبرانه، منتظر هیلیکوپتری که هر روز بکابل میرفت بودم تا شام در محفل عروسی حضور پیدا کنم، بیخبر از اینکه سرنوشت من با جنجال رقم خورده و از قضا همآنروز آن جوره هیلیکوپتر بر خلاف برنامه هر روزه اصلن بگرام نیامد. هواپیمائ انتونوف ۱۲ روسها که روزانه از بگرام بکابل میرفت هم با سهل انگاری من وقتتر پرواز کرده بود. ساعت ۳ بعد از ظهر دیگر کاملن ناامید شدم. ولی چون قول داده بودم. تصمیم گرفتم با هر وسیله ممکن حتا از راه زمین بکابل بروم. با اینکه نخستین باری بود که از راه زمین بکابل میرفتم و اندک مردد بودم با آنهم مصممانه از همکارانم کمک خواستم. ولی همه به رفتنم در آن موقع روز رآی منفی دادند و گفتند ناوقت شده، خطر ناک است. اما چون مرغ یک لنگه توام با اصرارم را دیدند . بالاخره کسی گفت از اینکه این موقع روز از دروازه میدان بگرام حتا موتر هم پیدا نمی توانی پس در بس عمله صاحب منصبان ساکن چاریکار تا دو سرکه شاهراه کابل - مزار برو! قبول کردم و سوار بس عمله شدم. از نظام قراول میدان بگرام تا شاهراه کابل مزار، سرک خامه و خیلی خراب بود چقری های که با جمپ های آهسته سر آدم را به سقف موتر عمله میزد، تمامی نداشت. انگار هرچه پیش می رفتیم راه درازتر و طولانی تر میشد . موتر خیلی آرام می‌رفت و من مثل یک بت برنجی بی حرکت نشسته به دورها نگاه می‌کردم. جاده کاملن مستقیم بود و گاه گاهی عبور کاماز های روسی که مربوط قطعات نظامی بود از سمت مقابل ما دیده می‌شدند و بس. راه‌هایی که ار جاده اصلی بدو سو در میان قلعه های بلند پخسه یی جدا می‌شدند همه خاکی بودند. و آنجا ها یگان موتر ها ی باری قدیمی در رفت و آمد بودند . بهر حال بالاخره موتر عمله به شاهراه اسفالت کابل �مزار رسید و من با همکاران وداع کرده از موتر پیاده شدم. هرچند ساعت ۴ عصر بود اما خورشید چنان بیرحمانه میسوخت که حس کردم پشت گردنم را میسوزاند. در سر دو راهی که راه خامه غوربند هم از همانجا جدا شده و به یک ایستگاه و توقف گاه میماند از مهربانی کدام سایه بان، درخت، حتا زمین و جنبندگان روی زمین خبری نبود. به اطراف نظر انداختم،هیچ آدم و هیچ موتری در بزرگراه دیده نمیشد، اما لحظه ای بعد در حالیکه خورشید میخروشید از سمت چاریکار یک موتر کاماز دولتی پیدا شد که پله کش بسرعت بمن نزدیک میشد. التماس گونه دست بالا کردم راننده مردی بلند قامت با چهره گندمی ،ریش وموئ در هم ریخته ودستهای بزرگ با رگ و پی بی ریخت نهاده بر اشترنگ که نقش زمخت مشقت روزگار از چهره اش خوانده میشود توقف کرد.پس از سلام گفتم: استاد تا کابل میروم! در حالیکه جای خالی دو دندان پاهینی پیش رو زنخش هنگام خنده حالت ترحم انگیز به او می بخشید لبخندی زد و با خوشروئی گفت بال شو! با تشکر مجدد در موترش بالا شدم و در سیت پهلوی دریور نشستم. کست مجلسی وحید صابری مست میخواند قطار عسکرا میره شب و روز �سر زانوی وحید نان سیلوست الله گل دانه دانه ! موتر بحرکت افتاد، من خودم را جمع و جور کرده برای باز کردن باب صحبت از راننده پرسیدم:استاد از غزنی هستی؟ گفت نه! چرا؟ گفتم : عوض (بالا) شو گفتی ( بال) شو! صدای وحید صابری را اندکی پخش کرد، خندید و گفت گردیزی ام.سپس دوباره صدای وحید صابری را یک چوری دیگر هم بالا کرد و هی میدان میراند موتر از میان شاهراه قره باغ بسوی استالف و کوهدامن میدوید. مناظر دوسوی سرک بسیار زیبا بود. در دلم خوشحال بودم و از تماشای دند زیبائ شمالی برای نخستین بار لذت میبرم. کابین کوچک کاماز درعطری که نمی دانم نسیم از کدام باغ با خود آورده بود غوطه می خورد .آفتاب با نیزه های طلائی خود آرام ازپشت بلند ترین قله کوه ها و از لای شاخه های درختان روبرویم می تابید. حتا فکر هم نمیکردم کوکب بخت در سفر راه زمینی بکابل تقارن اتفاقات را برایم اینقدر قشنگ چیده باشد. در همین خیالات غرق بودم که کاماز دیگری از سمت مقابل ما فول چراغ داد. هر دو کنار هم در تقابل بهم ایستادند . موتروان روبرو گفت: در سرای خوجه جنگ بود شاید حالا آرام شده باشه! خو اوروسا (روسها) هنوز هم یگان تا کش میکنن. دلت میری یا میپائی قراری شوه، بعد میری! استاد تشکری کرد با مکثی سوی من دید و گفت چکنیم اندیوال؟ من گفتم ولله نمیدانم آیا مسیر سرک ناامن است ؟ استاد گفت سرک خو چندان امن نیس! بهم پریدن ها و یا برخوردهای پراگنده ای گاهگاه در بین نیروهای تسلیمی مربوط به صمد سنگی و دریشی داران وزارت دفاع میشه و در مابین تر و خشک میسوزن مضاف بر این حملات چریکی مجاهدین بر خلاف روسها هم هر روز بیشتر می شود، من که فکرم را قول و قرار خودم گرفته بود گفتم اگه میفامی که کشته نمیشیم خو پناه بخدا برو! دریور خندید و گفت: عجب گپی ! از کجا بفهمم کشته نمیشیم. سپس صدای وحید صابری را بکلی خاموش کرد و بر سرعتش پناه بر خدا گفته افزود. آن فضای خوش گذشته تبدیل به استرس و دل نگرانی شد.موقعی که در بازار سرای خوجه رسیدیم. جنگ پایان یافته بود اما هنوز فضا لبریز از نوعی احتیاط، بی حوصلگی و ترس بود .فضائ جنگی که نوعی استرس را با خود حمل میکرد.با یک نگاه گذرا احساس کردم هیچ چیز در جای خود نیست همه چیز ترسناک و جنگزده است .چهره های بشاش وپر هیاهوی رهگذران و دوکانداران سرای خواجه جای خود را به سکوتی تلخ بخشیده بود از میزان عابرین کاسته شده دوکانها اکثرآ در حال قفل شدن بودند.صدای یگان فیر های پراگنده از دور شنیده میشد.جاده خلوت بود و تا چشم می‌دید مستقیم امتداد داشت و در چشم زدنی از شهرک سرای خوجه گذشتیم و منطقه وسیعی که در اطراف جاده بیشتر بته های خار و درختچه های و کمی دور تر تاکها بچشم میخورد رسید. آنسوتر گارنیزیونی از روسها بچشم میخورد دو نفر سرباز روسی که هرکدام یک سگ داشتند و با عوعو داد میزدند به فاصله ده متر از سرک پخته به سمت سرک میدویدند. دریور سرعت را خیلی کم کرد و گفت دستهایت را بالا ببر خیر خدایا ! یا غوث الاعظم دستگیر! اما روسها با اشاره و بزبان روسی با خشم ( دوی) گفتند و از تهلکه بخیر رد شدیم. لحظه ای بعد وقتی در سر کوتل چمتله رسیدم و با چشمان باز از مرتفع ترین نقطه کوه منظره وسیعِ خیرخانه را میدیدم. بویژه لحظه ای که پرستوها را در میانه ی کوه خیرخانه در پرواز می دیدم و همزمان استاد دوباره کست وحید صابری را بلند کرد که میخواند ( رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند – چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند)هرگز فراموشم نمیشود، چونکه ساعتی پیش اصلن فکر نمیکردم که بتوانم به قولم وفا کنم. بهر حال بکابل رسیدم استاد سوی ریاست کاماز بسمت خیرخانه پیچید و من از موتر پیاده شدم. راستی گفتم کرایه ات چند میشه؟ استاد گفت: اگر متعلم و محصل هستی پروا نداره در غیر آن ۳۰ افغانی بده صحیح است.این نمونه ای از بهترین جوانمردی و حس قناعت آن نسل بود که به همسفر کرایه نشین که فقط ساعتی پیش با او آشنا شده یک چنین سخاوتی را روا میداشت. در حالیکه پسانها دیدم آدم چلوی را که از نزدیکترین دوستانش حتا از موتر دولتی خود، خلاف وعده پیش از حرکتش ، زیر قولش زد و با پر رویی در ختم سفر کرایه گرفت!.بگذریم! خلاصه پول را با تشکری پرداختم و به سواری تکسی عازم خانه شده، با تبدیل لباس به هوتل رسیدم.از طوی چیزی نمینویسم چون تلخبتانه آن وصلت به جدایی انجامیده. اما اینقدر میخواهم بگویم که قول دادن با کسی، زبان دادن با کسی در زمان ما، در نسل من ، بهتر بگویم پیش خود من حیثیت آبرو و عزت را داشت و هنوز دارد. میشود از جانت گذشت اما از قولت هرگز! پسانها دریغا که چه نامردیها ، چه عهد شکنی ها و چه بی عزتی های نبود که ندیدم



۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

مغروق شعر رودکی

 بوی جوی مولیان آید همی- یاد یار مهربان آید همی

پیداست که برای درک منظور و مقصود یک قطعه شعر یا یک متن ادبی نیازست تا مثل همان شاعر یا نویسنده اندیشید، درحالیکه چنین امری عملا محال بنظر میرسد. زیرا هرکس مانند خطوط انگشت خودش، نسخه ی منحصر به فرد، خودش هست. ولی بنظر من شعر "بوی جوی مولیان" از این قاعده مستثنی است. چرا که این سروده میتواند حتا دیوار متفاوت شخصیتی میان من و رودکی را فرو ریزاند،  تفاوت برهه زمانی هزار ساله  را از میان ما بردارد و سبب شود تا دقیق مثل رودکی و شاه سامان باندیشم.

 گرچه این سروده را قبلن بار ها خوانده بودم. اما شنیدن دکلمه دیشب این شعر بطور تصادفی از رادیو فردا، اثری عجیبی بر من گذاشت! طوریکه تعارضات درونی ام شدیدن هیجانی شده بود و در تکاپوی رسیدن به رویاهای قدیمی و آرزوهایی محقق نشده با بالهای بسته و قلب خسته حسرت خور میتپیدم. بویژه مصرع " ای بخارا شاد باش و شاد زی"مرا مثل شاه سامان به مراجعت در بخارای خودم بطور عجولانه فرا میخواند.

 هرچند میان هیجان و انگیزه مرز بسیار باریکیست. زیرا هیجان فصلی است. میآید و میرود! اما با طنین تکرار این سروده در مغزم چنان به ياد شهر و ديارم، افتیدم که شاید نخستین بار بود یک چنین احساس افسردگی را در غربت تجربه کنم، شدیدآ تکان بخورم  و منقلب شوم. لحظاتی غرق در اندوه ي غربت شوم. اندوهی كه همچو ابر غلیظی مرا در بر گرفته بود. سپس آرزو کردم ققنوسی باشم و همین لحظه به غزنه (بخارايم) پرواز کنم. به دیاری که تعلقم آنجاست و سالهاست از آن به دور افتاده ام، حتا اگر  تمام راه هاي ورودی اش  به رویم ممنوع الدخول باشد یعنی با این هیجان،همچنان صاحب انگیزه شده بودم.

بنابر همین الهام ، فکر آغاز یک سفر رویایی جهت استشمام  دوباره بوي جوي خواجه احمد که روزانه چندین بار از بالای آن میگذشتم در سرم زد.  بوئ آن جوی چنان در مغزم پيچید و دگرگونم كرد که حضور تاریخی، معنوی و شمیم دل انگیز تک تک از مردان وزنان شهرما را نیز در خاطرۀ ام حس کردم. حتا خیال و تصور پرواز و نوسان از قله ئ کوه آرزو دیگر برایم تب و هذیان نبود. بلکه مرور و تکرار این رؤیا های شیرین بازگشت به دیار، در عالم رویا گاهی تبدیل به تماشایئ ترین خاطراتی استثنایی میشدند که در زندگی بطور خیلی نادر دارم.

اما حسرتا که بزودی حسی با برهم زدن رویاهای شیرینم خطاب بمن میگفت: میتوانی مثل رودکی بیندیشی اما سعی مکن مثل شاه سامان عجول باشی! چون تو رعیتی نه شاه! فقط صبور باش تا این روزهای وحشت بگذرد، سراپردۀ گُل دوباره گشوده شود، پروانه های عاشق نغمۀ پرشور زندگی را سردهند، مهر بر جای کینه بنشیند. شهر هویت انسانی خود را بازیافته، از محاق استبداد بدر آید.آنزمان بدون شک دستها به گرمی یکدیگر را خواهند فشرد و تو هم میتوانی بر گردی.مطمئن باش ما در برابر طوفان ویرانگر شبیخون زده بر رضوان کده غزنه باسخت جانی ایستاده ایم  تا از روح این باغ دفاع کنیم. از این بابت غم مخور

 سکوت  سردی در فضا حکمفرما شد ! در دلم میگرده که: آری راست میگویی من شاه نیستم. اما امکانات یک رعیت امروز اگر بیشتر از شاه سامان نباشد بهیچ وجهه کمتر از آن نیست! زیرا اسپ شاه سامان روی ریگهای پرنیانی میدوید! اما طیاره ی حامل من رعیت، روی ابرهای پرنیانی پر میگشاید. مضاف بر این چوکی های که نسل من روی آن مینشینند بدون شک از تخت سلیمان و کرسی خسرو پرویز کرده راحت تر است! همچنان سختی های که ما میکشیم نیز شش برابر شاه سامان است او چهار سال هجران بخارا را تاب نیاورد ولی من دو ونیم دهه است که مهجور بخارایم هستم.! اما بگذریم.

تصاویر همشهریان یکی پی دیگر از پیش چشمم میگذرد و در غبار زمان محو میگردد. قامت کج درخت زردآلوی باغ ما که یخمالک کودکانه ما شده بود بنظرم مجسم میشود! طبیعت،شیوه کشت و کار سیستم آبیاری سنتی همراه با میر آب ها پیش چشمم ظاهر میشود. هرچند فاصله شهر و روستا ها را اکنون آبادی ها از میان برداشته و یا لااقل بیش از حد کم کرده است!اما نقطه به نقطه یادم می آیند. آری رودکی وار بند ناگسستني یی مرا به بخارایم مي پيوندد. مطمئنم هر كجاي كه باشم با همین بند زندگی خواهم کرد.

و اما چرا بوی جوی مولیان نه بوی بخارا؟؟

این سوالیست که تا مثل رودکی نیندیشی نمیتوانی به آن پاسخ بدهی. من که ادعا دارم با قرائت این شعر مثل او می اندیشم، فکر میکنم از اینکه بزرگترین تمدن های بشری  درمسیر آب شکل میگیرد و مدنیت ها محصول پر بار  جوی ها و رودخانه هاست.پس آب این اکسیر زندگی وقتی در قالب بستری حرکت میکند. طراوت، نشاط و سبزینه گی را برگستره وسیعی از مسیر خود می گستراند. شهد حیات را در تن درختان وگلها جاری می نمایند.گلوی تشنه میلیون ها حیوان مسیر خود را سیراب می کنند و در نهایت جام خشگوار می گردد بر دست انسان تا مستانه آن را سرکشد و زندگی را تداوم بخشد، فرهنگ بسازد و شعر بسراید. لهذا آنچه تمدن بشری نام گرفته، مشتق شده مدن یعنی شهر بوده، با همین جوی های آب پیوند ناگسستنی دارد! یعنی آب است که مدنیت بخارا و غزنه و شهر های دیگری را ساخته است. جوی هاست که بخارا و غزنه با آن معنی پیدا میکنند. آری! وقتی چشمه ها از دل کوه ها می جوشند سپس جاری شده با هم می پیوندند، به صخره ها خورده تاب بر میدارند، دل صخره ها را می شکافند در بستر جوی ها سرازیر گردیده مدنیت ساز میشوند. آنگاهست که بطور طبیعی شهروندان دل به همان جوی میبندند تا شهر.لهذا بخارای رودکی همان جوی مولیان است و غزنه من همان جوی خواجه احمد! یک گپ آخرهم ناگفته نماند که: سالهاست بر سر نوع شرح و تفسیر اشعار و متون ادبی و هنری، در علم هرمنوتیک بحث وجدل های ظریفی در جریان است! اما شرح یافته های من از این شعر رودکی آنگونه که در بالا نوشتم بنحوی الهامی، تجربی و رویایی است نه هرمنوتیک! نمیدانم چسان دنیای متفاوت ما، با برداشت واحد و حس مشابه از متن  این شعر، توانست سازندۀ باورمشترک هردوی ما باشد

 

و اما شنود نوای  دل آدمها

از دنیای شعرا و نویسنده گان که بگذریم، بنظر من حتا تمام آدمهای عادی دنیا هم آهنگِ مخصوص خود شانرا دارند. نوائ که فقط با خود خموشانه زیر لب زمزمه میکنند. اما برای شنیدن آن آهنگ باید بتوانی با همدلی دیوار "من و تو " را بشکنانی ، تو او  شوی و او  تو 

ما هیچ وقت نمیفهمیم که روح یک آدم خندان (آشنا یا ناآشنا) چه آهنگ غمگینی را مینوازد ..

شنیدن آهنگ دل آدمها میتواند غمگین و دردناک باشد، درست مثل خواندن رمان عاشقانه و غمگین که قلبت به شدت میخواهد ادامه اش را بخوانی. میتواند سرگرم کننده و لذت بخش باشد مثل تماشای آدمهایی که ترا نمیشناسد و روحش هم خبر نداره که بخشِ بزرگی از قلب و روحت را به تسخیر خود درآورده اند. میتواند آرامش بخش باشد درست مثل صدای گرامافون قدیمی در یک  چای خانه گوشه

خلاصه اینکه آهنگ یا نوای دل آدمها میتواند عمیق ترین ، قشنگ ترین ، غمگین ترین و دلفریب ترین راز همان آدم باشد برای پی بردن به راز باید دیوار من  تو بشکند 

۱۴۰۱ فروردین ۱۳, شنبه

یافتن دو همکار سابق

 یکی حضوری و دیگری مجازی

به سبد بزرگ لبلبوی خام، که قیمتش فی کیلو یک ایرو تخفیف خورده بود در فروشگاه بزرگ موسوم به Direk، خیره مانده بودم که صدائ آشنائ رشته افکارم را پاره کرد. خانمی که در کابل همکارم بود صمیمانه باب گفتگو را با لبخند گشود و گفت : از این ارزانتر نمیشه صاحب. وقتی چرت زدن نیست؟. به سیمایش مینگرم خیلی آشناست! به چشمان آبی و خستۀ که از پشت عینک رنگی آشنا معلوم می شود دقیقتر می‌شوم میشناسمش و پس از پاسخ عاجل به سلامش، پیش از تعارفات معمول گفتم بلی خانم .. جان! میدانم از این ارزانتر نمیشه ولی با همین ارزانی اگر بخرم به غم میمانم چون غیر خودم کسی نمیخورد و اگر نخرم هم چطو کنم؟ هر دو میخندیم و با گفتن “ سی کو بهی کو و نخر” جویای احوال هم شده یادی از گذشته ها میکنیم. در میان صحبت متوجه میشوم که با وصف گذر زمان، همکار سابقم هنوز رگه هائ از زیبائی قرن گذشته را در قاب چهرۀ اش حفظ کرده صرف با این تفاوت که گذشت زمان موهای سیاهش را ماشی و کمتر کرده است شاید من پیر و کور دلیل شده باشم که او را پس از خیلی تمرکز شناختم. ایشان هم اقرار میکند که تغیر زیادی کرده ام ولی هنوز شناختنم آسان است ولی من برایش دروغ میگویم و نمیگویم که اگر سر صحبت را باز نمیکرد اصلا نمیشناختمش. خلاصه پس از صحبت مختصر از هم جدا میشویم.و محصور در هاله از خاطره ها،با بوئ نان در هواپیما به میزبانی همین همکار گرامی در عالم رویا بسوی خانه می آیم. ولی با این دیدار اتفاقی به یک نکته اساسی پی بردم که گذر عمر همچون نقش تصویری در آئینه زمان میباشد که در دامنۀ امواج متغیر و بالاخره محو میگردد. با اینحال به این رمز پی نمیبرم که اگر شناختنم اینقدر آسان است، چرا انجنیر واحد احمدیار دوست و همکار سابقم که نسبت به این خانم خیلی با هم محشور و نزدیک بودیم مرا فراموش کرده و در پاسخ پیامم نوشته بجا نیاوردمت؟. شاید عکسم نسبت به خودم بیشتر تغیر کرده باشد؟ و

اما انگار این دیدارمثل خواندن پاورقی‌ کتب درسی مرا به مرور آشنایان و دوستان زندگیم میکشاند. نخست بیاد روزی می افتم که کاکای احمدشاه را پس از چند سال در کابل تقریبن همینگونه اتفاقی حین اجرائ وظیفه در موتر ملی بس دیده بودم. کاکای احمدشاه در آئینه خاطرات کودکی من تصویری خیلی متفاوت تر از آنروز را داشت ولی وقتی به کلاه قره قلی ، لبها و دهانی که گذر زمان آثار درشت خود را برکناره های آن کشیده بود لحظۀ خیره ماندم. چهره و لبخند تازه او با تصویر، که از کودکی از او داشتم گرچه اندک متفاوت تر اما تقریبن مشابه بود.زیرا در کودکی روزانه سودائ خانه را از دوکان اوخرید میکردم.و روزانه چند بار او را میدیدم . لهذا تصویر او و دوکاندار کنار دفتر پدرم، موسوم به صوفی انکشاف محل در آئینه ذهن کودکیم تا همین اکنون حک شده است. غرق همین افکار بودم که انجنیر واحد احمدیار زنگ زد! بلافاصله پس از سلام برایش گفتم وقتی مرا نمیشناسی دیگر پیداست که پیر شدی! ایشان با خندۀ خاص اش گپم را تائید کرد و گفت: بار ها یادت را با دوستان کردیم اما میشه دیگه پیری و هر دو خندیدیم. با انجنیر احمدیار مدتی در فابریکه ترمیم طیارات و هیلیکوپتر ها دوست و همکار بودم. ایشان از لایقترین و ورزیده ترین انجنیران رشته تخنیک هوایی هستند که هنوز در کابل زندگی میکنند. متأسفانه پس از نو شدن هزاره دوم با ایشان هیچ تماسی نداشتم. که از برکت دوست عزیزم انجنیر عزت ایشان را یافتم. لهذا پس از احوالپرسی از همکاران سابق فابریکه یکایک پرسیدم. ایشان نخست با یاد آوری از همکارانی با اعداد ۶ و ۷ و ۸ مرا زیاد خنداند و واقعن صحبت با ایشان موهبت بزرگی بود در این فضائ آشفته و افسرده ولی سپس تلخبتانه هر که را پرسیدم گفتند: وفات کرده و در اخیر شنیدن خبر فوت انجنیر محبوب وردک بمثابه شاک قوی بود که خیلی پریشانم کرد. زیرا ایشان حیثیت برادر بزرگ را بر من داشتند و مدتی هم اتاقی بودیم. روحش شاد و یادش گرامی باد. آری زندگی همینسان شده حالا از زنده‌ها کرده مرده ها را بیشتر میشناسیم و شب در اوج اندوه از دست دادن همکاران و نستولوژی گذشته خوابیدم با آنکه از یافتن هر دو دوست و همکارم خیلی مسرور بودم.

صبح که چشمایم را باز کردم تمام استخوانها و مفاصلم درد میکردند. دردی که شبیه هیچ درد نبود جز درد پیری!. لهذا انقدر به خودم کش و قوس دادم تا توانستم از جا بر خیزم و سر کار بروم که نپرسید. درد حسابی اذیتم میکرد و باران در راه همچنان! باور کنید حتا کپه چینوی خوشرنگ و کف آلود مفت دفتر مزه هر روز را نداشت.