۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

مغروق شعر رودکی

 بوی جوی مولیان آید همی- یاد یار مهربان آید همی

پیداست که برای درک منظور و مقصود یک قطعه شعر یا یک متن ادبی نیازست تا مثل همان شاعر یا نویسنده اندیشید، درحالیکه چنین امری عملا محال بنظر میرسد. زیرا هرکس مانند خطوط انگشت خودش، نسخه ی منحصر به فرد، خودش هست. ولی بنظر من شعر "بوی جوی مولیان" از این قاعده مستثنی است. چرا که این سروده میتواند حتا دیوار متفاوت شخصیتی میان من و رودکی را فرو ریزاند،  تفاوت برهه زمانی هزار ساله  را از میان ما بردارد و سبب شود تا دقیق مثل رودکی و شاه سامان باندیشم.

 گرچه این سروده را قبلن بار ها خوانده بودم. اما شنیدن دکلمه دیشب این شعر بطور تصادفی از رادیو فردا، اثری عجیبی بر من گذاشت! طوریکه تعارضات درونی ام شدیدن هیجانی شده بود و در تکاپوی رسیدن به رویاهای قدیمی و آرزوهایی محقق نشده با بالهای بسته و قلب خسته حسرت خور میتپیدم. بویژه مصرع " ای بخارا شاد باش و شاد زی"مرا مثل شاه سامان به مراجعت در بخارای خودم بطور عجولانه فرا میخواند.

 هرچند میان هیجان و انگیزه مرز بسیار باریکیست. زیرا هیجان فصلی است. میآید و میرود! اما با طنین تکرار این سروده در مغزم چنان به ياد شهر و ديارم، افتیدم که شاید نخستین بار بود یک چنین احساس افسردگی را در غربت تجربه کنم، شدیدآ تکان بخورم  و منقلب شوم. لحظاتی غرق در اندوه ي غربت شوم. اندوهی كه همچو ابر غلیظی مرا در بر گرفته بود. سپس آرزو کردم ققنوسی باشم و همین لحظه به غزنه (بخارايم) پرواز کنم. به دیاری که تعلقم آنجاست و سالهاست از آن به دور افتاده ام، حتا اگر  تمام راه هاي ورودی اش  به رویم ممنوع الدخول باشد یعنی با این هیجان،همچنان صاحب انگیزه شده بودم.

بنابر همین الهام ، فکر آغاز یک سفر رویایی جهت استشمام  دوباره بوي جوي خواجه احمد که روزانه چندین بار از بالای آن میگذشتم در سرم زد.  بوئ آن جوی چنان در مغزم پيچید و دگرگونم كرد که حضور تاریخی، معنوی و شمیم دل انگیز تک تک از مردان وزنان شهرما را نیز در خاطرۀ ام حس کردم. حتا خیال و تصور پرواز و نوسان از قله ئ کوه آرزو دیگر برایم تب و هذیان نبود. بلکه مرور و تکرار این رؤیا های شیرین بازگشت به دیار، در عالم رویا گاهی تبدیل به تماشایئ ترین خاطراتی استثنایی میشدند که در زندگی بطور خیلی نادر دارم.

اما حسرتا که بزودی حسی با برهم زدن رویاهای شیرینم خطاب بمن میگفت: میتوانی مثل رودکی بیندیشی اما سعی مکن مثل شاه سامان عجول باشی! چون تو رعیتی نه شاه! فقط صبور باش تا این روزهای وحشت بگذرد، سراپردۀ گُل دوباره گشوده شود، پروانه های عاشق نغمۀ پرشور زندگی را سردهند، مهر بر جای کینه بنشیند. شهر هویت انسانی خود را بازیافته، از محاق استبداد بدر آید.آنزمان بدون شک دستها به گرمی یکدیگر را خواهند فشرد و تو هم میتوانی بر گردی.مطمئن باش ما در برابر طوفان ویرانگر شبیخون زده بر رضوان کده غزنه باسخت جانی ایستاده ایم  تا از روح این باغ دفاع کنیم. از این بابت غم مخور

 سکوت  سردی در فضا حکمفرما شد ! در دلم میگرده که: آری راست میگویی من شاه نیستم. اما امکانات یک رعیت امروز اگر بیشتر از شاه سامان نباشد بهیچ وجهه کمتر از آن نیست! زیرا اسپ شاه سامان روی ریگهای پرنیانی میدوید! اما طیاره ی حامل من رعیت، روی ابرهای پرنیانی پر میگشاید. مضاف بر این چوکی های که نسل من روی آن مینشینند بدون شک از تخت سلیمان و کرسی خسرو پرویز کرده راحت تر است! همچنان سختی های که ما میکشیم نیز شش برابر شاه سامان است او چهار سال هجران بخارا را تاب نیاورد ولی من دو ونیم دهه است که مهجور بخارایم هستم.! اما بگذریم.

تصاویر همشهریان یکی پی دیگر از پیش چشمم میگذرد و در غبار زمان محو میگردد. قامت کج درخت زردآلوی باغ ما که یخمالک کودکانه ما شده بود بنظرم مجسم میشود! طبیعت،شیوه کشت و کار سیستم آبیاری سنتی همراه با میر آب ها پیش چشمم ظاهر میشود. هرچند فاصله شهر و روستا ها را اکنون آبادی ها از میان برداشته و یا لااقل بیش از حد کم کرده است!اما نقطه به نقطه یادم می آیند. آری رودکی وار بند ناگسستني یی مرا به بخارایم مي پيوندد. مطمئنم هر كجاي كه باشم با همین بند زندگی خواهم کرد.

و اما چرا بوی جوی مولیان نه بوی بخارا؟؟

این سوالیست که تا مثل رودکی نیندیشی نمیتوانی به آن پاسخ بدهی. من که ادعا دارم با قرائت این شعر مثل او می اندیشم، فکر میکنم از اینکه بزرگترین تمدن های بشری  درمسیر آب شکل میگیرد و مدنیت ها محصول پر بار  جوی ها و رودخانه هاست.پس آب این اکسیر زندگی وقتی در قالب بستری حرکت میکند. طراوت، نشاط و سبزینه گی را برگستره وسیعی از مسیر خود می گستراند. شهد حیات را در تن درختان وگلها جاری می نمایند.گلوی تشنه میلیون ها حیوان مسیر خود را سیراب می کنند و در نهایت جام خشگوار می گردد بر دست انسان تا مستانه آن را سرکشد و زندگی را تداوم بخشد، فرهنگ بسازد و شعر بسراید. لهذا آنچه تمدن بشری نام گرفته، مشتق شده مدن یعنی شهر بوده، با همین جوی های آب پیوند ناگسستنی دارد! یعنی آب است که مدنیت بخارا و غزنه و شهر های دیگری را ساخته است. جوی هاست که بخارا و غزنه با آن معنی پیدا میکنند. آری! وقتی چشمه ها از دل کوه ها می جوشند سپس جاری شده با هم می پیوندند، به صخره ها خورده تاب بر میدارند، دل صخره ها را می شکافند در بستر جوی ها سرازیر گردیده مدنیت ساز میشوند. آنگاهست که بطور طبیعی شهروندان دل به همان جوی میبندند تا شهر.لهذا بخارای رودکی همان جوی مولیان است و غزنه من همان جوی خواجه احمد! یک گپ آخرهم ناگفته نماند که: سالهاست بر سر نوع شرح و تفسیر اشعار و متون ادبی و هنری، در علم هرمنوتیک بحث وجدل های ظریفی در جریان است! اما شرح یافته های من از این شعر رودکی آنگونه که در بالا نوشتم بنحوی الهامی، تجربی و رویایی است نه هرمنوتیک! نمیدانم چسان دنیای متفاوت ما، با برداشت واحد و حس مشابه از متن  این شعر، توانست سازندۀ باورمشترک هردوی ما باشد

 

و اما شنود نوای  دل آدمها

از دنیای شعرا و نویسنده گان که بگذریم، بنظر من حتا تمام آدمهای عادی دنیا هم آهنگِ مخصوص خود شانرا دارند. نوائ که فقط با خود خموشانه زیر لب زمزمه میکنند. اما برای شنیدن آن آهنگ باید بتوانی با همدلی دیوار "من و تو " را بشکنانی ، تو او  شوی و او  تو 

ما هیچ وقت نمیفهمیم که روح یک آدم خندان (آشنا یا ناآشنا) چه آهنگ غمگینی را مینوازد ..

شنیدن آهنگ دل آدمها میتواند غمگین و دردناک باشد، درست مثل خواندن رمان عاشقانه و غمگین که قلبت به شدت میخواهد ادامه اش را بخوانی. میتواند سرگرم کننده و لذت بخش باشد مثل تماشای آدمهایی که ترا نمیشناسد و روحش هم خبر نداره که بخشِ بزرگی از قلب و روحت را به تسخیر خود درآورده اند. میتواند آرامش بخش باشد درست مثل صدای گرامافون قدیمی در یک  چای خانه گوشه

خلاصه اینکه آهنگ یا نوای دل آدمها میتواند عمیق ترین ، قشنگ ترین ، غمگین ترین و دلفریب ترین راز همان آدم باشد برای پی بردن به راز باید دیوار من  تو بشکند 

۱۴۰۱ فروردین ۱۳, شنبه

یافتن دو همکار سابق

 یکی حضوری و دیگری مجازی

به سبد بزرگ لبلبوی خام، که قیمتش فی کیلو یک ایرو تخفیف خورده بود در فروشگاه بزرگ موسوم به Direk، خیره مانده بودم که صدائ آشنائ رشته افکارم را پاره کرد. خانمی که در کابل همکارم بود صمیمانه باب گفتگو را با لبخند گشود و گفت : از این ارزانتر نمیشه صاحب. وقتی چرت زدن نیست؟. به سیمایش مینگرم خیلی آشناست! به چشمان آبی و خستۀ که از پشت عینک رنگی آشنا معلوم می شود دقیقتر می‌شوم میشناسمش و پس از پاسخ عاجل به سلامش، پیش از تعارفات معمول گفتم بلی خانم .. جان! میدانم از این ارزانتر نمیشه ولی با همین ارزانی اگر بخرم به غم میمانم چون غیر خودم کسی نمیخورد و اگر نخرم هم چطو کنم؟ هر دو میخندیم و با گفتن “ سی کو بهی کو و نخر” جویای احوال هم شده یادی از گذشته ها میکنیم. در میان صحبت متوجه میشوم که با وصف گذر زمان، همکار سابقم هنوز رگه هائ از زیبائی قرن گذشته را در قاب چهرۀ اش حفظ کرده صرف با این تفاوت که گذشت زمان موهای سیاهش را ماشی و کمتر کرده است شاید من پیر و کور دلیل شده باشم که او را پس از خیلی تمرکز شناختم. ایشان هم اقرار میکند که تغیر زیادی کرده ام ولی هنوز شناختنم آسان است ولی من برایش دروغ میگویم و نمیگویم که اگر سر صحبت را باز نمیکرد اصلا نمیشناختمش. خلاصه پس از صحبت مختصر از هم جدا میشویم.و محصور در هاله از خاطره ها،با بوئ نان در هواپیما به میزبانی همین همکار گرامی در عالم رویا بسوی خانه می آیم. ولی با این دیدار اتفاقی به یک نکته اساسی پی بردم که گذر عمر همچون نقش تصویری در آئینه زمان میباشد که در دامنۀ امواج متغیر و بالاخره محو میگردد. با اینحال به این رمز پی نمیبرم که اگر شناختنم اینقدر آسان است، چرا انجنیر واحد احمدیار دوست و همکار سابقم که نسبت به این خانم خیلی با هم محشور و نزدیک بودیم مرا فراموش کرده و در پاسخ پیامم نوشته بجا نیاوردمت؟. شاید عکسم نسبت به خودم بیشتر تغیر کرده باشد؟ و

اما انگار این دیدارمثل خواندن پاورقی‌ کتب درسی مرا به مرور آشنایان و دوستان زندگیم میکشاند. نخست بیاد روزی می افتم که کاکای احمدشاه را پس از چند سال در کابل تقریبن همینگونه اتفاقی حین اجرائ وظیفه در موتر ملی بس دیده بودم. کاکای احمدشاه در آئینه خاطرات کودکی من تصویری خیلی متفاوت تر از آنروز را داشت ولی وقتی به کلاه قره قلی ، لبها و دهانی که گذر زمان آثار درشت خود را برکناره های آن کشیده بود لحظۀ خیره ماندم. چهره و لبخند تازه او با تصویر، که از کودکی از او داشتم گرچه اندک متفاوت تر اما تقریبن مشابه بود.زیرا در کودکی روزانه سودائ خانه را از دوکان اوخرید میکردم.و روزانه چند بار او را میدیدم . لهذا تصویر او و دوکاندار کنار دفتر پدرم، موسوم به صوفی انکشاف محل در آئینه ذهن کودکیم تا همین اکنون حک شده است. غرق همین افکار بودم که انجنیر واحد احمدیار زنگ زد! بلافاصله پس از سلام برایش گفتم وقتی مرا نمیشناسی دیگر پیداست که پیر شدی! ایشان با خندۀ خاص اش گپم را تائید کرد و گفت: بار ها یادت را با دوستان کردیم اما میشه دیگه پیری و هر دو خندیدیم. با انجنیر احمدیار مدتی در فابریکه ترمیم طیارات و هیلیکوپتر ها دوست و همکار بودم. ایشان از لایقترین و ورزیده ترین انجنیران رشته تخنیک هوایی هستند که هنوز در کابل زندگی میکنند. متأسفانه پس از نو شدن هزاره دوم با ایشان هیچ تماسی نداشتم. که از برکت دوست عزیزم انجنیر عزت ایشان را یافتم. لهذا پس از احوالپرسی از همکاران سابق فابریکه یکایک پرسیدم. ایشان نخست با یاد آوری از همکارانی با اعداد ۶ و ۷ و ۸ مرا زیاد خنداند و واقعن صحبت با ایشان موهبت بزرگی بود در این فضائ آشفته و افسرده ولی سپس تلخبتانه هر که را پرسیدم گفتند: وفات کرده و در اخیر شنیدن خبر فوت انجنیر محبوب وردک بمثابه شاک قوی بود که خیلی پریشانم کرد. زیرا ایشان حیثیت برادر بزرگ را بر من داشتند و مدتی هم اتاقی بودیم. روحش شاد و یادش گرامی باد. آری زندگی همینسان شده حالا از زنده‌ها کرده مرده ها را بیشتر میشناسیم و شب در اوج اندوه از دست دادن همکاران و نستولوژی گذشته خوابیدم با آنکه از یافتن هر دو دوست و همکارم خیلی مسرور بودم.

صبح که چشمایم را باز کردم تمام استخوانها و مفاصلم درد میکردند. دردی که شبیه هیچ درد نبود جز درد پیری!. لهذا انقدر به خودم کش و قوس دادم تا توانستم از جا بر خیزم و سر کار بروم که نپرسید. درد حسابی اذیتم میکرد و باران در راه همچنان! باور کنید حتا کپه چینوی خوشرنگ و کف آلود مفت دفتر مزه هر روز را نداشت.

۱۴۰۱ فروردین ۱, دوشنبه

باز هم نوروز

فلک به آبله خار دیده میماند
با بیدار شدن از خواب، برای لحظاتی چشمانم به پهنای افق خیره ماند و به سقف نیلگونی که بی هیچ ستونی بر فراز سرِ ما زمینیان خودنمایی میکند مغروق شدم. انگار این گنبد کبود، امروز با خبر های از نو شدن و آبستن زمین، فریاد "هله نوروز آمد" سر داده، مژده بهار میدهد! انگار صدای پای بهار، خواب و خیال زمستان را بر می‌آشوبد
آری! امروز نوروز ۱۴۰۱ خورشیدی است. اما چنان بی رن که میشه گفت به هر روز میماند تا به نوروز. چرا که در نوروز و بهار،همیش آرزو ها از شش جهت هجوم می آورند، "کاش ها" در لوح سینه ها حک میشوند و دل بستن به امیدهای تازه حتا واهی، در فضای دلهره و حرمانی بهاری تجدید می شود، با آنکه شاید آذرخش شکست در آسمان رویاهای عاشقان در حال پرسه زدن باشد و گاهی سبب آتش زدن و فرو ریختن سقف خانه دل در همین فصل بارور گردد، باز هم نوروز بنحوی باید آبستن امید های تازه باشد که حدس میزنم امروز دیگرچنین نیست بگفته صائب تبریزی که مرحوم هویدا آنرا آهنگ ساخته!
فلک به آبله خار دیده می ماند
زمین به دامن در خون کشیده می ماند
طراوت از ثمر آسمانیان رفته است
ترنج ماه به نار کفیده می ماند
زمین ساکن وخورشید آتشین جولان
به دست وزانوی ماتم رسیده می ماند
شوربختانه آسمان امروز دقیق همان آسمان همیشگیست، آرزو ها همان آرزو های دایمی، ناامیدی ها از همان ریشه های قدیمی تغذیه می کنند، آينده در همان مه غلیظ مثل سابق گُم شده و مرغ شادی و دولت هم مثل همیشه، روی بام همسایه با قُت قُت قداس پیاپی اذیت میکند. حتا دیگر در بساط آهی نیست تا با ناله سودا کنیم، پس ما را به نوروز چه نسبتی و تجلیل از جشن جمشیدی یعنی چه؟ زیرا وقتی آدم به نقطه ای میرسد که حس میکند دیگر در زندگی چیزی تغییر نخواهد کرد،حتا اگر صد سال دیگر هم عمر کند، در واقع همان لحظه مرده است.! لهذا بگذار دشمنان نوروز، سرشار از باده پیروزی، امروز بادی به غبغب اندازند و روی خر جهل شان بر فاتحه ما شادی و پایکوبی کنند
تلخبختانه من از بهار چندان خاطرات بارور ندارم. بجز فقط یکبار دیگر هر بار که در بهاران نهال «کاش» را کاشتم، با درد و دریغ سبز نشد و خشکید. اما پارسال لاقل امید های اندک از جمله سفر به وطن در دلم جوانه میزد. امسال علاوه بر اینکه همان امید هم نیست، برعکس حس میکنم انگار گژدم تیره حرمان از لانه ی خود بیرون آمده و در کوچه پس کوچه های حسرت به دنبال نوروزی دادن آدم های نگون بخت میگردد.
با همه اینها من بدون هیچ تردید، مطمئنم که نوروز به عنوان میلودی آهنگ تغیر در زندگی باقی خواهد ماند.زیرا این سرود مثل نغمه توله صبحانه رادیو،یا پخش سرود ملی در ختم پروگرام شبانه تلویزیون، در گوش های ما بر سبیل عادت جاری شده و همانگونه که شنیدن هر نغمه یا آهنگی بطور تکراری، باعث ضبط شدن همان میلودی در روح و روان آدم میشود، تا جائیکه اگر روزی همآن نغمه را نشنوی باز هم آنرا بنحوی حس میکنی و با خود زمزمه اش میکنی، نوروز هم با قدامت تاریخی و گردش هر ساله ای که دارد، حتا اگر تجلیل اش منع گردد، مرتبآ در موقع تغیر سال بطور عادی در خانه چشم ها ظاهر و در گوش جانها طنین خواهد افگند. سروده های نوروزی بویژه سرود "لیلا نوروز است" را کسی بخواهد یا نخواهد به عنوان آهنگ زندگی، در گوش جانها همه ساله نواخته خواهد شد.
اما عادی شدن یک پدیده، با بی توجهی به ارزشهای یک تغیر، از هم اندک متفاوت است.زیرا گاهی ما بطور طبیعی دچار نوعی بی تفاوتی در زندگی میشویم که بنحوی متوجه تغیرات در یک پدیده طبیعی نمیشویم، ولی پدیده به عظمت نوروز باید از این قاعده مستثنی باشد. چونکه عدم توجه به صدای گنجشکهای سحری، نادیده گرفتن رگبارهای ناگهانی بهاری، پر شگوفه شدن درخت های فروردین و ندیدن زمردین شدن باغ و راغ تقریبن ناممکنست. هرچند دشمنان نوروز در نهایت، هدف شان از سلاخی نوروز با سلاح دین، در واقع دشمنی با تغیر و کشتن روح و روان آدمهاست. اما خوشبختانه که همین آموزه های دینی - فرهنگی مثل "شکر و توبه" به عنوان بزرگترین عامل باز دارند در این توطئه عمل کرده مانع این دسایس میشود. آری با نپذیرفتن تغیر و توقف وسکون آدم بالاخره به مرداب میرسد.. خودم زمانی دقیق در نقطه آی رسیده بودم که قبول کرده بودم دیگر تغیری در زندگی ممکن نیست! و از این جهت هر روز افسرده تر میشدم اما با فرهنگ شکر و توبه از این حالت رهایی یافتم.
آری، من از نسلی هستم که انگار خوشبخت تر از آنچه داریم، حتا به صورت پیش فرض هم در قسمت ما نوشته نشده. بما فهمانده شده که ما فقط می توانیم در همین سطح باشیم و با نگاه کردن به پایین تر از خود، پیهم شکران نعمت بکشیم و بس! بما یاد داده اند که باید بهر حال شکر بکشیم. و در شکست ها از بد بدترش توبه کنیم! از این لحاظ مطمئنم که با منع تجلیل از پدیده زنده نوروز ملتی یکسره نخواهند مُرد، بلکه صرف در صف شاکرین منفعل و توبه کننده گان افزوده خواهد شد. مضاف بر این برافراشتن جهنده سخی، از طریق مراسم مذهبی، در نوروز بنحوی پاسخ به نیاز های اجتماعی بوده ، برای التیام یا کاهش رنج و نگرانی های مردم این خطه مبدل به فرهنگ عقیدتی گردیده است، این فرهنگ که با نذر و زیارت و دعاها تقریبن الزامی شده است نمیشه رویش یکسره چلیپا کشید
طبعآ گیاه رزق هست و پویایی عشق! گیاه را طبیعت با آمدن نوروز میرویاند و پویایی را در دل تک تک دوستان با نور عشق خداوند جاری خواهد کرد تا زندگی از تغیر و تحرک نیفتد و با چرخه نوروز ادامه یابد.
گرچه آنچه از جفای بهار، در کویر ذهن من می روید، خارستان خشکیده افسوس، در یک برهوت بی زاویه و شوره زار که در آن هرگز درخت امید و سبزه جاویدی سبز نخواهد شد میباشد. اما ورود آنرا بشما خجسته و مبارکباد میگویم
من مثل همیش روزهای رفته سال های گذشته را ورق میزنم که در هر ورقش خاطراتی بسیاری زنده میشوند!
چه چیز ها که فکرش را هم نمیکردم اما شد
و چه چیز ها که فکرم را پر کرده بود ولی نشد
چه افکاری که آرامم کرد
و چه فکر های که روحم را ذره ذره فرسود
چه لبخند ها که بی اختیار بر لبانم نقش بست
و چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد
چه آدم ها که دلم را گرم کردند
و چه آدم ها که دلم را شکستند
چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
و چه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان برد
چه آدم ها که شناختم
و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
بهر حال سالی دیگر بر عمر جهان در حالی افزوده شد که وجدان بشری بر تعهدش در مقابل این همه مصیبت های وارده خاموش است. فقط در اخر روز سال گذشته دوست و همصنفی عزیزم شاه محمود جان همت با آمدنش از برمنگهم سرپرایزم کرد که این آمدن را به فال نیک میگیرم. تا سال دیگر یاخدا و یا نصیب! چه باشم چه نباشم چرخ روزگار میچرخد و این لحظه ها تند تند سپری خواهند شد.




۱۴۰۰ اسفند ۷, شنبه

بشنو از نی چون شکایت میکند

نوای درون

در دانشگاه ها و موسسات تعلیمی نظامی، بیدار شدن از خواب، تبدیل ساعات درسی و تفریح توسط صدای پُر هیبت، ترمپیت به محصلین اعلام میشود. طوریکه سرباز مسئول در صحن دانشگاه آمده و با پف کردن ترمپیت اش، موسیقی بی معنائی را در هوا رها میکند، اما همین موسیقی بی معنی، به زندگی دانشجویان در همان محیط معنی میدهد و تقسیم اوقات روزانه آنها را رقم میزند. این صدا مثل پژواک پر هیبت غرش ابرها همراه با آذرخش که باران در پی دارد، تغیری در پی دارد  و فرمانی صادر میکند، که محصلین مکلف به انجام آنند. این نکته را بخاطری نوشتم که نمیدانم چرا این روز ها مغزم، درست مثل ترمپیت چی دانشگاه هوایی با سوت کشیدنها چند باره  در روز، موسیقی بی کلام ولی برعکس معنی دار را با حسرت آه  از نی درونم  ترشح و سپس آنرا قورت میدهد؟. گرچه طنین این موسیقی معنی دار بیشتر شبیه به  صدای خزیدن مارزنگی روی ریگزارصحرای افریقا، که تلفیقی از ترس و عصبانیت را القا میکند میباشد تا طنین ترُم دانشگاه! با این فرق اساسی که حدس میزنم این سوت کشیدن ها، آرام آرام مرا قادر به شنیدن نوای درونی حیات با مرور سرنوشت میگرداند.شاید بزعم مولانا این صدای همان نی درون باشد که شکایت ها و حکایتهای فراوانی در پی دارد.

مسلمآ که شنیدن نوائ حیات و مرور سرنوشت، به نحوی مرا از درون زنگار میبندد!. شوربختانه که نه تنها  شاهد پوسیده شدن خویشتنم. بلکه دیگر حتا از رویائ اوج گرفتن ها بیشتر فاصله میگیرم. حتا همین موسیقی حزن، رفته رفته حفره یا سیاهچاله ی را در اعماق روحم ایجاد کرده که اکنون دیگر نه با سیاهی یآس پُر میشود و نه با نور کمرنگ امید!. خلاصه سخن اینکه با هر سوت جانکاه مغزم، با سرچرخی تمام، در نهایت هیجان و ناقراری، لحظاتی فقط در قعر حرمان، در جاده شیطان گمک سرنوشت، نفس میکشم.سپس حس همان شب پرک های را پیدا میکنم، که شبهای زمستان دور چراغهای روشن تجمع میکنند و انگار که بی هدف میچرخند و میرقصند. ولی باید اعتراف کنم که  ذهن من هنوز با هجوم، این حجم از صدا های درهم و برهم که هنوز مطمئن نیستم نوای حیات است یا داستان سوز نی عشق  عادت نکرده و سخت آشفته و متردد میشود.

اما طنین خزیدن پای مار زنگی سرنوشت،حزن انگیز و تلقین کننده حس بریدن از همه جا و همه کس میباشد.انگار بنحوی بمن ابلاغ میشود که دیگر هیچگونه تعلق خاطری به این دنیا ندارم. درست مثل عقابی که عمری با پاهای بسته در زمین، تصور پرواز در اوج آسمانها را داشته، بالهایم از اینهمه بالا و پایین شدن بیهوده، خسته است! راستش را بگویم دیگر حتا تصور پرواز هم سراغم نمی آید!.

شاید زندگی چیزی جز تسلسل شنیدن ترنم روح خود آدمیزاد نباشد. بویژه زمانیکه این ترنم از دهلیز های پیچاپیچ عمر با میلودی شکست عبور میکند و به دیواره های سنگی حرمان بشدت بر میخورد سپس در امواج اقیانوس های دلهره، با موج سواری شکسته و پاش پاش میشود،آدم را به تفکر عجیبی میبرد. شگفت انگیز تر اینکه همین نوا های شکسته و پاش پاش در یک دور تسلسل دوباره در هم میپیچند،اوج میگیرند و در فضای لایتناهی سرنوشت با همان واژگونه گی در گوش جان، با لحن تسلی منعکس میشوند. آنگاه با بازگو کردن حدیث پر خون عشق ، آدم را به این نکته معتقد میسازند که  آری سرنوشت یک نیروی اسرارآمیز و سازش ناپذیر بیرونی است که بر تقدیر انسان حاکم است. تجربه من میگوید که کسی نمیتواند حتا تحت قانون علیت، یا کارما، تغیری را با سعی و تلاش در تقدیر و سرنوشتش ایجاد کند.

سراپا واژگونی در نبود هدف ؟

هرچند این را میدانم که زخم ها را بار بار نیشتر زدن و با نبش قبر خاطرات تلخ، خود را آزار دادن نهایت ابلهیست. اما خواهی نخواهی، تجربه تلخ زیستن، شبیه مورچه ای افتاده در گیلاس آب، که با نهایت سعی و تلاش بهر سو دست و پا میزند و به هیچ جا هم نمیرسد، به آدم حس مبهمی میدهد و در نهایت زندگی با سوالات بی جواب خیلی پرسش بر انگیز میشود. سوالاتی مبنی بر اینکه: آخر چرا در هر راهی هرچند دویدم و هنوز میدوم مسافتی انگار پیموده نمیشود؟ خوب میدانم هیچگاه دور باطل نزده ام اما چرا راهم هرگز به هیچ شهر دلخواه آرزوئی نمیرسد؟. چرا دروازه های باز، پیش رویم بسته میشوند و همیشه  مجبورم  از سر دیوار ها بروم؟. چرا تقدیر مرا حتا از جاده های راست به بی راهه ها منحرف میکند؟و

واضح است که  پاسخی درست و حسابی به هیچکدام این پرسش ها ندارم.جز اینکه  با زهر خند بگویم: در دنیا  قانون نانوشته وجود دارد: تا زمانی که با درد فراوان و تدریجی نسوزی و خاکستر نشوی، ققنوسی متولد نخواهد شد. شاید همین حفره یا سیاه چاله روح من، گهواره ققنوس من باشد! اما پاسخی اندک صادقانه تر به  بخشی از سوالات اینست که: در واقع مسبب بعضی از اتفاقات، ناکامی ها و شکست ها بدون شک مالک تصویر مقابلم در آئینه هم است. همانی که نمیشه چیزی برایش بگویم، چونکه برای هر شکست، صد گونه توجیه و دلیل می آورد! شاید از اینکه ما با هم همدستیم، بزودی از نحوه استدلالش قانع میشوم. واضح است که نبود هدف عامل تمام کژ راهی ها و  بدبختی هاست، میدانم اینجا تقصیر دارم اما تصویر مقابلم در آئینه آنرا تقصیر، کج بختی و اقبال در از دست دادن خورشید بختم عنوان میکند.

 بهر حال هربار وقتی به گذشته مینگرم، میبینم تمام عمر را در یک بیراهه بی فرجام گام زده ام، رفتم و رفتم! هنوزهم میروم اما نه بجایی میرسم و نه میدانم به کجا خواهم رسید؟ فقط دستاورد من در انتهای هر پریشانی و حزن، خود را بناچار با چیزهایی قابل دسترس سرگرم کردن است. اسم این دستاورد ها را میگذارم قسمت، تقدیر،قضا و قناعت. شاید اکنون دیگر این پاهای آبله زده، که عمری جسم ناتوانم را در این بیراهه رفتنها به سختی کشانده، با خستگی میخواهد از طریق  نی درون فرمان ایستادن صادر کند و بدینوسیله  مغزم را به سوت کشیدن وا دارد تا بگوید: صبرکن بس است دیگر دویدن در مسیر اشتباه و سوختن ! آخر چقدر شکستن ؟ هنوز بکجا چنین شتابان؟

از یوگاناند سخن زیبائ آموخته ام که میگوید: شناخت حقیقت و سرآغاز خوشبختی به منزله شركت در تشييع جنازه تمام غم و اندوههای گذشته میباشد. اما تجربه من میگوید که آرزو های آدمی در واقع بذر های عقیم کوچکی اند که پس از ناکامی تبدیل به راز شده و جایی در اعماق وجودش دفن است. پرچم های افراشته بر سر قبر هر آرزوی ناکام، با وزش هر باد و شمال حتا آرام، راز آلود تر بصدا می آیند. این طنین حزن، چنان قوی به جان آدم می افتد و حکمرانی میکند که نه تنها عمل  کردن به نصیحت یوگاندندممکن نیست بلکه حتا گاهی آدم از نقش بازی کردن همیشگی هم میماند!آنگاهست که فقط میتوانی با خود بجنگی. به قول شاعر :شبی با بید میرقصم، شبی با باد میجنگم - که من، چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم.


زجر آورتر اینکه میفهمی حتا لب به شکایت گشودن در دادگاه تقدیر، نتیجه معکوس دارد. حواله دار و قاضی پیدا نمیشه تا با حرفی جدید، روح تازه به واژه های تکراری چون عدالت ، قضا،بخت و قسمت بدهد، از اینکه همه در ظواهر زندگی فرو رفته اند، بخاطر دوستان نمیشه حتا یک تف سربالا هم به این دنیا پر از درد انداخت! 

۲۵ فبروری سال ۲۰۲۲ زوترمیر- هالند

**

۱۴۰۰ دی ۱۱, شنبه

زنده گی یک راه دور است

 

سرعت زمان و فرا رسیدن سال نو 

میگویند زمان یک مفهوم نسبی است، اما این اواخر آنقدر ریتم طلوع تا غروب خورشید و بالعکس آن سریع شده که اگر همین مفهوم نسبی یخن میداشت بدون شک یخنش را انشتاین وار محکم میگرفتم و میگفتم توقف کن او بی پدر، بس اس دگه، اینقدر تند نرو! بگذار زندگی کنم.

نمیدانم دوستان چقدر با من در این مورد موافق اند اما بدون هیچگونه مبالغه من بیشتر از گذشته ها، سرعت گذر زمان را حس میکنم. انگار از اثر همین سرعت محیر العقول دیگر حتا پیچ و خم جاده های زندگی کمتر بچشمم میخورند، پستی بلندیها دهر بسرعت رو به همواری میگذارند و چشم انداز سرمنزل مقصود بچشمم پدیدارتر میگردد. 

 آری به همین راحتی، سال ۲۰۲۲ با همین تلخی ویروس کرونا که زمین و زمان تیره و تار و چهره عبوس به خود گرفته، از راه میرسد. سالی که تجلیل کننده گان با نگاه های خسته و بی حوصله ، حال و روز یکی خرابتر از دیگر، در نهایت بی میلی، تحویلش میگیرند. دیگر نسل ما حتا از پس همان لبخندهای کمرنگ و مصنوعی گذشته هم برنمی آیند!. نسلی که در فرا رسیدن سال نو بیشتر به حذف شدن از بازی های دهر می اندیشند و به دیده نشدن در سال آینده بیشتر فکر می کنند تا شادی و تجلیل!. نسلی که انگار همگان در اقیانوسی از نیستی شناورند.

 انگار همین دیروز بود، آغاز هزاره دوم! برای تحویلی سال دوهزار میلادی،  در شهر مونشن آلمان رفته بودم. یاد اسد جان عالمی، مصطفی جان غزنوی، رازق جان حبیبی عبدالغنی جان حبیبی، عشرت جان پیلوت،معروف جان و توریالی جان حبیب زی بخیر. عده ای میگفتند تکت برگشتت به هالند بنابر تغیر شماره از ۱۹۹۹ به ۲۰۰۰ خالی از اشکال نخواهد بود.و این تغیر در همه امور، از جمله ریل ها اثر خواهد داشت. مضاف بر این دلهره، آوازه بود مسیح موعود در آغاز سال بر میگردد. ولی تا جائیکه یادم میاید سال در انتهای جشن و سرور تجلیل شد هیچ اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه در راه برگشت به هالند، یکبارتصمیم گرفتم با آنکه دنیای اطرافم، همواره منِ گذشته را میطلبید همراه با هزاره دوم تغییر کنم. ولی امروز که ۲۲ سال آزگار از همان روز میگذرد هنوز موفق  به این مامول نشده ام. بهترست بگویم هنوز غرق در همین نقیضین هستم..جالب اینکه آنروز که هم پدر داشتم هم مادر ، با پاگذاشتن در هزاره دوم فکر میکردم خیلی بزرگ شده ام ولی حالا که خود پدرم، برعکس خود را کوچکتر میبینم و بیگمان با این سرعت محیرالعقول زمان در آنچه از زندگی مانده،هیچوقت بزرگ نخواهم شد

 نکته قابل مکث دیگر اینست که اگر بر فرض محال این ۲۲ سال را بدون آنکه در تصویر کلی آن خدشه ای وارد شود بطور کوانتومی بتوانم از صحنۀ زندگیم حذف کنم بدون شک اینکار را نخواهم کرد. زیرا همین دودهه، بویژه دهه دوم بسان دانشگاهی همه چیز زندگی را برایم ژرف تر و با ابعادی گسترده تری که تصورش را هم نمیکردم معنی کرد و فهماند. اشعاری که سالهای سال، ساده از کنار شان گذشته بودم، در گذر همین سالها معانی جدیدی برایم پیدا کردند. به کتابهایی که سالها پیش خریده و خوانده بودم دوباره رجوع کردم و تازه متوجه شدم که چی را به من میخواستند برسانند همچنان شیوه برخورد  و شناخت دقیق آدمها را نیز از همین دانشگاه ده ساله زمان آموختم.

 اما جان گپ اینکه: تو گویی همه چیز بویژه زمان و زندگی در اصل خواب و خیال است و آدمیزاد جز سایه روح دربدری و آواره گی نیست.! روح تبعید شده در برزخ ابدی که شناخت آن، آدم را دچار چروكي انديشه، خمودگي دل و خستگي تن میکند.

تلخبتانه اخیرآ گذر سریع زمان همراه با ویروس کرونا باعث شده تا از خیلی احساس خوب دنیا مانند معاشرت، خوش گذرانی و سفر نیز دور شویم، اتفاقات این ویروس خانمان سوز در اوایل از نظر همگان مسخره و زودگذر مینمود،  شاید هیچکدام باور نمیکردیم که وارد دومین سالگشت اش شویم. آدمهای زیادی را در این دوسال شوم از دست دادیم. بارها مُردیم از اینهمه رنج و عذاب قرنطین نشینی و گوشه گیری. چنانچه همین اکنون هرقدر پلکهای خسته ام را باز می کنم و در تاریکزار سکوت کرونایی زل میزنم، نه چشم انداز امید بخشی در آینده نزدیک میبینم و نه هم میتوانم مزه ی عمر،را که با یاد عزیزان از دست رفته ، در اواخر سال بیشتر تلخ شده را شیرین کنم.

شوربختانه انسان دهه دوم قرن بیست و یک از اثر شرایط کرونایی روز به روز بی حوصله تر میشود. اکثرن میخواهند به گوشه ی تاریک مثل ستاره گان دریایی چسپیده و از دید همدیگر مفقود باشند. فاصله ها به همین بهانه کم کم شکل می گیرند.گوشه نشینی اولش مثل نقطه ای بود در آخر جملات ولی حالا ها رفته رفته پشت هر واژه نقطه ای یا بهتر بگویم فاصله ئ تبدیل به ادب و فرهنگ آدمیان شده است. خودم در همه امور به ویژه روابط اجتماعی چنان بی حوصله شده ام که به محض گپ زدن با کسی، آدم ربائ کسالت در تنم فعال و پس از سلام، بشدت فاژه آلودم میسازد،  سپس همین آدم ربا مثل آهن ربا، با خشونت جذبم کرده، محکم  به گوشه همان قفس آهنین که گویا در آن بطور اختیاری زندانی هستم، میکوباند و میچسپاندم.

 گرچه تجربه بمن ثابت کرده که قوت آهن ربائ کسالت با زیاد شدن  زور تنهایی، کم میشود و آنگاهست که دلتنگی آدم را خواهی نخواهی دنبال روابط اجتماعی للااقل از طریق دلگرمی های مجازی میکشاند! هرچند دلگرمی هائ مجازی بویژه ویدیو کال با آنکه خیلی قشنگست اما به خوردن پله جواری میماند، خوشمزه است اما سیر  نمیشویم با اینحال آهن ربائ کسالت به محض برقراری همین ارتباطات هم دوباره قوی میشه و مانع

خلاصه اینکه از نظر من همه چیز کسالت بار به نظر میرسه.گاهگاه زندگی  را تشبیه میکنم به مغازه متروک لباس فروشی در روستای دور افتاده و مطروده یک شهر سرحدی بیلاروس، که لباسهایش از شدت تابش نور خورشید در داخل ویترین خاک گرفته اش، از رنگ و رو افتاده بود و خریداری نداشت فقط گذر دم گرفتن گروه های قاچاق گذر شده بود و بس. نه سفر به سفر میماند نه قرار به قرار! انگار آخرالزمان است. با اینحال مجبوریم بایستیم و زندگی کنیم. در پایان با یک نگاه اجمالی و حسرت آمیز به گذشته میتوانم بنویسم که :هرچند هیچگاهی آدم شکست و پذیرفتن نبوده و نیستم، اما متاسفانه در تمامی سال های گذشته به نحوی مشغول فرار بوده ام. فرار از قضاوت های جمعی ، فرار از مسئولیت ها ، فرار از آرزو های سوخته، فرار از سختی ها ،فرار از تنبیه  و انتقاد شنیدن ها! با اینحال از لحظه ورود سال جدید، گوئي ساجق امید در مغز سرم در حال پوقانه شدنست. ایده های امیدوار کننده ای در مغزم شروع به رشد میکنند.دیده شود میترقد، یا تبدیل به بالون آرزو شده پرواز خواهد کرد. بهر صورت نیاز به کندن پیله ی انزوا و تعامل بیشتر با اجتماع را حس میکنم! سال کسی که تا اینجا خواند مبارکباد

اما همینقدر دانستم که

گذر زمان در موقع انتظار کنُد میشود و در عجله تنُد

در هنگام شادی کوتاه و در غمگینی کشاله دار

زندگی یک راه دور است

شعر از خانم کریمه ویدا طهوری

 آهنگ از خانم پرستو

زندگی یک راه دور است! راه بس دور و دراز است

جاده اش پر سنگ و خار است پر نشیب و پر فراز است

هر کسی با پای عشقی روی جاده میرود هی

هی هی روی جاده میرود هی

-----

عشق ! آن هم یک قمار است! باختنش عیبی ندارد

لذتش در برد و باخت است! بردنش پایان کار است

هر که گوید با امیدی نوبتم کی میرسد کی

هی هی نوبتم کی میرسد کی

-------

آرزو هم یک سراب است! یا که یک رویا و خواب است

وقتی آدم میشه بیدار میبینه رنج و عذاب است

آخر جاده رسیده منزلش را کرده است  طی

هی هی منزلش طی میشود طی